شناسهٔ خبر: 79029013 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

گزارش خبرنگار اعزامی اعتماد به کارخانه فولاد اهواز

روز شلیک به قلب فولاد خوزستان

صاحب‌خبر -

ليلا لطفي

«به مامانم بگو زنده‌ام.» تماس را قطع كرد. گوشي را در جيب شلوارش گذاشت. دستهايش را دوباره روي سر و صورتش گرفت تا گلوله‌هاي مذاب و آجرهاي نسوز به او نخورد. نفس‌هايش به شماره افتاد. مجتمع فولاد خوزستان پر از آتش و دود بود. ذرات آهن و تركش‌ها در هوا مي‌چرخيدند و هر لحظه ممكن بود در نزديكي آنها فرود بيايد. خودش را جمع كرد. صداي ضربان قلبش با انفجارهاي پياپي قاطي شد. يكي از همكارانش صدايش كرد: «محمد». آنها پشت يكي از لودرهاي نزديك به ساختمان بهره‌برداري در سايت بودند. بقيه تيم چند دقيقه زودتر آمده بودند بيرون. تركشي زير پايش افتاد. همكارش دوباره صدايش كرد: «تا گفتم؛ بدو.» او چند سالي بزرگ‌تر بود. به سختي مي‌توانست جايي را ببيند، آسمان تيره و تار بود. همكارش فرياد زد: «بدو.» باران گلوله‌هاي مذاب شدت گرفت. بدون اينكه پشت سرشان را نگاه كنند، خلاف جهت شعله‌هاي سر به فلك كشيده آتش دويدند. كمتر از چند ثانيه در يكي از ديوارهاي بلند ساختمان روبه‌رويشان پناه گرفتند. خود را رها كرد و مات و مبهوت به نقطه‌اي خيره شد. پاهايش ناي حركت نداشت. وحشت‌زده تا دور شدن جنگنده‌ها همانجا ماندند.

آنچه خوانديد، بخشي از روايت آنهايي است كه در هفت فروردين 1405 شاهد حمله امريكا و اسراييل به فولاد خوزستان بودند. مجتمعي كه نه يك مكان نظامي بود و نه محل رفت و آمد نيروهاي نظامي. يك محيط كاملا صنعتي؛ جايي كه مهم‌ترين آدم‌هاي آن كارگران و مهندساني بودند كه صبح تا شب و گاهي شب تا صبح را آنجا مي‌ماندند تا چرخ زندگي خودشان را به چرخ اقتصاد كشور وصل كنند. آنهايي كه بي‌دفاع در گرماي حداقل 40 درجه شهر اهواز براي ايران بهتر كار مي‌كردند. آنهايي كه نه براي جنگ، بلكه براي زندگي مبارزه مي‌كردند.

 تقريبا دو هفته بعد از بمباران فولاد خوزستان تصميم گرفتم به اهواز سفر كنم و گزارشي از آخرين وضعيت فولاد خوزستان تهيه كنم. موضوع را با مديران روزنامه مطرح كردم. موافقت آنها را گرفتم. ولي فولاد خوزستان اجازه ورود به مجموعه را در ماه اول و دوم نداد. بعد از آتش‌بس دوباره از طريق مديران روزنامه پيگير سفر به فولاد خوزستان شدم و بالاخره هفته آخر خرداد به اهواز سفر كردم. 

پرواز تهران - اهواز

ساعت 08:10 دقيقه، شنبه 23 خرداد 1405، سوار پرواز تهران - اهواز شدم. پرواز برخلاف انتظارم پر بود. ساعت 09:30، بدون تاخير پرواز نشست. از پله‌هاي هواپيما كه پياده شدم؛ هرم گرما به صورتم خورد. هواشناسي استان خوزستان پيش‌بيني كرده بود؛ شنبه اهواز در زمره گرم‌ترين نقاط استان است. دماسنج خودروي ميزبانم- شركت فولادخوزستان- 40 درجه سانتي‌گراد را رد كرده بود. هنوز از محوطه فرودگاه دور نشده بوديم كه از راننده درباره آن روز حادثه و جزيياتش سوال كردم. از جواب‌هاي جويده، جويده مرد جوان متوجه شدم تمايلي به صحبت كردن ندارد. او روز حمله سركار نبود. خبر بمباران را مثل بسياري از كاركنان شركت در خبرها ديده بود و پس از حدود دو ماه به سركار برگشته بود. راننده در صحبت‌هايش به يك موضوع بيش از همه تاكيد مي‌كرد: «اهواز اون روزا صبح تا شب بمباران مي‌شد.» 

پيش از پرواز به ميزبانم اطلاع داده بودم در بدو ورود مستقيم به شركت خواهم رفت. شركت در حاشيه شهر اهواز است. كيلومتر ۱۰ جاده اهواز-بندر امام خميني. اوايل دهه 50، زماني كه فولاد اهواز ساخته شد، اطرافش مجتمع مسكوني نبود. ولي وقتي شهر امتداد پيدا كرد به شركت رسيد.

 از فرودگاه تا شركت 10 كيلومتر راه است. يعني چيزي حدود 15 الي 20 دقيقه. از كيلومتر ۱۰ جاده اهواز- بندر امام خميني وارد جاده اختصاصي فولاد خوزستان شديم. ابتداي جاده، ورزشگاه «فولاد آرنا اهواز» يا همان ورزشگاه فولاد خوزستان قرار دارد. در اين روزهاي سخت شركت، ورزشگاه يك بار اضافه‌اي روي دوش فولاد اهواز است كه نمي‌تواند به آن دست بزند. هر تصميمي گرفته شود، بحراني جديد سرباز مي‌كند. چالشي كه پيش از سفر به اهواز، يكي از منابع آگاه خيلي سربسته درباره آن به «اعتماد» گفته بود. 

حدود دو كيلومتر بعد از ورزشگاه، مجتمع‌هاي مسكوني كاركنان فولاد قرار دارد. خانه‌هاي سازماني كه برخي از آنها در همان دهه اول ساخت فولاد خوزستان كليد خورد و بخشي در دهه 70 شمسي. هفتم فروردين ماه حدود ساعت 15:43 دقيقه بود كه جنگنده‌هاي امريكا و اسراييل، بر فراز آسمان اهواز شروع به چرخيدن كردند. چند ثانيه بعد انفجارهاي پي در پي فولاد خوزستان را لرزاند. تقريبا همزمان شيون و فرياد از داخل مجتمع بلند شد. شايد كمتر از 5 دقيقه محوطه مجتمع پر از جمعيت شد. يكي نگران پدرش بود و ديگري برادرش، آن يكي دل‌نگران شوهرش. يكي دلشوره خواهرزاده‌اش را داشت و ديگري برادرزاده‌اش را. نگراني‌ها پايان نداشت، نگراني براي دوست، همكار... .

گروهي به سمت فولاد خوزستان حركت كردند. گروهي هم مجبور شدن بمانند تا خبري برسد، خبر از آنهايي كه زير باران مذاب گير كرده بودند. عده‌اي پياده مي‌رفتند و عده‌اي با موتور و خودروي شخصي. اگر مي‌خواستند به علايم راهنمايي دقت‌ كنند 10 دقيقه بعد از شنيدن صداي انفجار به آنجا مي‌رسيدند. اما آنها اهميتي به علايم نمي‌دادند و كمتر از 4 دقيقه جلوي درب اصلي شركت بودند. آسمان شركت خاكستري مايل به سياه بود. بوي فلز داغ در فضا پراكنده شده بود. سخت مي‌شد، نفس كشيد. جلوي درب ورودي مجتمع پر بود از نيروهاي امنيتي. آنها اجازه ورود به هيچ كسي را نمي‌دادند، جز معدود افرادي از جمله تيم كميته بحران. 

قبل از اينكه به شركت برسيم، در جاده فولاد خوزستان بعد از مجتمع، واحدهاي مختلف صنعتي مرتبط به شركت به چشم مي‌خورد.

ساعت از 10 گذشته بود كه مقابل درب ورودي شركت رسيديم. يكي از نگهبان‌هاي درب اصلي از اتاق نگهباني بيرون آمد. طبق دستورالعمل جديد داخل ماشين و صندوق عقب آن را چك كرد. بايد صبر مي‌كردم تا تاييد نهايي براي ورود به شركت صادر شود. كمتر از 5 دقيقه نگهباني اعلام كرد: «مي‌تونيد داخل بريد، اما اگر لپ‌تاپ و دوربين دارين بايد تحويل حراست بدين.» 

كوله‌پشتي وسايلم را كه لپ‌تاپ داخلش بود، يكجا تحويل مسوول حراست دادم. مسوول حراست پرسيد: «چه زماني براي تحويل آن برمي‌گردم؟» گفتم: «ساعت 5 بعدازظهر.» پيش‌بيني كرده بودم تا ساعت 5 عصر همه مصاحبه‌ها و بخش‌هاي آسيب‌ديده را بازديد كنم.

