صاحبخبر - گروه فرهنگی- هدیه گلمحمدی: در دنیایی که با بحرانهای اقتصادی، تنشهای اجتماعی و استرسهای روزمره گره خورده است، تماشای یک فیلم کمدی دیگر تنها یک انتخاب برای سرگرمی نیست؛ بلکه تبدیل به یک «مکانیسم دفاعی» شده است. اما سوال اصلی اینجاست: آیا این خندهها، واقعاً بار سنگین دغدغههای ما را سبک میکنند یا صرفاً یک «فرار موقت» و اتلاف وقت هستند که در پایان، ما را با واقعیتهای تلختر روبرو میکنند؟
شاید همه تجربه کرده باشند؛ بلیت میخرند، وارد سالن تاریک میشوند، پفکشان را باز میکنند و با این امید که برای دو ساعت دغدغههایشان را پشت در بگذارند، به تماشای فیلم مینشینند. اما هنوز نیمساعت نگذشته، متوجه میشوند که دارند به همان «جوکهای سوخته» و «اطوارهای تکراری» بازیگرانی میخندند که انگار هیچ ایده جدیدی برای خنداندن ندارند.
این روزها کمدی در سینمای ما به یک «کارخانه تولید انبوه» تبدیل شده؛ کارخانهای که محصولش نه کیفیت، که «سرگرمی تاریخمصرفدار» است.
در سالهای گذشته، وقتی صحبت از سینمای کمدی میشد، تصویر مشترک بسیاری از ما، سالنهای تاریک سینما بود که با صدای خندههای بلند، ریتمیک و همزمان مخاطبان پر میشد. از کمدیهایی که با یک حرکت ساده، کل سالن را به وجد میآورد، تا کمدیهای موقعیت که با چیدمان درست اتفاقات، لبخندی عمیق بر لبان مینشاند. اما امروز، گویی چیزی در اتمسفر سینما تغییر کرده است. آیا واقعاً کمدیهای گذشته محبوبتر بودند، یا صرفاً «نوع» تعریف ما از خنده تغییر کرده است؟
کمدیهای امروزی؛ شکوه ظاهر، خالی بودن باطن
اگر بخواهیم صادقانه درباره فیلمهای کمدی امروزی صحبت کنیم، باید بگوییم که ما با یک «فریب بزرگ» روبرو هستیم. وقتی تریلر یک فیلم کمدی جدید را میبینید، همه چیز عالی به نظر میرسد؛ رنگها بسیار روشن و جذاب هستند، بازیگران با لبخندهای پر زرقوبرق و لباسهای شیک جلوی دوربین میایستند، موسیقیها بسیار پرانرژیاند و با هر حرکت دوربین، انگار قرار است اتفاق هیجانانگیزی بیفتد. اما مشکل اصلی دقیقاً همینجاست: تمام این زرقوبرقها، فقط برای این است که چشم شما را بگیرند، نه اینکه ذهن شما را درگیر کنند.
در واقع، کمدیهای امروزی بیشتر شبیه به یک «آبنبات رنگی» هستند؛ ظاهرشان بسیار زیبا و وسوسهانگیز است، اما وقتی آنها را میخورید، میبینید که هیچ طعم و عطر واقعی ندارند. در گذشته، ما با کمدیهایی روبرو بودیم که با یک دیالوگ هوشمندانه یا یک موقعیت عجیب و غریب، ما را از ته دل میخنداندند. اما امروز، سازندگان به جای اینکه روی «خنده از روی هوش» کار کنند، روی «جذب چشم» تمرکز کردهاند. آنها میدانند که اگر رنگها را جیغ کنند، صداها را بلندتر کنند و از بازیگرانی استفاده کنند که چهرههای بینقص و جذابی دارند، مخاطب سریعتر جذب میشود؛ حتی اگر داستان فیلم هیچ معنایی نداشته باشد.
مشکل بزرگ دیگر این است که شخصیتهای این فیلمها دیگر شبیه آدمهای واقعی نیستند. آنها بیش از حد تمیز، بیش از حد شیک و بیش از حد بینقص هستند. اما کمدی یعنی نمایش نقصهای انسان؛ کمدی یعنی خندیدن به اشتباهات و ناشیگریهای ما. وقتی همه چیز در فیلم بیش از حد «باکلاس» و «مرتب» باشد، آن لذت واقعی خندیدن به واقعیتهای زندگی از بین میرود. ما با شخصیتهایی روبرو هستیم که فقط برای اجرای یک سری شوخیهای تکراری و بیمحتوا طراحی شدهاند، نه برای اینکه ما با آنها همدردی کنیم یا داستانشان را دنبال کنیم.
