به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، کتاب «حکایت محسن؛ زندگی نامه شهید محسن گلستانی» به قلم منصوره لسان طوسی از سوی انتشارت بیست و هفت بعثت در ۲۰۸ صفحه به چاپ رسیده است.
شهید محسن گلستانی در سال ۱۳۴۰ شهرستانک از توابع شهریار چشم به جهان گشود. بعد از دوره ابتدایی برای کمک به خانواده، مشغول به کار شد. طی سه سال استاد نقاشی و صافکاری خودرو شد و مشتریان زیادی پیدا کرد و با وجود مشغلههای کاری زیاد و استراحت کم، باز هم شاگرد ممتاز بود. در زمینه ورزش هم درفوتبال مهارت بسیار زیادی داشت.
پس از پیروزی انقلاب به خدمت سربازی رفت که با شروع جنگ تحمیلی همراه بود. پس از دوره آموزشی داوطلبانه به کردستان رفت و تا پایان خدمت در سردشت مشغول به خدمت و فعالیتهای مذهبی اعم از کلاس مداحی قرآن و اخلاق شد. گلستانی بعد از خدمت سربازی برای رفتن به جبهه به عنوان بسیجی ثبت نام کرد. او از عملیات والفجر مقدماتی وارد لشکر حضرت رسول(ص) شد و تدارکات و سپس در گردان عمار و بعد در گردان حمزه مشغول شد. در عملیات والفجر۴ در منطقه کانیمانگا بعد از جدالی سخت با دشمن از ناحیه کتف مجروح شد که بعد از بهبودی در بیمارستان شیراز دوباره راهی جبهه شده بود.
سرانجام گلستانی در عملیات والفجر هشت در حالی که دو برادرش حسن و حسین، مجروح شده بودند، از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله بعثیون قرار گرفت و در حالی که دست به پهلو داشت در سن ۲۵ سالگی به شهادت رسید.
بخشهایی از کتاب حکایت محسن را مرور میکنیم:
دعای کمیل گلستانی
پدرم از قدیم نوحهخوان محل بود. هر از گاهی ایام عاشورا نوحه میخواند. البته چند باری هم محسن را با خودش برده بود مسجد. محسن خودش هم تا حدودی به نوحهخوانی علاقه نشان داده بود اما دیگر افتاده بود توی خط صافکاری و نقاشی ماشین. پدرم استکان چای را سر کشید و رفت به کارهایش برسد. محسن گفت «اتفاقا توی پادگان، من هم نوحه خوندم، هم مناجات. صیاد شیرازی هم خیلی خوششون اومد. حالا گفته هر بار دعای کمیل و مراسم داشتیم، آقای گلستانی بیاد برامون بخونه».

محسن راست گفته بود. سرهنگ شیرازی به کارهای فرهنگی خیلی علاقه داشت. بچههای با استعداد را دور هم جمع کرده بود و به آنها مسئولیت داده بود. به محسن هم این مسئولیت را داده بود که برایشان دعای کمیل و قرآن بخواند. مدتی بعد یک شب محسن در خانه برای ما دعای کمیل میخواند. من دیدم که دعای به آن سختی و طولانی را دارد کامل از حفظ میخواند. خودش گفت وقتهایی که تنها سر پست میایستم، دعای کمیل میخوانم. آنقدر خواندهام که حفظ شدهام.» یک بار بین دفترچههایش را گشتم و دیدم که ترکیبات و حروف قرآنی را نوشته است. ترکیب حروف بیصدا با حروف صدادار، تشدید، تنوین، ساکن، ابدال، ادغام، اخفا و ...
با خط خودش بالای برگه نوشته بود «حروف الفبا را که در زیر نوشته شده است به کمک هر یک از سه علامت تلفظ کنید.» آن برگه را به مادرم نشان دادم و گفتم «مادر ببین آقا محسن چه کارهایی میکنه! در آن برگه تمام حروف عربی با تفاوت تلفظهای فارسی و عربیشان نوشته شده بود. محسن میخواست با این جدول تفاوت تلفظ «ز»، «ذ»، «ض»، «ظ» و بقیه حروف مشابه را آموزش بدهد.(صفحه ۶۲)
همان ابتدا رفتم دوکوهه. برادر دوقلوی من، محمد توی گردان مسلم بود و من هم به او ملحق شدم. اولین صبح شنبه بود؛ یکشنبه پاییزی. من ایستاده بودم توی صف صبحگاه پادگان دوکوهه. یک نفر هم ایستاده بود آن بالا روی سکو. داشت پشت تریبون دعایی میخواند که معنای خیلی قشنگی داشت.
«اللهم اجعل صباحنا صباح الابرار و لاتجعل صباحنا صباح الاشرار؛ خدایا صبح ما را مانند صبح آدمهای نیک قرار بده و نه مانند صبح آدمهای بدکار.
اللهم اجعل صباحنا صباح المقبولین و لاتجعل صباحنا صباح المطرودین؛ خدایا صبح ما را مانند صبح آنهایی قرار بده که مورد قبول تو هستند نه آنهایی که در درگاهت مردودند.
اللهم اجعل صباحنا صباح الصالحین و لاتجعل صباحنا صباح الطالحین؛ خدایا صبح ما را مانند صبح افراد صالح قرار بده نه مانند صبح افراد بدکار.
اللهم اجعل صباحنا صباح الخیر و السعادة ولاتجعل صباحنا صباح الشر و الشقاوة؛ خدایا صبح ما را صبحی پر از خیر و سعادت قرار بده نه صبحی پر از شر و بدبختی.
یا عزیز یا غفار، اغفر ذنوبی کلها و جمیع الذنوب المومنین و المومنات بحق محمد و آل محمد».
از دور دیدمش؛ قد بلندی داشت با موهای مشکی کوتاه. اوایل پاییز بود و من هم برای اولین بار بود که به جبهه آمده بودم. ایستاده بودم بین نیروهایی که برای صبحگاه آماده شده بودند. پشت تریبون فقط محسن بود که ایستاده بود و قرآن میخواند. بعد از آن هم دیگر هر روز آن دعا را میخواند. ما اسمش را گذاشته بودیم دعای «صباحنا». محسن به خاطر همین دعا معروف شده بود به برادر «صباحنا». در آن مدتی که من در دوکوهه بودم با رزمندههای زیادی دوست شدم. هر قدر بیشتر میگذشت، دوستهای بیشتری پیدا میکردم. تقریبا با تک تک دوستهای برادر دوقلویم، محمد دوست شده بودم. یکی از دوستانش همان برادر صباحنا بود؛ محسن گلستانی!
اوایل تابستان سال ۶۳ از گردان مسلم رفتم به گردان عمار. آنجا بود که با محسن گلستانی صمیمیتر شدم. محسن از همان اولین اعزام، نیروی گردان عمار بود. چون صدای خوبی داشت و قرآن و نوحهها را هم روان میخواند، شده بود مداح لشکر حضرت رسول(ص). (۸۳ و ۸۴)
از ستارهشناسی تا تهیه شکر قهوه برای رزمندگان
ما که نبودیم. ما که ندیدیم. فقط شنیده بودیم که محسن در بین همرزمهایش خیلی محبوب و محجوب است. میگفتند که بچههای رزمنده خیلی دوستش دارند و به او دلبستگی شدیدی دارند. خودش هم خیلی زود به بچهها وابسته میشد. با اینکه سن و سالی نداشت برای بچههای نوجوان جبهه مثل پدر بود. میگفتند برادر گلستانی میآید نیمه شبها روی سر ما دست میکشد، ما را نوازش میکند، به آرامی صدا میزند که برای نماز شب بیدار بشویم. وقتی ما روزه میگیریم و ضعف میکنیم برایمان لقمه میگیرد و از ما خواهش میکند که روزهمان را باز کنیم. به ما سفارش میکند که درسهایمان را بخوانیم.

همراه ما شوخی میکند و لطیفه میگوید و خودش هم میخندد. برایمان قهوه میخرد که بخوریم و شبها سرحال باشیم که بتوانیم درس بخوانیم. حتی خودش میرود این همه راه را از پادگان تا شهر، فقط برای اینکه شکر بخرد و ما بتوانیم قهوههایمان را شیرین کنیم. میگفتند ما را میبُرد و با ما ستارهشناسی و مسیریابی از روی ستارهها کار میکرد. ما زیر آسمان پرستاره مینشینیم و برادر گلستانی برایمان با صدای زیبایی مناجاتنامه امیرالمومنین میخواند «مولای یا مولای، انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد المولی... مولای یا مولای، انت المالک و انا المملوک و هل یرحم المملوک الا المالک».
می گفتند گاهی هم برای ما نوحه میخواند. با ما گرم میگرفت و گاهی از حرفهای ما تعجب میکرد و میگفت «جلَّ الخالق» ما هم اسمش را گذاشته بودیم جل الخالق. البته بیشتر بچهها به او میگفتند «برادر صباحنا» چون هر روز صبح در دوکوهه میرفت بالای سکو و دعای صباحنا میخواند. (۹۴ و ۹۵)
مهاجرت محسن
داخل دانشگاه تهران، یک چهارراه بود که به آن میگفتند چهارراه لشکر. پاتوق ما در تهران آنجا بود. مسجدی بود که هر بار برای مرخصی میآمدیم تهران، در آنجا قرار میگذاشتیم. این بار که برگشته بودیم، محسن ما را جمع کرد و گفت «بچهها! جا نخورید که میخوام یه حرف مهم بزنم.» ما منتظر بودیم که ببینیم محسن چه حرف مهمی دارد! یک دفعه گفت که من دارم از این گردان میروم. میخواهم بروم گردان حمزه.
خدایا آخر چرا محسن میخواهد برود؟ محسن در گردان عمار خیلی معروف بود. همه بچههای گردان عمار با محسن دوست بودند. همه محسن را میشناختند. بعضیها با هم مسابقه داشتند که زودتر به صف نماز برسند، ببینند برادر گلستانی کجا برای نماز میایستد که پشت سرش نماز بخوانند، کنارش راه بروند، توی جلسه قرآن کنار محسن بنشینند، شب نزدیک محسن بخوابند، سر سفره صبحانه کنار محسن صبحانه بخورند، با محسن درد دل کنند، از محسن سوال کنند، محسن با آنها حرف بزند، کنار محسن بجنگند و حتی کنار محسن شهید بشوند. حالا میخواهد این همه دوست و رفیق را رها کند و برود. این رفتنش برای همه عجیب بود.

حالا درست قبل از عملیات بدر میگفت که من دارم میروم گردان حمزه! محسن با آن محبوبیتش، با چهره نجیبش، با صورت دوستداشتنیاش میرود و ما دیگر نمیتوانیم نزدیک او باشیم. گفتم «آقا محسن! شما که قدیمی گردانی و همه دوستت دارن، چرا میخوای بری؟» گفت «دقیقا چون اینجا همه من رو دوست دارن، میخوام برم. این وابستگیهایی که الان اینجا دارم، همینها مانع شهادته.میخوام برم که برای خودم باشم».
محسن توی گردان عمار اصلا مسئول دسته نبود. منشی گروهان بود ولی روی حساب دوستی، ما را دور خودش جمع کرده بود. حالا میخواست گمنام باشد و کسی او را نشناسد. اینجا همه به او میگفتند التماس دعا! از خوبیهایش به هم میگفتند. دربارهاش حرف میزدند. تحسین و تمجیدش میکردند. میخواست برود برای خودش باشد. در حقیقت قصد هجرت داشت. هجرت چیست؟ هجرت همان مهاجرت است؛ مهاجرت کردن یعنی سفر از مکانی به مکانی بهتر. چرا گردان حمزه میتوانست برای محسن بهتر باشد؟ فقط چون آنجا ناشناخته بود وگرنه این گردان و آن گردان ندارد! رزمنده، همه جا رزمنده است اما این یک حقیقت است که وقتی کسی دنبال گمنامی باشد، خداوند به دیگران نشانش میدهد. فکرش را بکن! محسن گلستانی برود گردان حمزه و بتواند آنجا برای خودش خلوتی گیر بیاورد. (۱۰۳ و ۱۰۴)
یخدربهشت رزمندگان
بیشتر وقتها مینشستیم و قرآن میخواندیم. محسن خودش قرآن را با تلاوت مجلسی عبدالباسط میخواند. بسیار زیبا می خواند و به ما هم آموزش میداد. یک روز هم رفته بودم پیش محسن که به شوخی گفت «ناصر بیا برای مجروحین و معلولین نامه بنویسیم.» منظورش هم این بود که برای احمد و محمد امینشیرازی نامه بنویسیم. خودش شروع کرد به جارو زدن اتاق و من نشستم برای احمد امینشیرازی نامه نوشتم و از او احوالپرسی کردم.
بعد از آن محمدرضا طاهری هم به جمع ما اضافه شد. همگی رفتیم بالای پشت بام ساختمان گردان حمزه و نشستیم الرحمن خواندیم. پشت بام گردان حمزه تا مدتها شده بود پاتوق ما. آن روزهایی که در دوکوهه مانده بودیم، با اینکه هوا خیلی گرم بود، روزه میگرفتیم. نه عملیاتی بود، نه تمرین و نه آموزشی. پس روزه گرفتن بهترین کاری بود که میتوانستیم انجام بدهیم. بهترین بخش از آن روزها سفرههای افطاری بود که با همکاری همدیگر میانداختیم. افطاریهایمان خیلی ساده بود اما همین که تبدیل میشد به یک دورهمی پسرانه در کنار پسرهای بزرگتری مثل محسن، برایمان لذتبخش میشد.
محمد طاهری و شهید گلستانی
دوکوهه هم هیچ امکانات برودتی نداشت. فقط حسینیه حاج همت یک کولر آبی داشت که آن هم هیچ فایدهای نداشت. باد میزد اما حرارت تابستان اهواز، خنکی باد کولر را از بین میبرد. من و محمد که از همه کوچکتر بودیم و روزه هم به ما واجب نشده بود، از شدت گرما ضعف میکردیم. محسن حواسش به ما دو تا بود و از ما میخواست برویم حسینیه و تا دم افطار همانجا زیر باد کولر بخوابیم. دم افطار دو تا لیوان نوشیدنی یخی برایمان میآورد چیزی که محسن برایمان میآورد خیلی جدید بود. به حساب خودش همان یخدربهشت بود اما محسن به یک روش مخصوص به خودش آن را درست میکرد. از صبح کمپوتها را میگذاشت توی فریزر در دوکوهه. چیزی به نام فریزر نداشتیم. یک یخچال قدیمی بود که طبقه بالایش یخدان داشت. محسن کمپوتها را میگذاشت همانجا. دم افطار آنها را باز میکرد و با گوشتکوب میکوبید. بعد هم با هم مخلوطشان میکرد. مثلا کمپوت سیب و گلابی را با هم مخلوط میکرد. دو قاشق گلاب هم به آن اضافه میکرد و بقیه لیوان را با آب سرد پر میکرد. (۱۱۰ و ۱۱۱)
آخرین خداحافظی
وقتی بالای سر تابوت رسیدیم، در تابوت را باز کردند. داخل تابوت یک جنازه داخل نایلون سفید پیچیده شده بود. من برای لحظاتی مات شدم. سر جایم ایستادم و به او زل زدم. دیدم که بقیه زیر بغل آقا و مادر را گرفتهاند و به کناری میبرند. نایلونها را کنار زدند و من صورتش را دیدم. خود خودش بود. محسن ما بود. بعد از یک ماه داشتیم محسن را میدیدیم. صورتش را به یک سمت برگردانده بود. چشمهایش باز و لبخندی شیرین روی لبش بود. دستش را گذاشته بود روی پهلویش که ترکش خورده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود.
صدایش زدم «محسن!... محسن جان!... عزیزم...» دلم می خواست برگردد و به من بگوید «هیس آبجی! آقا و مادر میشنون... ناراحت میشن.» در دلم گفتم «محسن! اگه قول بدی جوابم رو بدی یه خبر خوب برات دارم. اونهایی که دخترشون رو میخواستی الان اومدن خونه مادر. دخترشونم همراهشونه. همهشون به خاطر تو اومدن. همهشون به خاطر تو گریه میکنن معلوم شد خیلی تو رو دوست دارن...» اما جوابم را نداد.
خیلی بیقرار بودم. دیگر تحمل نکردم. دستهایم را انداختم زیر شانههایش و محسن را از داخل تابوت بلند کردم و به طرف بالا آوردم. دلم میخواست دوباره در آغوشم بگیرد و دستهایش را بیندازد دور گردنم اما دستش روی پهلویش خشک شده بود. پهلویش ترکش خورده بود و هنوز خون تازه بیرون میزد. دستش از روی پهلویش جدا نمیشد. با خودم فکر کردم اگر قرار است برود، باید مراسم آخرین خداحافظی را درست و کامل انجام بدهد. همین که محسن را بلند کردم و از تابوت بیرون کشیدم، دیگران دویدند تا جلویم را بگیرند. آنها محسن را میکشیدند تا برگردانند داخل تابوت و من میکشیدم تا در آغوش خودم نگه دارم. آنها موفق شدند و محسن را از من جدا کردند اما من در لحظه آخر دوباره محسن را گرفتم. (صفحه ۱۳۰)