با يك دفترچه يادداشت، خودكار و تلفن همراهم از حراست بيرون آمدم. بعد از تشريفات اوليه قرار شد، با مدير ارتباط با رسانه‌ها و كارشناسان روابط عمومي براي بازديد سايت برويم. سايت، محوطه عملياتي خارج از ساختمان‌هاي اداري شركت است؛ جايي كه «گندله‌سازي»، «بخش احياء»، «فولادسازي»، ساختمان‌هاي «بهره‌برداري»، «زمان» و چند ساختمان ديگر قرار دارد. تا ورودي سايت حدود 5 تا 6 دقيقه پياده‌روي است. پيش‌تر يعني حدود 5 سال قبل، اواخر سال 1401؛ براي اولين‌بار از سايت بازديد كرده بودم.آن زمان فولاد خوزستان مي‌خواست دستاوردهايش را به نمايش بگذارد. براي همين براي هر سوال و جوابي نياز نبود به سوال و جوابي پاسخ دهم. 

روايت اول 

محمود رحماني‌زاده، مسوول شيفت بهره‌برداري را نه در ساختمان مركزي «احياء دو»، بلكه در ساختمان «كنترل زمان» كه 50 متر با آن فاصله دارد، ديدم. ساختماني كوچك كه در آنجا همه‌ چيز طبيعي بود. ساختمان بهره‌برداري تقريبا در مجاورتش بود و فاصله‌اش با كارخانه «احياء دو» حدود 500 متر هم نبود. بيش از دو ماه بود كه از حمله به آنجا گذشته بود ولي هنوز بخشي از آثارش مثل شيشه‌هاي شكسته باقي بود، مهندسان و كارگران بدون توجه به اين موضوع در آنجا تردد مي‌كردند.

روز حادثه با موج‌هاي انفجار همه وسايل كاركنان به هوا پرتاب شد. در همان لحظه اول تمام شيشه‌هايي كه روبه‌روي سايت بودند يا پودر شدند يا با قالبشان روي كف زمين يا روي ميز كار تيم بهره‌برداري افتادند. از سقف اتاق كنترل هم تركش و ورق‌هاي كوره وارد ساختمان شد. 

 بيشتر افراد تيم ظرف چند دقيقه از ساختمان خارج شدند، چون احتمال مي‌دادند آنجا را هم بزند. محمود رحماني‌زاده مرد جواني است كه 21 سال است در فولاد خوزستان مشغول به كار است، آن روز شيفت عصر بود. زمان تغيير شيفت صبح كار و عصر كار، ساعت 15:30 بود. او آن روز، طبق عادت، ساعت 15:10 از درب «يك» وارد شركت مي‌شود، وقتي به ساختمان بهره‌برداري مي‌رسد، ساعت 15:30 دقيقه بود. او هميشه طبق دستورالعمل بخش «احياء» در بدو ورود شروع به مطالعه دفاتر گزارش روزانه مي‌كند تا اگر اشكالي باقي مانده، دستور رفع آن را بدهد. گزارش‌هاي «مُدول يك» و «مُدول دو» را مطالعه مي‌كند. شروع مي‌كند به مطالعه يكي از دفاتر مشترك كه صداي انفجاري مي‌شنود. در روزهاي گذشته در ساعات كاري، دايم از سمت پدافند قلعه چنعان صدا مي‌آمد. اما اين‌بار صدا نزديك‌تر بود. رحماني‌زاده درباره لحظه بمباران گفت: «انفجار اول كه اتفاق افتاد، به معاونم گفتم، اين صدا خيلي نزديكه. از اتاق كنترل اومدم بيرون، مي‌خواستم ببينم از محوطه چيزي ديده ميشه يا نه. به محض رسيدنم، دم در اتاق، صداي دوم رو بلندتر شنيدم. مطمئن شدم يا واحد خودمونه يا واحد نزديك به ما. با صداي انفجار سوم، شيشه‌ها شكستن و تركش‌هاي ريز وارد اتاق كنترل شدن. اون زمان مطمئن شديم، واحد ما رو دارن مي‌زنن.» 

پيش از حمله به دستور واحد HSC، جلوي بخش بهره‌برداري يك محيط ايمني آماده شده بود كه در زمان بحران نيروها آنجا پناه بگيرند. رحماني‌زاده هم طبق دستورالعمل‌هاي شركت بايد همه نيروها را به محيط امن مي‌فرستاد، چون هر لحظه امكان داشت، ساختمان اتاق كنترل نيز بمباران شود. او چندين بار فرياد زد: «همگي بيرون. همگي بيرون.» در اين فاصله اتاق كنترل پر از دود شد. رحماني‌زاده به سختي اطرافش را مي‌ديد. دو نفر از نيروهايش به زمين افتادند كه به كمك بقيه بلند شدند و به سمت درب خروج دويدند.

رحماني‌زاده گفت: «اون روز همه، جز دو، سه نفر از تيم «ابزار دقيق» كه اونها هم اتاقشون رو امن‌تر مي‌ديدن، همونجا پناه گرفتن؛ بعد از بمباران فهميدم، اونها در اتاقشون موندن.»

وقتي رحماني‌زاده و بقيه تيم از ساختمان اتاق كنترل خارج مي‌شوند، بمباران «مُدول‌هاي» واحد آنها شروع مي‌شود. اول «مُدول يك» و بعد از چند ثانيه «مُدول دو و سه». رحماني‌زاده درباره لحظه فرارشان در محوطه گفت: «تركشاي «مُدول‌ها» از كنارمون رد مي‌شد، ولي به كسي نمي‌خورد. مثل تو فيلما يه سري چيزايي از اين ور و اون ور آدما رد ميشه، ولي بهشون نمي‌خوره. اون روز واقعا، خدا خواست ما هيچيمون نشه. البته سه نفر از بچه‌هامون آسيب ديدن، ولي خوشبختانه خيلي جزيي مثل آرنج و موچ پاشون. خودم دستم آسيب ديد، ولي نه به خاطر تركشا، به خاطر اينكه موقع دويدن ليز خوردم.»

رحماني‌زاده ادامه ‌داد: «اون روز صدا خيلي زياد بود. من تا اون لحظه همچين صدايي نشنيده بودم. بمباران ديده بودم، ولي اين صدا آنقدر حجم و فركانسش زياد بود كه انگار صدا از داخل بدنم رد مي‌شد. صداش خيلي زياد بود...ما فقط مي‌دويديم به سمت رختكنِ بچه‌هاي سايت، اونجا تنها جايي بود كه ما مي‌تونستيم پشت اون سنگر بگيريم. رفتيم پشتِ يه سري ماشين‌آلاتي كه جلوي رختكن بودن، اونجا لودر و كاميون ايستاده بود. اونجا نزديك‌ترين مكان امن بود. ما پريديم پشت اونها.» آنها برخلاف جهت دود و آتش مي‌دويدند تا از جهنم رها شوند، ولي اين فرار فايده‌اي نداشت. رحماني‌زاده گفت: «چند ثانيه پشت اون ماشينا وايستاديم ولي اونجا هم «تيكه‌هاي نسوز» و «آهن گداخته» مي‌افتادن زير پامون. اين مواد توي كوره‌هاي خودمون بودن كه با انفجار مي‌ريختن بيرون. به بچه‌ها گفتم بريم، پشت رختكن، اونجا حداقل ميشه بيشتر موند.»

صداي جنگنده‌ها فضا را پر كرده بود، ولي آنها جنگنده‌ها را نمي‌ديدند. رحماني‌زاده و نيروهايش، پشت ديوار رختكن شيفت سرويس نشستند تا نفسي تازه كنند. صداي جنگنده دور نمي‌شد. پس از كمي نفس گرفتن به سمت درب كارگاه مركزي حركت كردند و خوابيدند روي چمن‌هاي تا تركشي به آنها نخورد يا كمتر بخورد. نفس نفس مي‌زدند؛ هر لحظه امكان داشت، بخش ديگري را بزند، گندله‌سازي يا كارگاه مركزي. چند دقيقه‌اي گذشت، صداي جنگنده دور و دور‌تر شد. 

وقتي از روي چمن‌ها بلند شدند، ديدند تمام واحد پر از دود شده است. او گفت: «چند دقيقه‌اي طول كشيد تا دود رفت. وقتي هوا صاف‌تر شد، ديديم دو تا از كوره‌ها ديگه وجود ندارن. «شافت كوره» ((Shaft Furnace- بخش عمودي يا استوانه‌اي كوره - ديگه نيست. صحنه خيلي بدي بود. من اصلا باورم نمي‌شد، اين كوره‌ها با ارتفاع 70 متري از بين برن.» به گفته رحماني‌زاده فقط داخل كوره‌ها 650 تن مواد «گندله» و «اسفنجي» بود. 

