شناسهٔ خبر: 79078952 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

بازي با دم شير؟

بهروز بهزادی

صاحب‌خبر -

برخي از منابع امريكايي خبر دادند كه كويت و بحرين از خاك خود به ايران حمله موشكي و پهپادي كرده‌اند. اين خبر اگر درست باشد آدم را ياد ضرب‌المثل معروف بازي، بازي با دم شير هم بازي؟ مي‌اندازد. در داستان‌هايي كه از گذشته در اين باره وجود دارد كه موش را حذر مي‌دهند حتي سراغ دم شير هم نرود، چرا كه خطرناك است و اگر شير خشمگين شود نه موش بر جاي مي‌ماند و نه لشکر موشان. درباره اين بي‌ادبي كويت بعدا خواهم نوشت، ولي امروز حرف حسابم با بحرين است كه روزي روزگاري استان چهاردهم ايران بود و پادشاهي به نام محمدرضا كه بعد از پيروزي بر نخست‌وزير داناي خود به وسيله عوامل «سيا» و به تبعيد انداختن او، تصميم‌هاي مستبدانه ملوكانه مي‌گرفت و يكي از اين تصميمات بخشيدن استان چهاردهم كشور به شيخ منصوب و منسوب انگليس بود تا شايد بنشيند و بگويد ما مي‌توانيم بخشي از خاك كشور را هم ببخشيم و كسي جرات نداشته باشد كوچكترين مخالفتي كند. چون او مي‌دانست مجلس شورا و نخست‌وزيري كه از اين مجلس راي گرفته بود همه جزو ابواب جمعي اويند و كسي پيدا نمي‌شود با اوامر ملوكانه‌اش مخالفت كند. البته عده‌اي از ابواب جمعي به وي پيشنهاد كردند گرچه دست بوس ايشانند ولي پيشنهاد مي‌كنند كه مجلس بيايد بر سر اين ماجرا اميرعباس هويدا نخست‌وزير وقت را استيضاح كند و بعد به وي راي اعتماد بدهد تا بخشش ملوكانه دو قبضه شود و كسي نتواند به آن ايرادی وارد كند، گرچه مردم شروع به مخالفت كردند..

بعضي مسابقه‌هاي فوتبال، نود دقيقه نيستند؛ بعضي فيلم‌ها هم دو ساعت نيستند. گاهي يك مسابقه، يك عمر ادامه پيدا مي‌كند و گاهي يك سكانس، بيش از نيم قرن در ذهن تماشاگرش باقي مي‌ماند، بي‌آنكه رنگ ببازد يا  از حافظه پاك شود.

براي من، فينال اسپانيا و اسراييل فقط يك مسابقه فوتبال نبود. انگار چراغ‌هاي سالن سينما دوباره خاموش شدند، پرده آرام آرام روشن شد و فيلمي كه پنجاه و چند سال پيش نخستين سكانسش را در ورزشگاه امجديه تهران ديده بودم، اين‌بار با بازيگراني ديگر و دكورهايي تازه دوباره آغاز شد؛ فيلمي كه هنوز كارگردانش كلمه «پايان» را روي آخرين پلانش ننوشته است.
من آن روز در امجديه بودم. اگر امروز دوربيني بتواند به حافظه من سفر كند، نخستين تصويري كه ثبت خواهد كرد، نه چهره بازيكنان، بلكه موج تماشاگراني است كه مثل دريايي بي‌قرار، سكوهاي امجديه را پر كرده بودند. هنوز صداي آن جمعيت را مي‌شنوم؛ صدايي كه گاهي آرام بالا مي‌آمد، گاهي به فريادي عظيم تبديل مي‌شد و گاهي چنان سكوتي بر ورزشگاه حاكم مي‌شد كه انگار همه منتظر شنيدن جمله بعدي يك فيلم پر تعليق  بودند.
ورزشگاه نقش مي‌كشيد، نور آفتاب بر چمن مي‌تابيد، اما در ذهن من، همه ‌چيز رنگ فيلم‌هاي كلاسيك را داشت؛ انگار آن مسابقه را نه با دوربين‌هاي تلويزيوني آن زمان، بلكه با قاب‌بندي‌هاي ديويد لين يا ويتوريو دسيكا فيلمبرداري كرده‌اند. هر بار كه به آن روز فكر مي‌كنم، به جاي خاطره، نما مي‌بينم؛ نماهايي كه با گذشت دهه‌ها هنوز كيفيتشان را از دست نداده‌اند.
