شناسهٔ خبر: 79138078 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

گزارش« اعتماد» درباره سرباز کرمانی که به ترخیص نرسید و شاهدی که شب حمله به تیپ ۳۸۸ ایرانشهر را فراموش نمی‌کند

دو روایت از یک شب

صاحب‌خبر -

نيره خادمي

اگر آن شب از راه نمي‌رسيد و ۱۳ موشك پادگان و آسايشگاه سربازان  را هدف قرار نمي‌داد، ۲۰ تا ۲۵ مرداد ماه، مهر پايان خدمت روي پرونده حسين جعفري نژاد مي‌خورد، اما حالا روي پرونده‌اش نوشته‌اند؛ شهيد.

حسين جعفري‌نژاد يكي از سربازاني بود كه در آخرين ساعت بيست و سومين شب تيرماه با حملات موشكي امريكا جان خود را از دست داد. مرداد و شهريور پارسال چند ماه پس از جنگ دوازده روزه دفترچه خدمتش را پست كرد و اولين روز مهر براي آموزشي و سپس گذراندن خدمت سربازي به پادگان ۳۸۸ بمپور اعزام شد، اما همه‌چيز دست به دست هم داد تا اين زندگي غمگين، با حسرت و اندوه به پايان برسد. 

حسين از كودكي، تنهايي و رنج را درك كرده بود و از همان زمان زير بار مسووليت رفته بود. درست از همان زماني كه پدر و مادر حسين از يكديگر جدا شدند و پدر ازدواج كرد، او همراه خواهران و برادر كوچك‌ترش با هم زندگي كردند و اين حسين بود كه مسووليت آنها را بر عهده داشت. هنوز كودكي نكرده بود كه زير بار مسووليت افتاد و مجبور شد خيلي زود با دنياي كودكي و دوچرخه و شيطنت‌هاي پسرانه خداحافظي كند. سخت كار مي‌كرد تا بتواند كرايه خانه‌ و همزمان خرج بچه‌ها را بدهد. حمله ۱۳ موشك‌ امريكايي به تيپ 388 ايرانشهر، نه تنها جانش را گرفت كه خواهر و برادرش را هم به نوعي بي‌سرپرست كرد. 

صادق عباسي، همكار و رفيق چندين ساله حسين جعفري‌نژاد حالا در گفت‌وگو با «اعتماد» از روزهايي روايت مي‌كند كه حسين وارد كار توليد محتوا، خبر و تدوين ويديو شد و دغدغه‌هايش را براي مردم كرمان و رفسنجان دنبال كرد. « حسين از سال ۹۹ براي تيم توليد محتوا در خبرگزاري به تيم ما اضافه شد. خيلي دغدغه خبر و مطالبه‌هاي مردمي را داشت و هر اتفاق و داستاني كه در رفسنجان پيش مي‌آمد، دلش مي‌خواست اول به آن بپردازيم. تلاش مي‌كرد كه بتواند كاري براي مردم انجام بدهد. چند سال پيش مراسم تشييع يكي از شهداي گمنام بود كه ويديوي آن با تدوين حسين خيلي در استان سر و صدا كرد. البته به‌طور كلي خيلي كم جلوي دوربين بود و بيشتر تدوين و اديت محتواي توليد شده را انجام مي‌داد.»

موضوع خاصي كه در اين چند سال آخر در رفسنجان وجود داشت و براي حسين جعفري‌نژاد هم مهم بود؛ تلفات جاده‌اي به واسطه موتورسواري بود.«اين موضوع دغدغه مردم هم بود، چون آمار فوت جوان‌هايي كه سوار موتور سنگين مي‌شوند و تصادف مي‌كنند در اين استان به‌شدت بالاست به عنوان مثال در همين هفته‌اي كه گذشت، چهارشنبه (۳۱ تير) دو مورد فوتي در رفسنجان به همين دليل داشتيم. حسين روي اين موضوع خيلي كار مي‌كرد. مي‌گفت: «حيف جوونا واقعا عشقشون موتور سنگينه حالا مگه يه پيست موتورسواري چقدر هزينه داره كه انجامش نمي‌دن.»پيگير بود تا بلكه بتواند از طريقي از اين اتفاقات ناگوار براي جوانان رفسنجان جلوگيري كند. درباره اتفاقات ورزشي و مثلا بحث فساد در برخي باشگاه‌هاي رفسنجان خيلي كار كرد؛ براي او بحث فساد مالي يك طرف بود و يك طرف ديگر برايش مهم بود كه چهره شهر با اين موضوعات خراب نشود. واقعا نسبت به شهر و استانش عرق داشت و در زمان خدمتش هم نشان داد كه نسبت به كشورش هم همان‌طور، عرق دارد.» 

