شناسهٔ خبر: 79149591 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۶۹

وای بر روایت‌نویسی که روایت وداع رهبرش را بنویسد و زنده بماند

برمی‌گردیم توی صحن. بیشتر از سه ساعت از پایان مراسم گذشته. ولی بعضی‌ها هنوز نرفته‌اند. هرجا را نگاه می‌کنی یکی دو نفر را می‌بینی که نشسته‌اند توی صحن؛ یا گریه می‌کنند یا با حسرت و بهت درودیوار را نگاه می‌کنند.

صاحب‌خبر -

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسمریم‌سادات طباطبائی‌منش (قم)؛ مراسم وداع که تمام شد، با بچه‌ها رفتیم توی شبستان اصلی. جایی که دو روز قبل، پیکر‌ها را برای دیدار با سران کشورها، گذاشته بودند. جایگاه را کامل جمع نکرده بودند و مردم هرچه داشتند آنجا تبرک می‌کردند.

رهبر شهید

نشسته بودم روبروی جایگاه و مینا را نگاه می‌کردم. با آرامش تمام همه جای پرچمش را متبرک می‌کرد. هیچ‌وقت این‌طور ندیده بودمش. هرچه گشتم دنبال مینای شاد و سرحالِ همیشه پیدایش نکردم. تک‌تک حرکاتش غم داشت.

روی یکی از موکت‌ها مردی پنجاه شصت‌ساله، پای راستش را دراز کرده بود. پاچه‌شلوارش را کمی بالا داده و به پای صورتی‌رنگش پماد می‌زد. تمام پایش سوخته بود و هیچ پوستی نداشت. 

کمی آن‌طرف‌تر دختری هشت نه‌ساله دراز کشیده و به عمویش می‌گفت بیا بازی کنیم. با ریش‌هایش بازی می‌کرد و به صورتش دست می‌کشید. عمو خسته بود. فقط برای چند لحظه بیدار می‌شد و دوباره خوابش می‌برد. 

زنی سن‌وسال دار یکی از تکه موکت‌ها را تا کنار دیوار کشید. از من که نزدیکش ایستاده بودم عذرخواهی کرد. سرش را گذاشت روی کوله‌پشتی‌اش و خوابید.

برمی‌گردیم توی صحن. بیشتر از سه ساعت از پایان مراسم گذشته. ولی بعضی‌ها هنوز نرفته‌اند. هرجا را نگاه می‌کنی یکی دو نفر را می‌بینی که نشسته‌اند توی صحن؛ یا گریه می‌کنند یا با حسرت و بهت درودیوار را نگاه می‌کنند.

دیواره بتنی که قسمت خانم‌ها و آقایان را جدا می‌کرد، پر از دل‌نوشته و شعار است. چندتایشان را می‌خوانم. نگاهم می‌افتد به پاسداری که روی موتورش ایستاده و دارد چیزی می‌نویسد. دور که می‌شود از نوشته‌اش عکس می‌گیرم و می‌نویسم «ننگ بر روایت‌نویسی که روایت وداع رهبرش را بنویسد و زنده بماند.»

انتهای پیام/ 122