ايران در برابر اسراييل قرار گرفته بود؛ مسابقه‌اي كه بعدها به يكي از ماندگارترين ديدارهاي تاريخ فوتبال ايران تبديل شد.
در آن سال‌ها، اسراييل در ايران سفارت داشت و رفت‌وآمدهاي سياسي و اقتصادي ميان دو حكومت جريان داشت. اما در زير پوست جامعه، احساسات ديگري نيز وجود داشت؛ احساساتي كه كمتر فرصت مي‌يافتند خود را آشكار كنند. سايه سنگين ساواك بر بسياري از عرصه‌هاي زندگي مردم گسترده بود و كمتر كسي تصور مي‌كرد ورزشگاهي كه براي فوتبال آماده شده است، ناگهان به صحنه‌اي تبديل شود كه احساسات انباشته ‌شده هزاران نفر، بي‌هيچ كارگرداني، به شكلي خودجوش بر پرده  بيايد.
آن شب، امجديه فقط يك ورزشگاه نبود، يك استوديوي عظيم بود. هزاران سياهي‌لشكر داشت، اما هيچ‌ كس نقش بازي نمي‌كرد. همه واقعي بودند. هيچ ديالوگي از پيش نوشته نشده بود، اما هر فرياد، هر تشويق و هر سكوت، بخشي از فيلمنامه‌اي  بود كه  تاريخ همان لحظه آن را مي‌نوشت.
وقتي پرويز قليچ‌خاني گل پيروزي ايران را به ثمر رساند، براي من، دوربين خيالي ذهنم ناگهان از نماي بسته توپ و دروازه، كات زد به لانگ‌شاتي از تهران. در آن لحظه، فقط تور دروازه نبود كه به لرزه درآمد؛ شهري به حركت درآمد. خيابان‌ها پر از مردمي شد كه پيروزي را جشن مي‌گرفتند. صداي بوق‌ها، خنده‌ها، فريادها و شادي مردم، موسيقي متن فيلمي بود كه هيچ آهنگسازي نمي‌توانست چنين باشكوه برايش بسازد. تهران آن شب، شبيه پايان فيلمي بود كه تماشاگرانش ايستاده برايش دست  مي‌زنند.
اما اگر كسي از من بپرسد ماندگارترين تصوير آن روز چيست، هرگز نام گل قليچ‌خاني را از ياد نخواهم برد. ماندگارترين تصوير، يك كلوزآپ است. كلوزآپ صورت دوستم، فيروز ياشارال. ماندگارترين تصوير آن روز، براي من نه گل بود و نه جام. يك كلوزآپ بود.
كلوزآپي كه هيچ فيلمبرداري آن را ثبت نكرد، اما دوربين حافظه من بيش از نيم قرن است كه آن را با همان وضوح روز نخست نگه داشته است.
كنار من، فيروز ياشارال نشسته بود؛ دوست بسيار عزيزم، يكي از كارمندان دوست‌داشتني تلويزيون. مردي يهودي كه با همه وجود عاشق ايران بود و با همان شور و هيجاني كه من داشتم، تيم ملي ايران را تشويق مي‌كرد.
رابطه ما فقط به دوستي يا همكاري در تلويزيون محدود نمي‌شد، ما هر دو عاشق سينما بوديم. بارها كنار هم روي صندلي‌هاي تاريك سالن‌هاي سينما نشسته بوديم؛ فيلم ديده بوديم، درباره ميزانسن‌ها، بازي بازيگران، حركت دوربين و پايان‌بندي فيلم‌ها ساعت‌ها بحث كرده بوديم. گاهي پس از پايان نمايش، از سينما تا خانه را پياده مي‌رفتيم و هنوز درباره يك پلان يا يك ديالوگ حرف مي‌زديم. سينما، زبان مشترك دوستي ما بود؛ زباني كه هيچ مرزي، هيچ مذهبي و هيچ سياستي نمي‌توانست آن را  از ما بگيرد.