اصرار كردم نرود، اما رفت

اين‌بار دو روز قبل از اينكه حسين جعفري‌نژاد پس از مرخصي از رفسنجان به محل خدمت برود، رفيقش با او صحبت كرد، بلكه در آن شرايطي كه دوباره جنگ در شهرهاي جنوبي ايران شعله‌ور شده و پادگان ايرانشهر هم هدف حمله قرار گرفته بود؛ از رفتن منصرفش كند، اما نشد كه نشد.«آنها در هر دوره ۶۰ تا ۷۰ روزه در خدمت، حدود سه هفته لب مرز مي‌رفتند و او با يادآوري روزهايي كه لب مرز بوده به من مي‌گفت كه ما لب مرز هم بوديم هيچ اتفاقي نيفتاد، پادگان را كه اصلا نمي‌زنند. معتقد بود كه فرودگاه ايرانشهر را زده‌اند و همين يك بار بوده و ديگر كاري با ايرانشهر ندارند. هرچه گفتم فرودگاه را بد زده‌اند نرو، برگرد، گفت: «نه، من مي‌خوام خدمتم را تمام كنم و بهاي جواني‌ام را به اين مملكت بپردازم. تا اينجاشو كشيدم همين دو ماه آخرش رو هم واي مي‌ايستم و هيچ اتفاقي نمي‌افته.»

حتي پيش از اين داستان‌ها ماه‌هاي پاياني تابستان سال گذشته كه مي‌خواست دفترچه خدمتش را پست كند خيلي‌ها به او گفتند؛ در اين شرايط كه كشور جنگ دوازده روزه را پشت سر گذاشته و احتمال جنگ ديگري هم وجود دارد سربازي رفتن خطرناك است، اما گوش نكرد. مي‌خواست تكليف سربازي‌اش مشخص شود تا بعد بيايد و برنامه زندگي آينده‌اش را بچيند.«به او گفتم الان دفترچه را پست نكن. حتي گفتم اگر بروي در كار هم دست تنها مي‌شوم. اگر چه ما يك تيم خبري داريم ولي حسين يكي از بهترين و واقعا بهترين تدوين‌كار ما بود. گفتم نرو. هم كارت مي‌ماند و هم به خاطر جنگ خطرناك است. باز هم مي‌گفت: «هيچي نميشه بالاخره بايد برم سربازي و بعد براي آينده تصميم بگيرم.» در نهايت دفترچه را مرداد و شهريور سال گذشته پست كرد. واقعا يكي از اولويت‌هايش براي اينكه به سربازي برود، آينده‌اش بود. براي آن برنامه‌ريزي كرده بود، چون بچه‌اي نبود كه مثلا بي‌دليل همين‌طور بگويد:‌ «حالا بريم ببينيم چي‌ ميشه‌.» بنابراين اول مهر ماه به آموزشي رفت و آموزشي‌اش هم پادگان صفر ۵ كرمان افتاد. از يك نظر ناراحت بود كه چرا رفسنجان نيفتاده است، از آن طرف خدا را شكر مي‌كرد كه نيروي انتظامي نيفتاده است.»

وقتي دوران آموزشي حسين تمام شد، مشخص شد كه براي خدمت بايد به پادگان تيپ ۳۸۸ ايرانشهر برود.«تماس گرفت؛ گفتم كجا؟ كرمان؟ گفت: نه، ايرانشهر. من هم به شوخي گفتم که «خب خوبه يه رفيق شهيدي هم به زودي پيدا مي‌كنيم.» خيلي ناخودآگاه اين حرف را زدم. در روزهاي جنگ هم مدام به شوخي مي‌گفتم خبرها را هر روز چك مي‌كنم تا بعد ادعا كنم يه رفيق شهيد هم دارم. ولي همه اينها براي هر دوي ما شوخي بود و نمي‌دانستيم چنين اتفاقي مي‌افتد.»

