شناسهٔ خبر: 79108788 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

«شب‌های سفید» مجابی و روایتی از داستان‌های «دستگاه» و «مرگ در کاسۀ سر»

خطاب به نامدگان و آیندگان

مجلسی که اینجا برپاست تا از آخرین آثار خلاقۀ جواد مجابی، نویسنده، شاعر، منتقد ادبی و هنری و اینک نقاشْ در آن سخن بگویند، بدون حضور خودش که ناخوش در بستر بیماری است، حکایت از «موجودیتی» دارد که از نفیِ تاریکیِ سایه‌انداخته بر روزگارِ رفته بر ما برآمده است.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

مجلسی که اینجا برپاست تا از آخرین آثار خلاقۀ جواد مجابی، نویسنده، شاعر، منتقد ادبی و هنری و اینک نقاشْ در آن سخن بگویند، بدون حضور خودش که ناخوش در بستر بیماری است، حکایت از «موجودیتی» دارد که از نفیِ تاریکیِ سایه‌انداخته بر روزگارِ رفته بر ما برآمده است. چندی پیش که جواد مجابی در بیمارستان ایرانمهر بستری شد، شب‌های پر بیم و امید ناخوشی را با نقاشی‌‌کردن سر کرد تا این ایام را به «شب‌های سفید» بدل کند و به‌ تعبیر دکتر عبدالرحمان نجل‌رحیم، سفیدیِ این شب‌ها نشانه‌ای باشد از باقی‌ماندن امکان دیدن و خلق‌‌کردن و موجود‌‌بودن. مجابی کنار یکی از نقاشی‌هایش نوشته «موجود باش». نجل‌رحیم معتقد است شاید این شب‌های سفید همان شب‌هایی باشند که انسان در آستانۀ آسیب‌پذیری دوباره معنای «موجود‌بودن» را کشف می‌کند. عنوانی که جواد مجابی برای نمایشگاه نقاشی‌هایش -که در روز جمعه 26 تیر‌ماه در بیمارستان ایرانمهر برگزار شد- انتخاب کرده است «شب‌های سفید بیمارستان و من» است، اما باز به‌‌ تعبیر دکتر نجل‌رحیم، این «من»، منِ منزوی و خودبنیاد نیست، بلکه «این من حاصل یک عمر رابطه، زبان، دوستی، هنر و بیناسوژگی است». در این معنا، «من» نه در برابر «ما»، بلکه «فشرده‌ترین شکل حضور ما در زندگی یک انسان است». هرچه باشد جواد مجابی از نسلی است که «ما»بودن، باور به جمع و کانون و کنش جمعی سرلوحۀ کار فرهنگی بود، اگرچه «ادبیات» به‌زعمِ خود مجابی «قدرتِ درون‌زاد معنوی است و حاصل کار فرد است، مبتنی بر تخیل. تأمل و هدفش بهروزی بشر است و از این‌رو ناقد قدرت‌های مسلط است و ناقد خود»1.‌ اما با اینکه ادبیات امری است فردی و تا حدی غیراجتماعی که در خلوت و تنهایی انجام می‌گیرد، مسئله اینجاست که کارکرد و مخاطبی اجتماعی دارد. جواد مجابی این نقاشی‌ها و روایت/گزارش‌ها را -که در کاتالوگی با طراحیِ جلد بهزاد شیشه‌گران آمده است- به‌‌ تعبیر خودش «در جنبِ فاجعه/مضحکه‌ای که دو کشور جنگ‌افروز و کودتاچی به مرزهای ایران تجاوز کردند» خلق کرده است. او در این ایام از «هول سایه‌افکن بر احوال شاعر» می‌نویسد، از «اضطراب جهان» و از تماشای سروهایی که جلوی خانه‌شان در کوی نویسندگان، پنجاه‌سالی با او پیر شده‌اند؛ «در این اندوه شادی گذران که زمان ستم‌پیشه دمی به تأمل ایستاده سر گران» و امید دارد که این سبزترین سرو خرامان، «شعر همیشه ایران»، همچنان شکوفا بماند «برای نامدگان و آیندگان».

