شناسهٔ خبر: 79123178 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

كنكاشي درباره زندگي در معنا و معنا در زندگي

تذكار امر فراموش شده

صاحب‌خبر -

حكمت‌الله ملاصالحي

خواهش‌هاي ما، كشش‌ها و كنش‌ها و چشش‌هاي تلخ و شيرين ما، كام‌ها و ناكامي‌هاي ما، خوشي‌ها و ناخوشي‌هاي ما، مصاديق رنگارنگ زندگي ما و معناي زندگي و نحوه زيست انساني و انسان بودن ما در جهان هستند. قلم زندگي و معناي زندگي، واژه به واژه، طومار قطور زندگي و معناي زندگي ما را رقم زده‌اند و مي‌زنند.
نويسنده و نوشته، بازيگر و تماشاگر، مدام جابه‌جا شده‌اند. وصل و فصل، پيوست و گسست، قبض و بسط، در بطن و در بستر جريان سيال زندگي قلم و رقم زده شده و مي‌شود و همه مهر تاييد و تصديق هم بر زندگي، هم بر معنامندي زندگي مي‌نهند. معنا به مفهوم هم سلبي هم ايجابي آن. معنا به مفهوم كلان و فراگير و جامع آن.
در جغرافياي طبيعي گونه‌هاي حيات وحش، چنگ و دندان، نيش و گزش، مهارت شكار و مقاومت نزاع، چابكي و چالاكي در فرار و گريز، گرفتن و بلعيدن طعمه‌ها در چرخه «آكل و مآكول» گونه‌ها، معطوف به بقاي گونه‌ها و استمرار حيات و مشاركت و همكاري گونه‌ها در نظم و چرخه به‌هم‌پيوسته و درهم‌تنيده سازوكار جغرافياي طبيعي عمل  و رفتار مي‌كند.
جغرافياي طبيعي كه در نظم و چرخه طبيعي «همزيستي (Symbiosis)» گونه‌هاي حيات وحش براي بقا و استمرار چرخه حيات و زيست طبيعي حركت و عمل مي‌كند. نظم چرخه‌اي كه در بستر، زيستن براي زيستن استمرار دارد. حيات در بطن و بستر حيات براي بقا و استمرار چرخه حيات گونه‌هاي جغرافياي طبيعي حيات وحش حركت مي‌كند. استمرار و بقا دارد. جانوران كارشان چريدن و خوردن و خراميدن است و طعمه و خورده شدن در مزرعه‌هاي جغرافياي  طبيعي.
در جغرافياي تاريخي و فرهنگي‌‌شده و فرهنگي، زيستن نه صرفا براي زيستن، نه زندگي براي زندگي به‌ماهو زندگي است؛ انسان نمي‌زييد كه بزييد. مساله نحوه زندگي، كيفيت زندگي، نحوه بودن و چگونه بودن و چگونه زيستن و چگونه پاشيدن و هستيدن و نحوه حضور انسان در جهان در ميان است، مطرح است. چگونه زيستن و چگونه مردن براي انسان مساله‌اي به ‌غايت مهم است. موضوعيت دارد. برايش مساله است. به نحوِ جدي و ژرف و ريشه‌اي و مهم مطرح است. به سخن ديگر، انسان زندگي نمي‌كند كه زندگي كند. به صرف زيستن بسنده نمي‌كند. محض زيستن، بسنده و شايسته و  برازنده‌اش نيست.
 چرخه طبيعي خوردن و خفتن و برخاستن و مردن (سقط شدن) ميراث مشترك گونه بشري ما با جانوران حيات وحش است. انسان جانور حيات وحش جغرافياي طبيعي نيست. گونه‌اي طبيعي در ميان گونه‌هاي ديگر حيات وحش جغرافياي طبيعي نيست. فروكاستني به گونه‌اي در ميان گونه‌هاي ديگر جانوران حيات وحش نيست. هر چند مي‌تواند با انديشه و رفتارهاي غيراخلاقي‌اش گام آن ‌سوتر نهد و در پرتگاه چنان حيوانيتي فروغلتد و چنان مسخ شود كه در جانوران حيات وحش امكان وقوعش نيست. جانوران حيات وحش مسخ  نمي‌شوند.
