شناسهٔ خبر: 79104087 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

تفاوت میان مادی‌گراها و دکترین‌های الهی چیست؟

عقلانیت دفاعی مکلف به ضربه متقابل و قاطع است.

صاحب‌خبر -

 مهدی کریمی‌نژاد پژوهشگر ارشد حکمرانی سیاسی در گفتگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، به مفهوم بازدارندگی در نظام بین‌الملل معاصر پرداخت و تاکید کرد که مدت‌هاست که از قالب‌های کلاسیک و تئوری‌های مألوف رئالیستی غربی تهی شده و وارد فضایی شده است که اندیشمندان از آن به عنوان جهان بی‌قاعده یاد می‌کنند.

تسنیم: در فلسفه سیاسی و دکترین‌های دفاعی، مواجهه با یک کنشگر بدعهد و آنومیک (قانون‌گریز) که هیچ تعهد و آتش‌بسی را برنمی‌تابد، چگونه تبیین می‌شود؟ از منظر عقلانیت راهبردی، چرا انفعال یا تأخیر در پاسخ به نقض عهد، به جای حفظ صلح، اشتها و اراده دشمن را برای جنگ‌افروزی بیشتر تحریک می‌کند؟

برای پاسخ به این پرسش، پیش از هر چیز باید از سطح پدیدارشناختی روابط بین‌الملل عبور کنیم و به لایه فلسفه سیاسی قدرت وارد شویم. در ادبیات رایج لیبرال، فرض بر این است که سیستم بین‌الملل دارای هنجارها، قواعد و ساختارهای تنظیم‌گر است که کنشگران را به تعهدپذیری و زمامداری عقلانی دعوت می‌کند. اما وقتی با یک کنشگر آنومیک و قانون‌گریز کلان‌مقیاس مانند ایالات متحده آمریکا روبه‌رو هستیم که نظم جهانی را صرفاً ابزاری برای استیلا می‌داند، این فرض به کلی فرو می‌ریزد. در چنین فضایی، آمریکا بدعهدی راهبردی را نه یک خطای تاکتیکی، بلکه به عنوان یک ابزار حکمرانی فرادستی به کار می‌گیرد؛ یعنی نقض توافقات، پاره کردن معاهدات بین‌المللی مانند برجام و زیر پا گذاشتن آتش‌بس‌ها، بخشی از پازل اعمال فشار حداکثری است. حال، از منظر عقلانیت راهبردی، بزرگ‌ترین خطای محاسباتی این است که ما در برابر این بدعهدی، رویکرد انفعال، صبر استراتژیک بی‌عمل یا تأخیر در پاسخ را اتخاذ کنیم.

در فلسفه سیاسی اسلامی و دکترین‌های دفاعی نوین، مفهوم بازدارندگی فعال بر این فرض استوار است که دشمن بدعهد، زبان توافق را نمی‌فهمد، و زبان او توازن قوا و هزینه‌سازی معادل است. اگر در برابر نقض عهد دشمن، پاسخ قاطع و به‌موقع داده نشود، این سکوت یا تأخیر از سوی ماشین جنگی دشمن به ضعف ساختاری، ترس از درگیری یا انفعال اراده‌ی ملی تعبیر می‌شود. در نتیجه، این امر دقیقاً معکوس هدف صلح‌طلبانه عمل کرده و اشتها، طمع و اراده‌ی دشمن را برای جنگ‌افروزی‌های بعدی تحریک می‌کند. به بیان ساده، در جهان بی‌قاعده، بازدارندگی از دل صلح‌طلبانه نگریستن یک‌طرفه بیرون نمی‌آید، بلکه محصول ترسیم خط قرمزهای حتمی و اجرای بی‌درنگ دکترین ضربه متقابل است.

تسنیم: بسیار عالی. اشاره فرمودید به ضرورت تغییر در هندسه قدرت. مدل بازدارندگی کلاسیک در جهان، کاملاً دولت‌محور و متکی بر ارتش‌های رسمی است. جبهه مقاومت چگونه توانسته با ابداع مدل شبکه فراملی و غیرمتمرکز، هندسه قدرت را تغییر دهد؟ این تکثر ساختاری چقدر محاسبات مادی دشمن را در ارزیابی هزینه - فایده جنگ دچار اختلال می‌کند؟

این یکی از درخشان‌ترین ابداعات نظری و عملی در حوزه حکمرانی امنیتی قرن بیست و یکم است. مدل‌های کلاسیک بازدارندگی که برآمده از دوران جنگ سرد و نظریات رئالیسم سنتی مانند موازنه قوا میان دولت-ملت‌ها هستند، ساختاری کاملاً هرمی، متمرکز و آسیب‌پذیر دارند. در این مدل‌های سنتی، اگر مرکز ثقل یک دولت پایتخت، فرماندهی مرکزی یا زیرساخت‌های کلان هدف قرار گیرد، کل سیستم دچار فروپاشی یا فلج راهبردی می‌شود. اما جبهه مقاومت با الهام از تفکر انقلاب اسلامی و دکترین دفاعی متکی بر مردم و امت اسلامی، دست به یک مهندسی معکوس ساختاری زد و مدل شبکه فراملی و غیرمتمرکز را بنا نهاد. در این شبکه، هیچ نقطه آسیب‌پذیر منفردی وجود ندارد. قدرت میان اجزای مختلف در جغرافیای مقاومت از غزه و لبنان تا یمن، عراق و سوریه توزیع شده است؛ به‌گونه‌ای که حذف یا تحت فشار قرار دادن یک جزء، کل سیستم را از کار نمی‌اندازد، بلکه به سرعت توسط سایر گره‌های شبکه بازتولید و جبران می‌شود.

