سال گذشته، توفیق شد تا در کنار همسر و فرزندانم، در موکب «آرمان حسین (ع)» مستقر شوم. برای اولین بار در سالهای اخیر، جسارت کردم و مطب را برای چهارده روز تعطیل کردم. اما غنیمتِ آن دو هفته، چیزی فراتر از تصوراتم بود؛ خیر و برکتی که در تمام زوایای زندگیمان جاری شد و رشدی در رفتار و روح بچهها که هیچ مدرسهای نمیتوانست به آنها بیاموزد. همان لحظات بود که با اطمینان به منشی مطب سپردم: «امسال هم، اربعین را تعطیل کن.»
اما غافل از اینکه انسان، حتی از نفسِ بعدیاش هم بیخبر است...
امسال، خداوند با لطفش، ما را منتظر قدم مبارک فرزند جدیدمان کرد. تقدیر این بود که همسرم و پسر پنج سالهام در شهر بمانند. اما دختر ۱۲ سالهام... او که یک سال تمام، برای خادمی در موکب ثانیهشماری میکرد، قرار بود همسفر من باشد. تا اینکه درست یک روز پیش از حرکت، اتفاقی افتاد که نباید میافتاد؛ او از تاب به زمین افتاد و انگشت دستش شکست.
ساعتها در سکوت به او نگاه میکردم. دختری که تمام سال را با خیالِ کربلا زندگی کرده بود، حالا در بندِ یک آتل گیر کرده بود. اما اتفاق تکاندهنده این بود: او دردِ شکستگیاش را فراموش کرده بود! در چشمانش میخواندم که هیچ دردی در جسمش نیست که بتواند با دردِ «نرسیدن» رقابت کند. او گریه میکرد، نه برای انگشت آسیبدیدهاش، بلکه برای مجوزِ رفتنی که انگار از دست میرفت. انگار آتل روی دستش، زنجیری بود که او را از خادمی باز میداشت.
دلم نیامد بدون او بروم. سه روز در مرزِ بیم و امید صبر کردم؛ به این امید که معجزه شود و هم او بهبودی یابد و هم فشار درمانش بر همسر باردارم منتقل نشود. اما امروز، وقتی پانسمان را باز کردیم، حقیقت تلخ بود: بهبودی حاصل نشد و پزشک نظر داد که دو هفته هر روز پانسمان شود و دست در آتل بماند.
حالا من ماندم و بغضِ دخترم... دختری که یک سال، ثانیه به ثانیه منتظر این روز بود و حالا گریه امانش را بریده است. در این لحظه فهمیدم که گاهی «امتحانِ نرفتن»، هزار بار سختتر از «امتحانِ رفتن» است.
در این سکوتِ اجباری، تلنگری به یادم آورد؛ یاد قولهایی که سال پیش دادیم تا توفیق خادمی را از ما نگیرد. و تلختر از آن، یاد قولهای دورتر... قولهای زمان تولد فرزندان، قولهای شبهای سختِ کنکور، و نالههای بستر بیماری...
چقدر زود فراموش میکنیم! ما متخصصِ فراموش کردنِ لحظههای سختی هستیم؛ لحظههایی که هیچکس جز خالق مهربان دستگیر ما نبود و با تمام وجود به او پناه بردیم. و اما، درست بعد از رفع گرفتاری، چطور دوباره فراموشکار میشویم و دوباره امیدوار میشویم به خودمان، به دوستانمان و به بتهای کوچک و بزرگ زندگیمان...
محمدرضا الهی
مشاور معاون فرهنگی دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی آبادان