انسان هستنده و باشنده‌اي فرهنگي‌شده و فرهنگي است. انسان در انسان بودنش «فرهنگي مي‌كند.» فرهنگي مي‌زييد. در جغرافياي انساني تاريخي و فرهنگي‌شده و فرهنگي ويژه خود زندگي مي‌كند. جغرافيا و زيست‌جهان فرهنگي كه در پديد آوردن و تداومش خود نقش همه‌سويه و مستقيم داشته و سهيم بوده است. جدي و مستقيم و پويا و سازنده و فرآورنده و خلاق هم سهيم بوده و مشاركت داشته است. زيست كيفي، كيفيت زندگي، چگونه بودن و چگونه زيستن و باشيدن و هستيدن؛ برايش مهم و مساله بوده است. مساله‌اي كه هم انساني است، هم برآمده از انسان بودن و نحوه حضور انساني او در جهان است، هم گواه بر معنامندي حضور او در جهان چونان انسان است. نه چونان جانوران حيات وحش جغرافياي طبيعي كه چونان باشنده و هستنده‌اي تاريخي‌شده و فرهنگي و فرهنگ‌ساز است. باشنده‌اي كه در زيست اقليم و عالم انساني خود، در فضا و در درون «خانه وجود» كه خانه وجود او است، سكنا دارد و  زندگي مي‌كند.
همه يك‌سر، انساني‌اند و برآمده از بطن و بستر نحوه بودن و زيستن و باشيدن و هستيدني كه انساني است. فرهنگي است. انساني كه فرهنگي است و فرهنگي زندگي مي‌كند. ليكن تنها زندگي نمي‌كند. مي‌خواهد بداند و ريشه‌اي و سرچشمه‌اي و بنيادين و موجه و مدلل و قانع‌كننده هم بداند و بشناسد و ببيند و بفهمد چنين بودني، چنين هستن و هستيدن و باشيدني، محمل چه معنا و غايتي است. سوال و مساله‌اي كه ريشه‌اي و سرچشمه‌اي است. در بطن و در بستر زيست انساني و هستيدن و باشيدن انساني او دامن، قلم و رقم زده مي‌شود.
مساله‌هايي از اين دست و از اين سنخ، همه يك‌سر از جان و وجدان، از انديشه و روان و رفتار، از عقل و هوش، از فهم و وهم و خيال و تخيل‌ورزي‌هاي فراخ‌دامن، از رويابيني‌هاي رازناك و هر آينه از دريافت‌ها و مشاهدات اشراقي و تجربه‌هاي ژرف وجودي و شهودي او از مراتب متعالي‌تر وجود و ساحات غيب و قدس، در جغرافياي پرچين و شكن زيست انساني او افق گشوده و آشكار شده‌اند. از «وجود» يا هستي و هستومندي هستنده‌اي كه انسان است. انسان تاريخي‌شده و تاريخمند است. انسان فرهنگي‌شده و فرهنگمند است. فرهنگي كه فراخوانده شده است به مدد و به وساطت نشانه‌ها و نمادها و صورت‌ها و تصويرها و شكل‌ها و ساختارهاي نشانه‌اي و نمادين و استعاري انضمامي و ملموس و انتزاعي ناملموس و رنگارنگش، معنامندي و غايتمندي و كيفيت زندگي و حضور معنامند و غايتمند و نحوه بودن و باشيدن و هستيدن او را در جهان، چونان انسان فرهنگي، نه چونان جانور طبيعي جغرافياي حيات وحش كه چونان «وجود» فرهنگي‌شده و فرهنگي و فرهنگ‌مند، بيان و آشكار كنند  و بازنمايند.
معنامندي، غايتمندي ذاتي انسان بودن، زندگي انسان و ذاتي نحوه بودن و هستن و هستيدن و باشيدن و حضور او در جهان چونان هستنده‌اي فرهنگي است. هر آينه كه هرچند مراد از معنا و معنامندي و نيت و غايتمندي، به مفهوم ريشه‌اي، ژرف و كلان و ايجابي و سلبي آن است.
ظرف‌ها، جام‌ها پيش از آنكه ساخته شوند، به مظروف‌ها و باده‌هاي‌شان كه مي‌بايد در ظرف‌ها و جام‌ها ريخته شود، انديشيده شده است. ابزارهاي ديگر نيز پيش از آنكه توليد و ساخته شوند، در نحوه كاربرد و دامنه كارايي‌شان تفكر و تعقل شده است. دانه‌ها نيز پيش از آنكه بر زمين افشانده شوند، به خوشه‌هاي‌شان، به خرمن‌شان، به نيت، به نياز حياتي و مصرف‌شان هوشمندانه انديشيده شده است. اين‌چنين زندگي و معنامندي زندگي، اينچنين معنامندي و نيتمندي رفتارهاي فرهنگي انسان چونان هستنده‌اي فرهنگي و نحوه بودن و حضورش در جهان چونان وجود معنا‌آفرين و معناجو و معناكاو و معناياب و در يك سخن، معنامند، به هم در تنيده و اين طومار آن را و آن طومار اين  را قلم  و رقم زده است. 
