نسل زد و نسل آلفا در ايران، برخلاف تصور مديران و سياستگذاران رسمي، ديگر نه با مدرسه و صداوسيما همان نسبت سابق را دارند و نه با سازمانها، شوراها و متوليان متعدد امور فرهنگي و تبليغي. اين نسلها در جهاني رشد كردهاند كه مرجع سرگرمي، هويت، الگوپذيري و فهم اجتماعيشان بيش از آنكه بخشنامهها و برنامههاي رسمي باشد، شبكههاي اجتماعي، توليدكنندگان محتواي مجازي و روايتهاي غيررسمي است. هر تحليلي از وضعيت نوجوانان امروز كه اين تغيير مرجعيت را نبيند، از اساس ناقص است. تجمع گسترده اخير نوجوانان در مجتمع تجاري «ايرانمال» براي ديدار با يك يوتيوبر جوان (نيما تكيدو) كه پس از دو بار اعلام رسمي لغو شد، يك هيجان زودگذر يا بينظمي ساده نيست؛ اين اتفاق نشانهاي آشكار از جابهجايي گسلهاي فرهنگي در ايران است. وقتي هزاران نوجوان براي ديدار با يك چهره مجازي -آن هم از طريق شبكه اجتماعي اينستاگرام كه فيلتر است- به حركت درميآيند، يعني تمام دستگاههاي متولي تربيت، فرهنگ، هنر و رسانه، مرجعيت انحصاري خود را از دست دادهاند. آمارهاي رسمي و غيررسمي نيز اين واقعيت را تاييد ميكنند؛ در حالي كه بودجههاي كلانِ دهها نهاد فرهنگي و تبليغي سالانه افزايش مييابد، نظرسنجيها از كاهش چشمگير اثرگذاري فعاليتهاي سنتي اين نهادها بر ذائقه نوجوانان حكايت دارند. واقعيت اين است كه سبك زندگي و مصرف رسانهاي نسل جديد به پلتفرمهاي تعاملي كوچ كرده، اما نهادهاي فرهنگي همچنان در ساختار فكري دهههاي گذشته باقي ماندهاند. ريشه اصلي اين پديده را بايد در سه لايه از ناكارآمدي كلان نهادهاي فرهنگي جستوجو كرد:
نخست؛ فرسودگي نهاد آموزش رسمي: مدارس براي بخش بزرگي از نوجوانان به فضايي خشك، حافظهمحور و بيارتباط با مهارتهاي واقعي زندگي تبديل شده است. آموزشوپرورش به جاي تقويت خلاقيت، گفتوگو و هنر، همچنان بر متون خشك و بيروح و آزمونهاي فرساينده تمركز دارد..
رويكردي كه مدرسه را در ذهن نوجوان از يك محيط رشد به يك ضرورت براي «تحمل كردن» تقليل داده است.
دوم؛ انحصار رسانهاي بيجذابيت: صداوسيما و رسانههاي رسمي سالهاست با لحن نصيحتگر، كليشههاي فرمايشي و نگاه يكسويه، از فهم زبان شاداب و پرسرعت نسل جديد بازماندهاند. تلاش براي حفظ انحصار بدون توليد جذابيت، تنها به ريزش مخاطب و مهاجرت تودهاي نسل جديد به فضاهاي رسانهاي موازي منجر شده است.
سوم؛ ناكارآمدي ساختاري نهادهاي متولي فرهنگ و تبليغ: وزارت فرهنگ و ارشاد، سازمان تبليغات اسلامي، كانون پرورش فكري و دهها شوراي سياستگذاري، سالهاست كه قالبهاي سنتي، بنرهاي شهري، همايشهاي يكطرفه و برنامههاي كنترل شده را به عنوان «كار فرهنگي» تعريف ميكنند. اين نهادها به جاي پذيرش واقعيت تكثر فرهنگي و خردهفرهنگهاي نوجواني، تلاش ميكنند با روشهاي دستوري ذائقه نسل جديد را مهندسي كنند؛ غافل از اينكه نسل جديد از هر نوع محتواي تصنعي و شعاري به سرعت عبور ميكند.
حتي انتخاب «ايرانمال» براي اين تجمع اتفاقي نيست. وقتي متوليان فرهنگي و مديريت شهري نتوانستهاند پاتوقهاي عمومي، امن، مدرن و متناسب با سبك زندگي نوجوانان طراحي كنند، يك كلانسازه تجاري خلأ فضاهاي شهري را پر ميكند و به بستر ابراز وجود اين نسل تبديل ميشود.
درسِ اين رخداد، سرزنش نوجوانان نيست. نوجوان امروز صرفا به چيزي واكنش نشان ميدهد كه زنده، واقعي و ملموس باشد. براي بازسازي اين مرجعيت از دست رفته، كل ساختار فرهنگي كشور نيازمند يك جراحي جدي است:
۱- نوسازي گفتماني نهادهاي فرهنگي: گذار از نگاه «كنترلگر و هدايت مستقيم» به رويكرد «تسهيلگر و حمايت غيرمستقيم» از خلاقيتهاي خود نوجوانان.
۲- طراحي پاتوقهاي فرهنگي و تفريحي نوين: ايجاد فضاهاي شهري خلاقانه، رايگان و بدون كنترلهاي آزاردهنده براي تعامل و بازي نوجوانان.
۳- تحول در زبان و ابزار رسانهاي: به رسميت شناختن پلتفرمهاي نوين ديجيتال و توليد محتواي تعاملي با ريتم تند و زبان طنز، به جاي بخشنامههاي خشك تلويزيوني.
اتفاق ايرانمال يك آينه بود؛ آينهاي كه شكست تدريجي مرجعيت كلان نهادهاي فرهنگي و آموزشي را در برابر جهان واقعي نسل جديد آشكار كرد. تا زماني كه سياستگذاران از اين خواب سنگين بيدار نشوند و به بازنگري در روشها، زبان و فضاهاي خود تن ندهند، اين گسست عميقتر و فاصله نسلها جبرانناپذيرتر خواهد شد.