سه شيفت كار مي‌كرد

قصه زندگي حسين جعفري نژاد جوان كرماني، تلخ است و از ۱۸ سال پيش كه مادر و پدرش از هم جدا شده‌اند، مسووليت زندگي‌ خود و ديگر خواهر و برادرهايش را بر عهده داشته و براي اينكه بتواند به آنها برسد و كمبودي در زندگي‌شان نداشته باشند گاهي حتي براي خود لباس هم نخريده است.« حتي يكي از خواهران ناتني‌اش هم با او زندگي مي‌كرد. خيلي بچه كاري و فعالي بود و در سه شيفت كار مي‌كرد؛ صبح تا ظهر كه پيش ما در خبرگزاري بود بعد از آن مي‌رفت به عنوان موتوري در اسنپ و شب در يك فست‌فودي كار مي‌كرد. مدام براي خواهر و برادرش مي‌دويد و سه نفري زندگي‌ مي‌كردند؛ يكي از خواهرانش هم كه ازدواج كرده بود. خيلي زحمتكش بود؛ ما در كار هم شريك كاري بوديم و هم همكار و رفيق. زماني هم، هم‌خونه‌اي بوديم و با هم خيلي رفاقت و زندگي كرديم.» 

از نظر مالي خيلي ضعيف بود و واقعا در تنگنا بود. از محل خدمت هم حقوق چنداني به او نمي‌رسيد تا مثلا بتواند زندگي سه نفره‌شان را راحت بگرداند با اين حال، تمام تلاشش اين بود كه از خدمت برگردد تا به خواهر و برادرش بيشتر رسيدگي كند. حتي تايمي كه مرخصي مي‌گرفت و به رفسنجان مي‌رفت به جاي استراحت و تفريح، باز همان چند روز را كار مي‌كرد.«آخرين مرخصي‌اش هم كه چهار هفته پيش بود، همين كار را كرد. خبرنگار بود و در سامانه‌اي رسانه عضويت داشت. واقعا سيستمي كه حسين براي اين كار داشت و همين الان دارد در خانه خاك مي‌خورد، فكر نمي‌كنم نمونه ديگري داشته باشد آنقدر كه سيستم را حرفه‌اي و به روز بسته بود، چون به كارش خيلي اهميت مي‌داد. دوره‌هاي آموزشي زيادي هم چه آزاد و چه فني و حرفه‌اي در اين زمينه رفته بود. البته دانشگاه اگر اشتباه نكرده باشم در رشته ادبيات هم ثبت‌نام كرده بود چند ترم هم شهريه داد، اما فعلا نمي‌رفت و مي‌گفت كه بعد از خدمت به دانشگاه مي‌رود. آخرين بار كه همين سه- چهار هفته پيش با او صحبت مي‌كردم و مي‌خواست از مرخصي دوباره به زاهدان برود، مي‌گفت: «سيستم رو بيارم بذارم دفتر تا اين دو ماه خدمت هم تموم شه و بيام برم تهران دوره ببينم و دوباره بيام كار رو شروع كنم.» احتمالا اگر كسري‌هايش را مي‌گرفت ۲۰ تا ۲۵ مرداد ماه ترخيص مي‌شد، اما اين اتفاق اجازه نداد.»

موتورش را بالاي سرش مي‌گذاشت  و مي‌خوابيد

در فرمي كه حسين براي سربازي پر كرده بود آدرس همان خانه‌اي را نوشته‌ بود كه با خواهر و برادرش زندگي‌ مي‌كردند، اما بعد از اينكه جان خود را از دست داد پيكرش را به گلزار شهداي حميد آباد يكي از روستاهاي حاشيه‌اي شهر رفسنجان بردند و دفن كردند، چون پدرش به همراه همسرش در آنجا زندگي مي‌كند.«از خيلي سال پيش، خودش خانه كرايه مي‌كرد، خانه كه نمي‌شود اسمش را گذاشت. يك اتاق كرايه كرده بود كه آنجا زندگي مي‌كردند و حسين موتورش را بالاي سرش مي‌گذاشت و مي‌خوابيد. با اين حال خيلي خنده‌رو بود و در همه كليپ‌هايي كه از او پخش شده هم در حال خنده است و برايش مهم بود هر كسي كه اطرافش است در آن لحظات شاد باشد و بخندند. با هر كسي كه در اين چند روز صحبت كردم، حرفش همين بوده؛ مي‌گفت واقعا روحيه شادي داشت.»

