در سال ۱۳۵۳، وقتي روزنامهديواري ناقوس را در دبيرستان ۲۵ شهريورمسجدسليمان تعطيل كردند، سيدعلي صالحي هنوز نميدانست كه 20 سال بعد، همان ناقوس در شعرش به «صداي بيداري» بدل خواهد شد؛ صدايي كه از خليجفارس برميخيزد و خواب را در چشم نهنگِ كور، حرام ميكند.او در سحرگاهِ نخستين روز بهار ۱۳۳۴، در مرغابِ سيدصالح، ميان مسجدسليمان و ايذه، در دلِ طايفهاي بختياري، پا به جهان نهاد. پدرش اهلعرفان بود و پدربزرگش، سيدغفار صالحي، مردي محترم در ميان بختياريها. اما زندگي در اين سرزمينِ زاگرسنشين، با مرگ و گريز عجين بود. در سال۱۳۳۸، حصبه در مرغاب شيوع يافت و برادر و خواهرِ كوچك سيد علي را از او گرفت. خانواده براي گريز از اين بيماري، به مسجدسليمان كوچيدند. اينمرگِ زودهنگام و كوچِ اجباري، بعدها در شعر سيدعلي، به خليجِ به خونشسته و جنازهاي كه كفن دريده و بيمزار است بدل شد؛ جنازهاي كه شاعرآن را بر دوش خود حمل ميكند و از دريا ميگذراند تا در خليج پارسيان بهيادگار بنشاند.سيدعلي صالحي در كلاس سوم ابتدايي، روزنامهديواري ناقوس را به راه انداخت؛ نامي كه از صداي ناقوس كليسايي در جنوب غربي مسجدسليمان الهام گرفته بود. در سال ۱۳۴۷، وارد دبيرستان ۲۵ شهريور مسجدسليمان شد و آشنايي با اشعار نيما يوشيج، فروغ فرخزاد و مهدي اخوان ثالث، او را با پديدهاي حيرتانگيز بهنام شعر نو روبهرو كرد. اشعار انتقادي صالحيدانشآموز، مسوولان مدرسه را به تعطيلي ناقوس ترغيب كرد و او، پس ازسكوتِ كوتاهي، دوباره نوشتنِ شعرها و انشاهاي اعتراضي را آغاز كرد؛ كاري كه موجب دريافت تهديداتي شد و در سال ۱۳۵۳، به ترك تحصيلش انجاميد. اين اعتراض و تهديد و ترك تحصيل، تمرينِ ايستادگي بود؛ تمرينيكه بعدها، در شعر او، به «قيامِ دخترانِ هفت دريا» و «بازگشتِ ستاره» بدلشد.در سال ۱۳۴۹ و بعد از آن، نخستين اشعارش در راديو آبادان و اهواز معرفي شدند. ابوالقاسم حالت، اشعار او را در نشريه بومي شركت نفت بهچاپ رساند و مهدي اخوان ثالث نيز از شعرهايش حمايت كرد. در سال۱۳۵۳، با تعدادي از همنسلانش، جريان «شعر موج ناب» را به راه انداختند؛ جرياني كه قصد داشت تحولي تازه در شعر سپيد ايجاد كند. اما او سالبعد، از اين گروه كنار كشيد، زيرا زبان موج ناب را براي بيان احوالات و بروزخلاقيتهايش بسنده نيافت. اين كنارهگيري و جستوجوي زبانِ تازه، بعدها، به «جنبش شعر گفتار» و «جريان شعر زبان» انجاميد؛ حركاتي كه تأثيربسياري بر شعر مدرن فارسي داشتند. در سال ۱۳۵۸، به تهران مهاجرت كرد و در پاييز همان سال، به دانشكده هنرهاي دراماتيك راه يافت. در اين دانشكده با حمايت غلامحسين ساعدي، اسماعيل خويي و نسيم خاكسار، عضو كانون نويسندگان ايران شد. اما در سالهاي ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۲، بهسبب بيماري به گوشه عزلت خزيد و از نشستهاي فرهنگي دوري كرد. اين عزلت و بيماري، بعدها در شعر «درودا»، به «كفن دريده و بيمزار» و «جنازه خود بردوش» بدل شد؛ جنازهاي كه شاعر، آن را در خليج به خونشسته پارسيان جا ميگذارد.
آنچه در شعر سيد علي صالحي، فراتر از ناقوس و اعتراض، ميدرخشد، نگاه اسطورهاي به وطن است؛ نگاهي كه در آن، خليج فارس و ميناب و دختران هفت دريا، همه و همه، به نمادهايي از ايستادگي و قيام بدل ميشوند. او در يكي از ماندگارترين سرودههايش، با زباني كه هم اسطورهاياست و هم حماسي، از دختران هفت دريا ميگويد كه به سياره گلسرخ آمدهاند؛ سيارهاي كه شيطان در تاريكي آن، سكوت و سرنوشتشان را تصرفكرده است:
«مينابا، ميناباي من
دختران هفت دريا
چرا به سياره گلسرخ آمديد
اينجا شيطان در تاريكي
سكوت و سرنوشت شما را
تصرف كرده است.