او زماني كه ديد «مُدول يك و دو» همچون چوب كبريتي خم شده و افتاده بودند، شوكه شده بود. رحماني‌زاده گفت: «آن لحظه همه شل شديم و افتاديم روي زمين؛ بچه‌هاي حراست و آتش‌نشاني هم اومدن، اونها گفتن بايد شركت سريع تخليه شه. ما خسته و زخمي، با حال بد و اشك توي چشم 

آروم، آروم تا درب شماره «يك» رفتيم بيرون. اونجا بچه‌ها دوباره نشستن و گريه و زاري كردن. منم گريه كردم. لحظه‌هاي خيلي سختي بود.»

محمود رحماني‌زاده، مسوول شيفت بهره‌برداري از جمله كساني بود كه سال‌هاي زيادي از زندگيش را در فولاد خوزستان گذرانده. هنوز بيست و يك سالش پر نشده بود كه وارد فولاد اهواز شد. روزها و شب‌هاي زيادي را از پله‌هاي «مُدول‌ها» بالا و پايين رفته بود تا به كوره و بقيه تجهيزات آن سركشي كند. 21 سال از بهترين سال‌هاي عمرش را آنجا سپري كرده بود. از نگاه او هر «مُدول» مثل يكي از بچه‌هايش بودند كه قد كشيده بودند.

رحماني‌زاده پشت يك ميز بزرگ جلسه كه روي آن چند ليوان يكبار مصرف، چند بطري آب معدني و يك بسته دستمال كاغذي چيده شده بود، نشسته است، درباره آرزوهاي از دست رفته‌اش گفت: «داده‌هاي «مُدول‌هاي» زير دستم رو با تمام جزييات مي‌دونستم و هميشه به اين فكر مي‌كردم كه چه كار كنيم تا ظرفيت توليد بيشتر بشه. چه كار كنيم كه هيچ‌ وقت كار متوقف نشه. مي‌دونيد، ما عيد نوروز، تاسوعا، عاشورا و ماه رمضان همش اينجا بوديم. ما اين سازه‌ها و تجهيزات رو به قول يكي از همكارا بيشتر از زن و بچه‌هامون مي‌ديديم. براي همين خيلي سخت بود وقتي ديديم، «مُدول‌هايي» كه براي سانتي‌متر به سانتي‌مترش حساس بوديم، اينجوري آوار شده و اومده پايين.»

محمود رحماني‌زاده با سمت سازماني مسوول شيفت بهره‌برداري، عملا مدير واحد در ساعات غير اداري بود كه مسووليت تمام اتفاق‌هاي كه در شيفت مي‌افتد را بر عهده داشت. پيش از حمله در هر شيفت بهره‌برداري واحد «احياء دو» همان واحديي كه مُدول‌هاي يك، دو و سه در آن قرار دارند، حدود 25 نفر نيروي بهره‌بردار به صورت مستقيم كار مي‌كردند. از تيم بهره‌برداري حدود 8 تا 9 نفر در اتاق كنترل پشت سيستم‌ها بودند و بين 12 تا 13 نفر در سايت. در واحد «نت» يعني گروه «برق»، «مكانيك» و «ابزار دقيق» هم حدود 10 نفر بودند كه آنها براساس هر ارجاعي از سمت گروه بهره‌بردار وارد سايت مي‌شدند تا نواقص پيش آمده را برطرف كنند.

رحماني‌زاده خشكش زده بود مثل مجسمه، فقط لب‌هايش تكان مي‌خورد: «اون لحظه‌ها شبيه يك كابوس بود براي ما. واقعا هيچ‌ كس باورش نمي‌شد، همچين اتفاقي بيفته. الان هم خيلي‌هامون نتونستيم باهاش كنار بياييم. هر روز كه مياييم توي سايت و اين صحنه‌ها رو مي‌بينيم، انگار دوباره همون روز برامون تكرار ميشه. اصلا اين داغ برامون عادي نشده، هنوز همون ‌قدر تازه، انگار سرد نمي‌شه.»

«فقط جاي شكرش باقيه كه براي كسي اتفاق جاني نيفتاد. نمي‌دانم چه شد، انگار همه ‌چيز دست به دست هم داد كه براي كسي اتفاقي نيفته. اگه تو لحظه حمله، كسي داخل خود سايت يا نزديك محل اصابت بود، قطعا الان شرايط متفاوت بود. همين ساختموني كه الان توش نشستيم، يعني دفتر مدير بخش، هم آسيب ديد. خدا رو شكر اون روز منشي مدير سرِ كار نبود. يك لوله كامل وارد ساختمون شده بود. بچه‌ها بعدا ساختمون رو تعمير كردن.»

حال روحي رحماني‌زاده، مسوول شيفت بهره‌برداري واحد «احياء دو»، حدود 4 روز بعد از حادثه همچنان خيلي بد بود. او نتوانسته بود، خودش را پيدا كند. دوست نداشت با كسي صحبت كند. تمام تماس‌هاي تلفني آن روزهاي اول را همسرش پاسخ مي‌داد. در همان روزها به توصيه همسرش به درمانگاه مجتمع 200 دستگاه، مجتمع محل سكونتشان مي‌رود تا بتواند با داروهاي اعصاب كمي حالش بهتر شود. 

«با هر بار به هم خوردن در خونه يا باز و بسته شدن تراس، به هم مي‌ريختم. براي همين رفتم از درمانگاه قرص اعصاب گرفتم. حدود ده روز بعد از حمله كم‌كم به خودم اومدم. تقريبا سه هفته بعد از بمباران هم برگشتم سركار. فكر كنم، 20 روز بعد حمله بود كه مدير واحدمون تماس گرفتن و گفتن يه مخزني هست كه بايد تخليه بشه.»

او به همراه جمعي از همكارانش بايد مخزن «سيلوهاي چهارگانه اسفنجي» را تخليه مي‌كرد. «آهن اسفنجي» با گاز« ازت» كه گازي خنثي است، نسبت به محيط ايزوله مي‌شود. اگر «ازت» به «آهن اسفنجي» نرسد و با اكسيژن تماس پيدا كند، فعال مي‌شود، آتش مي‌گيرد .اگر حجم «آهن اسفنجي» زياد باشد، انفجارهاي پي در پي را رقم مي‌زند. رحماني‌زاده گفت: «گاز ازت قطع شده بود و آن حالت ايزوله از بين رفته بود. به همين دليل بايد مواد را تخليه مي‌كرديم. اما نتونستيم اونها رو تخليه كنيم. البته بعدش يه سري ايمن‌سازي‌هايي رو انجام داديم تا جلوي انفجار رو بگيريم و اميدواريم اتفاقي نيفته. اما اگر بعدا منفجر هم بشه، ما فقط مواد داخل سيلوها رو از دست مي‌ديم و البته سيلو تخريب ميشه.»

او زماني كه به شركت برمي‌گردد؛ مي‌بيند همكارانش ساختمان اتاق كنترل را تميز كرده و همه ‌چيز را پلاستيك كشيده بودند. مسووليت رحماني‌زاده بعد از حمله، انجام امور مرتبط با راه‌اندازي دوباره و آوار‌برداري و كارهايي از اين دست است. او و تيم كوچك‌ترش مسوول نظارت بر ايمني بر كارها نيز هستند. در مجموعه آنها وضعيت گروه تعميرات فرق مي‌كند. رحماني‌زاده گفت: «بچه‌هاي تعميرات هم كم‌كم مشغول به كار شدن، اونها تو واحدهاي جانبي كه راه‌اندازي ميشن كار مي‌كنن.» طبق اظهارات رحماني‌زاده در حال حاضر 50 درصد از نيروهاي شركت سركار آمدند.

«واحدهاي ما خيلي خسارت ديدن. دشمن مي‌دونست كجا رو بزنه كه بيشترين خسارت رو به بار بياره. اگر كوره‌ها رو ديده باشيد، متوجه شديد كه تو كوره‌ها محل اتصال «ريفرمر» به «شافت كوره» آسيب ديده يعني قلب كارخونه. راه‌اندازي دوباره چنين بخشي اصلا كار ساده‌اي نيست، چون بخش‌هاي اصلي فقط آسيب نديدن، تركش به بخش‌هاي ديگر هم اصابت كرده و اونها رو تخريب كرده.»

