شناسهٔ خبر: 79029038 - سرویس ورزشی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

مساله‌اي به نا م عادل فردوسي‌پور

علي ميرزامحمدي

صاحب‌خبر -

تحولات اخير پيرامون فعاليت‌هاي رسانه‌اي عادل فردوسي‌پور و چالش‌هاي پيش ‌روي پلتفرم «فوتبال ۳۶۰»، بار ديگر توجه افكار عمومي و ناظران رسانه‌اي را به خود جلب كرده است. اين تنش‌ها و محدوديت‌ها را نبايد صرفا به عنوان وقايعي منفرد يا ناشي از خصومت‌هاي شخصي نگريست، بلكه اين وضعيت تبلوري از يك چالش ساختاري عميق‌تر در ايران امروز است: «تقابل ميان انحصار رسانه‌هاي رسمي و ظرفيت‌هاي خودجوش رسانه‌هاي نوين». در اين ميان، فردوسي‌پور از قالب يك «مجري ورزشي» سنتي فراتر رفته و به يك «كنشگر مستقل رسانه‌اي» تبديل شده است؛ ‌گذاري كه الگوهاي سنتي ارتباطي (سلسله‌مراتبي از بالا به پايين) را به سمت شبكه‌هاي افقي و توزيع ‌شده هدايت مي‌كند. واقعيت اين است كه فعاليت‌هاي رسانه‌اي در بستري مانند «فوتبال ۳۶۰»، به‌طور مستقيم با مدل سنتي حكمراني رسانه‌اي در ايران اصطكاك پيدا مي‌كند. چالش اصلي در اينجا نه بر سر محتواي توليدي، بلكه بر سر «كسب مرجعيت و اعتبار اجتماعي» است. نهادهاي رسمي رسانه‌اي كه دهه‌ها عادت به انحصار و جريان يك‌سويه اطلاعات داشته‌اند، هرگونه تكثر رسانه‌اي خارج از كنترل بروكراتيك خود را به مثابه يك رقيب يا تهديد ارزيابي مي‌كنند. گزارش‌هاي متعددي كه در سال‌هاي اخير درباره حذف صداي فردوسي‌پور از آرشيوهاي پخش‌ شده صداوسيما منتشر شد، نمونه‌اي از تلاش براي تغيير نمادين خاطره جمعي است؛ تلاشي كه البته در عصر شبكه‌هاي اجتماعي افقي و حافظه مشترك كاربران، كارآمدي گذشته را ندارد. از سوي ديگر، حساسيت‌هاي نظارتي روي برنامه‌ها و مصاحبه‌هاي اين پلتفرم به‌ويژه پس از گفت‌وگوهاي خبرساز با چهره‌هاي ورزشي نظير عليرضا فغاني نشان مي‌دهد كه ذهنيت كنترل‌محور رسمي، پلتفرم‌هاي خصوصي را همچنان به عنوان «فضاهاي باز مديريت ‌نشده» تلقي مي‌كند. در اين چارچوب فكري، هر كنش مستقلي كه بتواند بدون اتكا به بودجه و ساختارهاي دولتي مخاطبان ميليوني جذب كند، به سرعت با عينك امنيتي نگريسته مي‌شود. يكي از آسيب‌هاي جدي در برخورد با منتقدان حوزه ورزش و رسانه، استفاده از برچسب‌هاي دوگانه در ادبيات رسمي است. 

نمونه بارز اين رويكرد، تقابل كلامي كادر فني تيم ملي فوتبال با منتقدان و استفاده از تعابير تقليل‌گرايانه‌اي چون «بي‌وطن» يا «معاند» در پاسخ به نقدهاي كارشناسي بود. در چنين فضايي، فردوسي‌پور همواره تلاش كرده است مرز ميان «نقد فني-مديريتي» را از «تقابل‌هاي سياسي» جدا نگه دارد؛ اما ساختار قطبي ‌شده رسانه‌اي در ايران به گونه‌اي است كه هرگونه نقد تخصصي و مستقل به سرعت برچسب سياسي مي‌خورد. بيم آن مي‌رود كه با تشديد اين شيوه‌ مرزبندي و اتهام‌زني، راه بر هر نوع نقد كارشناسي بسته شده و تريبون‌ها به فضايي يك‌طرفه براي تاييد بي‌چون‌وچرا تبديل شوند. با اين حال، مورد فردوسي‌پور الگويي قابل ‌تامل از يك «كارآفرين رسانه‌اي مستقل» را ارايه مي‌دهد كه موفقيتش بر سه پايه استوار است: 
۱-تغيير الگوي مصرف رسانه‌اي: اقبال گسترده به برنامه‌هاي اينترنتي او نشان داد كه مرجعيت رسانه‌اي با دستورالعمل‌هاي سازماني منتقل نمي‌شود، بلكه اعتبار اجتماعي حاصل فرآيندي تدريجي و برخاسته از بدنه جامعه است.
۲-تاب‌آوري و بازسازي برند: او پس از حذف ناگهاني برنامه پرمخاطب «۹۰»، با بازسازي برند خود در قالبي جديد، الگويي از تاب‌آوري رسانه‌اي را نشان داد. شكستن برخي تابوهاي گزارشگري ورزشي و حمايت از استفاده از ظرفيت گزارشگران زن، گامي در جهت پاسخ به مطالبات نوين جامعه بود.
۳- سياست صداقت و جلب اعتماد: در فضاي رسانه‌اي كه بعضا با بحران مخاطب روبه‌رو است، سرمايه اجتماعي فردوسي‌پور حاصل وفاداري به اصول حرفه‌اي و پرهيز از رفتارهای مصلحت‌انديشانه در محيط‌هاي سازماني بوده است.
واكنش‌هاي حذفي و محدودكننده‌اي كه در اين سال‌ها رخ داده، نه نشانه قدرت نهادهاي رسمي، بلكه واكنش تدافعي سيستمي است كه انحصار تاريخي خود را در برابر واقعيت‌هاي «جامعه مدني رسانه‌اي ‌شده» در معرض تغيير مي‌بيند؛ جامعه‌اي كه به مرور روابط افقي، تعاملي و چندصدايي را جايگزين فرستنده‌هاي متمركز سلسله‌مراتبي كرده است .