شناسهٔ خبر: 79065635 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

یادداشت ایرنا از گم‌گشتگی فراغت جامعه:

قزوین، شهری که تفریح را می‌خورد!

قزوین - ایرنا - قزوین شهری با تاریخ، هویت و حافظه‌ای سنگین اگرچه در نقشه ایران جایگاهی مهم دارد، اما در زندگی روزمره ساکنانش با تهی شدن از فراغت واقعی به شهری شبیه شده که تمام تفریح آن در خوردن و آشامیدن خلاصه می‌شود.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار ایرنا،‌ این وضعیت که قزوین تهی از برنامه‌های فراغتی و تفریحی است، فقط یک سلیقه جمعی نیست، بلکه نشانه یک خلا شهری به شمار می‌آید، وقتی شهری نتواند نیاز مردم به تنوع، هیجان، تعامل و تجربه فرهنگی را پاسخ بدهد، شهروندان هم ناچار می‌شوند به نزدیک‌ترین و در دسترس‌ترین گزینه‌ها پناه ببرند.

در قزوین، کافه و رستوران برای بسیاری از جوان‌ها تبدیل شده به تنها شکل پذیرفته‌ شده‌ تفریح، رفتن به بیرون از خانه در این شهر، به‌ جای آنکه به معنای تجربه‌ کردن فضای عمومی، رویداد فرهنگی و گالری‌ گردی، ورزش شهری یا گردهمایی اجتماعی باشد، اغلب به معنای نشستن دور یک میز و سفارش غذا یا نوشیدنی بوده و این یعنی فراغت در شهر به مصرف تقلیل یافته است.

اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم که این مساله فقط در سطح کمبود سرگرمی باقی نمی‌ماند، بلکه به شکل‌گیری نوعی دوپارگی در شهر نیز دامن می‌زند، بخش بالای شهر مثل ملاصدرا، دانشگاه و فلسطین، جایی که بیشتر رشد تجاری و خدماتی داشته به‌ تدریج با انبوهی از رستوران‌ها و کافه‌ها پر شده است، این مناطق حالا بیشتر از آنکه یک فضای شهری متنوع باشند، به یک ویترین خوراک و مصرف تبدیل شدند و حضور مردم در آنجا بیشتر از آنکه از تنوع تجربه بیاید، از تکرار یک الگوی مشخص ناشی می‌شود؛ رفتن، نشستن، خوردن، برگشتن و این مدل شاید برای یک یا ۲ بار جذاب باشد، اما وقتی تنها گزینه باشد، خیلی زود خسته‌ کننده می‌شود و شهر در اینجا به جای آنکه امکان تجربه بسازد، فقط امکان خرید و مصرف فراهم می‌کند.

در مقابل، پایین شهر با کمبود شدید امکانات تفریحی و فرهنگی روبه‌رو است، این نابرابری فقط یک مساله خدماتی نیست، بلکه مساله عدالت شهری است، شهری که در یک بخش خود انباشت کافه و رستوران دارد و در بخش دیگر حتی یک فضای عمومی جذاب و امن برای گذران وقت ندارد، در واقع به ساکنانش به‌ طور برابر حق فراغت نمی‌دهد.

تفریح، کالایی لوکس نیست، بخشی از کیفیت زندگی شهری است و وقتی پایین شهر از آن محروم می‌ماند، احساس محرومیت فقط اقتصادی نیست، بلکه روانی و اجتماعی هم می‌شود، مردم آنجا می‌بینند که بخش‌هایی از شهر امکان انتخاب دارند، اما برای آنها انتخاب‌ها محدود و تکراری است.

از طرف دیگر، نبود نمایشگاه‌های نقاشی و عکاسی منظم و قابل‌ اعتماد در قزوین، مشکل را عمیق‌تر می‌کند، در شهرهای زنده، رویدادها فقط برنامه‌های نمایشی نیستند؛ آنها موتور حرکت شهر محسوب می‌شوند، جشنواره‌های کوچک، نمایشگاه‌های هنری، اجراهای خیابانی، بازارچه‌های محلی، نشست‌های فرهنگی، برنامه‌های ورزشی جمعی و حتی رویدادهای دانشجویی می‌توانند شهر را از سکون بیرون بیاورند، اما وقتی در شهری ایونت کم باشد، زندگی اجتماعی هم آرام‌آرام از فضای عمومی به فضای بسته منتقل می‌شود.

مردم به جای آنکه در خیابان، میدان، پارک یا سالن‌های شهری جمع شوند در محیط‌های مصرفی جمع می‌شوند و این تغییر، هویت شهر را عوض می‌کند، شهر از محل زندگی جمعی به محل توقف کوتاه تبدیل می‌شود.