رحماني‌زاده در مورد زمان تقريبي راه‌اندازي واحدها اطلاعات دقيقي ندارد، اما تاكيد كرد: «فعلا با توجه به حجم خسارتي كه وارد شده، راه‌اندازي به اون معنايي كه همه انتظارش رو دارن، امكان‌پذير نيست. اگر هم الان كاري در حال انجام باشه، بيشتر در حد «پيش‌ راه‌اندازي» هست. ان‌شاءالله اگر بودجه تامين شه و شرايط فراهم، بتونيم دوباره، مثل قبل كار رو از سر بگيريم.» 

روايت دوم 

با جواد نواصريان، معاون شيفت بهره‌برداري از طريق رحماني‌زاده آشنا شدم. يكي ديگر از شاهدان جهنم فولاد خوزستان. جواد نواصريان، در اتاق كنترل، كاردان توليد در واحد «احياء دو» است. او نيز 22 سال از عمرش را در فولاد خوزستان گذرانده بود. زماني كه به فولاد حمله شد، نواصريان به عنوان مسوول اتاق كنترل، تازه شيفت را تحويل گرفته بود و شروع به مطالعه گزارش‌هاي شيفت صبح كرده بود. با او در محوطه «احياء دو» صحبت كردم. بوي گوگرد تمام فضا را پر كرده بود، گندله‌سازي يكسره كار مي‌كرد.

از نواصريان درباره اينكه «آن روز و روزهاي قبل هشداري دريافت كرده بودند يا نه؟» ‌پرسيدم. او گفت: «قبل از حمله هيچ هشداري دريافت نكرديم، وقتي هم جنگنده بالاي سر ما اومد، متوجه نشديم. دور تا دور اينجا پادگانِ؛ براي همين ما همش صداي انفجار مي‌شنيديم. آن روز تقريبا 5 دقيقه بعد از تحويل شيفت، داشتيم دفاتر رو مي‌خونديم؛ گزارش‌هاي شيفت قبل رو، صداي انفجار شنيديم. صدا نه دور بود نه خيلي نزديك. اينجا لرزيد، ولي خيلي كم، فهميديم خود شركت رو زدن. يكي از بچه‌ها از اتاق كنترل رفت بيرون ببينه چه خبره، وقتي برگشت، گفت: «احتمالا فولادسازي رو زدن.» بلافاصله بعد يه انفجار ديگه. اين‌بار خيلي نزديك‌تر بود. كل ساختمون اتاق كنترل شروع كرد به لرزيدن، يه مقدار از سقف كاذب اتاق كنترل ريخت. بعد از انفجار دوم، از اتاق كنترل اومديم بيرون. در همان حين زمزم دو و سه رو زدن. بعد هم واحد خودمان بمبارون شد، متاسفانه. ظاهرا با موشك مي‌زدند؛ انگار از يه فاصله دورتر زده بودن. وقتي از اتاق كنترل زديم بيرون، اينجا چند تا كانكس بود، من و يكي از همكارا سريع دويديم تا خودمون رو برسونيم، پشت كانكس‌ها.»

آن روزها شركت، نيروهاي سايت را هم ۵۰ درصد كرده بود. نواصريان، رحماني‌زاده و بقيه گروه به علاوه آبدارچي كلا 6 نفر بودند. «موقع حمله، بعضي از بچه‌ها تونستن دورتر برن. اينجا چند تا كمپرسي و لودر بود، اونها خودشون رو انداخته بودن پشت همين تجهيزات. من و يكي از بچه‌ها كه ديرتر از همه اومديم بيرون، فقط تونستيم خودمونو بندازيم پشت همين كانكس‌ها. تو اون لحظه كل اين فضا سياه شده بود، همش «دوده» و «نرمه مواد» بود. «نرمه»، آهن‌هاي‌ريزي به شكل پودرند. داخل كوره پر مواد بود، وقتي تكون خورده با اصطكاكش، «نرمه» شكل گرفت. موقع انفجار همه اونها پخش شدن، «گندله» و «آجر نسوز» خود بدنه كوره هم اينجا پر بود. اينجا سياه بود.»

نواصريان كه از جنهم جان سالم به در برده بود، توضيح ‌داد: «چند دقيقه‌اي طول كشيد تا صداها بخوابه؛ وقتي صداها خوابيد و هوا كمي تميزتر شد. يعني «نرمه» و بقيه مواد پراكنده رو زمين نشست. مسوول شيفت ما كه يه خورده از اينجا دور بود، بهم زنگ زد. گفت: «كجايي؟» گفتم: «والا يه جايي با يكي از بچه‌ها پيدا كردم، خودمونو قايم كرديم.» گفت: «سالمين؟» گفتم: «آره، خدا را شكر سالميم، اتفاقي نيفتاده.»

جواد نواصريان، مسوول اتاق كنترل آن روز يكي از مجروحان حادثه بود. اما خودش خبر نداشت. «گندله‌هايي» كه از داخل كوره به بيرون پرتاب شده بودند با حرارتي حدود 400 الي 500 درجه روي شانه‌هاي او خوابيده بودند. او گفت: «اون لحظه هيچي حس نمي‌كردم، استرس و فشار عصبي كه بهم وارد شده بود، حسم رو گرفته بود. وقتي رفتم خونه زير دوش، وقتي آب مي‌ريخت رو شونم، تازه اون رو حس كردم، تازه متوجه شدم چي شده.» همكارش هم با تكه‌هاي «آجرنسوز» آسيب ديده بود. نواصريان گفت: «يه مقدار آجر نسوز خورده بود به آرنج همكارم، اونم دچار سوختگي شده بود، اما سطحي. بعد از تماس مسوول شيفت، رفتيم سمت بقيه همكارا. بعدشم همگي رفتيم، سمت درب يك.»

همانجا حراست به همه اعلام كرد كه شرايط اضطراري است و بايد شركت را ترك كنند. نواصريان گفت: «همه با همون وضع رفتيم، سمت خونه‌هامون. اون روز خيلي اضطراب داشتم، همه اضطراب داشتن، در موقعيتي قرار گرفته بوديم كه براي اولين بار تجربه مي‌كرديم. ترسيده بوديم. »

نواصريان در بخشي از روايتش خدا را شكر مي‌كند كه حمله زماني اتفاق افتاد كه شيفت كاري در حال تغيير بود. وقتي شيفت كاري شروع مي‌شود، در سايت حدود ۱۰ تا ۱۲ نفر پرسنل مستقر هستند. اين گروه در يك اتاق شيشه‌اي كه تقريبا چهار، پنج متر با كوره‌ها فاصله دارد، مستقر هستند. 

او گفت: «اگر تو شيفت بوديم و بچه‌ها در اتاق شيشه‌اي بودن، موج انفجار، «آهن اسفنجي»، «گندله» و «آجر نسوزايي» كه پرت مي‌شدن و به اين شيشه‌ها مي‌خوردن، چي مي‌شد؟! اصلا فرض كن، همون لحظه يه نفر بالاي كوره بود، قطعا كسي زنده نمي‌موند. هر كوره يك اپراتور تو سايت داره، اون اپراتور اول شيفت مياد، همه مجموعه رو چك و بررسي مي‌كنه تا اگر اشكالي باشه، قبل كار رفع بشه. بعضي اوقات آتش‌سوزي پيش مياد، نشتي گاز هست. همه اينها رو بچه‌ها هميشه اول شيفت چك مي‌كنن، برطرف مي‌كنيم و بعد كار شروع ميشه.» 

مسوول اتاق كنترل و ساير تيم بعد از يك ماه برگشتند سايت. او گفت: «وقتي برگشتم و سايت رو ديدم، خيلي نااميد شدم. من اينجا كلي با اين شركت با اين واحد، خاطره دارم. كلي در اين طبقات بالا و پايين رفتم. قبلا در اينجا وقتي تجهيزات خاموش مي‌شد، ديگه عملا موندنمون تو اتاق كنترل فايده نداشت، براي همين يه وقتايي پيش ميومد، مي‌رفتيم بالا پيش بچه‌ها و تو تعميرات كمكشون مي‌كرديم. وقتي ديديم همه طبقات افتادن روي زمين، تمام تجهيزات خراب شدن، حقيقتش حالم خيلي بد شد.»

گفت‌وگو با نواصريان را به علت تعجيل ميزبان سريع به پايان رساندم. اما از او قول مي‌گيرم كه روز يكشنبه صبح مرا به اتاق كنترل شيشه‌اي ببرد تا از آنجا بهتر بتوانم روايتم را بنويسم. 