حسين اما در تمام اين مدت رفاقتي كه با صادق داشت بارها درد دل كرده بود و از كودكي‌ها و پدر و مادرش گفته بود. حالا اما پدر و مادر هر دو عزادارند، مادرش به محض شنيدن خبر، براي مراسم آمد و سر مزار حسين، به تصاوير و عكس او خيره مانده بود. غمگين بود و حرفي نمي‌زد. پدرش هم كه آن روزها در بيمارستان بستري بود با امضاي خودش بيرون آمد تا سر مزار پسرش كه حالا نام شهيد را هم همراه دارد، برود و اشك بريزد و مي‌گويند كه حال خوبي هم ندارد. 

آن لحظات نفسگير

صادق عباسي، رفيق چندين ساله حسين جعفري‌نژاد صبح بيست و چهارمين روز تير ماه وقتي شنيد پادگان را زده‌اند با ترس خبرها را زير و رو كرد، هنوز نمي‌دانست چه اتفاقي براي رفيقش پيش آمده تا بعد كه در تماس با چندين نفر بالاخره متوجه شد كه نام حسين در ليست شهداست. «در دفتر بودم كه يكي از دوستان مشترك‌مان زنگ زد و گفت كه ديشب پادگان حسين را زده‌اند. قبل از آن يعني ظهر سه‌شنبه با او تلفني صحبت كرده بودم و جزيياتي درباره پايان خدمتش را چك كرده بوديم. خيلي نگران شدم. با چند تن از همكاران رسانه‌اي تماس گرفتم و كانال‌ها را چك كردم و ديدم كه خبرگزاري‌هاي محلي گذاشته‌اند در حادثه ايرانشهر سه نفر از شهدا از رفسنجان هستند. تماس گرفتم ولي هنوز اسامي تاييد نشده بود و در خبرها هم نام‌ها نيامده بود فقط يك نفر نام شهيد قاسمي‌زاده را آورد. حسين هميشه از او حرف مي‌زد و به نوعي در پادگان از رفقاي صميمي‌اش بود. وقتي اسم او را بردند به نوعي مطمئن شدم كه حسين هم جزو شهداست. با اين حال چندين بار با بيمارستان ايرانشهر تماس گرفتم؛ مي‌گفتند شصت، هفتاد تا مجروح آورده‌اند ولي اسم حسين جعفري‌نژاد در ليست مجروحان نيست. در نهايت با فرمانداري تماس گرفتم كه گفتند دو تا از بچه‌ها كه در پادگان كار توليد محتوا انجام مي‌دادند، شهيد شدند. همين را كه گفت به‌ طور كامل مطمئن شدم كه حسين شهيد شده است،چون او در پادگان هم كار توليد محتوا انجام مي‌داد.»

نفسي كه در زير آوار جنگ تنگ شد

عكس‌هايي كه او از آسايشگاه سربازان در پادگان دارد تخريب بالايي را نشان مي‌دهد و احتمالا حسين هم زير همين آوارهاي سهمگين مانده است، چرا كه پيكر بي‌جانش به لحاظ فيزيكي سالم بوده و جراحت چنداني نداشته است و احتمال مي‌دهند كه بر اثر خفگي زير آوار جان خود را از دست داده باشد. «حسين سرباز بازرسي بود و آسايشگاه كادر بازرسي به ساختمان ستاد چسبيده بود. بر اساس گفته‌هاي دوستان و همكاراني كه آنجا بودند و براي مراسم به اينجا آمدند، اولين موشك به همانجا خورده است كه ساختمانش هم خيلي قديمي است. بر اثر اين اصابت آسايشگاه روي سرشان ريزش مي‌كند. پيكر حسين را هم كه ديدم در هيچ جاي بدن زخمي نداشت و كبود شده بود و بيشتر علايم خفگي داشت. دو تا عزيز ديگر به اين صورت نبودند يكي شاهرگش تركش خورده بود و ديگري چند تكه از بدنش نبود ولي بدن حسين سالم بود از اين نظر. راننده ارتشي كه او را آورده بود هم در جوابم گفت كه حسين چون زير آوار گير كرده و نتوانسته نفس بكشد و همين باعث شده جانش را از دست بدهد و بدن كبود شود.» 