اين‌چنين حوادث ناگوار و خسارت‌بار و مرگبار طبيعي و انواع و اطوار اتفاقات غم‌انگيز تاريخي را در ذيل مفهوم «شر» انسان كوشيده است، معنامندي و غايتمندي‌شان را توضيح بدهد. سيل‌باري و قحط‌سالي، زلزله و صاعقه، موج دريا و توفان، پديده‌هاي طبيعي‌اند. ستمگري و سنگدلي و شقاوت‌ورزي و آتش‌افروزي و تعرض و تجاوز به حقوق انسان‌ها رفتارهاي فرهنگي‌اند و در ذيل مفهوم «شر» و انواع و اطوار «شرور» تعريف شده‌اند. تعريف‌شان كرده‌ايم كه معنامندي و نيت و همچنين غايتمندي «چيزها» را، واقعيت‌ها، پديدارها و رخدادها را، اعم از طبيعي و تاريخي توضيح بدهيم. بفهميم. «معنا» كنيم. «معنا» را با «معنا» معنا كنيم. زندگي را با معناي زندگي و معناي زندگي را با زندگي و نحوه بودن و هستن و باشيدن و هستيدن‌مان را چونان هستنده‌اي ذاتا معنوي و فرهنگي توضيح بدهيم. بيان كنيم. بفهميم. تعريف كنيم. احساس تهي‌بودگي، فكر بيهودگي، تهي‌معنايي نيز سويه ديگري از سرشت معنامند و معنوي انسان و زيست معنادار و نيتمند و غايتمند او در جهان است. احساس تهي‌بودگي كردن و نيست‌انگاري، اعتراف به معناي نيافته زندگي و نحوه حضور معنامند انسان در جهان است. جام‌هاي شكسته، گواه بر باده‌هاي ريخته مي‌دهند.
حتي آنجا و آن هنگام كه حس و هوش و عقل و فهم انسان زير فشار آواري از تناقض‌ها و تعارض‌ها و تزاحم‌ها و تضادهاي خردكننده پاسخ قانع‌كننده و موجه و مدلل در مواجهه با «شر» و انواع شرور در حضور و درنگ كوتاهش در جهان و فرجام چنين درنگ و حضور كوتاهي كه قرآن در وصف كوتاهي آن در نسبت با امر ابدي فرمود: «كأنّهُم يوم يرونها لم يلبثوا إِلّا عشِيةً أو ضُحاها» (نازعات/۴۶) .
انسان روزگار جديد «بشر» عالم مدرن، به هر ميزان شتابان‌تر و شتابان‌تر، به هر ميزان يله‌تر و بي‌مهميز و بي‌مهارتر، به هر ميزان بي‌قرارتر و ناآرام‌تر، سرگشته و لجوج‌تر و جسورتر، برون‌ريزي مي‌كند و برون‌ريخته مي‌شود و زندگي را پخش و پرت و پلاتر مي‌كند؛ فضا و درون «خانه وجودش» را تهي‌تر و نيست‌تر و رنجورتر و رنجيده‌تر و نزار و زارتر و تنگ و دلگيرتر مي‌بيند و سردي و زمختي و تهي‌بودگي دلگير و دلهره‌انگيز و دلشوره‌آور زندگي كه فروغي از معنامندي و پرتوي از غايتمندي در آن احساس نمي‌كند و نمي‌بيند، مي‌آزاردش. رنجش مي‌دهد. به ستوهش مي‌آورد. از سويي به سويي ناكام و ناآرام مي‌گريزد. كليدي براي گشودن در معناي زندگي نمي‌يابد.
بي‌آنكه بداند و ببيند و بشناسد و بفهمد و بپذيرد و بخواهد كه بپذيرد، معنامندي سرشتين انسان بودن او، ذاتي زندگي و زيست و حضور معنادار و غايتمند او در جهان است. زندگي و زيستني كه نوش و نيش، نوشناكي و نيشناكي، حس شادناك پُري و فربهي از زندگي و اندوهناك و تهي‌بودگي و بي‌معنايي، هر دو، هم زندگي‌اند هم معناي زندگي. هر دو، چه اين و چه آن، چونان خون، جاري در رگ و پي هم‌اند.
اين حس كه زندگي ما، بودن ما در جهان بي‌معناست، در بي‌معنايي رنگ باخته است. همه‌ چيز برايمان بي‌معناست. بي‌معنا شده است. چنين حسي گواه بر معناداري زندگي و معنامندي حضور ما در جهان است. اعترافي هر چند سلبي است، ليكن معنامند است. معنامند در حس بي‌معنايي زندگي كه معنامندي ذاتي آن است؛ حتي در ناكامي از كام گرفتن از زندگي و معناي زندگي، معنامندي زندگي در نهان و مخفيگاه‌هاي لايه‌هاي زندگي آشيانه دارد؛ هر چند خود را از ما مخفي كرده است. چونان تشنه‌اي كه با تشنگي خود دارد اعتراف مي‌كند آب براي سيراب شدن، براي رفع تشنگي، هست؛ حتي اگر در دسترس نيست. تشنگي او كشش او به سوي جستن و يافتن آب است. ماهيت حس بي‌معنايي و رنگ‌باختگي زندگي نيز كشش و خواست و خواهش هم به سوي زندگي و معناي نايافته زندگي است، نه آنكه زندگي في‌نفسه تهي از معناست. زندگي در معنا، زندگي است؛ معنا نيز در زندگي قلم  و رقم زده مي‌شود.
