به گزارش ایرنا، در این دلنوشته آمده است: سلام مهربان خواهرزاده ام، عشق خاله، مهدیه خوش قلبم، بیش از پنج ماه از عروجت گذشت؛ پنج ماه اشک... درد... آه... دلتنگی و بغض، پنج ماه با نوحه ها گریستن و با آسمان درددل کردن.
پنج ماه همپای دریای جنوب خروشیدن و همنوای نخل های سربلند و استوار میناب قامت راست نگاه داشتن، پنج ماه صدای ضجه های مادران میناب را شنیدن و لرزش شانه های پدران و اشک های پنهانی شان را دیدن، فقط خدا می داند این چند ماه که حساب ثانیه های دردانگیزش از دستم دررفته، چگونه گذشت؟!
فقط خدا می داند... پنج ماه گذشت امّا داغت سرد نش، در این مدت دایم به خودم می گفتم ما اینهمه دلمان برایت تنگ شده آیا تو هم دلت برای ما تنگ شده ؟ چون می دانستم چه قدر به ما وابسته بودی، ۲ روز همدیگر را نمی دیدیم دلتنگ هم می شدیم و حالا فکر می کنم خداوند چه قدر آزمونهایش را گلچین می کند شاید به انگیزه «آن که به درگاه مقرّب تر است/ جام بلا بیشترش می دهند.»
امّا من ناچیز کجا و درگاه حیّ لایزال کجا ؟ تا اینکه بعد از پنج ماه یکی از دستانت که با دی ان ای مشخص شده بود بتو تعلق دارد را برایمان آوردند، روز خیلی سختی بود، دوباره ۹ اسفند تکرار شد، ابرها هم بر فراز تابوت های شما خون می گریستند و داغ شما داعیه داغ خورشید بود که می سوخت و می سوزاند.
روز خیلی بدی بود خاله جان. دوباره تکه های بدن نازبچگان میناب و ضجّه های جگرسوز مادران؛ امّا این وسط ها فهمیدم تو هم دلتنگ ما بودی و حالا مثل همیشه که می آمدی دست هم را می گرفتیم و می بوسیدیم دستت را بلند کردی به سمت ما، نفهمیدم کدام دستت بود ولی حدسم بر اینه که تو دست راستت را برای تجدید دوباره روایت عشق برایمان فرستادی.
ولی این دفعه یک فرق اساسی داشت و آن اینکه دستت کامل سوخته بود و اصلا نذاشتن آن را بیرون آورده و ببوسیم؛ من فقط توانستم صندوقت رو ببوسم و انجا بود که خیلی دلم برای خودم سوخت که دیگه ندارمت عشق خاله...
خاله دلتنگت: سکینه شاعری