عباسي بر اساس شنيده‌هايش روايت مي‌كند؛ بعد از اينكه آسايشگاه سربازان ريزش كرده احتمالا حسين زير آوار بوده و در حالي كه بقيه براي كمك آمده بودند موشك بعدي را زده‌اند و احتمالا همان زمان ديگر جان خود را از دست داده است. «كامل كه مشخص نيست ولي آسايشگاه سربازهاي بازرسي را در دو مرحله زده بودند. البته درباره زمان حمله من ضد و نقيض شنيده‌ام كه مثلا ساعت ۳ صبح بوده يا مثلا زماني كه فوتبال نگاه مي‌كردند، چون اگر در حال تماشاي فوتبال بوده باشند كه پخش فوتبال حدود ۱۲ شب بود. به هر حال اگر ساعت سه صبح بوده باشد كه بچه‌ها خواب بودند ولي اگر ساعت ۱۲ بوده باشد در حال تماشاي فوتبال بودند. چيزي كه شنيدم اينكه داشتند فوتبال نگاه مي‌كردند و قرار بود كه براي طرح پراكندگي به بيرون و نقاط مختلف پادگان برگردند تا در داخل مقر نباشند.» 

روايت دوم: مطمئنم قصد جان‌مان را  كرده بودند

مهدي يكي از كادري‌هاي ارتشي كه در زمان حمله در پادگان حضور داشته و زخمي شده است در گفت‌وگو با «اعتماد» تاييد مي‌كند كه حمله دقيقا در زمان پخش فوتبال فرانسه و اسپانيا يعني حدود ۱۲ شب رخ داده است و او و دوستانش در مهمانسراي پادگان در حال تماشاي آن بودند. «حين صداي بلند انفجار همه را از جا بلند كرد و همه سريع به سمت در دويدند ولي چون ترسيده بودند، نمي‌توانستند در را باز كنند.» مهدي جلوتر رفت و يك دفعه متوجه آن نور بلند و روشن شد كه به سمت‌شان هجوم مي‌آورد. شيشه‌هاي ساختمان خرد و به سمت‌شان پرتاب شد. به زور در را باز كرد. همگي دويدند و به بيرون از مهمانسرا رفتند. گرد و خاك همه جا را گرفته بود و بوي باروت مي‌آمد. «در سالن برق‌ها رفته بود و بچه‌ها مي‌خواستند چيزي روشن كنند، اما بحث اين بود كه خاموشي باشد، انگاري كه روشنايي را مي‌بينند. در آن شرايط ما هيچ جا را نمي‌ديديم. من لباس تنم نبود به زورم كه شده به داخل مهمانسرا رفتم ولي همان لحظه دوباره همان جور محكم زدند. ما دويديم به سمت بيرون اما ول نمي‌كردند، همين طور پشت هم مي‌زدند. جلوتر ديدم چند تا از بچه‌ها در چاله‌اي كه قبلا با بيل مكانيكي براي خط لوله كنده بودند، رفته‌اند. به من هم گفتند بشين اينجا.» نشست اما يك دفعه ديد كه پست برق روبه‌رو كه ۱۰ متر با آنجا فاصله داشت را زدند. دراز كشيده بود در داخل همان چاله و آسمان را نگاه مي‌كرد در حالي كه ديگر گوش‌هايش شروع كرده بود به سوت كشيدن. « از آن بالا آتش مي‌باريد. همه ترسيده بودند و رفقايم زخمي شده بودند؛ يكي سر و صورتش از بين رفته و خونين بود و ديگري مثلا چشمش كور شده بود.» 