مفهوم معنا، مانند مفهوم زندگي، غايت‌انديشي انسان و غايتمندي تاريخ، فرهنگ، جامعه و جهان، برساخته و فراخوانده شده است در ذيل آن هم جغرافياي پرچين و شكن و فراخناي رازآميز زندگي كه سير وجودي رازناك و رازانگيز و رازآميز انسان در جهان است و معنا و معنامندي چنين سير رازناك را تبيين و معناكاوي و تعريف كند. از نردبان زندگي و از معناي زندگي به پله معنايي ديگر برشود. به هر روي، ما هر طور كه زندگي را بينديشيم؛ چه نوشناك، چه نيشناك، چه در گلستان زندگي گلناك و شادناك زندگي كنيم، چه در خارستان زندگي خارناك و رنجناك عمر به سر كنيم، چه حس و حال‌مان گرم و فرحناك، چه سرد و تلخناك، چه پُرناك و چه پوچناك، چه غايتمند و چه بي‌غايت و يأسناك باشد، هر جا زندگي، آنجا معناي زندگي هم با ما هست و است.
سنت‌هاي نبوي و ميراث معنوي و متعالي آن سنت‌ها، زندگي اصيل و متعالي و غايتمند و گنج معنا را در پرتو ايمان به آن‌ سو، در نسبت با مراتب متعالي‌تر وجود، با سرچشمه و ملكوت و فرجام زندگي و رستاخيز در ساحت آخرت، پس از تجربه دنيوي انسان و حضور و درنگ كوتاهش در زندگي دنيوي ديده و دريافته‌اند. مشرب‌هاي اصيل عرفاني و اشراقي گرمي زندگي و پُري معناي زندگي را در نسبت عاشقانه و همدلانه با سرچشمه هستي و مستي عاشقانه  و كام گرفتن و نوشيدن باده عشق از سرِ چشمه ديده و زيسته و كام گرفته‌اند.
دوره جديد دور و دوران و جولان فربهي تن است و چريدن و خراميدن در مزرعه‌هاي سبز دنيا. عالمي هم فاوستي هم كرگدني. شرورانه و شيطاني و روح‌فروخته و باخته و پوست زمخت و حيواني چونان كرگدن حيات وحش و درنده و وحشي چونان گرگ و طعمه‌خوار چونان كفتار!
كوتاه سخن آنكه هر يك از ما، آنچنان‌كه زيسته‌ايم، تجربه‌هاي رنگارنگ زيسته ما، نحوه بودن و باشيدن و هستيدن و هستندگي و حضور ما در جهان، آنچنان نيز سطح و عمق، تنگنا و فراخنا، كاستي و راستي معناي زندگي ما، نحوه بودن و حضور ما را در جهان قلم و رقم زده‌اند. دامنه معنا و معنامندي‌اش را آشكار كرده‌اند. زندگي در معنا و معنا در زندگي، اين، آن را و آن، اين را آشكار كرده است. ماهيت زندگي و معناي زندگي آشكارگي است. امر نهان و مستور و فراموش‌شده (Λήθη) در نافراموشيدگي (Αλήθεια) به ياد آورده مي‌شود. 
امر فراموش‌شده در روشنگاه اصل تداعي‌شده، در روشنگاه «ذكر» و تذكار و ياد (Ανάμνηση) تداعي مي‌شود، به ياد آورده مي‌شود. سايگي سايه را هم در پرتو نور مي‌شود. تيرگي تيره را، تاريكي تاريك را، در پرتو روشنايي مي‌شود ديد. چه افلاطوني و هايدگري بينديشيم و نينديشيم؛ چه چونان پلانتينگا تيز و ريز مساله «شر» را واكاوي كنيم و نكنيم؛ ماهيت زندگي و معناي زندگي و نحوه بودن و باشيدن و حضور انسان در جهان، چنين است و چنين گواهي مي‌دهد. سير رازناك و رازآميز و رازانگيز حضور انسان در جهان چنين قدم و قلم و رقم و ورق خورده است.
«رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور
در خلايق  مي‌رود  تا  نفخ صور»
 (مولوي، مثنوي‌معنوي، به تصحيح رينولد ا. نيكلسون، تهران، انتشارات هرمس (۱۳۹۰)، چاپ پنجم، د ۱، ص ۳۶)
استاد دانشگاه تهران