در غیاب مجابی، یاران و رفقای دور و دیر او در گرامیداشت هنر و خلق هنری در هر موقعیتی، جمع شده‌اند. محمود دولت‌آبادی که از نسلِ نویسندگانی است که ادبیات را به‌مثابه امکانی برای تغییر و بهبود وضع جامعه درک کرده‌اند، اینجاست تا از قدرشناسی اهلِ فرهنگ ادبیات بگوید، قدرشناسی از کادر بیمارستانی که به‌‌ اعتبار پزشکان فرهیخته و اهلِ فرهنگش، «پناه روانی هنروران معاصر» بوده است. امیرحسن چهلتن، دکتر نجل‌رحیم، بهزاد شیشه‌گران و حافظ موسوی و دیگران هم در غیاب این نویسنده و نقاش آمده‌اند به پاسداشت مقام هنر و هنرمندی که تمام سال‌های عمرش به نوشتن و خواندن و برپاییِ جمع‌خوانی‌ها گذشته است. ناستین مجابی، یار دیرینۀ دکتر مجابی، در این مراسم از روزهای سخت بیماری همسرش و «تجربۀ نازیسته‌ای» گفت که به‌ناگاه بر زندگی فرهنگی‌شان سایه انداخت و طول کشید تا به‌ مدد تجربه‌های گذشته از این روزهای تاریک به شب‌های سفید گذر کنند، این بار هم با تجربه‌ای هنری که نقاشی و شعر بود. پوپک مجابی هم دو شعر سرودۀ مجابی در این ایام را می‌خواند؛ یکی خطاب به سروهای مقابل خانه‌شان و دیگری، بیشه‌زار ساحلی که از هول سایه‌افکن بر شاعر حکایت دارد.