چند دقيقه‌اي كه گذشت بلند شد و رفت تا يكي از رفقايش را پيدا كند. «رفتم داخل دژباني؛ كل شيشه‌هايش ريز شده بود. از داخل كيوسك يك شلوار برداشتم و رفتم سمت ماشينم كه خوشبختانه در آن باز بود. يك اوركت سربازي داخل ماشينم بود كه آن را هم پوشيدم و با رفيقم رفتيم در بيايان نشستيم. همانجا بود كه او گفت پشتم تير مي‌كشه. اول توجه نكردم ولي بعد نگاه كردم ديدم پشت كمرش تركش خورده. خلاصه 10 دقيقه يك ربع؛ نمي‌دانم شايد نيم ساعت گذشت تا من سمت پادگان رفتم و ديدم همه به دنبال سرباز و كادري‌ها بودند. بعد انگار يك نفر هم به آجودان زنگ زده بود كه مثلا دوباره بر مي‌گردند كه بزنند همه برگرديد بيرون. بعد هم فرمانده‌ام ما را ديد و برد بيمارستان. در بيمارستان هم به قدري به فكر رفقايم بودم كه اصلا يادم رفت حتي بگويم خودم هم آسيب ديدم. گوشم سوت مي‌كشيد رفيقم مي‌گفت برو گوشتو نشون بده. ولي بي‌خيال بودم. متاسفانه يكي از رفقايم انگشتش و ديگري دستش قطع شده است. من وضع خوبي ندارم ببينيد آنها چه مي‌كشند.»

 شاهرودي است، ۲۵ سال دارد و چند روز پس از اين اتفاق به آنجا رفت تا خانواده، او را ببينند و بعد از اينكه خيال‌شان راحت شد و كمي هم بهتر شد، برگردد. «خانواده كه من را ديدند حال‌شان خراب بود و ترسيده بودند. مادر هم كه فقط گريه مي‌كرد. به هر حال ما كادري‌ها بايد در پادگان باشيم و وضع ما با سرباز فرق مي‌كند به ما مرخصي نمي‌دهند و حكم تخليه هم كه نداده بودند. آن شب حدودا ۲۰۰ نفر در پادگان بوديم ولي بعضي سربازها را مرخصي داده بودند.»

جراحت جسمي او البته زياد نيست، دستش درد مي‌كند؛ از ناحيه سر و گردن دچار كوفتگي شده  و از سمت راست هم شنوايي گوشش آسيب ديده است، اما از لحاظ روحي، چندان شرايط خوبي ندارد. «لحظه‌هاي سختي بود، سربازها فرياد مي‌زدند؛ كمك كمك و به قدري همه ترسيده بودند كه آن لحظه نمي‌شد كاري كرد. موج انفجار ما را تا يك متر به اين طرف و آن طرف پرتاب مي‌كرد و اصلا متوجه اطراف نمي‌شديم. من فكرش را نمي‌كردم پادگان را بزنند و مثلا آنجا هدف باشد، اما آن شب ما را ول نمي‌كردند و ادامه‌دار بود. انگاري ما را مي‌ديدند. چطور بگويم؟ بچه‌هاي ما به داخل مهمانسرا رفتند آنجا را زدند، آمدند بيرون مي‌خواستند به سمت ميدان كه پست برقي آنجاست، بروند را زدند. من مطمئنم قصد جان ما را كرده بودند.» آتشي ساعتي بعد از اين اتفاق با پدرش تماس گرفت تا آنها را از حال خود با خبر كند تا نگران نباشند و از طرفي هم خواست تا موضوع را به مادر و بقيه نگويد، اما مگر مي‌شد؟ خبر همه جا پيچيده بود.

حالا مهدي هم مانند بقيه كساني كه آن شب را ديدند، لحظات حمله، فرار و ترس كه واكنش طبيعي   انسان است را هرگز فراموش نمي‌كند، اتفاقي كه شايد زمان آن تنها دو دقيقه بود؛ ۱۲۰ ثانيه، اما همان ۱۲۰ ثانيه در نهايت جان هشت سرباز وظيفه و كادري ارتش از جمله حسين جعفري‌نژاد در آن پادگان را گرفت.