روايت سوم

وقتي وارد بخش «احياء دو» يعني جايي كه «مُدول‌هاي» 3-2-1 از آنجا مديريت مي‌شد، شديم. در يك قالب بسته، هيچ اثري از تخريب ديده نمي‌شد. تمام خيابان‌ها، راهروها و پله‌هايي كه از آن بالا مي‌رفتيم، تقريبا شبيه آنچه بود كه سال 1401 ديده بودم. در حالي كه با حمله، باراني از تكه‌هاي «آجرهاي نسوز»، «خرده‌هاي آهن» و «تركش‌هاي موشك» در آسمان فولاد خوزستان ديده شده بود. بعد از بمباران، در سايت به فاصله نيم متر هم جاي خالي روي زمين نبود كه نيروهاي سايت بتوانند راه بروند. همه جا مملو از تكه‌هاي آهن، آجر نسوز و ... بود. 

روز شنبه، اولين و تنها مكاني كه اجازه بازديد داشتيم، بخش «احياء دو» بود. آن روز اسعد كيخسروي، سرپرست توليد «احياء»، زير آفتاب سوزان اهواز، در ارتفاع 12 متري از زمين، در راهروهاي آهني منتهي به «مُدول 2» ايستاد و با زبان فني اتفاقات آن روز را شرح داد. نگاهش به «زمزم يك» است كه در مجاورت «مُدول 3» قرار دارد؛ «اينجا موشك دقيقا خورده، بالاي ورودي لاين «تاپ‌گس» (Top Gas Line) كوره يا همان ورودي خط انتقال گاز كوره. موشك كوره رو كامل شكافته، ساختار- structure - رو جابه‌جا كرده، كوره رو هم جابه‌جا كرده. قسمتي از لاين «باستل» (Bustle Line) رو هم تخريب كرده. يعني قسمتي از خط انتقال هواي داغ كوره تخريب شده.»

او در ادامه صحبتش به «مُدول 3» كه كارگران در حال كار كردن در آن بودند، اشاره كرد و با همان اصطلاحات تخصصي توضيح ‌داد: «در «مُدول ۳»، موشك با ارتفاع (elevation) پايين‌تري خورده و اينجا ديگه هيچي از لاين «باستل» باقي نمونده. دقيقا همون محل ورود لاين «باستل» به كوره، كامل تخريب شده. كوره هم كلا تخريب و ساختارش - structure - كاملا از بين رفته. ميزان خسارتي كه به اين مُدول وارد شده، واقعا بسيار گسترده است. فقط كوره ناگهان فرو نريخته (not collapse). براي اينكه اين اتفاق نيفته و بعدا بتونيم عمليات بازسازي رو انجام بديم، يك پروژه مقاوم‌سازي موقت اجرا شده. اين پروژه فقط براي اينه كه مقدمات بازسازي فراهم بشه، چون كوره «مُدول 3» حدود ۱۲ سانتي‌متر جابه‌جا شده بود و به سمت غرب خم شده. احتمال كلپس كردنش (collapse) وجود داشت، اما با اين ساپورت و مقاوم‌سازي، فعلا نگه داشته شده.»

بوي گوگرد در فضا پيچيده است. بوي گوگرد از همان ورودي سايت به مشام مي‌رسد و هر كسي كه عادت داشت و نداشت را اذيت مي‌كرد. او بي‌اهميت به بوي گوگرد توضيح ‌داد: «به خاطر همين اتفاق‌ها، باندهاي ورودي سه تا از كوره‌هامون از سمت كوره شماره 2 به كوره شماره 3 كاملا از بين رفته و داخل ناحيه اصطلاحا «دمش هوا» (Blower Area) افتاده. امروز مي‌خوايم اون قسمت رو بهره‌برداري كنيم.»

در قاب باز، اگر نگاه فني هم نداشته باشيد، يك كوه آهن فروريخته نگاهتان را جلب مي‌كند. آهن‌هاي خفته‌اي كه چشم را مي‌آزارد و دل را به درد مي‌آورد. او به دو كوره خوابيده سمت چپ‌مان اشاره ‌كرد و با همان زبان تخصصي ادامه ‌داد: « «مُدول‌هاي ۱ و ۲ » كلا كلپس كردن (collapse). اون سازه‌ها نيز زماني با ارتفاعي نزديك به 70 متر، درست مانند سازه‌اي كه الان مي‌بينيد، بودن؛ ولي كامل اومدن پايين، آوار شدن و از بين رفتن. ميزان دقيق خسارت «مُدول‌هاي ۱ و ۲» هنوز مشخص نيست. تا آواربرداري انجام نشه، ميزان خسارت دقيق مشخص نميشه. ولي چيزي كه الان با قطعيت مي‌تونيم بگيم اينه كه كوره‌ها و «Blower Area »در «مُدول‌هاي ۱ و ۲ » به‌طور كامل تخريب شدن. «مُدول ۳»، چون احتمالا ضربه كمتري خورده يا زاويه برخورد موشك متفاوت بوده، كلپس نكرده و فعلا تونستيم نگهش داريم.»

در صداي اسعد كيخسروي مي‌شد، افسوس را شنيد، كمي از واژگان فني دور ‌شد و ادامه ‌داد: « كوره جايي كه «گندله» تبديل به «آهن اسفنجي » ميشه. در واقع كل مسير توليد، يعني فرآيند استحاله‌اي كه روي «گندله» انجام ميشه، داخل همين كوره اتفاق مي‌افته. دماي داخل كوره حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ درجه است. داخلش هم كاملا نسوز و نسوزكاري شده.»

لحظه انفجار را كيخسروي در فيلم‌هاي مدار بسته باقيمانده از آن روز ديده بود. با برخورد موشك به «مُدول‌ها»، انفجار نخست رخ مي‌دهد. بعد از چند ثانيه گازهاي داخل كوره در «مُدول 3 »و «زمزم 1»، انفجار بعدي را پديد مي‌آورند. از نگاه او به احتمال قوي بخش زيادي از خسارتي كه به مجموعه وارد شده، ناشي از انفجارهاي دوم بوده، چون داخل آنها گاز مونوكسيدكربن (CO) و هيدروژن (H₂) وجود داشته. از كنار يكي از «لاين‌هاي باستل» يا همان لوله‌هاي عظيمي كه به سمت كوره مي‌رفت، رد ‌شديم. سرپرست احياء، در مورد مسير توليد اين‌بار هم به زبان فني گفت: «ما گاز طبيعي رو به همراه مقداري دي‌اكسيدكربن و بخار آب، داخل «ريفرمر» به گاز مونوكسيدكربن و هيدروژن تبديل مي‌كنيم. بعد مونوكسيدكربن و هيدروژن را از طريق اين «لاين‌هاي باستل» به داخل كوره منتقل مي‌كنيم.»

«وظيفه مونوكسيدكربن و هيدروژن اينه كه در دماي بالا اكسيد آهن رو به آهن خالص تبديل كنن. «گندله‌اي» كه عرض مي‌كنم، در واقع همون اكسيد آهن و محصول نهايي ما آهن خالصه، يعني «آهن اسفنجي». اتفاقي كه داخل كوره و در دماي حدود ۸۰۰ تا ۸۵۰ درجه مي‌افته، اينه كه اكسيژن از اكسيد آهن گرفته ميشه و محصولي كه از پايين كوره تخليه ميشه، «آهن اسفنجيه». از نظر ماهيت، آهنه، ولي هنوز به صورت جامده و بعدا خوراك كوره‌هاي ذوب و قوس ميشه.» طبق اظهارات اسعد كيخسروي، بودجه‌اي كه هر كوره براي بازسازي به آن نياز دارد، رقمي حدود 120 ميليون يورو است. رقمي كه شركت مي‌توانست با آن ساخت يك نيروگاه خورشيدي 100 تا 200 مگاواتي را در دستور كار قرار دهد يا يك بيمارستان حدود 40 هزار تخت خوابي براي مردم اهواز بسازد. البته 120 ميليون يوروي بازسازي جز هزينه‌اي است كه براي پروژه بزرگ آواربرداري «مُدول‌هاي يك و دو» بايد هزينه شود. سرپرست توليد «احياء» توضيح ‌داد: «در «مُدول 2و1» اول بايد آواربرداري كنيم، برسيم به فونداسيون و بعد از فونداسيون دوباره ساخت رو از اول شروع كنيم.» او در حين بازديد به تركش‌هايي كه لوله‌هاي عظيم (باستل‌ها) را تخريب كرده بودند، اشاره ‌كرد و به روز حادثه برگشت و گفت: «زمان حمله، شيفت صبح براي استراحت رفته بودن و شيفت عصر هم هنوز كامل مستقر نشده بودن. فقط يكي، دو نفر توي راهروها و خيابون‌هاي اطراف بودن كه واقعا به‌طور معجزه‌آسايي جون سالم به در بردن.»

