نویسنده: رسول عبدالهیان، پژوهشگر سیاست خارجی و روابط بینالملل
دیپلماسی ایرانی: در ادبیات سیاسی، جنگ و دیپلماسی اغلب بهعنوان دو وضعیت متقابل تصویر میشوند؛ گویی آغاز یکی، پایان دیگری است. با این حال، تجربه تاریخی و نظریههای روابط بینالملل، بهویژه رئالیسم کلاسیک، تصویری پیچیدهتر ارائه میکنند. از این منظر، جنگ و مذاکره دو ابزار متفاوت برای پیگیری یک هدف مشترکاند: تامین امنیت و حفظ منافع ملی. بحرانهای امنیتی میتوانند برداشت دولتها از قدرت، هزینه، بازدارندگی و فرصت را تغییر دهند و به همین دلیل، قواعد مذاکره نیز پس از هر بحران دستخوش تحول میشود.
آیا جنگ پایان دیپلماسی است؟
یکی از رایجترین برداشتها در تحلیل سیاست بینالملل آن است که جنگ و دیپلماسی دو نقطه مقابل یکدیگرند؛ هرچه سطح درگیری افزایش یابد، فضای گفت وگو محدودتر میشود و هرگاه مذاکره آغاز شود، منطق تقابل جای خود را به همکاری میدهد. این برداشت، هرچند در نگاه نخست منطقی به نظر میرسد، اما با تجربه تاریخی و بسیاری از نظریههای روابط بینالملل همخوانی کامل ندارد.
نگاهی به تاریخ روابط بینالملل نشان میدهد که بسیاری از مهمترین توافقهای سیاسی، پس از دورههایی از بحران، رقابت یا درگیری حاصل شدهاند. علت این امر را نباید صرفا در تغییر اراده دولتها جستوجو کرد، بلکه باید آن را در تغییر محاسبات آنها درباره هزینه، فایده و موازنه قدرت دانست. جنگ، پیش از آنکه جغرافیا را تغییر دهد، ذهن تصمیمگیران را تغییر میدهد. همین تغییر در ادراک است که میتواند فضای دیپلماسی را نیز بازتعریف کند.
در این میان، رئالیسم کلاسیک چارچوب مناسبی برای فهم این پدیده ارائه میدهد. هانس مورگنتا در اثر مشهور خود سیاست میان ملت¬ها استدلال میکند که سیاست بینالملل پیش از هر چیز عرصه رقابت دولتها برای حفظ قدرت و تامین منافع ملی است. از دیدگاه او، دولتها نه بر پایه آرمانگرایی، بلکه بر اساس محاسبه منافع و موازنه قدرت تصمیمگیری میکنند. از همین رو، مذاکره نیز نه نشانه پایان رقابت، بلکه یکی از ابزارهای مدیریت رقابت است.
اگر این نگاه را بپذیریم، آنگاه جنگ و دیپلماسی دیگر دو مفهوم متضاد نخواهند بود. هر دو، بخشی از یک فرایند بزرگتر هستند که هدف آن، تغییر محاسبات طرف مقابل و دستیابی به موقعیتی مطلوبتر در نظام بینالملل است. بنابراین، پرسش اصلی این نیست که آیا پس از یک بحران امکان مذاکره وجود دارد یا خیر؛ بلکه باید پرسید بحران چگونه برداشت بازیگران از قدرت و هزینه را تغییر داده و این تغییر چه اثری بر فرآیند چانهزنی خواهد گذاشت.
رئالیسم کلاسیک؛ قدرت بهعنوان زبان مشترک سیاست بینالملل
رئالیسم کلاسیک بر این فرض استوار است که نظام بینالملل فاقد یک مرجع برتر برای تضمین امنیت دولتهاست. در چنین محیطی، هر دولت ناگزیر است امنیت خود را بر پایه تواناییها، ائتلافها و ارزیابی مستمر از محیط راهبردی تامین کند. به همین دلیل، قدرت در اندیشه رئالیستی صرفا به معنای توان نظامی نیست، بلکه مجموعهای از ظرفیتهای سیاسی، اقتصادی، دیپلماتیک و ژئوپلیتیکی را در بر میگیرد.
مورگنتا مفهوم «منافع ملی» را بر محور قدرت تعریف میکند. به باور او، دولتها زمانی وارد مذاکره میشوند که تصور کنند گفتوگو میتواند منافع بیشتری نسبت به ادامه تقابل ایجاد کند؛ همانگونه که در شرایط دیگر، ممکن است ادامه فشار یا رقابت را مطلوبتر بدانند. از این منظر، دیپلماسی نه جایگزین قدرت، بلکه مکمل آن است.
این دیدگاه بعدها در آثار کنت والتز نیز تکامل یافت. والتز اگرچه بر نقش ساختار آنارشیک نظام بینالملل تاکید میکند، اما همچنان معتقد است رفتار دولتها را باید در چارچوب دغدغه امنیت و بقا تحلیل کرد. در چنین محیطی، هر تحول مهم در موازنه قدرت میتواند به بازنگری در سیاست خارجی و راهبرد مذاکرات بینجامد.
در سالهای بعد، جان مرشایمر با طرح رئالیسم تهاجمی استدلال کرد که دولتها در محیطی رقابتی، همواره در پی افزایش موقعیت نسبی خود هستند؛ زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که دیگران در آینده تهدیدی ایجاد نکنند. هرچند میان رئالیسم کلاسیک، ساختاری و تهاجمی تفاوتهای نظری مهمی وجود دارد، اما هر سه رویکرد در یک نکته اشتراک دارند: قدرت و ادراک از قدرت، مهمترین متغیر در شکلدهی به رفتار دولتهاست.
از همین منظر، هر بحرانی که برداشت بازیگران از قدرت، آسیبپذیری یا هزینههای رقابت را تغییر دهد، تنها یک رخداد نظامی یا سیاسی نیست؛ بلکه متغیری است که میتواند بر کیفیت، سرعت و محتوای مذاکرات آینده نیز اثر بگذارد. به بیان دیگر، آنچه بر سر میز مذاکره مطرح میشود، صرفا حاصل متن توافقها نیست، بلکه بازتاب موازنه قدرتی است که در ذهن تصمیمگیران شکل گرفته است.