شناسهٔ خبر: 79109090 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۶۵

عکس یادگاری با عکس آقای شهید

توی جعبهٔ بالای کمد، دنبال قاب عکس خالی می‌گشتم که دیدم یک قاب چوبی آماده دارم. نمی‌دانم کی و کجا گرفته بودمش. ولی می‌دانم توی تقدیرش نوشته بود که قرار است توی چنین تاریخی پیدایش کنم.

صاحب‌خبر -

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسزهره‌ طاهر (قزوین)؛ دختر نوجوان کمی این پا و آن پا کرد. حدس زدم درخواستی مشابه چند نفر قبلی داشته باشد. لبخند زدم که مسیر را برایش باز کنم. چشم‌هایش برق زد و جلو آمد. به قاب عکس توی دستم اشاره کرد و گفت: «میشه باهاش عکس بگیرم.» لبخندم بزرگ‌تر شد. قاب عکس را گرفتم سمتش و گفتم: «آره عزیز دلم، چرا که نه حتماً.»

رهبر شهید

قاب را دادم دستش، کمی بالا و پایین کرد و تلاش کرد سلفی بگیرد. جلو رفتم و پیشنهاد دادم گوشی‌اش را بدهد که من عکسش را بگیرم. ذوق کرد و گوشی را تحویلم داد. قاب بستم. نور را تنظیم کردم و عکس گرفتم. قاب عکس را پس داد و گفت: «خیلی قشنگ شده.» زمزمه کردم: «سوژه‌اش قشنگ بوده.»

دختر دور شد و ایستاده زیر مه‌پاش‌های مصلی. زل زدم به قاب عکس.

دیروز دقیقاً بعد از اعلام تعطیلی یکشنبه درستش کرده بودم. دلم می‌خواست برخلاف تمام دیدار‌های بیت که دست‌خالی می‌رفتم، این بار سنگ تمام بگذارم.

توی جعبهٔ بالای کمد، دنبال قاب عکس خالی می‌گشتم که دیدم یک قاب چوبی آماده دارم. نمی‌دانم کی و کجا گرفته بودمش. ولی می‌دانم توی تقدیرش نوشته بود که قرار است توی چنین تاریخی پیدایش کنم. کمی نگاهش کردم و بعد اولین جایی که به ذهنم رسید، گل‌فروشی سر بازار بود. یک عالمه گل‌های مصنوعی متنوع داشت.

اولین تجربه‌ام بود و توی مغازه حیران و سرگردان ایستاده بودم. دلم را به دریا زدم و گوشی را گذاشتم روی میز تا عکس را نشان فروشنده بدهم. مرد فروشنده با دیدن عکس، انگشت اشاره‌اش را سه بار بوسید و به پیشانی چسباند. بعد پیشنهادهایش را چید روی میز. اسفنجی را هم گذاشت کنارشان. تک‌تک مراحل را برایم توضیح داد و موقع حساب‌کردن هم نصف هزینه را نگرفت.

دستی روی شانه‌ام نشست. به پشت سرم نگاه کردم. دو تا دختر جوان داشتند به قاب نگاه می‌کردند. قاب را سمتشان گرفتم و به بطری‌های کوچک آب توی دستشان اشاره کردم و گفتم: «من نگه می‌دارم. شما راحت عکس بگیرید.»

انتهای پیام/ 122