در حين گفت‌وگو با اسعد كيخسروي، حميد سياح‌پور، مسوول HSE پروژه «مُدول 3» وارد راهروهاي آهني ‌شد. او اعلام ‌كرد: «مي‌تونيد جلوتر برين؛ بقيه راه هم ايمن هست.» اما ميزبان - روابط عمومي - مخالف اين بود كه به سمت كارگراني كه در حال انجام كار در «مُدول 3» هستند، برويم و با آنها گفت‌وگو كنم. اعلام شد: «آنها حرفي براي گفتن ندارن، نيروهاي شركت نيستن و فقط به صورت پروژه‌اي اونجا كار مي‌كنن.» در واقع آنها پس از حادثه در تيم عمليات آواربرداري و بازسازي «مُدول 3» به كار گرفته شده بودند. هر «مُدول» يك پيمانكار جدا براي آواربرداري و مقاوم‌سازي دارد. البته تيم آواربرداري براي «مُدول 2 و1» - در زمان بازديد از سايت- هنوز مشخص نشده بود. 

 سياح‌پور در صحبت‌هايش به موضوع مقاوم‌سازي «مُدول 3» اشاره و پيش‌بيني ‌كرد، زمستان 1405، بازسازي اين «مُدول» به پايان برسد.

از آخرين نقطه‌اي كه اجازه مشاهده سازه «مُدول 3» را داشتيم، برگشتيم تا به راهروهاي آهني مقابل «مُدول 2» برويم. كيخسروي، 26 سال است مستقيم در اين بخش كار مي‌كند. او وقتي براي اولين‌بار پس از حمله وارد سايت مي‌شود؛ حال غريبي پيدا مي‌كند كه قادر به بيانش نيست. از 1379، از پله‌هاي بلند و باريك بخش «احياء» بالا و پايين رفته. در گرماي بالاي 60 درجه در راهروهاي آهني قدم برداشته و به كوره‌ها سر زده است. كيخسروي لحظه حمله اينجا نبود، وقتي كه وارد شركت مي‌شود، مي‌بيند، دو كوره حتي از فاصله دور هم محو شدند. او در توصيف حالش گفت: «چي بگم؟ اينجا مثل خونه پدريم بود كه خراب شده. خرابش كردن.»

برخلاف او كه به سرعت پله‌ها را به سمت پايين مي‌رفت، آرام حركت ‌كردم، ‌پرسيدم: «الان كلا هيچ‌ كدوم از بخش‌ها فعال نيست؟»؛ او گفت: «نه، فعلا فقط پاكسازي انجام ميشه.» تقريبا زمزم «دو و سه» به همان شدت «مُدول 3» آسيب ديده، اما بازسازي «زمزم 3و 2» تقريبا از همان ارديبهشت شروع شد. شاهدها گفتند، اول «فولادسازي» تخريب مي‌شود. «فولادسازي» را وقتي از بخش «احياء» نگاه كنيد؛ نماي سالم سوله را مي‌توانيد ببينيد. ولي عملا هيچ چيزي از آن سالم نمانده است. يكي از كاركنان روابط عمومي گفت: «سقف دفرمه شده و همه ورق‌هاي سقف همچون گوشواره‌اي آويزان شدن.»

فيلم‌هاي دوربين مداربسته شركت نشان مي‌دهد، بعد از «فولاد‌سازي»، بخش «احياء» كامل بمباران مي‌شود.

در هر شيفت «احياء» حدود ۷۰ نفر مشغول به كار بودند. روزكارها تقريبا ۱۵ نفر بودند، علاوه بر آنهايي كه مستقيم كار فرآيندي مي‌كردند. در حوزه حمل مواد هم 25 نفر كار مي‌كردند كه اكثرا اين روزها بيكار هستند. جز گروهي كه مسوول پروژه‌هاي جديد هستند؛ پروژه‌هاي آواربرداري و بازسازي.  در هر گوشه از «بخش احياء» كه راه مي‌رويد؛ صدايي همچون يك سوت ممتد به گوش مي‌رسد. صدايي كه در حالت عادي آزار‌دهنده است. اما آن روز صداي «گندله‌سازي» تنها صداي زنده فولاد خوزستان بود. صدايي كه براي گوش مخاطبانش دلنواز‌تر از هر آوازي بود. 

از اسعد كيخسروي همچون بقيه در مورد اينكه «حملات به فولاد خوزستان چقدر با برنامه و دقيق بوده است، سوال ‌كردم؟» او گفت: «حتي اگر فقط «ديفرمر» را مي‌زد، ما مي‌تونستيم ظرف دو ماه همه رو جمع كنيم. اما كوره‌ها كار زيادي مي‌بره. احتمالا هدف نيز همين بود كه زمان زيادي براي بازسازي صرف شه و عملا زمان زيادي توليد بخوابه.» وقتي از كنار سازه‌هاي روي زمين «مُدول دو» حركت ‌كرديم، كيخسروي به نقاط آسيب ديده تجهيزات كف هم اشاره ‌كرد و گفت: «نگاه كنيد، ببينيد مشخص نيست اين تكه «نسوز كوره» از كجا اومده و چطور اينجا افتاده، واقعا خدا مي‌دونه.» به گفته او مشخص نيست بخشي از سازه‌ها دقيقا با چه چيزي و چگونه آسيب ديدند.  وقتي از كنار يكي از مخزن‌هاي ازت (نيتروژن) رد ‌شديم، او در واكنش به خطر انفجار مخازن «ازت» در پي حمله‌ها گفت: «مخزن‌هاي ازت تحت فشار هستن و ما خيلي نگران اونها نبوديم. ما نگران كارخانه «اكسيژن» بوديم كه نزديك فولادسازي بود، چون اگر اونجا را مي‌زد به شعاع 5 كيلومتر همه‌ چيز نابود مي‌شد. ولي خوشبختانه اونجا رو سريع تخليه كردن.»

پس از پايان بازديد اين بخش، درخواستم براي بازديد از گندله‌سازي را مطرح كردم. روابط عمومي آن را رد كرد. گفته شد: «HSC اجازه نميده.» دليلي تكراري براي ورود به هر نقطه ممنوعه. 

روايت چهارم 

زن جواني كه سال‌ها در يكي از خانه‌هاي سازماني فولاد خوزستان زندگي مي‌كند درباره روز حادثه گفت: «حمله، حوالي چهار بعدازظهر 7 فروردين بود، براي همين شركت نبودم. هيچ كدوم از كاركنان دفتري شركت نبودن، تعطيلات نوروزي بود. ولي وقتي فولاد رو زدن، آنقدر زمين بد لرزيد كه احساس كردم، زمين از زير پام خالي شده و روي هوا معلقم. چند دقيقه بعد از حمله اومدم بيرون، همه در محوطه مجتمع و خيابان جمع شده بودن. آن روز پسر يكي از همسايه‌هامون شيفت بود. خانواده اون هم ريخته بودن بيرون. حال همشون بد بود. برادرم به پسرشون زنگ زد، پسر همسايه‌مون گريه مي‌كرد، گفته بود: «زنده‌ام؛ فقط بگو زنده‌ام»».

 زن جوان ديده بود كه بسياري از همكارانش همان لحظه به سمت سايت رفتند. اما خودش همانجا ماند. احتمال مي‌داد كه اجازه ورود به او را ندهند، بعدها شنيد كه محوطه بيرون شركت نيروهاي امنيتي مستقر بودند و اجازه ورود به كسي را نمي‌دادند. 

او كه نمي‌خواست نامش فاش شود، خارج از ساعت اداري شركت وقتش را در اختيار «اعتماد» قرار داده بود، گفت: «در جنگ دوازده روزه هم به اينجا حمله شد. اون موقع با پهپاد به شركت و پادگان بزرگ اهواز حمله كردن. وقتي شركت رو زدن ما سركار بوديم. يكي از پهپادها «درب يك» و اون يكي «درب سه» افتاد، كنار دفتر مديرعامل. چند دقيقه بعد از اون حمله، شركت همه ما رو مرخص كرد.» 

«اون زمان پدافند اهواز خيلي قوي بود. ولي اين دفعه نه. نمي‌دونم پدافندهاي اهواز و زدن يا از كار انداختن. در اين دوره خيلي راحت آسمون اهواز در اختيار امريكايي‌ها و اسراييلي‌ها بود.»

«جنگ ايران و عراق هم اينجا رو زدن. اون موقع من نبودم، ولي مامانم تعريف مي‌كنه؛ اون موقع وقتي جنگنده‌ها مي‌اومدن، كل زمين مي‌لرزيد. مردم از صداي جنگنده‌ها فرار مي‌كردن. مامانم ميگه: «جنگ شماها خيلي باكلاسه، جنگنده وقتي مياد كامل پايين، تازه صداش رو مي‌شنوين. ولي اون موقع‌ها، توي آسمون فقط يه خط سفيد ديده مي‌شد كه مي‌فهميديم جنگنده اومده، ولي همون با صداش كل زمين رو به لرزه در مي‌آورد.» آن موقع تازه مي‌فهميدن كه مي‌خواد مهماتش رو خالي كنه.»