در نهایت، این نوع فیلمها مثل یک میانوعده سریع هستند؛ شما را برای لحظهای سرگرم میکنند، اما هیچ اثری از خود باقی نمیگذارند. تماشاگر بعد از اتمام فیلم، چیزی برای تعریف کردن ندارد؛ او فقط یک سری تصاویر رنگارنگ و صداهای بلند را در حافظهاش دارد، بدون اینکه ذرهای از محتوای فیلم چیزی یاد گرفته باشد. اگر این روند ادامه پیدا کند، کمدی از یک هنر هوشمندانه، به یک کالای مصرفی ساده تبدیل میشود که فقط با رنگ و لعاب، خلاء درونش را پنهان میکند.
خطر «تخدیر مخاطب»
خطر اصلی اینجاست که این نوع سینما، مخاطب را به یک «مصرفکننده منفعل» تبدیل میکند. وقتی سینما فقط به ابزاری برای گذران وقت با استفاده از رنگهای جذاب و صداهای پر سر و صدا تبدیل شود، قدرت «خنده بر پایه هوش» از بین میرود.
ما در حال حرکت به سمتی هستیم که کمدی، دیگر نه برای «بیدار کردن» انسان، بلکه برای «تخدیر» او طراحی میشود؛ سینمایی که با رنگهای درخشان، تاریکی محتوایی خود را پنهان میکند.
اما آیا این کمدیهای رنگارنگ و بیمحتوا میتوانند مرهمی بر زخمهای معیشتی و فشارهای اقتصادی که مردم با آن دستوپنجه نرم میکنند، باشند؟ پاسخ به این سوال دو پهلو است. از یک سو، سینما همیشه پناهگاهی برای فرار از واقعیت بوده است؛ یعنی مردم با تماشای چیزی که هیچ شباهتی به زندگی سختشان ندارد، میخواهند برای چند ساعت، واقعیتهای تلخ را فراموش کنند. در این نگاه، این فیلمها شاید بتوانند یک «مسکن موقت» باشند که درد را برای لحظهای آرام میکنند.
اما مشکل اینجاست که این مسکنها، «درمان» نیستند؛ آنها فقط «بیحسی» ایجاد میکنند. کمدیهایی که فقط بر پایه رنگ و لعاب و پوچی بنا شدهاند، نمیتوانند با ریشههای مشکلات اجتماعی یا دردهای عمیق انسانی ارتباط برقرار کنند. وقتی یک فیلم، واقعیت زندگی مردم را نادیده میگیرد و فقط با جرقههایی از شادی مصنوعی، آنها را سرگرم میکند، در واقع به جای آنکه با آنها همدردی کند، آنها را در دنیایی خیالی و جدا از واقعیت رها میکند. این نوع سینما شاید بتواند لحظهای لبخند، اما هرگز نمیتواند مرهمی واقعی بر زخمهای معیشتی باشد؛ چرا که مرهم واقعی، درک درد است، نه نادیده گرفتن آن با رنگهای جیغ و شوخیهای بیمعنی.
این کمدیهای فقط «آب و رنگ»، برخلاف ادعا، نمیتوانند زخمهای معیشتی را درمان کنند؛ آنها فقط مثل یک رنگ غلیظ، روی زخمها را میپوشانند تا برای لحظهای، درد را نبینیم. اما وقتی فیلم تمام میشود و چراغها روشن میشوند، آن زخمها و آن واقعیتهای سخت، همچنان همانجا منتظر ما هستند.
در سالهای اخیر، شاهد تغییر رویکردی عجیب در سینمای کمدی هستیم. دیگر آنچه از کمدی انتظار میرفت یعنی صرفاً موقعیتهای خندهدار و شوخیهای بیهدف برای فرار از واقعیت جای خود را به نوعی «طنز گزنده» و «کمدی سیاه» داده است.
اگر به آثار کمدی روز دنیا و حتی سینمای داخلی دقیقتر نگاه کنیم، متوجه میشویم که طنز، دیگر تنها یک ابزار برای سرگرمی نیست؛ بلکه به یک «نقاب» تبدیل شده است. کارگردانان و نویسندگان امروزی، مسائل تلخی همچون بحرانهای اقتصادی، تنهایی در عصر دیجیتال، شکافهای طبقاتی و اضطرابهای اجتماعی را در قالب موقعیتهای خندهدار کاتالوگ میکنند.
این سبک از روایت، از یک مکانیسم دفاعی روانشناختی به نام «تخلیه هیجانی» استفاده میکند. در واقع، کمدی با استفاده از طنز، اجازه میدهد مخاطب بدون اینکه مستقیماً با سنگینی و تلخی یک فاجعه اجتماعی روبرو شود، آن را «مذاکره» کند. ما به یک مسئله تلخ میخندیم، نه چون آن را دوست داریم، بلکه چون خنده، تنها راه تحمل بیپناهی در برابر واقعیتهای غیرقابل تغییر است.
بنابراین، کمدیهای امروز دیگر صرفاً «مسکن» نیستند؛ آنها به نوعی «آینه» تبدیل شدهاند که با زاویهای کج و از طریق لبخند، تمام زشتیها و تضادهای جامعه را به ما نشان میدهند. ما با این فیلمها نمیخندیم که درد فراموش شود، بلکه میخندیم تا بتوانیم با درد، کنار بیاییم.
∎