در تاریخ، جنگهای بزرگی رخ داده که سرنوشت ملتها را عوض کردهاند. اختراعهایی آمدهاند که شیوه زندگی انسان را زیرورو کردهاند. گاهی هم یک ایده کوچک، در ذهن یک نفر شکل گرفته و خیال داشته جهان را از نو بسازد. اسپرانتو از همین جنس بود. رویایی که از اتاق کار یک پزشک جوان آغاز شد و قرار بود مرزهای زبانی را از میان بردارد. امروز نام اسپرانتو بیشتر در کتابهای زبانشناسی دیده میشود یا در جمعهای کوچکی که هنوز با شوق از آن حرف میزنند. اما روزگاری دور، تصور میشد چند دهه بعد، همه مردم دنیا با همین زبان با یکدیگر گفتوگو خواهند کرد. آنها خیال میکردند کودک ژاپنی، بازرگان مصری، معلم آرژانتینی و شاعر ایرانی، بدون مترجم همدیگر را خواهند فهمید. این رؤیا هرگز به واقعیت تبدیل نشد، اما داستانش هنوز جذاب است. داستان از شهری آغاز میشود که خیابانهایش بیشتر از آنکه بوی همزیستی بدهند، بوی سوءتفاهم میدادند. بیاویستوک شهری در قلمرو امپراتوری روسیه، محل زندگی مردمانی بود که هر کدام با زبان خود زندگی میکردند. لهستانیها، روسها، یهودیان، آلمانیها و بلاروسیها، همسایه بودند، اما زبان یکدیگر را نمیفهمیدند. کودکی که بعدها اسپرانتو را ساخت، هر روز این صحنه را میدید. لودویک لازار زامنهوف کمکم به این نتیجه رسید که بسیاری از کینهها، پیش از آنکه سیاسی باشند، زبانی هستند. وقتی آدمها نتوانند حرف هم را بفهمند، سوءظن جای گفتوگو را میگیرد. همین فکر، سالها در ذهنش ماند. مثل دانهای که آرامآرام زیر خاک ریشه میدواند.
زامنهوف دنبال ساختن زبانی برای یک کشور نبود. او میخواست زبانی بسازد که به هیچ پرچمی تعلق نداشته باشد. زبانی که کسی در آن صاحبخانه نباشد و همه، از یک نقطه آغاز کنند. ایدهاش این بود که هر کس زبان مادری خودش را نگه دارد، اما هنگام گفتوگو با مردم جهان، از زبانی مشترک استفاده کند. زبانی که کسی به خاطر آن احساس برتری نکند و کسی هم احساس عقبماندگی نداشته باشد. برای همین، اسپرانتو از همان ابتدا بیش از آنکه یک پروژه زبانشناسی باشد، نوعی آرمان انسانی بود.
هر کسی که زبان خارجی آموخته باشد، میداند چه اندازه وقت صرف حفظ استثناها، صرف فعلها و قاعدههای پیچیده میشود. زامنهوف تصمیم گرفت همه این پیچیدگیها را کنار بگذارد. در اسپرانتو، هر حرف فقط یک صدا دارد. فعلها شکلهای بیشمار پیدا نمیکنند. واژهها مثل قطعههای لگو کنار هم قرار میگیرند و کلمههای تازه میسازند. انگار سازنده این زبان از همان ابتدا میدانست انسانها برای حرف زدن آفریده شدهاند، نه برای حفظ کردن صدها استثنای دستوری. همین سادگی، خیلیها را شیفته اسپرانتو کرد.
اوایل قرن بیستم، باد موافق به بادبان اسپرانتو میوزید. انجمنها یکی پس از دیگری شکل گرفتند. کتابها منتشر شدند. کنگرههای بینالمللی برگزار شد و آدمهایی که زبان مشترکی نداشتند، با اسپرانتو کنار هم نشستند و گفتوگو کردند. آن روزها آینده روشن به نظر میرسید.