او به سال 1405 برگشت و در مورد خاطرات جنگ اخير گفت: «تقريبا يكي، دو هفته قبل از حمله به فولاد، در يكي از حمله‌ها به اهواز، شيشه و قاب پنجره اتاق دوستم وسط اتاقش افتاده بود. از همون موقع به مامانم گفتم، پنجره‌ها رو نبنديم، براي همين اون روز شيشه‌هامون نشكست.» زن جوان جزو نيروهاي شركتي بود كه دو ماه كامل در تعطيلات اجباري به سر مي‌برد. با شروع جنگ در 9 اسفند 1404، تعطيلات اجباري شروع مي‌شود. فروردين هم آنها اجازه ورود به شركت نداشتند. از نيمه ارديبهشت كاركنان دفتري به سركار مي‌آيند. البته نه همه. ابتدا اعلام شده بود، 30 درصد در شركت حضور پيدا كنند و سپس تعداد نيروها به 50 درصد رسيد.

روايت پنجم

«جنگنده ‌هاي امريكا و اسراييل بعد از حمله به فولاد در آسمون اهواز مي‌گشتند، شايد حدود دو ساعت. انگار قصد نداشتند، برن.» اين بخشي از صحبت‌هاي يكي ديگر از كاركنان شركت است كه نمي‌خواست نامش فاش شود. او گفت: «جنگنده‌هاشون پيشرفته است. هر كشوري غير از ايران بود، دو، سه روزه، طبق آمار خود امريكا، سقوط مي‌كرد. ايران هم كشور وسيعيه، هم نيروهاي زيادي داره، به اين سادگي نمي‌تونن بگيرنش. خودِ من براي «جان فدا»، مثل همه ثبت‌نام كردم كه اگر زميني بيان جلوشون وايسم.»

روايت ششم

«دوستم اينجا توي بخش تعميرات مكانيكال كار مي‌كنه. اون روز، شيفت خودش نبود، شيفت همكاراش بود. بعد حمله هر چي با همكاراش تماس مي‌گرفت، كسي جواب نمي‌داد، واقعا نگرانشون شده بود. يكي از فاميل‌هاي خودم توي اوكسين كار مي‌كرد، روبه‌روي اينجا. ظاهرا شدت انفجار، هم از نظر صدا و هم لرزه‌، خيلي زياد بوده. خودم اون روز متوجه انفجار نشدم؛ خونه ما حدود نيم ساعت با اينجا فاصله داره. ولي اونايي كه توي 200 دستگاه بودن، كاملا متوجه شدن. اونا حتي لرزه رو احساس كردن و ترسيده بودن.» اين بخشي از روايت مرد جواني بود كه او نيز به عنوان راننده در شركت فعاليت مي‌كرد. روز اول بعد از اينكه به ناچار از شركت خارج شدم با او به يكي از هتل‌هاي اهواز رفتم. او در مسير ادامه ‌داد: «بعدا شنيدم، ظاهرا حدود ۱۵، ۱۶ نفر زخمي شده بودن. يه سرياشون آسيب جدي ديده بودن و يه سري كمتر. يه سري رو هم موج انفجار گرفته بود. خدا رو شكر كسي كشته نشده بود، فقط همون چيزي رو مي‌گم كه شنيدم. مي‌گفتن خسارت جاني نداشتيم...» او ادامه ‌داد: «در كل، نگراني همه اين بود كه نكنه كسي كشته شده باشه يا شركت آسيب جدي ديده باشه. بالاخره اينجا يه بنگاه اقتصادي خيلي بزرگه، فكر كنم ۱۷ هزار تا پرسنل داره. يكي از نگراني‌هاي همه اين بود كه بيكار نشن. البته بعد از اينكه فهميديم، خسارت جاني نداريم، اگر اينجا مثل فولاد مباركه آسيب جدي مي‌ديد چي كار بايد مي‌كرد.»

روايت هفتم

«اون مدتي كه شركت تعطيل بود، فقط حقوق پايه‌مون رو مي‌گرفتيم. شركت يه لطف‌هايي هم كرده بود، مثلا ماليات كم نكرد. با بانك‌ها هماهنگ كرده بود كه قسط‌ها رو كم نكنن و خلاصه تو اين يكي، دو ماه كمكمون كردن.» اين بخشي از اظهارات يكي از كارگران شركت بود كه تمايلي نداشت اسمي از او برده شود.

پس از حمله اخباري مبني بر اخراج گسترده نيروي انساني در فولاد خوزستان و فولاد مباركه منتشر شد. اخباري كه پس از آن از سوي شركت‌هاي «خوزستان» و «مباركه» تكذيب شد. يكي از نيروهاي دفتري شركت در مورد ماجراي اخراج كاركنان به «اعتماد» گفت: «بعد از اينكه فولاد رو زدن، مي‌گفتن، قرار است تعداد زيادي از كارگران اخراج شن. اما خوشبختانه اين اتفاق نيفتاد. مديرعامل خوشبختانه از بچه‌ها حمايت كرد.»

خروج اضطراري 

آخرين فردي كه خبرنگار «اعتماد» در سايت فولاد خوزستان توانست با او گفت‌وگو كند، جواد نواصريان، معاون شيفت بهره‌برداري بود. بعد از مصاحبه نواصريان قصد داشتم با ساير مهندسان و كارگران بخش‌هاي ديگر صحبت كنم كه ميزبان - مدير بخش رسانه فولادخوزستان- اعلام ‌كرد، چون شيفت‌ها در حال تغيير است و از ساعت 13 به بعد كسي نبايد در مجتمع باشد، بايد ساختمان را ترك كنم. 

درخواستم براي گفت‌وگوها با مهندسان و كارگران بخش‌هاي مختلف را دوباره با محمد جامعي، مدير روابط عمومي شركت مطرح كردم.  او گفت: «براي فردا يكشنبه هماهنگ مي‌كنيم با چند نفر هم اينجا در دفترم صحبت كنيد.» گفتم: «قصد دارم دوباره به سايت بروم و مصاحبه‌ها را در همان فضاي سايت انجام دهم.» مي‌دانستم فضاي سايت كمك بيشتري به كارگران مي‌كند تا روز حادثه را با جزييات بيشتري تصوير كنند.

گفت: «چرا؟»

گفتم: «امروز خيلي از نقاط سايت را نديدم، هنوز فولادسازي را نديدم.»

او پاسخ ‌داد: ««فولادسازي» از اول هم ممنوع بود، گفته بودم. اجازه ورود شما به «فولادسازي» را نداده‌اند، بعيد مي‌دانم با طرح دوباره آن، مجوز ورود بدهند.»

گفتم: «شما تلاش كنيد، اگر نشد در سايت مصاحبه مي‌كنم، چون قطعا در همان بخش «احياء» فضاهايي بوده كه من نديدم.»

سكوت كردم، ترجيح ‌دادم، صبح يكشنبه در مورد ورودم به سايت صحبت كنم. لحظه خروج از دفتر جامعي درخواستم در مورد پيگيري بازديد از «فولادسازي» را براي بار سوم تكرار ‌كردم.

ساختمان را ترك كردم. در حالي كه همه مهندسان و كارگران فولاد خوزستان مشغول كار بودند و چراغ‌هاي بخش‌هاي اداري همچنان روشن.

صبح روز يكشنبه

صبح روز يكشنبه قصد داشتم به دفتر علي ولي‌منش، رييس بيمارستان اميرالمومنين اهواز بروم تا اطلاعات دقيق‌تري در مورد مجروحان روز حادثه به دست بياورم. اطلاعاتي كه عصر روز شنبه -اولين روز اقامتم در اهواز- نتوانستم در بيمارستان به دست بياورم. 

آن روز در گام نخست سراغ مسوول شيفت اورژانس رفتم. او تمايلي به صحبت كردن نداشت. در واكنش به اصرار‌هاي «اعتماد» گفت: «اطلاعاتي در مورد اون روز ندارم، اگر اطلاعاتي هم داشتم، نمي‌تونستم به شما بدم. شما بايد اين اطلاعات رو از بخش مديريت يا رياست بيمارستان بگيري، البته اگر واقعا خبرنگار باشي.» سپس به بخش بستري بيمارستان رفتم تا بتوانم از آنجا به سمت اتاق رييس بيمارستان بروم، اما او نبود. در مورد زمان ورود و خروج علي ولي‌منش از يكي از نگهبان‌هاي بخش بستري سوال كردم و متوجه شدم او بين ساعت 8 تا 14، هر روز در دفترش است. 