اگرچه این ناخوشی مفاجا که مغز مجابی را نشانه رفت در دهه هشتاد زندگی‌اش بر او عارض شد، او سال‌ها پیش‌تر در اواخر دهه شصت از «مرگ در کاسۀ سر» نوشته بود؛ از صدای جنبشی در اعماق و گردبادی که به‌ناگاه تقدیر مردمانی را در هم تنیده بود. «نویسنده» با شهود و توانایی‌اش از درک اعماق، سال‌ها پیش از هول ‌و هراسی نوشته که در تاریخ خزیده و به ایام معاصر ما رسیده است. مجابی در مجموعه داستانِ «از دل به کاغذ»2 داستان دیگری به نام «دستگاه» دارد که به چند اعتبار، استعاره‌ای از وضعیت ما است؛ از اوضاع اجتماعی و سیاسی تا وضعیت ادبیات که در گروِ دارودسته‌گرایی و ردیه‌نویسی بر پایه‌گذاران و مؤسسانِ ادبیات مدرن ما است، با این داعیه که ادبیات در غیاب ایدئولوژی و سیاست توسعه یافته، که البته از نظر کمیت ادعای درستی است، اما آنجا که جریان غالبِ ادبی ما داعیۀ ادبیاتِ خودارجاع دارد و ادبیات «معاصر» را، از ساعدی -که ازقضا مجابی ارادت خاصی به او دارد- تا هدایت و دیگران، وابسته به امر بیرونی می‌داند، پر‌ بیراه است. چه‌آنکه جریان غالب ادبیاتِ سیاست‌گریز و حدیث‌نفسی اخیر ما که رونوشتِ رنگ‌پریده‌ای از نسخه‌های فرنگی است، ازقضا بیش از پیش ایدئولوژیک و مبتنی بر منطق بازار است. این ادبیات که دعویِ ارتباط با «واقعیت» دارد، دست ‌بر قضا تنها در کار «بازنمایی» است. اینجاست که داستان «دستگاه» -بی‌آنکه چنین قصد و نیتی داشته باشد- استعاره‌ای از «تخریب سازنده/سازندگی مخرب» می‌شود؛ نمادی از خلاقیتی ویران‌ساز. شخصیت داستان، دستگاهی شبیه به گیوتین ساخته که در عینِ خلاقیت در حال ویرانگری است و در عینِ ویرانگری در حال ساختن است. ادبیاتی که با انبوه‌سازی در کارِ رد و انکار دستاوردهای ادبی مدرن ما است و تعارف را کنار گذاشته و «ادبیات» را به‌مثابه یا همپای‌ کسب‌وکار پیش می‌برد، حکایت همان دستگاهی است که در داستان مجابی بناست اختراع یا اثر خلاقه‌ای باشد اما جز ویرانی به بار نمی‌آورد. «استاد به یاد آورد که پس از دعوایی طولانی با زنش، به کارگاه رفته بود تا آخرین دستکاری‌ها را در دهمین گیوتین دست‌ساخت خود بکند. وقتی که ریل تیغۀ فولادی را روغن‌کاری می‌کرد، زنش با قهوه ترک در دستش به قصد دلجویی به کارگاه آمد... استاد به شوخی از زنش خواسته بود که برای اندازه‌گیری، سرش را در حلقه نیم‌دایره دستگاه بگذارد. زن سر در حلقۀ گیوتین کرده بود و از این شوخی آنقدر خندیده بود که دستگاه را لرزانده بود. ریل روغن‌خورده جنبیده و لولا پریده بود. تیغه ناگهان فرود آمده بود. زن را فرصت آه نبود. استاد حیرت‌زده که خواسته یا ناخواسته مرگ زن را سبب شده بود، پس از این حادثه، کار را با دقت و شکیبایی به پایان برده بود»3.‌ این دستگاه مخرب که دوران به‌کارگیری آن گذشته و در داستان قرار است به‌عنوان گیوتین برای نمایش در موزه‌ای طراحی و ساخته شود، ازقضا آخرین قربانی خود را می‌گیرد، چه‌آنکه ذاتِ این دستگاه مخرب و ویرانگر است. چشم‌انداز ادبیات اخیر نیز که قرار است با فرارَوی از گذشتگان معاصرش طرحی نو دراندازد که با «واقعیت» بیشتر تماس داشته باشد، چه‌بسا جز تخریبِ «ادبیات» راه به جایی نبرد. جواد مجابی از نویسندگانی است که به راه میانه باور دارد و معتقد است «بین داشتن تفکر سیاسی و سیاست‌زدگی و پرداختن به مسائل روز فرق هست»، اما «هر ادیبی ناگزیر باید تفکر سیاسی داشته باشد. آنچه که آفت تاریخ ادبیات ما شد، مگر می‌شود نویسنده‌ای نداند که مملکتش به کدام سو می‌رود و گرایش‌های خودش را آشکار نکند. پرداختن به انسان و شأن و مسائل انسان مربوط به تفکر سیاسی است و کار ادبیات و نویسنده است»4.‌ جواد مجابی سال‌ها پیش، از «کاسۀ سر» نوشته بود و اینک زیر یکی از نقاشی‌هایش سطری از مولانا را یادآور می‌شود که: «تا نیابم آن‌چه در مغز من‌ست/ یک زمانی سر نخارم روز و شب». نویسنده‌ای با «واقعیت» سروکار دارد که در جست‌وجوی خویشتن (ما)، تصویری از آینده بسازد، نه‌آنکه با بازنمایی وقایع و حدیث‌ نفس، روایتی تمام‌شده و مصرفی بسازد. ازاین‌روست که «دستگاهِ» جواد مجابی همچنان کار می‌کند و قابل تطبیق با وضع موجود است و نویسندۀ «مرگ در کاسۀ سر» همچنان «بر فراز گودال» ایستاده و صدای جنبشی سنگین و سراسری را در اعماقِ آن دیده است.5‌

1،4. «موضوعی به‌ظاهر پیش‌پاافتاده»، گزارشی از دومین نشست «نقد آدینه: ادبیات و سیاست» روزنامه شرق، دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۲، شماره ۱۹۷۳.

2،3. مجموعه داستان «از دل به کاغذ» جواد مجابی، نشر قطره (چاپ اول: تابستان 1369). این مجموعه در سال 1393 (چاپ دوم) در نشر نگاه منتشر شده است. «از دل به کاغذ» که شامل چهل داستان کوتاه است، از بهترین آثار جواد مجابی است که نمونۀ درخوری برای تأثیرپذیری نویسنده از وقایع اجتماعی و سیاسی و نسبت «ادبیات» با «واقعیت» است.

5. برگرفته از سطرهای پایانی داستان «مرگ در کاسۀ سر» از مجموعۀ «از دل به کاغذ».

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.