او که سوابقی همچون فرماندهی قرارگاه امامحسین(ع)، ریاست سازمان بسیج مستضعفین و فرماندهی سپاه فجر استان فارس را در کارنامه داشت، بهواسطه روحیه جهادی، پایبندی به ارزشهای انقلابی و توجه ویژه به پرسنل و خانوادههای آنان، در میان یاران و همراهانش چهرهای ماندگار و خاطرهانگیز بهشمار میرود. سردار شهید غلامحسین غیبپرور پس از حمله به دفتر فرماندهی کل سپاه، در کوتاهترین زمان خود را به محل حادثه رساند و بهعنوان نخستین فرمانده بر بالین شهید سلامی حاضر شد و پیکر ایشان را به درمانگاه شهید رهنمون منتقل کرد. او چند روز بعد براثر عوارض جراحت شیمیایی به شهادت رسید. آنچه در ادامه میخوانید، گفتوگویی است با زهرا رضایی، همسر این سردار رشید اسلام.
آشنایی و ازدواج
بنده سال ۱۳۶۷ در رشته ریاضی دانشگاه تربیتمعلم شیراز پذیرفته شدم و تحصیلاتم را در همین مرکز ادامه دادم. خواهر سردار، از اساتید من در تربیتمعلم بود. سال ۶۸، از طرف ایشان خواستگاری شدم، درحالیکه هنوز سردار را ندیده بودم؛ اما تعریفهای شوهرخواهرم که در جبهه با او همرزم بود، مرا قانع کرد. هر چه از سردار شنیدم، دقیقا همان بود که در ذهن داشتم. بدون تردید پذیرفتم و سال ۶۹ زندگی مشترکمان شروع شد.
زندگی پس از جنگ
سال ۶۹ که ازدواج کردیم، دیگر جنگ تمام شده بود، اما آثار آن هنوز احساس میشد. پس از ازدواج، ایشان یکبار برای بازدید عازم یکی از مناطق جنگی شدند و در جریان این بازدید، پایشان روی مین رفت. وقتی به شیراز برگشتند، دیدم زخمی هستند. با تعجب گفتم: «مگر هنوز جنگ هست؟» گفتند: «برای بازدید رفته بودم. در منطقه یک مین عمل کرد و براثر انفجار آن، زخمی شدم.» اگرچه سالهای دفاع مقدس را در کنار سردار نبودم، اما روزهای پس از ازدواجمان، از نظر سختی و مسئولیت، کمارزشتر از آن دوران محسوب نمیشود. ایشان مأموریتهای پرشمار، مسئولیتهای سنگین و دغدغههای زیادی داشتند که بهمراتب کمتر از هشت سال جنگ نبود.
فرزندان
حاصل این سالهای زندگی، سه یادگار است: نرجس، فاطمه و حاجمحمدجواد که به ترتیب در سالهای ۷۰، ۷۳ و ۷۹ چشم به جهان گشودند. چون شاغل بودم، زندگی بدون ایشان سخت میگذشت؛ اما حضور پرمهر و پرانرژی حاجآقا در خانه، چنان فضایی ایجاد میکرد که تمام کمبودها و سختیهای نبودشان جبران میشد.
سختیهای مازندران و گلستان
پنج سالی که سردار در استانهای مازندران و گلستان مسئولیت داشتند، برای من خیلی سخت گذشت. سه فرزند داشتم و ایشان اصلا خانه نبودند. یکبار که زلزله شدیدی آمد، به یکی از دوستان گفتم: شبها لباس تن بچهها میکنم و آنها را پشت در میخوابانم تا اگر حادثهای اتفاق افتاد، بتوانم راحت هر سه را بردارم و از خانه بیرون بزنم. چند سال بعد، دوباره به شیراز برگشتیم؛ شهری که سختیها و دغدغههای خاص خود را داشت. فارس، استانی پهناور با مشکلات فراوان است. پس از آن به تهران منتقل شدیم. سردار در سازمان بسیج و قرارگاه امامحسین(ع) مسئولیت داشت و آخرین جایگاهشان، قرارگاه امنیتی امامعلی(ع) بود. دغدغه اصلی ایشان امنیت کشور بود و این مسئولیت را بسیار سنگین میدانستند. به همین دلیل، به ایشان لقب «حبیب امنیت» دادند؛ چراکه تمام تلاششان را برای آرامش مردم به کار گرفته بودند.
آرزوی شهادت
سرانجام، در همین مسئولیت به آرزوی دیرینهشان رسیدند. همیشه وقتی نامهها را پاراف میکردند، پایین آنها مینوشتند: «بازمانده از قافله شهدا، غلامحسین غیبپرور». این جمله، نشاندهنده شوق همیشگیاش برای پیوستن به یاران شهیدش بود. هر وقت به گلزار شهدا میرفتیم، گاهی میگفتم: «چقدر وقت میگذارید؟» میگفت: «نمیدانی، تکتک اینها را در جبهه دیدهام و با آنها همرزم بودهام.» میایستاد، افسوس میخورد و میگفت: «شما رفتید و من ماندم.» سرانجام، خودش هم به همان شهدا پیوست و به آرزوی دیرینهاش رسید.
اخلاق در خانه
سردار بسیار خانوادهدوست بودند و رفتاری همراه با احترام داشتند. همیشه در کارهای منزل، از آشپزی و شستن ظروف گرفته تا سایر امور به من کمک میکردند و چیزی کم نمیگذاشتند.
دانش و مطالعه
همیشه به بچهها میگفتم: پدرتان اگرچه رشتهاش جغرافیای سیاسی است، اما در تمام زمینهها تخصص دارد. اگر بگویم علامه بود، اغراق نکردهام. در روانشناسی، ساختمانسازی و هر رشتهای که سؤال میشد، پاسخی برایش داشت. رازش مطالعه پیوسته بود؛ هر روز، در کنار تلاوت قرآن، مطالعه میکرد. به همین دلیل، در همه زمینهها اطلاعات گستردهای داشت و برای دوستان، فامیل و آشنایان، مشاوری امین و کاردان بود.
سختترین روزها
از همان ابتدا، شرایط و سختیهای این راه را پذیرفته بودم و میدانستم با چه کسی ازدواج کردهام. برای همین، هیچوقت از نبودنشان گلایهای نداشتم. چون وقتی در خانه بود، چنان تأثیری میگذاشت که انگار همه روزهای نبودش را یکجا جبران میکرد. سختترین روزهای این ۳۵ سال زندگی مشترک، آن ۴۵ روزی بود که سردار در سوریه بودند. نه ما میتوانستیم با ایشان تماس بگیریم و نه ایشان با ما. آن روزها واقعا سخت گذشت. همچنین زلزله ترکیه نیز از همان روزهای سخت بود.
جنگ ۱۲ روزه
به سردار فضلی گفتم: در جنگ ۱۲روزه، فرماندهان سردار غیبپرور در همان ابتدا به شهادت رسیدند، اما خودش تا آخرین روز جنگید. هم با دشمن میجنگید و هم با جسم زخمیاش. میگفتند وضعیتش آنقدر وخیم شده بود که حتی آب هم نمیتوانست بنوشد، چون ریههایش بهشدت مسموم شده بود. از همان روزی که ایشان بالای سر سردار سلامی رسیدند بعد از ۱۲ روز، وقتی جنگ تمام شد، سردار در بیمارستان بستری شد و سرانجام به شهادت رسید. دغدغه همیشگیاش مردم و امنیت کشور بود. همیشه میگفت: نگرانم مبادا امنیت مردم بههمبخورد.
غسل جمعه
سردار قریب ۴۵ سال همواره مقید به غسل جمعه بودند و هرگز آن را ترک نکردند. اکنون که یک سال از شهادتشان میگذرد، من این سنت را برایشان ادامه میدهم، پس میتوانم بگویم این مقیدبودن ۴۶ سال ادامه داشته است. حتی میگفتند: ما در جنگ تحمیلی، مجبور بودیم کیلومترها با بچهها برویم تا آب پیدا کنیم و غسل جمعهمان را انجام دهیم. یعنی حتی در آن شرایط جنگ هم ایشان غسل جمعهشان ترک نشده بود.
نماز اول وقت و نماز جماعت
نماز اول وقت سردار، زبانزد همه بود و برای ما نیز الگو شد. در ۳۵ سال زندگی مشترک، هر وقت ایشان در خانه بودند، نمازمان را به جماعت میخواندیم و هیچگاه فرادا نبود. نماز شبشان هیچوقت ترک نمیشد. یکساعتونیم تا دو ساعت مانده به اذان صبح، بیدار میشدند. بعضی شبها میگفتم: شما که نخوابیدید، باید استراحت کنید. میگفتند: نه، آنقدر در قبر بخوابیم که اینها در مقابلش چیزی نیست.
پس از شهادت
الان اگر بگویم قبر ایشان مانند امامزادهای مشکلگشا شده، باور کنید. مردم میآیند، نذر میکنند و میگویند از سردار حاجت گرفتهایم. یعنی حتی آنجا هم دغدغه مردم را دارد و برایشان گرهگشاست. حتی برای بچههایم. یکموقع یکی از دخترهایم میگفت: مامان، من شب خیلی ناراحت بودم و با گریه خوابیدم. شب بابا آمد به خواب من، دست کشید روی صورتم، گفت: بابا سوره رعد بخوان. گفتم میدانی چرا بابا به تو گفته سوره رعد بخوان؟ چون «الا بذکر الله تطمئن القلوب» در سوره رعد است. پس بابا به تو گفته قرآن بخوان تا آرامش پیدا کنی. یعنی حتی آنجا حواسش به بچههایش هم هست. انشاءالله ایشان شفاعت ما را هم بکند.
امانت امام جعفر صادق(ع)
هر وقت میرفتند مأموریت، پشت ایشان مینوشتم: «امانت امام جعفر صادق(ع)». این جمله را همیشه روی پشت ایشان با انگشت مینوشتم. تنها زمانی که این را ننوشتم، همان صبح بیستوسومی بود که انفجار رخداد و ایشان سریع از خانه رفتند و فرصت نکردم این کار را بکنم. فکر میکنم همین که ننوشتم باعث شد سردار بتوانند به آرزوی دیرینهشان برسند. من به پسرم گفتم حتما این جمله روی آرامگاهش بنویسند: «ایشان امانت امام جعفر صادق (ع) بود.»
آشنایی و ازدواج
بنده سال ۱۳۶۷ در رشته ریاضی دانشگاه تربیتمعلم شیراز پذیرفته شدم و تحصیلاتم را در همین مرکز ادامه دادم. خواهر سردار، از اساتید من در تربیتمعلم بود. سال ۶۸، از طرف ایشان خواستگاری شدم، درحالیکه هنوز سردار را ندیده بودم؛ اما تعریفهای شوهرخواهرم که در جبهه با او همرزم بود، مرا قانع کرد. هر چه از سردار شنیدم، دقیقا همان بود که در ذهن داشتم. بدون تردید پذیرفتم و سال ۶۹ زندگی مشترکمان شروع شد.
زندگی پس از جنگ
سال ۶۹ که ازدواج کردیم، دیگر جنگ تمام شده بود، اما آثار آن هنوز احساس میشد. پس از ازدواج، ایشان یکبار برای بازدید عازم یکی از مناطق جنگی شدند و در جریان این بازدید، پایشان روی مین رفت. وقتی به شیراز برگشتند، دیدم زخمی هستند. با تعجب گفتم: «مگر هنوز جنگ هست؟» گفتند: «برای بازدید رفته بودم. در منطقه یک مین عمل کرد و براثر انفجار آن، زخمی شدم.» اگرچه سالهای دفاع مقدس را در کنار سردار نبودم، اما روزهای پس از ازدواجمان، از نظر سختی و مسئولیت، کمارزشتر از آن دوران محسوب نمیشود. ایشان مأموریتهای پرشمار، مسئولیتهای سنگین و دغدغههای زیادی داشتند که بهمراتب کمتر از هشت سال جنگ نبود.
فرزندان
حاصل این سالهای زندگی، سه یادگار است: نرجس، فاطمه و حاجمحمدجواد که به ترتیب در سالهای ۷۰، ۷۳ و ۷۹ چشم به جهان گشودند. چون شاغل بودم، زندگی بدون ایشان سخت میگذشت؛ اما حضور پرمهر و پرانرژی حاجآقا در خانه، چنان فضایی ایجاد میکرد که تمام کمبودها و سختیهای نبودشان جبران میشد.
سختیهای مازندران و گلستان
پنج سالی که سردار در استانهای مازندران و گلستان مسئولیت داشتند، برای من خیلی سخت گذشت. سه فرزند داشتم و ایشان اصلا خانه نبودند. یکبار که زلزله شدیدی آمد، به یکی از دوستان گفتم: شبها لباس تن بچهها میکنم و آنها را پشت در میخوابانم تا اگر حادثهای اتفاق افتاد، بتوانم راحت هر سه را بردارم و از خانه بیرون بزنم. چند سال بعد، دوباره به شیراز برگشتیم؛ شهری که سختیها و دغدغههای خاص خود را داشت. فارس، استانی پهناور با مشکلات فراوان است. پس از آن به تهران منتقل شدیم. سردار در سازمان بسیج و قرارگاه امامحسین(ع) مسئولیت داشت و آخرین جایگاهشان، قرارگاه امنیتی امامعلی(ع) بود. دغدغه اصلی ایشان امنیت کشور بود و این مسئولیت را بسیار سنگین میدانستند. به همین دلیل، به ایشان لقب «حبیب امنیت» دادند؛ چراکه تمام تلاششان را برای آرامش مردم به کار گرفته بودند.
آرزوی شهادت
سرانجام، در همین مسئولیت به آرزوی دیرینهشان رسیدند. همیشه وقتی نامهها را پاراف میکردند، پایین آنها مینوشتند: «بازمانده از قافله شهدا، غلامحسین غیبپرور». این جمله، نشاندهنده شوق همیشگیاش برای پیوستن به یاران شهیدش بود. هر وقت به گلزار شهدا میرفتیم، گاهی میگفتم: «چقدر وقت میگذارید؟» میگفت: «نمیدانی، تکتک اینها را در جبهه دیدهام و با آنها همرزم بودهام.» میایستاد، افسوس میخورد و میگفت: «شما رفتید و من ماندم.» سرانجام، خودش هم به همان شهدا پیوست و به آرزوی دیرینهاش رسید.
اخلاق در خانه
سردار بسیار خانوادهدوست بودند و رفتاری همراه با احترام داشتند. همیشه در کارهای منزل، از آشپزی و شستن ظروف گرفته تا سایر امور به من کمک میکردند و چیزی کم نمیگذاشتند.
دانش و مطالعه
همیشه به بچهها میگفتم: پدرتان اگرچه رشتهاش جغرافیای سیاسی است، اما در تمام زمینهها تخصص دارد. اگر بگویم علامه بود، اغراق نکردهام. در روانشناسی، ساختمانسازی و هر رشتهای که سؤال میشد، پاسخی برایش داشت. رازش مطالعه پیوسته بود؛ هر روز، در کنار تلاوت قرآن، مطالعه میکرد. به همین دلیل، در همه زمینهها اطلاعات گستردهای داشت و برای دوستان، فامیل و آشنایان، مشاوری امین و کاردان بود.
سختترین روزها
از همان ابتدا، شرایط و سختیهای این راه را پذیرفته بودم و میدانستم با چه کسی ازدواج کردهام. برای همین، هیچوقت از نبودنشان گلایهای نداشتم. چون وقتی در خانه بود، چنان تأثیری میگذاشت که انگار همه روزهای نبودش را یکجا جبران میکرد. سختترین روزهای این ۳۵ سال زندگی مشترک، آن ۴۵ روزی بود که سردار در سوریه بودند. نه ما میتوانستیم با ایشان تماس بگیریم و نه ایشان با ما. آن روزها واقعا سخت گذشت. همچنین زلزله ترکیه نیز از همان روزهای سخت بود.
جنگ ۱۲ روزه
به سردار فضلی گفتم: در جنگ ۱۲روزه، فرماندهان سردار غیبپرور در همان ابتدا به شهادت رسیدند، اما خودش تا آخرین روز جنگید. هم با دشمن میجنگید و هم با جسم زخمیاش. میگفتند وضعیتش آنقدر وخیم شده بود که حتی آب هم نمیتوانست بنوشد، چون ریههایش بهشدت مسموم شده بود. از همان روزی که ایشان بالای سر سردار سلامی رسیدند بعد از ۱۲ روز، وقتی جنگ تمام شد، سردار در بیمارستان بستری شد و سرانجام به شهادت رسید. دغدغه همیشگیاش مردم و امنیت کشور بود. همیشه میگفت: نگرانم مبادا امنیت مردم بههمبخورد.
غسل جمعه
سردار قریب ۴۵ سال همواره مقید به غسل جمعه بودند و هرگز آن را ترک نکردند. اکنون که یک سال از شهادتشان میگذرد، من این سنت را برایشان ادامه میدهم، پس میتوانم بگویم این مقیدبودن ۴۶ سال ادامه داشته است. حتی میگفتند: ما در جنگ تحمیلی، مجبور بودیم کیلومترها با بچهها برویم تا آب پیدا کنیم و غسل جمعهمان را انجام دهیم. یعنی حتی در آن شرایط جنگ هم ایشان غسل جمعهشان ترک نشده بود.
نماز اول وقت و نماز جماعت
نماز اول وقت سردار، زبانزد همه بود و برای ما نیز الگو شد. در ۳۵ سال زندگی مشترک، هر وقت ایشان در خانه بودند، نمازمان را به جماعت میخواندیم و هیچگاه فرادا نبود. نماز شبشان هیچوقت ترک نمیشد. یکساعتونیم تا دو ساعت مانده به اذان صبح، بیدار میشدند. بعضی شبها میگفتم: شما که نخوابیدید، باید استراحت کنید. میگفتند: نه، آنقدر در قبر بخوابیم که اینها در مقابلش چیزی نیست.
پس از شهادت
الان اگر بگویم قبر ایشان مانند امامزادهای مشکلگشا شده، باور کنید. مردم میآیند، نذر میکنند و میگویند از سردار حاجت گرفتهایم. یعنی حتی آنجا هم دغدغه مردم را دارد و برایشان گرهگشاست. حتی برای بچههایم. یکموقع یکی از دخترهایم میگفت: مامان، من شب خیلی ناراحت بودم و با گریه خوابیدم. شب بابا آمد به خواب من، دست کشید روی صورتم، گفت: بابا سوره رعد بخوان. گفتم میدانی چرا بابا به تو گفته سوره رعد بخوان؟ چون «الا بذکر الله تطمئن القلوب» در سوره رعد است. پس بابا به تو گفته قرآن بخوان تا آرامش پیدا کنی. یعنی حتی آنجا حواسش به بچههایش هم هست. انشاءالله ایشان شفاعت ما را هم بکند.
امانت امام جعفر صادق(ع)
هر وقت میرفتند مأموریت، پشت ایشان مینوشتم: «امانت امام جعفر صادق(ع)». این جمله را همیشه روی پشت ایشان با انگشت مینوشتم. تنها زمانی که این را ننوشتم، همان صبح بیستوسومی بود که انفجار رخداد و ایشان سریع از خانه رفتند و فرصت نکردم این کار را بکنم. فکر میکنم همین که ننوشتم باعث شد سردار بتوانند به آرزوی دیرینهشان برسند. من به پسرم گفتم حتما این جمله روی آرامگاهش بنویسند: «ایشان امانت امام جعفر صادق (ع) بود.»