شاید اگر کسی همان زمان از پنجره آینده را نگاه میکرد، تصور میکرد تا پایان قرن، همه مدرسههای دنیا این زبان را آموزش خواهند داد. اما تاریخ، عادت دارد مسیر خودش را برود. اسپرانتو یک مشکل بزرگ داشت؛ بیش از اندازه منطقی بود. در جهان واقعی، زبانها با زیبایی دستور زبان گسترش پیدا نمیکنند. پشت هر زبان پرنفوذ، نیرویی بزرگ ایستاده است. لاتین، سایه امپراتوری روم را همراه خود داشت. فارسی زبان شاعرانگی در برابر حکومتهای استبدادی و مهاجمان بود. فرانسوی شکوه دربارهای اروپا را در خود نهفته بود. انگلیسی هم با کشتیهای بریتانیا راه افتاد و بعد بر شانه دانشگاههای آمریکا، شرکتهای فناوری، سینمای هالیوود و اینترنت نشست. اسپرانتو هیچکدام از اینها را نداشت. نه ارتشی از آن دفاع میکرد، نه کارخانهای با آن کار میکرد، نه دانشگاه بزرگی مدرکش را شرط ورود قرار داده بود. در رقابت زبانها، آرمانگرایی خالق اسپرانتو، بهتنهایی کفایت نمیکرد. جنگ، رؤیای زامنهوف را از نفس انداخت. قرن بیستم با دو جنگ جهانی از راه رسید. جنگ، زمان مناسبی برای حرف زدن از رفاقت ملتها نبود. بسیاری از کسانی که برای گسترش اسپرانتو تلاش میکردند، قربانی خشونت شدند. حکومتهای اقتدارگرا هم به هر شبکه بینالمللی با دیده تردید نگاه میکردند. رویایی که برای نزدیک کردن آدمها ساخته شده بود، میان مرزها و سیمهای خاردار گرفتار ماند. وقتی دود جنگ کنار رفت، جهان تازهای متولد شد. شرکتهای بزرگ، دانشگاههای معتبر، موسیقی، سینما، رایانه و بعد اینترنت، همگی زبان مشترک دیگری را انتخاب کردند یعنی انگلیسی. از آن پس، یاد گرفتن انگلیسی فقط یاد گرفتن یک زبان خارجی نبود بلکه بلیت ورود به بازار کار، دانشگاه، فناوری و تجارت جهانی بود. اسپرانتو هر اندازه هم ساده بود، چنین امتیازی نداشت. در نهایت، مردم زبانی را انتخاب کردند که آینده شغلیشان را تغییر میداد. اگر اسپرانتو زبان مشترک جهان شده بود، امروز دنیا چه شکلی داشت؟ شاید جذابترین بخش این داستان، همین پرسش باشد. شاید میلیونها دانشجو مقالههای علمی را به اسپرانتو مینوشتند. شاید قراردادهای بینالمللی، کتابهای درسی و اخبار جهان با همین زبان منتشر میشد. اما روی دیگر این سکه کمتر دیده میشود. در آن صورت، زبانهای بزرگ دنیا بهتدریج از متن زندگی روزمره فاصله میگرفتند. خواندن شکسپیر به زبان اصلی، همان اندازه دشوار میشد که امروز خواندن متنهای یونانی باستان است. گوته، دانته، سروانتس، حافظ، سعدی و تولستوی، بیشتر از راه ترجمه شناخته میشدند و متن اصلی آثارشان به قلمرو پژوهشگران تعلق پیدا میکرد.
نمونهای از این سرنوشت را در ایران دیدهایم. زبان پهلوی، زبان رسمی روزگار ساسانی، روزگاری زبان حکومت، دین، دانش و ادبیات این سرزمین بود. امروز حتی بسیاری از دانشآموختگان ادبیات هم توان خواندن یک متن پهلوی را ندارند. در دهههای گذشته، گروهی از ادیبان ایرانی برای زنده نگه داشتن این میراث، نشستهایی برگزار میکردند. یکی از شناختهشدهترین آنها انجمن مهرگان بود. محفلی که ملکالشعرای بهار نیز در آن حضور داشت. اعضای انجمن، متنهای پهلوی میخواندند، درباره واژهها گفتوگو میکردند و رشتهای را که قرنها پیش گسسته بود، دوباره به دست میگرفتند. اگر اسپرانتو بر جهان چیره میشد، شاید زبانهای زنده امروز هم به چنین سرنوشتی دچار میشدند. نسلهای آینده برای خواندن متن اصلی حافظ، شکسپیر یا گوته، باید سالها درس میخواندند. همانگونه که امروز پژوهشگران برای خواندن متنهای پهلوی یا لاتین آموزش میبینند.
اسپرانتو جهان را فتح نکرد، اما از میان هم نرفت. نزدیک به 140 سال از تولد آن گذشته و هنوز کسانی در گوشه و کنار دنیا با همین زبان دوست پیدا میکنند، کتاب مینویسند، شعر میخوانند و گرد هم میآیند. شاید شمارشان با گویشوران انگلیسی یا اسپانیایی قابل مقایسه نباشد، اما حضورشان یادآور این حقیقت استکه گاهی ارزش یک ایده، فراتر از موفقیتش است. میراث زامنهوف بیش از آنکه یک زبان باشد، پرسشی است که همچنان زنده مانده است. آیا روزی انسانها زبانی خواهند داشت که به هیچ قدرتی وابسته نباشد و همه در آن، احساس برابری کنند؟ شاید پاسخ این پرسش هرگز روشن نشود، اما خود این رؤیا، همچنان یکی از زیباترین فصلهای تاریخ زبانهای جهان است. اسپرانتو مشهورترین زبان ساختهشده تاریخ است، اما تنها نمونه نیست. در سده بیستم زبانهایی مانند ایدو، اینترلینگوا، نوویال و لوجبان نیز با هدف آسان کردن ارتباط جهانی یا آزمودن نظریههای زبانشناسی طراحی شدند، هرچند هیچکدام از مرز جامعه کوچکی از علاقهمندان فراتر نرفتند. امروز نیز آرزوی داشتن یک زبان مشترک، شکل تازهای پیدا کرده است. سامانههای ترجمه برخط و هوش مصنوعی، از مترجم گوگل تا چتباتهای زبانی، هر روز فاصله میان زبانها را کمتر میکنند. همزمان شرکتهای فناوری روی هدفونها و نصب تراشههای ترجمه در مغز انسان کار میکنند. ابزارهایی که گفتوگوی دو نفر با زبانهای متفاوت را تسهیل میکنند. شاید آینده، به جای یک زبان مشترک، به فناوریهایی تعلق داشته باشد که هر زبان را برای دیگری قابل فهم میکنند.
رویای جهانی با زبان مشترک
مهدی خاکیفیروز
صاحبخبر -
∎