شايد به همين دليل است كه امروز، وقتي آن مسابقه را به ياد مي‌آورم، همه ‌چيز را با زبان سينما به خاطر مي‌آورم. بازي هنوز تمام نشده بود كه دوربين ذهنم از زمين فوتبال جدا شد و آرام روي چهره فيروز تمركز كرد. وقتي گل پيروزي ايران به ثمر رسيد، او نيز مانند هزاران ايراني ديگر از جا برخاست. چشمانش پر از اشك شد. اما آن اشك‌ها فقط اشك شوق نبود. در گوشه‌هايي از ورزشگاه، چند نفر شعارها و ناسزاهايي عليه يهوديان سر دادند.
ناگهان شادي در چهره فيروز شكست. انگار كارگردان، درست در اوج موسيقي پيروزي، ناگهان صداي اركستر را قطع كرده باشد. هنوز آن لحظه را با تمام جزيياتش مي‌بينم. دوربين ذهنم از هياهوي ورزشگاه فاصله گرفت و فقط روي صورت او ثابت ماند همه صداها محو شدند، نه تشويقي شنيده مي‌شد، نه فريادي، فقط سكوت بود و اشكي كه آرام از گوشه چشم دوستم پايين مي‌آمد.
هر بار كه اين صحنه را در ذهنم مرور مي‌كنم، بي‌اختيار به يكي از ماندگارترين كلوزآپ‌هاي تاريخ سينما فكر مي‌كنم؛ اشك‌هاي راك هادسن در وداع با اسلحه. اما براي من، كلوزآپ فيروز از هر فيلمي واقعي‌تر بود، زيرا آن را نه روي پرده نقره‌اي، بلكه در برابر چشمان خودم ديده بودم.
دستم را روي شانه‌اش گذاشتم. فشار آرام دستم، شايد تنها كاري بود كه در آن لحظه از من برمي‌آمد. به او گفتم: فيروز... اين نفرت متوجه تو نيست. تو يكي از مايي. تو ايراني هستي. اين واكنشي است به سياست‌هاي اسراييل كه مردم از آن خشمگينند، نه نسبت به هموطنان يهودي‌شان. او چيزي نگفت. فقط نگاهم كرد. گاهي سكوت، از هزار ديالوگ پرمعناتر است. ما كه سال‌ها با هم فيلم ديده بوديم، خوب مي‌دانستيم كه بهترين فيلم‌ها، مهم‌ترين حرف‌شان را در سكوت مي‌زنند، نه در ديالوگ. اشك‌هاي فيروز، يكي از همان سكوت‌ها  بود.
سال‌ها از آن روز گذشته است، بسياري از آدم‌هاي آن روز ديگر در ميان ما نيستند. ورزشگاه امجديه تغيير كرده است، بازيكنان آن مسابقه به تاريخ پيوسته‌اند، اما آن كلوزآپ هنوز در حافظه من زنده است.
اگر روزي كسي بخواهد از آن مسابقه فيلمي بسازد، به او خواهم گفت مهم‌ترين سكانس فيلم، گل قليچ‌خاني نيست. مهم‌ترين سكانس، همان لحظه‌اي است كه دوربين بايد از شادي هزاران تماشاگر آرام‌آرام جدا شود، از ميان پرچم‌ها و فريادها عبور كند، به رديفي برسد كه من و فيروز كنار هم نشسته‌ايم و بعد، بي‌هيچ عجله‌اي، روي چهره مردي متوقف شود كه هم از پيروزي ايران اشك شوق مي‌ريزد و هم از شنيدن بعضي شعارها  دلش مي‌شكند. براي من، آن تصوير، معناي واقعي انسانيت است.
آن روز، بيش از هر زمان ديگري فهميدم كه نبايد ميان يك حكومت و مردمي كه دين، فرهنگ يا پيشينه‌اي مشترك دارند، علامت مساوي گذاشت. اكثريت ايرانيان، يهوديان ايران را هموطنان خود مي‌دانستند؛ با آنان زندگي كرده بودند، دوستي كرده بودند و خاطره ساخته بودند. اغلب يهوديان ايراني هم در نفرت از سياست‌هاي غيرانساني اسراييل  با بقيه  هموطنان‌شان  شريك بودند. 
