محمدعلی از زیر قرآن رد شد. مادرش کاسه آب را که شکوفه نارنج داشت ریخت پشت سر مسافرش. تا جلوی شیشه ماشین آمد و با لهجه گرم و غلیظ جیرفتی گفت: «رودوم، پسته شور نهادم، بادام، خرما، خودت بخور، سی همخدمتیها هس.» محمدعلی پای روی کلاچ را به آرامی بلند کرد. ماشین از جا کنده شد بهسمت اصفهان.
فرمان بازگشت به خط مقدم
همین دیروز فرمانده زنگ زد و گفت برگرد سر پستت. مادر، اما اصرار میکرد که وسط جنگ است، نرو. محمدعلی یک کلام گفت: «نترس مادر.» مادرش که ساک را بست یک دست لباس شخصی بیشتر نگذاشت. سرانگشتی حساب کرد فرمانده گفته ۱۰روز باید بماند.
جاده اصفهان؛ از نخلهای جیرفت تا آتش جنگ
محمدعلی از کنار درختان نخل که دستهایشان به آسمان گشوده بود رد شد. بوی ملیح شکوفههای نارنج را هم پشت سر گذاشت. افتاد در جادهاصفهان.
اسرائیل زنجیر پاره کرده بود. ساعت به ساعت جنگندهها روی سر پادگان ۴۴ توپخانه میچرخید. مرتب گرداگرد شهر اصفهان را میکوبید. محمدعلی، اما با وجود لرزش شیشهها و پایههای تخت، از جایش تکان نمیخورد.
خاطرهای از بندرعباس؛ تتوی «فرزند ایران»
همین چند روز پیش همراه امین رفته بود بندرعباس. بلوار دریا زده بود روی ترمز. صبح زود بود و نسیم ملایمی از دریا میوزید که ناگهان صدای انفجاری مهیب، آسمان بالای سرشان را شکافت. امین، برادر بزرگتر جاخورد. محمدعلی گفت: «کاکا، اصفهان پر از این صداهاست، عادتکردیم.»
محمدعلی عاشق گردش در بندر بود. رفته بود آنجا تا روی دستش، درد سوزن تتو را به جان بخرد و عبارت «فرزند ایران و جانفدای میهن» را بر آن حک کند. محمدعلی عاشق چرخیدن و گشتوگذار در بندر بود. تا از دانشگاه و درس فارغ میشد سمت بندر و ساحل میرفت.
بازگشت به جبهه
از بندر برگشت خانه و شب به فرمانده زنگ زد و دیگر نتوانست در جیرفت بماند. در جیرفت نه صدای انفجار میآمد و نه غرش جنگنده؛ شهری که کوچه پسکوچههایش داشت رنگ بهار میگرفت. محمدعلی، اما دل کنده بود؛ سرباز وطن بود دیگر.
خاطرهای از کودکی
محمدعلی، تابلوی «به شهر یزد خوش آمدید» را دید. ۶ ــ ۵ سالش بود که همراه پدرش و امین آمده بودند یزد. شب تاسوعا اینقدر سینه زده بود که لکه قرمز روی تخت سینهاش جاماند. همین که رسیده بود خانه به مادرش گفت: «ببین مامان چقدر محکم سینه زدوم!»
لکه قرمز، رفتهرفته به قهوهای گرایید و همیشه ماند تا روزهایی که در مسجد محله علمداری میکرد. مسجد نوپای محله خشت به خشتش محمدعلی را به یاد دارد. تمام هفت سال که در مسجد باز است محمدعلی و جوانهای محله گرداننده دم و دستگاه امامحسین (ع) بودند.
دلشورهای که بیجا نبود
محمدعلی راند و راند به سمت اصفهان. به بچههای میناب فکر کرد، به جنگی که یک سالی بر ایران سایه انداخته بود و به آینده زندگیاش. از خودش پرسید دوباره پایش به باغ، کنار درختان نخل باز میشود؟ درختان پسته را خواهد دید؟ بوی خنک و آرام شکوفه پرتقال و لیمو را حس خواهد کرد؟ سر سفره مادرش مینشیند و قرمهسبزی میخورد و برای خورشت قیمهبادمجان ناز میکند؟
همین پریشب در پارک زیر درختان نارنج با مادرش حرف زده و گفته بود: «مامان، اینسری برنمیگردوم!» مادر نگاهش را دزدید. محمدعلی ادامه داد: «هر روز جنگ بیخیال بودم، اما نمیدونم چرا دلشوره دارم، آشوبوم.» مادر لبهایش را گزید و زیر لب صلوات فرستاد.