این در حالی است که قزوین از نظر تاریخی ظرفیت زیادی برای تبدیل شدن به یک شهر رویداد محور دارد، این شهر گذشته‌ای پررنگ دارد، معماری و بافت شهری‌اش قابلیت روایت‌سازی دارد و از نظر جمعیت جوان هم ظرفیت اجتماعی کم ندارد، اما این ظرفیت‌ها وقتی بالفعل نمی‌شوند که مدیریت شهری و بخش خصوصی و نهادهای فرهنگی، هرکدام جداگانه و بدون هماهنگی عمل کنند، شهر فقط با ساختن چند مجموعه تجاری یا باز کردن چند کافه جان نمی‌گیرد، شهر زمانی زنده می‌شود که فضاهای عمومی‌اش فعال باشند و برنامه‌های متنوع، مداوم و در دسترس در آن جریان داشته باشد.

مشکل مهم دیگر این است که تفریح در قزوین، به‌جای آنکه تجربه‌ای چندلایه باشد، به خوردن بیرون از خانه گره خورده است، این الگو در ظاهر بی‌ضرر است اما در بلندمدت پیامد دارد؛ نخست آنکه هزینه تفریح را بالا می‌برد؛ چون هر بار بیرون رفتن مستلزم خرج کردن است دوم اینکه تنوع اجتماعی را کم می‌کند؛ چون تمامی افراد نمی‌توانند یا نمی‌خواهند هر بار پول غذا و نوشیدنی بدهند و سوم اینکه شهر را از فضاهای رایگان یا کم‌هزینه‌ی فراغت تهی می‌کند.

شهری سالم باید برای همه طبقات اجتماعی گزینه داشته باشد، از پیاده‌راه و پارک گرفته تا کتابخانه، سالن نمایش، فضای ورزشی، گالری، بازارچه و رویدادهای خیابانی و وقتی همه چیز به رستوران ختم شود یعنی شهر بخشی از شهروندانش را حذف کرده است.

از منظر اجتماعی هم این وضعیت خطرناک است، جوانی که هیچ فضایی برای تجربه جمعی، هیجان، معاشرت و خلاقیت ندارد یا به انفعال کشیده می‌شود یا از شهر فاصله می‌گیرد، فاصله گرفتن همیشه به معنای مهاجرت فیزیکی نیست؛ گاهی به معنای دل‌کندن ذهنی از شهر است.

جوانی که در شهر خودش چیزی برای کشف کردن پیدا نکند، طبیعی است که فراغت و آینده‌اش را در شهرهای دیگر تصور کند و این حس، در درازمدت سرمایه انسانی شهر را تضعیف می‌کند، شهری که برای نسل جوان خود جذاب نباشد، نمی‌تواند آینده‌دار بماند.

با این حال، نباید قزوین را فقط از زاویه کمبود دید، اتفاقا همین انتقادها نشان می‌دهد که هنوز امکان تغییر وجود دارد، قزوین شهری است که می‌تواند از وابستگی افراطی به رستوران و کافه بیرون بیاید و به سمت تنوع در فراغت حرکت کند.

برای این کار، لازم نیست حتما طرح‌های عظیم و پرهزینه تعریف شود، گاهی یک برنامه منظم هفتگی در یک پارک، یک بازارچه فرهنگی، یک خیابان پیاده‌محور، یک رویداد هنری محله‌ای یا یک فستیوال فصلی می‌تواند فضا را عوض کند، شهر بیش از آنکه به ساختمان‌های جدید نیاز داشته باشد، به برنامه نیاز دارد؛ به تداوم، نظم و تخیل.

کلام اخر آنکه قزوین باید دوباره یاد بگیرد که فراغت فقط مصرف نیست، فراغت یعنی شهروند بتواند بی‌آنکه مجبور به خرید باشد در شهر بماند، راه برود، کسی را ببیند، چیزی را تجربه کند و خاطره‌ای بسازد و اگر امروز بیشتر مردم برای تفریح فقط به کافه و رستوران می‌روند، باید این را نشانه محدودبودن انتخاب‌ها دانست، نه ناتوانی مردم.

مردم همیشه خودشان را با امکاناتی که شهر در اختیارشان می‌گذارد هماهنگ می‌کنند، بنابراین اگر قزوین شهری بی‌تفریح شده، مسوولیت آن بیش از هر چیز بر دوش ساختار شهری، مدیریت فرهنگی و بی‌توجهی به عدالت فضایی است.

شاید وقت آن رسیده که درباره قزوین نه فقط به‌عنوان شهری تاریخی بلکه به‌عنوان شهری برای زندگی معاصر فکر کنیم؛ شهری که باید حق فراغت را جدی بگیرد، قزوین اگر می‌خواهد از شهری که مردمش فقط برای غذا بیرون می‌روند به شهری برای تجربه، دیدار و حضور تبدیل شود بایستی به خیابان، میدان، پارک، فرهنگ و رویداد برگردد و این بازگشت، نه یک تزئین شهری، بلکه ضرورتی برای زنده‌ماندن شهر است.