فيروز، براي من، بلكه دوستي بود كه كنار هم فيلم ديده بوديم، درباره سينما رويا ساخته بوديم و در يك بعدازظهر بهاري، در امجديه، اشك‌هايش را ديده بودم. آن اشك‌ها، هنوز پايان نيافته‌اند. در حافظه من، آن سكانس هنوز فريزفريم است؛ تصويري كه زمان نتوانسته آن را محو كند.
سال‌ها بعد، هر بار كه به آن مسابقه فكر كرده‌ام، احساس كرده‌ام امجديه فقط يك ورزشگاه نبود؛ يك لوكيشن بزرگ سينمايي بود؛ لوكيشني كه تاريخ، بدون آنكه از كسي اجازه بگيرد، آن را براي ساخت يكي از ماندگارترين سكانس‌هاي خود انتخاب كرده بود. اگر آن روز يك فيلمساز بزرگ ميان سكوها حضور داشت، شايد هرگز دوربينش را فقط روي زمين مسابقه متمركز نمي‌كرد. فوتبال تنها بخشي از داستان بود. داستان واقعي، روي سكوها جريان داشت؛ در نگاه پيرمردي كه دست نوه‌اش را گرفته بود، در جواني كه از شادي فرياد مي‌كشيد، در مادري كه پرچم ايران  را تكان مي‌داد.
امروز كه به آن روز نگاه مي‌كنم، احساس مي‌كنم دوربين حافظه من هنوز در حال حركت است؛ آرام كه از روي چمن سبز امجديه حركت مي‌كند، از ميان امواج تماشاگران عبور مي‌كند، روي چهره قليچ‌خاني مكثي كوتاه دارد، از كنار من و فيروز مي‌گذرد و سپس، آرام‌آرام، از ورزشگاه خارج مي‌شود تا تهران را در شب جشن به تصوير بكشد. آن شب، تهران فقط جشن نمي‌گرفت. تهران بازيگري مي‌كرد. خيابان‌ها تبديل به صحنه فيلم شده بودند. چراغ خودروها، نورپردازي فيلم بود. بوق‌ها، موسيقي متن بودند و مردمي كه با لبخند يكديگر را در آغوش مي‌گرفتند، بازيگراني بودند كه هيچ كارگرداني نمي‌توانست چنين صادقانه هدايت‌شان كند.
در سينما، گاهي فيلم‌هايي ساخته مي‌شوند كه سال‌ها بعد، نسل ديگري تصميم مي‌گيرد آنها را بازسازي كند. دكورها عوض مي‌شوند، بازيگران تغيير مي‌كنند، فناوري پيشرفت مي‌كند، اما روح فيلم همان باقي مي‌ماند. هنگام تماشاي ديدار اسپانيا و آرژانتين، ناگهان همين احساس به سراغم آمد.
انگار پرده سينما دوباره روشن شده بود. نه اينكه همان فيلم را ببينم؛ بلكه بازسازي همان فيلم را. بازيگران ديگر همان‌ها نبودند. ورزشگاه، امجديه نبود. لباس‌ها تغيير كرده بودند. دوربين‌ها ديگر آن دوربين‌هاي سنگين دهه چهل نبودند؛ از هر زاويه‌اي تصوير مي‌گرفتند، با اسلوموشن، نماي هوايي و كلوزآپ‌هايي كه كوچك‌ترين احساس را ثبت مي‌كردند. اما چيزي در اعماق اين فيلم، براي من آشنا بود. حس مي‌كردم پنجاه و چند سال از سالن سينما بيرون رفته‌ام و حالا دوباره بليت همان فيلم را خريده‌ام؛ فقط اين‌بار، نسخه‌اي تازه از آن روي پرده آمده است.