این تکثر ساختاری، سندرم محاسباتی دشمن را به شدت فعال و مختل می‌کند. اتاق‌های فکر پنتاگون و رژیم صهیونیستی بر اساس الگوریتم‌های سنتی هزینه-فایده طراحی شده‌اند؛ یعنی توان نظامی، اقتصادی و سیاسی طرف مقابل را بر اساس شاخص‌های کمی دولت‌محور محاسبه می‌کنند. اما در مواجهه با شبکه فراملی مقاومت، متغیرهای معنوی، انگیزه‌های عقیدتی، و انعطاف‌پذیری ساختاری شبکه، در معادلات مادی آن‌ها نمی‌گنجد. دشمن نمی‌تواند محاسبه کند که اگر فلان نقطه را بزند، پاسخ از کجا، با چه کیفیت و از سوی چه بازیگری دریافت خواهد کرد. این ابهام راهبردی و غیرقابل پیش‌بینی بودن واکنش شبکه، عالی‌ترین سطح بازدارندگی را ایجاد می‌کند، چرا که محاسبات دشمن را در ارزیابی ریسک جنگ به شدت فلج می‌سازد.

تسنیم: به مسئله ضربات و ترورهای هدفمند دشمن می‌رسیم. دشمن با ترور و شهادت فرماندهان و رهبران کلیدی، به دنبال فروپاشی ساختاری و ایجاد خلاء رهبری است. اما در منطق جبهه حق، شهادت به مثابه یک متغیر پویای نهادی عمل می‌کند. بستر نظری و ساختاری این پدیده چیست که باعث می‌شود جبهه مقاومت پس از فقدان رهبران بزرگ، دچار انفعال ساختاری نشود و بازدارندگی خود را بازتولید کند؟

این پرسش، دقیقاً ژرف‌ترین نقطه تفاوت میان دکترین‌های مادی‌گرا و دکترین‌های الهی - مقاومتی در حکمرانی سیاسی است. در نظام‌های سیاسی مادی، رهبری صرفاً یک جایگاه مدیریتی فردی و سازمانی است و با حذف فیزیکی مهره‌های کلیدی، کل زنجیره‌ی تصمیم‌گیری و فرماندهی دچار اختلال بنیادین و فلج ساختاری می‌شود. نظام استکباری و سرویس‌های اطلاعاتی دشمن بر همین فرض مکانیکی حساب باز کرده‌اند و گمان می‌کنند با ترور فرماندهان ارشد می‌توانند شیرازه مقاومت را از هم بپاشند.

اما در منطق جبهه حق و اندیشه سیاسی اسلام، رهبری و فرماندهی صرفاً یک منصب خشک دیوان‌سالارانه نیست، بلکه در یک پیوستار عمیق مکتبی، معنوی و ساختاری تعریف می‌شود. بستر نظری این پدیده، نظریه امامت و امت و نهادینه‌سازی فرهنگ شهادت به مثابه یک نیروی مولد قدرت است. در جبهه مقاومت، شهادت رهبران نه‌تنها پایان راه نیست، بلکه نقطه عطف تکثیر مشروعیت، انگیزه و انسجام تشکیلات است. وقتی فرمانده‌ای به شهادت می‌رسد، تفکر، مکتب و خط مشی او در قالب یک گفتمان مسلط در بطن توده‌های مؤمن رسوخ می‌کند و به جای یک شخص، صدها رهبر و نیروی با اراده در پدیدارشناسی میدان متولد می‌شوند. ساختار جبهه مقاومت به گونه‌ای طراحی شده که قابلیت خودترمیم‌گری  و بازتولید رهبری از درون خود بحران را دارد. این ویژگی ساختاری باعث می‌شود که دشمن در ترورهای خود دچار یک خطای راهبردی مزمن شود؛ زیرا آن‌ها یک فرد را از بین می‌برند، اما در عوض، سیلی خروشان از اراده‌های مصمم‌تر، انگیزه‌های تازه و بازدارنده‌ای به‌مراتب قوی‌تر و خشن‌تر را در برابر منافع خود سازماندهی می‌کنند. این همان نقطه‌ای است که جهان بی‌قاعده را به سمت شکست قطعی جبهه استکبار هدایت می‌کند.

انتهای پیام/

 

برچسب‌ها: