شناسهٔ خبر: 79032671 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: آنا | لینک خبر

رسمی یا غیر رسمی

انگشتر عقیق و هدیه جنبی را گرفتم. حال خوشم مکرر شد. سال‌ها تشویق و تأیید را دیده بودم. امّا این چیز دیگری بود. دروغ نیست آقا جان، اگر بگویم از روزی که چفیه ب... انگشتر عقیق و هدیه جنبی را گرفتم. حال خوشم مکرر شد. سال‌ها تشویق و تأیید را دیده بودم. امّا این چیز دیگری بود. دروغ نیست آقا جان، اگر بگویم از روزی که چفیه بر گردن انداختید دلمان لرزید. دل امت لرزید. همیشه دلخوش بودیم که کشتیبان شمایید در طوفان‌ها. 

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری آنا، راضیه تجار در یادداشتی با عنوان «رسمی یا غیررسمی» از اندوه، دلدادگی و خاطرات خود نسبت به رهبر شهید انقلاب اسلامی نوشته است. او در این دل‌نوشته، با روایت خوابی که سال‌ها پیش دیده، مرور دیدارهای رسمی و غیررسمی، و یادآوری خاطراتی از لطف و توجه رهبر شهید به آثارش، فقدان او را با زبانی آمیخته به احساس، سوگ و ارادت به تصویر می‌کشد.

رسمی یا غیر رسمی

قلم را در اشک می­زنم و می‌­نویسم. قلم را در خون می­زنم و می­‌نویسم. یا این خونابه که از جگرم بیرون می‌­آید می‌­نویسم. آقای من. آقای خوب من. قبل از کرونا خواب دیدم. خواب حمله هوایی به جایی که شما بودید. خواب شیون و واویلا را. خواب سراسیمه دویدنم را. خواب ناهموار بودن زمین خواب هایم را. چه خواب سنگینی بود این خواب. مَثل سرب کمرم خم شد زیر بار این خواب. چقدر یا حسین(ع) و یا اباالفضل گفتم. شما زخمی شده بودید آقاجان و احتمال شهادت می‌­رفت. در تمام این سال‌ها دل نگران بودم امّا به خود دلداری می‌­دادم که خیر است. که قرار بوده کرونا بیاید و بگذرد و این همان بلای آسمانی است که خوابش را دیدی.

زبانم نمی‌­چرخید برای کسی بگویم. چند سال گذشت امّا این خواب پاک نشد از ذهنم. به هر بهانه رخ نشان می‌­داد. هربار جامعه دچار تلاطمات شد لرزیدم. هربار به خودم دلداری دادم. « آنچه دیدی فقط یک خواب بوده و خواب کف روی آب است» امّا صدایی از گوشه ذهنم. بلند، گرفته، خش دار می­گفت: « امّا نه هر خوابی.»

این اواخر چهره شما دگرگون شده بود. سکوتی. صلابتی. نوری در آن متجلّی شده بود. شنیده بودم شهدا پیش از شهادت دچارش می­‌شوند. بله شما دچار شده بودید. دچار رفتن. رفتن به مرتبه بالا. دچار گریز از این عالم بلوا. دچار دوری از کسانی که چهره واقعی­شان را می‌­دیدید.

در ساحت داستان نویسی به نویسنده سفارش می‌­شود شعار ندهد. چه خوب آنچه می‌­نویسم دلنوشته است و پیداست که دلِ عاشق زخم خورده چه می­‌نویسد. که پیداست امکان ندارد شعار ندهد امّا شعارش فواره خون است.

چشم دل بازکن که جان منی                      آنچه نادیدنی­ست آن بینی

و ما در وجودت، در حضورت معنای بودنت را درک کردیم. پس در این خلوت می‌­شود نالید. گریه کرد و قلم در دوات دل زد. می‌­شود روضه خواند و کاغذ را به آتش کشید. بله آقا جان این اواخر نگاهتان. نور چهره‌­تان. سکوت و کلامتان. زبان بدنتان شده بود از جنسی دیگر. در طول همه سال­‌های ریاست جمهوری. چند باری توفیق زیارتتان را داشتم. چه رسمی و چه غیر رسمی.

در اولین ملاقات وقتی معرفی‌­ام کردند. هنگامی که با جمعی از شعرا و نویسندگان شرفیاب شده بودیم فرمودید. « خانم تجّار را از قبل انقلاب می‌­شناسم.» و چه افتخاری بود برایم این جمله.

روزی هم که شنیدم کتاب «اسم تو مصطفاست، زندگینامه داستانی شهید مصطفی صدرزاده را تقریظ زدید پرواز کردم.

خصوصاً که دستخط گرامی‌­تان بر صفحه‌­ای از صفحات کتاب درج شده بود. « قلم خانم تجّار، پخته، شیرین و مبتکرانه است.» و وقتی در مسجد جمکران از دست شهید والامقام رئیس جمهور عزیز رئیسی مظلوم هدیه کلام ­الله مجید، چفیه.

انگشتر عقیق و هدیه جنبی را گرفتم. حال خوشم مکرر شد. سال‌ها تشویق و تأیید را دیده بودم. امّا این چیز دیگری بود. دروغ نیست آقا جان، اگر بگویم از روزی که چفیه بر گردن انداختید دلمان لرزید. دل امت لرزید. همیشه دلخوش بودیم که کشتیبان شمایید در طوفان‌ها. 

دلمان خوش بود که هستنید. امّا این اواخر نگاهتان چیزی دیگری می‌­گفت. سکوت و کلامتان هم. مخصوصاً شبی که به حاج محمود کریمی، که در مقابلتان زانو زده بود گفتید «سرود ای ایران را بخوان.» چه مدت گذشته است از آن ساعت صفر. از آن ساعتی که زمین و زمان در هم ریخت. آقا جان ما هنوز برای شما گریه نکردیم. ما هنوز عزاداری نکردیم. ما هنوز باور نکردیم. ما هنوز در خوابیم. هنوز این طرف و آن طرف می­دویم و فریاد می­زنیم یا حسین(ع) یا اباالفضل. ما هنوز هق هق می­زنیم به فصل گریه­‌های بسیار نرسیدیم. ما هنوز در خوابیم و فکر می‌­کنیم جراحت شما خوب می­‌شود آقا جان. که دوباره قدقامت می‌­بندید. دوباره صف به صف پشت سرتان می­‌ایستیم. دوباره اقتدا می‌­کنیم. پس چرا یکی که نمی­‌دانم کیست شانه‌­ام را تکان می‌­دهد و می‌­گوید:

بلند شو. شنیدی؟ آقا را به شهادت رساندند!

باید باور کنم. باید بیدار شوم. باید به صورت خود بزنم. باید خود را بیدار کنم. آه چقدر زمین خواب‌هایم ناهموار است. گریه می­‌کنم. می‌­افتم. بلند می­‌شوم. گردباد این بیابان می‌­شوم. باید بیدار شوم. بیداری‌­ای که هزار برابر یک کابوس است.

آقا جان خودتان خواب ندیدید پیش از رفتن؟ حتماً پشت جلد کتابی نوشتید یا دفتری که دعوت شدید. که فصل ما فصل رفتن است. که باید برخیزید. همانطور که امت باید برخیزد. آه آقاجان بستر مرگ برایتان کوچک بود. بر هودج نور بزرگان را سوار می­‌کنند و شما بزرگ بودید. التماس دعا آقاجان. حالا که رفتید از ان بالا، قابل دانستید ما را هم صدا کنید. رسمی یا غیر رسمی.

انتهای پیام/