شيطانِ شبْپرست خبر ندارد
با نخستين تيغ آفتاب
شما با تنِ هزار پاره خود
از خليج فارس برميخيزيد
و خواب را در چشمِ نهنگِ كور
حرام خواهيد كرد.»
سيدعلي صالحي پس از حمله امريكا و اسراييل به ميناب، واكنشي شاعرانه به اين فاجعه داشت. در اينسروده، شيطانِ شبپرست نميداند كه با نخستينتيغ آفتاب، دختران هفت دريا از خليجفارس برميخيزند و خواب را در چشم نهنگِ كور، حرام خواهند كرد. خليج فارس در اين تصوير، نه يك جغرافيا، كه مادرِ قيام است؛ و دختران هفت دريا، نه فقط كودكانِ ميناب، كه نمادِجاودانگي يك ملت در برابر شيطان و تاريكي هستند. سيدعلي صالحي دراين تصاوير، وطن را در خليج فارس و ميناب و برخاستنِ دختران تعريف ميكند و نشان ميدهد كه ايران، حتي در مرگ نيز، زنده است و در خليجفارس، همچنان ميدرخشد.
در سرودهاي ديگر، با زباني كه گاه به مرثيه ميماند و گاه به حماسه، از خليجِ به خون شسته پارسيان و سرانگشتِ بينوشت خود سخن ميگويد. خليج فارس در اينجا، گهوارهاي از خون و تاريخ است؛ گهوارهاي كه شاعر، سرانگشت بينوشت خود را در آن به يادگار ميگذارد تا نگاهشان كنند:
«درودا
كفن دريده و بيمزار،
جنازه خود بر دوش
از دريا خواهم گذشت.
من
در خليجِ به خون شسته پارسيان
سرانگشتِ بينوشتِ خويش را
جا گذاشتهام
نگاهشان كنيد!
هوارِ هزار هيولا
بر سرِ ستاره كشيدهاند،
نميدانند... نميدانند
ستاره با مرگِ خود
دوباره به آسمان باز خواهد گشت.
ما هزارههاست
زيرِ بارشِ بُرادهها
از ملالِ مرگ عبور كردهايم.
زنهار...!
اينبار
خداوند ِ اين مردمِ خسته
خود به آوردگاهِ آدمي آمده است
تا دشنه از دو كتفِ شهيدان
به در آورد...»
در اين قطعه، جنازه خود بر دوش، خليجِ به خون شسته پارسيان و سرانگشتِ بينوشت، تصاويري از وطنِ زخمي هستند كه شاعر با خود حمل ميكند و در خليج فارس جا ميگذارد. هوار هزار هيولا بر سرِ ستاره كشيدهاند، اما نميدانند ستاره با مرگِ خود، دوباره به آسمان باز خواهد گشت. اين ستاره، ايران است؛ و اين بازگشت، قيام و ايستادگي در برابر هيولاها. سيد عليصالحي در اين سروده، با زباني كه هم مرثيهاي است و هم حماسي، وطن رادر خليج فارس و مرگ و بازگشتِ ستاره تعريف ميكند و نشان ميدهد كه ايران، حتي در مرگ نيز، باز خواهد گشت.
سيد علي صالحي در طول زندگي، با جنبش «شعر گفتار» و جريان «شعرزبان»، تأثير بسياري بر شاعران نسل جوان گذاشته است. كتابهايي چون«خط هفتم كيميانويس»، «شادي ما را نجات خواهد داد»، «راه دور...»، «دختر ويولنزن در كوچههاي برفي آذرماه» و «لوليوش واژهها»، هر يك بهسهم خود، گوشهاي از اين نگاهِ اسطورهاي و حماسي به وطن را بازتابميدهند. اشعار او به زبانهاي عربي، انگليسي، آلماني، فرانسوي، ارمني، روسي و كردي ترجمه شده و نام او در كنار بزرگاني چون نيما يوشيج، مهدياخوان ثالث، احمد شاملو و فروغ فرخزاد، در تاريخ شعر معاصر ايران، جايگاهي يگانه دارد.
او در شعر «درودا» ستاره را با مرگ خود به آسمان بازميگرداند و در شعر«مينابا» دختران هفت دريا را از خليج فارس برميانگيزاند. و در اين ميان، وطن نه يك جغرافيا، كه يك اسطوره و حماسه است؛ اسطورهاي كه در مرگنيز، زنده است و در خليج فارس و ميناب و دخترانِ هفت دريا، همچنان ميدرخشد. سيدعلي صالحي، با اين نگاه، به ما ميآموزد كه ايران را نه درمرزها، كه در اسطورهها و حماسهها بايد جست؛ و وطن را نه در جغرافيا كه در خون و قيام و بازگشتِ ستاره بايد يافت.
«ميناباي من» و خليج پارسيان در شعر صالحي
علیاصغر شعردوست
صاحبخبر -
∎