شناسهٔ خبر: 79129364 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

در گفت‌وگو با ایرنا مطرح شد؛

اولین کتابی که زندگی مرا تغییر داد

تهران- ایرنا- پژوهشگر حقوق بین‌الملل کودکان با بیان اینکه «شازده کوچولو» نخستین کتابی بود که زندگی‌اش را تغییر داد، گفت: این کتاب بیش از آنکه به من اطلاعات تازه‌ای بدهد، شیوه نگاه کردنم به انسان را تغییر داد.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، انسان‌ها با خواندن کتاب‌ها زندگی‌های نکرده را تجربه می‌کنند. گفته می‌شود انسان‌ها یکبار زندگی می‌کنند، اما افرادی که کتاب می‌خوانند زندگی‌های متعددی را تجربه می‌کنند و این مساله دیدگاه آنها را با دیگران متفاوت می‌کند. یک کتاب ممکن است روی یک فرد تاثیری عمیق داشته باشد اما برای دیگری فقط یک مساله ادبی را مطرح کند.

محمدمهدی سیدناصری حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بین‌الملل کودکان در گفت‌وگو با ایرنا درباره نخستین کتابی که زندگی‌اش را تغییر داد، توضیح می‌دهد.

اولین کتابی که زندگی مرا تغییر داد محمدمهدی سیدناصری حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بین‌الملل کودکان

اگر از شما بپرسند اولین کتابی که واقعا زندگی‌تان را تغییر داد چه بود، چه پاسخی می‌دهید؟

پاسخ من شاید برای بسیاری عجیب باشد؛ چون نه یک کتاب قطور حقوقی بود، نه اثری درباره روابط بین‌الملل و نه حتی کتابی دانشگاهی. برای من، همه چیز از «شازده کوچولو» آغاز شد.

کتاب‌ها زمانی اثرگذار می‌شوند که در مقطعی از زندگی با پرسشی عمیق، تردیدی جدی یا نیازی درونی در انسان تلاقی کنند

پاسخ دادن به این سوال، برخلاف ظاهر ساده‌اش، برای من آسان نیست. نه به این دلیل که کتابی وجود نداشته، بلکه چون معتقدم هیچ کتابی به‌تنهایی زندگی انسان را تغییر نمی‌دهد؛ کتاب‌ها زمانی اثرگذار می‌شوند که در مقطعی از زندگی با پرسشی عمیق، تردیدی جدی یا نیازی درونی در انسان تلاقی کنند. شاید صدها نفر یک کتاب را بخوانند، اما فقط برای معدودی از آنان همان کتاب به نقطه عطفی در زندگی تبدیل شود.

اگر بخواهم صادقانه پاسخ بدهم، باید بگویم اولین کتابی که مرا تکان داد، بیش از آنکه به من اطلاعات تازه‌ای بدهد، شیوه نگاه کردنم به انسان را تغییر داد. تا پیش از آن، کتاب‌ها را عمدتا برای آموختن می‌خواندم؛ برای اینکه چیزی بدانم که پیش‌تر نمی‌دانستم. اما آن کتاب به من آموخت که مطالعه فقط افزودن بر دانسته‌ها نیست؛ گاهی مطالعه یعنی کنار گذاشتن بسیاری از پیش‌داوری‌ها، بازنگری در باورهایی که سال‌ها بدیهی می‌پنداشتی و جسارت دوباره پرسیدن سوال‌هایی که تصور می‌کردی پاسخشان را یافته‌ای.

شاید عجیب باشد، اما امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم آن کتاب بیش از آنکه ذهن مرا تغییر دهد، حساسیت مرا نسبت به انسان تغییر داد. بعد از خواندنش، دیگر نمی‌توانستم صرفا به قانون نگاه کنم؛ پشت هر ماده قانونی، چهره انسانی را می‌دیدم که قرار است آن قانون از کرامتش حمایت کند یا در اثر اجرای نادرستش آسیب ببیند. همین تغییر نگاه، بعدها مسیر مطالعاتی مرا نیز تحت تاثیر قرار داد و باعث شد به حوزه حقوق کودک علاقه‌مند شوم؛ حوزه‌ای که اگر انسان را در مرکز آن نبینی، حقوق به مجموعه‌ای از قواعد خشک و بی‌روح تبدیل می‌شود.

از آن روز به بعد، هر بار کتابی را می‌خواندم، دیگر فقط از خودم نمی‌پرسیدم «این کتاب چه می‌گوید؟» بلکه می‌پرسیدم «این کتاب مرا به چه انسانی تبدیل می‌کند؟» و به گمانم این مهم‌ترین تغییری بود که یک کتاب توانست در زندگی من ایجاد کند.

چطور ممکن است یک کتاب مسیر زندگی یک پژوهشگر حقوق را تغییر دهد؟

بسیاری تصور می‌کنند مسیر یک حقوقدان را قوانین، آرای قضایی یا نظریه‌های حقوقی شکل می‌دهند. البته این‌ها ضروری‌اند، اما کافی نیستند. حقوق، پیش از آنکه علمی درباره قواعد باشد، دانشی درباره انسان است. اگر انسان را نشناسیم، بهترین قوانین نیز به متونی بی‌جان تبدیل خواهند شد.

کتاب«شازده کوچولو» برای من صرفا یک تجربه ادبی نبود؛ نقطه آغاز نوعی بازتعریف از حرفه‌ای بود که بعدها انتخاب کردم

من در سال‌های تحصیل، صدها کتاب حقوقی خواندم؛ از فلسفه حقوق و نظریه عدالت گرفته تا حقوق بین‌الملل، حقوق بشر و حقوق کودک. هر کدام چیزی به دانسته‌هایم افزودند، اما آن کتاب نخستین کاری را با من کرد که شاید هیچ کتاب تخصصی قادر به انجامش نبود: به من آموخت پیش از آنکه درباره حقوق انسان‌ها سخن بگویم، خود انسان را ببینم.

بعدها فهمیدم بسیاری از بحران‌های حقوقی جهان، ریشه در کمبود قانون ندارند؛ ریشه در کمبود نگاه انسانی دارند. گاهی مساله این نیست که قواعد وجود ندارند؛ مسئله آن است که انسان‌ها پشت انبوه مفاهیم حقوقی گم می‌شوند. وقتی کودک فقط «موضوع حمایت» تلقی شود و نه انسانی دارای احساس، شخصیت و کرامت، حتی بهترین نظام‌های حقوقی نیز ممکن است از تحقق عدالت بازبمانند.

به همین دلیل، آن کتاب برای من صرفاً یک تجربه ادبی نبود؛ نقطه آغاز نوعی بازتعریف از حرفه‌ای بود که بعدها انتخاب کردم. از آن زمان، هر بار درباره حقوق کودک می‌نویسم، سعی می‌کنم ابتدا انسان را ببینم و سپس قانون را بخوانم؛ زیرا قانون برای انسان نوشته شده است، نه انسان برای قانون.

یعنی یک کتاب ادبی توانست نگاه شما را به حقوق تغییر دهد؟

بی‌تردید. شاید بزرگ‌ترین سوبرداشت درباره رشته حقوق این باشد که تصور می‌شود حقوقدان فقط باید قانون بخواند. در حالی که تجربه به من آموخته است بهترین حقوقدانان، کسانی هستند که بیش از متن قانون، انسان را مطالعه کرده‌اند.

قانون از حق سخن می‌گوید، اما رمان از رنج. قانون از تکلیف سخن می‌گوید، اما ادبیات از احساس. قانون نظم اجتماعی را توصیف می‌کند، اما ادبیات روح جامعه را آشکار می‌سازد

ادبیات ویژگی عجیبی دارد؛ چیزی را به تو نشان می‌دهد که هیچ ماده قانونی قادر به نشان دادنش نیست. قانون از حق سخن می‌گوید، اما رمان از رنج. قانون از تکلیف سخن می‌گوید، اما ادبیات از احساس. قانون نظم اجتماعی را توصیف می‌کند، اما ادبیات روح جامعه را آشکار می‌سازد.

همین ویژگی است که باعث می‌شود یک رمان گاهی بهتر از ده‌ها کتاب تخصصی، مفهوم عدالت را به انسان بیاموزد.

بعدها هرچه بیشتر در حوزه حقوق بشر و حقوق کودک مطالعه کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که عدالت، صرفا محصول استدلال منطقی نیست؛ عدالت از همدلی نیز تغذیه می‌کند. اگر نتوانیم درد دیگری را تصور کنیم، بعید است بتوانیم از حقوق او به‌درستی دفاع کنیم.

شاید به همین دلیل است که هنوز معتقدم هر دانشجوی حقوق، در کنار کتاب‌های تخصصی، باید ادبیات، فلسفه، تاریخ و روان‌شناسی بخواند. حقوق بدون این علوم، مانند ساختمانی است که ستون‌هایش را از آن گرفته باشند.

بعد از آن کتاب، چه چیزی در شما تغییر کرد؟

شاید مهم‌ترین تغییر این بود که فهمیدم دانستن با فهمیدن یکسان نیست. سال‌ها تصور می‌کردم هرچه بیشتر مطالعه کنم، بیشتر می‌فهمم؛ اما بعدها دریافتم بسیاری از کتاب‌ها فقط اطلاعات ما را افزایش می‌دهند، در حالی که تعداد اندکی از آنها کیفیت نگاه ما را تغییر می‌دهند. آن کتاب مرا فروتن‌تر کرد. به من آموخت که هرچه بیشتر می‌آموزیم، بیشتر متوجه می‌شویم چه اندازه نمی‌دانیم.

بسیاری از کتاب‌ها فقط اطلاعات ما را افزایش می‌دهند، در حالی که تعداد اندکی از آنها کیفیت نگاه ما را تغییر می‌دهند

همچنین فهمیدم نباید هیچ انسانی را تنها بر اساس ظاهر، موقعیت اجتماعی یا حتی پرونده حقوقی‌اش قضاوت کرد. هر انسانی داستانی دارد که اگر آن را نشنوی، شاید هیچ‌گاه نتوانی درباره او عادلانه داوری کنی.

این نگاه بعدها در مطالعات حقوق کودک نیز همراهم ماند. هرگاه درباره کودکی می‌نویسم که از آموزش محروم شده، قربانی جنگ است یا در فقر زندگی می‌کند، دیگر صرفاً با یک «موضوع پژوهشی» روبه‌رو نیستم؛ با انسانی مواجه‌ام که زندگی‌اش پشت واژه‌های حقوقی پنهان شده است.

اگر امروز فقط یک توصیه مطالعاتی به دانشجویان حقوق داشته باشید، چه می‌گویید؟

به آنها می‌گویم: کتاب بخوانید، اما فقط برای موفقیت در امتحان نخوانید. کتاب بخوانید تا جهان را از چشم انسان‌های دیگر ببینید. فقط قانون نخوانید؛ رمان بخوانید، فلسفه بخوانید، تاریخ بخوانید، شعر بخوانید و زندگی‌نامه بخوانید؛ زیرا حقوق، پیش از آنکه علم مواد قانونی باشد، علم فهم انسان است.

اولین کتابی که زندگی مرا تغییر داد، به من یاد نداد چگونه بهتر استدلال کنم؛ به من یاد داد چرا باید از انسان دفاع کنم

به باور من، بزرگ‌ترین تفاوت یک حقوقدان معمولی با یک حقوقدان ماندگار در حافظه‌ای قوی‌تر یا دانش بیشتر نیست؛ در عمق نگاه او به انسان است. این عمق نگاه را فقط کلاس درس به انسان نمی‌دهد؛ بخش بزرگی از آن را کتاب‌ها می‌سازند.

و شاید اگر بخواهم همه این تجربه را در یک جمله خلاصه کنم، بگویم:

اولین کتابی که زندگی مرا تغییر داد، به من یاد نداد چگونه بهتر استدلال کنم؛ به من یاد داد چرا باید از انسان دفاع کنم. این تفاوت کوچکی نیست؛ بلکه مرزی است میان دانستن حقوق و زیستن با حقوق.