شهری در محاصره آتش
غروب اخرایی چسبید به جاده. خنکی فروردین رو به سردی بود. محمدعلی به تابلوی «به شهر شهیدپرور اصفهان خوش آمدید» رسید.
آسمان پر از ابرهای بریدهبریده سفید بود. صدای آشنای غرش شلیک موشک آمد. به آسمان خیره ماند. موشکها از بین ابر راه باز کرده بودند سمتتلآویو.
تا پادگان ۴۴ بیوقفه راند. ماشینش را در پارکینگ گذاشت. به دژبانی سر زد. بچههای کرمان و رفسنجان و دیگر همخدمتیهایش آمده بودند. گاه جنگ است و نبودن سر خدمت معنایی جز خیانت به وطن نمیتوانست داشته باشد.
پادگان در محاصره
جای آسایشگاه تغییر کرد و حالا از کانالهای بزرگ نگهداری مهمات بهعنوان پناهگاه استفاده میشد. چادرها را آنجا زده بودند. محمدعلی ساک بزرگ سوغاتی را گذاشت وسط آسایشگاه؛ حلواکنجدی، پسته و خرما و هر چیز دیگری که کلی مشتری داشت.
آخرین پیام به مادر
گوشی را برداشت و پیام داد: «مامان محمدعلی رسیدم.» استیکر لبخند و افتخار برای مادرش فرستاد. گاهی به مادر میگفت: «مامان بزرگ بشی، به نام مامان محمدعلی میشناسنت.» مادر میخندید و محمدعلی میگفت: «حالا بعدا میبینی.»
امین تمام خبرگزاریهای استان اصفهان را فالو کرده بود. همین که پیامی از خبرگزاری مبنی بر ورود جنگندهها به آسمان اصفهان بالا میآمد، فورا به گوشی محمدعلی پیام میداد. ایتا، روبیکا و بله را مرتب چک میکرد تا در صورت وضعیت قرمز از در و پنجره فاصله بگیرند
یک روز پیش از فاجعه
غرش بیامان جنگندهها در آسمان اصفهان مداممیپیچید.
خبر در خبرگزاری بالا آمد: مجموعه فولاد مورد اصابت قرار گرفت. جنگنده روی کوه صفه مانور داد. ارتفاع کم کرد، فلر زد و چند بمب سنگرشکن را چکاند روی کوه صفه در جنوبترین نقطه شهر.
ساعت ۹:۲۱ هفتم فروردین عکس سلفی، محمدعلی و دوستانش روی صفحه گوشی امین آمد. چند بار به هم پیام دادند، تا ساعت ۱۱ شب که دو برادر به هم شببخیر گفتند.
لحظه فاجعه
شب از نیمه گذشت. تاریکی شب همچون روغنی سنگین و لزج، جریان داشت در بستر پادگان ۴۴. چراغهای شهر سوسو زدند. پیام روی گوشی امین بالا آمد: ورود جنگندهها به آسمان اصفهان.
غرش جنگنده نیمهشب شهر را شلوغ کرد. عقربههای سیاه ساعت روی هم چرخیدند. ساعت ۱:۳۰ هشتم فروردین شد. جنگنده گرد پادگان چرخید. زوزه کشید. ارتفاع کم کرد و دوباره اوجگرفت. فلر زد و چرخید سمت کانال مهمات و موشک را چکاند روی سر چادر سربازها. شعله آتش زبانه کشید. ستون دود، غبار و آتش در دل سیاهی شب بالا رفت.
روایتی از سرباز محمدعلی شهدادینژاد که در دفاع مقدس سوم در پادگان اصفهان به شهادت رسید
از علمداری تا شهادت
چند دقیقه مانده به ساعت ۸ صبح شهر جیرفت بود. محمدعلی رو به مادرش گفت: «چندبار قرآن را ببوسم؟! کافی است.»
چند دقیقه مانده به ساعت ۸ صبح شهر جیرفت بود. محمدعلی رو به مادرش گفت: «چندبار قرآن را ببوسم؟! کافی است.»
صاحبخبر -