از نگاه من، اين مسابقه ديگر فقط يك رقابت فوتبالي نبود. فضاي سياسي پيرامون آن باعث شده بود بسياري اين ديدار را فراتر از يك مسابقه ورزشي ببينند. هر كس با پيشينه، تجربه و نگاه خود، معنايي فراتر از فوتبال در آن جست‌وجو مي‌كرد. براي من نيز چنين بود. باز پاي اسراييل در ميان بود از صبح روز مسابقه در تمامي خيابان‌هاي شهر‌هاي اسراييل، تظاهرات به نفع آرژانتين برپا بود، چراكه حكومت ترامپي آرژانتين حامي جنايت‌هاي اسراييل بود و در مقابل دولتمردان و مردم اسپانيا در طرف حق ايستاده بودند و نه تنها جنايات اسراييل در غزه را محكوم مي‌كردند كه جنگ امريكا و اسراييل عليه ايران را هم ستمكارانه مي‌ديدند. درست مثل وسترن جدال در اوكي كورال. 
من به عنوان كسي كه سكانس نخست اين روايت را در امجديه ديده بودم، نمي‌توانستم اين بازي را فقط با چشم يك تماشاگر فوتبال ببينم. من داشتم ادامه همان فيلم را تماشا مي‌كردم. براي من، اسپانيا در اين مسابقه فقط يك تيم فوتبال نبود؛ همان نقشي را بازي مي‌كرد كه ايران در امجديه بازي كرده بود؛ نقشي كه در ذهن من يادآور ايستادگي، اميد و پيروزي بود.
هر حمله اسپانيا، مرا به گذشته مي‌برد. هر نماي بسته از چهره بازيكنان، مرا به كلوزآپ فيروز ياشارال بازمي‌گرداند و هر بار كه دوربين روي سكوهاي تماشاگران مي‌رفت، بي‌اختيار دنبال جاي خودم در امجديه مي‌گشتم؛ انگار هنوز آنجا نشسته بودم و جوانم. شايد به همين دليل، هنگام سوت پايان بازي، ذهنم نه در ورزشگاه امروزي، بلكه در امجديه سال ۱۳۴۷ پرسه مي‌زد.
دوباره همايون بهزادي را مي‌ديدم. دوباره پرويز قليچ‌خاني را. دوباره فيروز ياشارال را و دوباره آن اشك‌هايي را كه زمان، هرگز نتوانست از حافظه‌ام پاك كند. در آن لحظه، گذشته و حال ديگر دو زمان جداگانه نبودند.
تاريخ، مانند يك تدوينگر چيره‌دست، دو سكانس را كه بيش از نيم قرن از يكديگر فاصله داشتند، به هم برش زده بود؛ چنان نرم و طبيعي كه مرز ميان آنها از ميان رفته بود. من ديگر دو مسابقه نمي‌ديدم. يك فيلم مي‌ديدم. فيلمي كه نيم قرن پيش آغاز شده بود و حالا، سال‌ها بعد، پرده دومش را پيش روي ميليون‌ها تماشاگر جهان به نمايش گذاشته بود. سينما گاهي براي ساختن يك بازسازي، سال‌ها صبر مي‌كند.
كارگردانان عوض مي‌شوند، بازيگران نسل ديگري مي‌شوند، دوربين‌ها پيشرفته‌تر مي‌شوند، جلوه‌هاي ويژه حيرت‌انگيزتر مي‌شوند، اما اگر روح فيلم زنده بماند، تماشاگر با نخستين نما مي‌فهمد كه اين همان داستان آشناست؛ داستاني كه زماني آن را زندگي كرده است. حافظه انسان، از همه استوديوهاي سينماي جهان بزرگ‌تر است. نه بودجه مي‌خواهد، نه دكور، نه نورپردازي مصنوعي و نه جلوه‌هاي ويژه. كافي است يك تصوير، يك صدا يا حتي سوت پايان يك مسابقه، پرده آن را كنار بزند تا همه ‌چيز دوباره جان بگيرد.
در استوديوي حافظه من، هنوز چمن امجديه سبز است. هنوز صداي تشويق تماشاگران در فضا مي‌پيچد. هنوز توپ روي پاي قليچ‌خاني مي‌نشيند. هنوز تهران آماده جشن گرفتن است و هنوز دوربين از همه آن هياهو عبور مي‌كند و روي صورت فيروز ياشارال متوقف مي‌شود. اگر امروز كنارم بود، يقين دارم باز هم از فوتبال زيبا لذت مي‌برد. باز هم با هر حركت زيباي بازي به وجد مي‌آمد و مي‌دانم وقتي يامال پرچم فلسطين بر دست را مي‌ديد، غرق غرور و شادي مي‌شد.