سلام اکبرآقا؛ از بس که جان نداشتی ترجیح دادی بمیری و نمانی، تمام عمرت به جز یکبار ما را خنداندی آنهم درست همین موقع جان نداشتنت بود که گریستیم.
می خواهم با زبان پرویز شاپور با تو سخن بگویم، حتما می شناسیش، کاریکلماتورهایش بی نظیر است. راستی ممکن است در آنجا که هستی او را ببینی شاید هنوز هم ریش انبوه داشته باشد. اگر خواستی با او روبوسی کنی به پیشنهاد عمران صلاحی حتما با نی ببوسش.
اکبر جان می دانی که روزهای آخر، قبل از اینکه جان نداشته باشی، دکتر معالجت یک جلسه را صَرف گفتوگو با عزرائیل کرد تا شاید بتواند منصرفش کند که نشد و روحت ترجیح داد برای پرواز به آسمان پیلۀ جسم را سوراخ کند و در نهایت به همآغوشی جسم وجانت پایان دهد.
مرگت دستمزد یک عمر زندگانی ات بود البته که دستمزد خوبی است برای تو؛ چون آنگونه که من میفهمم پاداش شخصی چون تو در آن دنیا که عمری مردم را خندانده ای و با معرفت هم خنداندی آنقدر هست که به تمام گلایه هایت از دستمزدهای دنیوی پایان دهد و تا بی نهایت راضی باشی. زمان دست تمام موجودات را میگیرد و به درب خروج هدایت می کند. پیش از تو، خیلی ها را هدایت کرده و پس از تو نیز هم خواهد کرد. اصلا عمری بین در ورودی و در خروجی زندگی سرگردانیم. همه ما با زندگی باید به اندازه عمرمان کنار بیاییم، اما با مرگ تا بی نهایت، زیرا بالآخره خطوط موازی مرگ وزندگیِ همه مان در جایی باهم تلاقی کرده، تمام لذت ها را تلافی می کنند. پیشتر همیشه مدرسه ات دیر می شد اما نمی دانم چرا به مرگ که رسید، زود شد. خیلی زود رسیدی. مرگ تو ارزش یک عمر زندگی کردن را داشت از آن مرگ هایی بود که جناب مرگ برایت کلاه از سر برداشت.
چشمهای آدم برفی ها وقتی به آفتاب میخورد پر از اشک میشود اما تو حتی وقتی آدم برفی شدی همه را از بین خنده و غمخنده به سوی قهقهه کشاندی. من همیشه فکر میکنم که آخرین برف، کفن زمستان است و به همین دلیل روی برف، دنبال ردِ پای زمستان نمی گردم. در آدم برفی نشان دادی که برفی نباید بود، ژرفی باید بود که بودی. به نظرم جسدت را در روزنه امیدت دفن کردند. رونه امیدت فقط کرمِ حضرت کریم بود نبود؟ خاله جانت در مراسم تشییع گفت که پشت و پناهش بودی، دمت گرم اکبر آقا نشون دادی که هنوزم بچه نازی آبادی. یادت میاد در نازی آباد، جوادیه و فلاح و امام زاده حسن، حتی باغبانها هم مهربان بودند و وصیت می کردند با آبی که میخواستند جسدشون رو بشویند، گلها را آب بدهند؟
همون وقت ها که وقتی از هم جدا میشدیم به جای میبینمت میگفتیم خداحافظ، بقال سرکوچه وقتی پول بهش می دادی نمی گفت از خرید شما متشکرم می گفت خدا بده برکت. اما الآن همه چی فرق کرده. همه مدرن شدند عینک دودی از ملزومات لاینفک در تشییع جنازه هنرمندها شده، راستی چرا خورشید مردم رو اینقدر اذیت میکنه اگه خورشید خودش عینک دودی بزنه لازم نیست بقیه مردم حتی سلبریتی ها عینک دودی بزنند. شریفی نیا که کل کل هات با او دیگه از طرف تو خاموش شد، خداییش برات سنگ تمام گذاشت وگفت از دختر بچه قنداقی تا پیر زن صد وده ساله را میتوانستی بازی کنی. باید میگفت شصت وشش ساله، به نظرم حواسش جای دیگه ای بود که فقط خودت و شریفی نیا می دونید. کُلِّ نمک فیلم های دِه نمکی تو بودی، رفتی و فقط دِه اش موند. همین ده نمکی باعث شد رسوایی را رسوا کنی وچه خوب هم رسوا کردی. از حال روزش میشد فهمید که بخشی از وجود هردو را کَندی و بردی.
اکبرآقا!
اصلا همه مردم ایران دلتنگت هستند به نظرم اگر قطرات اشکهایی که برات ریخته شده را جمع می کردند میشد تابوت خودت را با قایق حمل کرد. قایق روان بر روی اشکهای روان. اکبر آقا من از دور فهمیده بودم که چقدر المیرا رو دوست داری، گمان میکنم المیرا و مادرش هم اگر بدونند که چه جای خوبی هستی آرام بشوند. راستی اکبر جان اونجا اگه مرحوم پدرت را دیدی بپرس ببین به روزه هایی که گرفته ایرادی نگرفتند؟ اگر همگرفته باشند از فرشته هایی که خنده بر لبهاشون نشوندی، اگر بخواهی، گیرها رو رفع می کنند. تو 37 سال پیش "ای ایران " را وقتی که سرگروهبان مکوندی بودی خواندی، حالا که اینقدر محبوب هردوسوی در ورودی وخروجی هستی، منتظر ای ایران خواندنت در جمع دوستانه با محمد علی کشاورز، عزت الله انتظامی، داود رشیدی، مهرجویی و کیارستمی و همۀ بزرگان هنر ایرانیم . بخواه تا خدا برای ما ملت ایران هم بخواد خدا برات بخواد.
یا حق
سفیر جمهوری اسلامی ایران در بوسنی و هرزگوین، رئیس پیشین سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی