یکسال! همین دو کلمه را که کنار هم میگذارم، عجیب است که چقدر چیزها در فاصله میانشان جا شده؛ ترس، امید، درد، انتظار، آزمایشگاه، اتاقهای بیمارستان، بوی مواد ضدعفونیکننده، جواب آزمایش، نگاه پزشک، شبهایی که صبح نمیشد و صبحهایی که فکر میکردم دیگر هیچ شبی را نمیتوانم ببینم و... . نیمه مرداد سال گذشته بود، روزی که پس از جلسات متعدد شیمیدرمانی، زمان بیرون راندن آن توده از بدنم فرا رسید. برای جراحی رفتم، میدانستم قرار است بخشی از بدنم را از من جدا کنند؛ اما آدمیزاد تا وقتی روی تخت بیمارستان دراز نکشیده و خودش را به دست پزشک نسپرده، شاید واقعا نمیفهمد «جراحی» یعنی چه. حتی نمیداند آنچه به صورت روزمره ما تحت عنوان دعای سلامتی برای عزیزانمان آرزو می کنیم چقدر میتواند نیاز یک شخص باشد. حالا اما دعای روز و شبم برای همه این شده «الهی که سلامت باشید» و وقتی کسی برایم آرزوی سلامتی میکند این دعا را تا عمق وجودم درک میکنم. رحم رفت، تخمدانها رفتند، امنتوم و آپاندیس هم رفتند. چند عضو از بدنم، یک روز ناگهان تبدیل شدند به بخشی از پرونده پزشکیام؛ بخشی از گذشتهای که دیگر قرار نبود با من بماند. اما من ماندم و شاید تمام معنای این یکسال همین باشد: من ماندم. من سلامت هستم. یکسال پیش، «کارسینوم سروز پاپیلاری درجه پایین» برای من فقط نام یک بیماری نبود. یک جمله طولانی و سنگین بود که هر کلمهاش میتوانست آدم را بترساند. کلمه «سرطان» که میآمد، ذهنم جلوتر از پزشک میدوید. آدم در چنین روزهایی فقط با بیماری روبهرو نیست؛ با تخیل خودش هم میجنگد. با تمام چیزهایی که درباره سرطان شنیده، خوانده، دیده و از دیگران به یاد سپرده است. من هم ترسیدم. خیلی! اما تصمیم گرفتم با ترسم رو در رو شوم. تصمیم گرفتم دربارهاش بنویسم. شاید برای همین بود که «من و کارسینوم سروز پاپیلاری درجه پایین» شکل گرفت. نوشتم که «نوشتن نجاتم داد» تا بیماری را از یک کلمه مبهم و ترسناک بیرون بکشم و به چیزی تبدیلش کنم که میشود دربارهاش حرف زد. نوشتم تا اگر قرار است سرطان بخشی از زندگی من باشد، تمام زندگی من نباشد و حالا یکسال گذشته است. وقتی به آن یادداشتها که حالا تبدیل به کتاب هم شده، نگاه میکنم، زنی را میبینم که شاید با امروز من فاصله زیادی ندارد، اما چیزی در نگاهش عوض شده است. آن زن هنوز همان من است؛ با همان دغدغهها، همان دلنگرانیها، همان آدمهایی که دوستشان دارد و همان روزهایی که باید از سر بگذراند. اما حالا یک چیز را بهتر میداند: زندگی آنقدرها که خیال میکنیم بدیهی نیست. ما هر روز صبح چشم باز میکنیم و تصور میکنیم شب هم خواهیم خوابید. برای هفته بعد برنامه میریزیم، برای ماه بعد قرار میگذاریم، برای سال بعد رویا میبافیم. انگار ادامه داشتن زندگی، طبیعیترین اتفاق دنیاست و ما ادامهها را میسازیم. تا یک روز یک پزشک میگوید: بیماری صعبالعلاج داری و ناگهان آینده از یک مفهوم دور به چیزی بسیار نزدیک تبدیل میشود. آن روزها فهمیدم سلامتی، چیزی نیست که باید فقط وقتی از دستش میدهیم قدرش را بدانیم. فهمیدم بدن، این خانهای که سالها بیآنکه به آن فکر کنیم در آن زندگی کردهایم، چقدر صبور، مقاوم و شگفتانگیز است. یکسال گذشته و من هنوز دهم هر ماه که برای تزریق داروی ایمنیتراپی میروم، به بدنم فکر میکنم؛ به زخمهایی که کمکم کمرنگ شدند. به دردهایی که آمدند و رفتند. به روزهایی که فکر میکردم دیگر هیچ وقت نمیتوانم مثل قبل راه بروم، بخندم، کار کنم، بنویسم و زندگی کنم. زندگی کنم. زندگی کنم... اما زنده ماندم و زندگی میکنم شاید نه دقیقا مثل قبل و اتفاقا این «مثل قبل نبودن» را حالا دوست دارم، چون آدم بعد از یک بیماری جدی، دیگر همان آدم قبلی نیست. نه لزوما ضعیفتر میشود و نه الزاما قویتر؛ فقط نگاهش تغییر میکند و واقعیتررر زززندگی میکند.
من حالا بیشتر میدانم که هیچکس مالک فردا نیست. برای همین شاید بیشتر قدر امروز را میدانم. بیشتر به آدمهایی که دوستشان دارم، میگویم دوستشان دارم. بیشتر برای چیزهای کوچک خوشحال میشوم. گاهی وسط یک روز معمولی، ناگهان متوجه میشوم که چقدر خوب است که یک روز معمولی دارم. چه چیزی از این سادهتر و در عین حال باارزشتر؟ یکسال پیش، تمام فکرم این بود که از این مرحله عبور کنم. امروز که یکسال گذشته، فکر میکنم شاید هدف فقط «عبور کردن» نبود. شاید آن توده آمده بود و قرار بود من چیزی را یاد بگیرم؛ اینکه زندگی را نمیشود به بعد موکول کرد. اینکه «بعدا» یکی از خطرناکترین کلمات دنیاست. بعدا سفر میروم. بعدا بیشتر میخندم. بعدا به دوستم زنگ میزنم. بعدا کتابی را که دوست دارم، میخوانم.
بعدا برای خودم وقت میگذارم و بعد ناگهان یک بیماری میآید و به آدم یادآوری میکند که هیچ قراردادی برای «بعدا» امضا نکردهایم. امروز، یکسال بعد از آن جراحی، دیگر نمیخواهم از سرطان به عنوان بزرگترین اتفاق زندگیام یاد کنم. سرطان یکی از فصلهای زندگی من بود؛ فصلی سخت، طولانی و ترسناک، اما فقط یک فصل که آمد و رفت. همین! من هنوز فصلهای دیگری دارم. هنوز چیزهایی هست که باید بنویسم، آدمهایی که باید دوستشان داشته باشم، جاهایی که باید ببینم، صبحهایی که باید از خواب بیدار شوم و شبهایی که باید با خیال راحت سرم را روی بالش بگذارم و شاید مهمتر از همه، هنوز زندگی هست. یکسال پیش، من روی تخت جراحی بودم و بخشی از بدنم را به دست پزشکان سپردم.
امروز، یکسال بعد، ایستادهام و به پشت سرم نگاه میکنم. به زنی که درد کشید، ترسید، گریه کرد، خندید، نوشت و ادامه داد و البته هنوز هم میترسد اما مستقیم به روبهرو نگاه میکند و با اطمینان میگوید: میخواهم درباره من بنویسم، درباره زنی که فهمید زندگی، همین لحظهای است که در آن ایستاده، همین امروز، همین نفس، همین دوست داشتنها، همین بودن و من، یکسال بعد، هنوز هستم، همین برای امروز کافی است.
یکسال بعد
غزل لطفی
صاحبخبر -
∎