صبح روز يكشنبه ساعت 9 بايد مي‌رفتم سمت شركت، براي همين تصميمم براي رفتن به بيمارستان را تغيير دادم. نمي‌خواستم فرصت صحبت كردن با كارگران و مهندسان مجتمع را از دست بدهم. شب قبل هم هماهنگي‌هاي نهايي را با روابط عمومي براي صحبت كردن با كارگران انجام داده بودم. ساعت حدود 9:10 دقيقه صبح روابط عمومي شركت اطلاع داد اجازه ورود به ساختمان شركت را ندارم. وقتي دليل عدم ورودم را از محمد جامعي، مدير روابط عمومي فولاد خوزستان جويا شدم، او گفت: «پدافند غيرعامل دستور ورود افراد غيرشركتي رو ممنوع كرده. امروز كلاس‌هاي آموزشي ما هم لغو شدن. حتي افرادي كه شيفت نيستن، اجازه ورود ندارن. امروز نه تنها در مجموعه ما، بلكه در پتروشيمي‌ها و ساير واحدهاي صنعتي اهواز و حتي كل كشور ورود افراد غيرشركتي ممنوع اعلام شده  به خاطر ماجراي هك بانك‌ها.»

از جامعي ‌پرسيدم: «اگر روز دوشنبه بازگشتم را چند ساعتي به تاخير بيندازم، اجازه ورود دوباره مي‌دهند؟» جامعي گفت: «الان كه بانك‌ها هك شدن، تنش‌ها نظامي هم زياد شده، فكر نمي‌كنم، به زودي اجازه ورود به شما بدهند.»

از يكي از مديران ارشد روزنامه درخواست كردم، موضوع را پيگيري كند و راهي براي ورود دوباره‌ام به شركت پيدا كند. اما در نهايت ناكام ماندم.

وقتي مطمئن شدم به هيچ‌وجه امكان ورود دوباره به شركت را به «اعتماد» نمي‌دهند، به بيمارستان اميرالمومنين رفتم. رييس بيمارستان نبود. تقريبا يك ساعت در انتظارش نشستم، اما او نيامد. هنگام خروج با يكي از پرستاران بيمارستان آشنا شدم كه به «اعتماد» گفت: «روز حادثه 25 نفر به بيمارستان اميرالمومنين منتقل شدن. اكثرا مجروحان سرپايي بودن. دو نفر بستري شدن و بعد از چند روز مرخص. يك مجروح از اينجا به بيمارستان امام خميني اعزام شد، چون بازوش كامل سوخته بود و نياز به ارتوپد داشت و ما اينجا بخش ارتوپد نداشتيم.»

با پيگيري او متوجه شدم، حدود 5-4 نفر از مجروحان روز حمله به بيمارستان امام خميني در خيابان 24 متري منتقل شدند. اين موضوع را يكي از منابع آگاه در فولاد خوزستان پيش‌تر به «اعتماد» گفته بود. او توضيح داده بود كه حدود 6-5 مجروح ديگر، به بيمارستان گلستان در منطقه گلستان منتقل شدند. تفاوت روايت او با منبع آگاه «اعتماد» در بيمارستان اميرالمومنين، در مورد تعداد مجروحان اين بيمارستان بود. 

به گفته او فولاد اهواز در مجموع 17 مجروح داشت كه به سه بيمارستان متفاوت منتقل شدند تا اگر حمله‌اي به بيمارستاني شد، همه يكجا به شهادت نرسند.

يك برداشت

امين ابراهيمي، مديرعامل فولاد خوزستان را در دفترش در خيابان ميرداماد تهران ملاقات كردم تا درباره جزييات حمله، آخرين برآورد‌ها از ميزان خسارت‌ها و برنامه‌هاي آتي شركت بشنوم. در آن نشست به «اعتماد» اجازه ضبط صداي ابراهيمي داده نشد. پس از تنظيم گفت‌وگو، طبق توافق قبلي آن را براي تاييد نهايي براي روابط عمومي شركت ارسال كردم. اما تا زمان انتشار اين گزارش، خبري از تاييد نيامد. آنچه در ادامه مي‌خوانيد برداشت‌هاي خبرنگار «اعتماد» از بخشي از صحبت‌هاي امين ابراهيمي، مديرعامل فولاد خوزستان در مورد اتفاقات آن روز است.

روز حمله: روز بمباران فولاد اهواز 12 بمب به سوي دوازده هدف شليك شد. 12 بمبي كه اگر همه آنها فعال مي‌شدند، نابودي كامل فولاد خوزستان قطعي بود. آن روز 6 بمب در بخش «احياء» و 6 بمب در بخش «فولاد‌سازي» رها شد. بمب‌ها با جنگنده « F35 »حمل مي‌شدند. 12 بمب «31GBU» (بمب سنگرشكن) .

 هر بمب حدود يك‌ونيم تن وزن و طولي حدود 2.5 متر داشت و توسط جنگنده‌هاي اف۳۵ از فاصله ۳۰ تا ۴۰ كيلومتري رها شده بود. البته دو بمب «عمل نكرد» و دو بمب به دليل نحوه برخورد با اهداف اثر تخريبي خيلي زيادي به جاي نگذاشت. 

 در اين حمله دشمن به هدف تسلط كامل داشت، بيش از آنچه در روايت‌ها آمده و مديران شركت تصوير مي‌كردند. در واقع مي‌دانست، نيازي نيست، بيشتر از ۱۲ بمب رها كند.

  «فولاد مباركه» دو روز پس از حمله يعني در 9 فروردين ماه ميزبان مقامات دولتي از جمله وزير و استاندار اصفهان بود. سيد محمد اتابك وزير صمت، سيد محمدرضا موالي‌زاده استاندار خوزستان و مجتبي يوسفي نماينده مردم اهواز اما به دليل سياست فولاد خوزستان، ۳۱ فروردين ۱۴۰۵ توانستند از آن بازديد كنند. 

گذشته از روند ورود و خروج، حتي اطلاع‌رساني در «خوزستان» متفاوت با «مباركه» بود. آن مقطع «مباركه» اعلام كرد، آسيب جدي نديده است. آن روز «مباركه» چند دقيقه زودتر از «خوزستان» بمباران شده بود. بمباراني كه تمامي نداشت، ساعت 23 روز سه شنبه، 12 فروردين، حمله دوباره تكرار شد. 

زماني كه خبر حمله دوم رسيد،  وضعيت در «فولاد خوزستان» فرق مي‌كرد، آن شب سايت «خوزستان» خالي بود. چند ساعت قبل از حمله شركت از آغاز بمباران جديد باخبر شده بود. به دنبال حمله دوم، اما گزارش ويژه‌اي از وضعيت شركت ارايه نشد تا اينكه يكسري گزارش‌هاي تصويري رسمي از «خوزستان» خارج شد. پيش از آن، گزارشي كه از سوي مهران پاك‌بين، معاون بهره‌برداري شركت فولاد خوزستان در رسانه‌ها منتشر شد، بيشترين واكنش‌ها را به دنبال داشت. او چند ساعت پيش از حمله دوم اعلام كرده بود: «تمامي «مُدول‌ها» و «كوره‌ها» و در كنار آنها واحد «فولادسازي» اين مجتمع صنعتي آسيب ديده‌ است.» به گفته مهران پاك‌بين، حجم خسارت‌ها گسترده بود و برآوردهاي اوليه نشان مي‌داد، حداقل ۶ ماه و حداكثر يك‌سال زمان براي «احياء» وجود دارد.

پيش‌تر در 8 فروردين روابط عمومي شركت خوزستان در اطلاعيه‌اش اعلام كرده بود كه «كارخانه‌هاي «احياء 2»، «مگامُدول زمزم3» و «فولادسازي» دچار آسيب شدند.» البته همان زمان تاكيد شده بود كه «در پي حملات دشمن خطوط توليد فولاد خوزستان متوقف شده است.»

يكي از مسوولان استاني پس از تخريب فولاد خوزستان گفت: «تنها دو سوله خالي هدف حمله قرار گرفته‌اند.» مديران فولاد خوزستان بي‌توجه به اين رويكردها تصميم گرفتند، چراغ خاموش حركت كنند. آنها خود را در برابر بيش از ۱۲۰ هزار سهامدار و 17 هزار نيروي مستقيم مسوول مي‌دانستند و حق هر فعاليت سياسي را از خودشان گرفته بودند .

هيچ كس اخراج نشد: بعد از حمله به فولاد خوزستان قرار بود حدود 150 نفر از تيم جدا شوند. شركت يك ليست 150 نفري به بيمه داد. مديران شركت مي‌خواستند آنها بيمه بيكاري بگيرند تا زماني كه شركت دوباره سروسامان بگيرد و بتواند آنها را جذب كند. اما بيمه اعلام كرد كه پولي براي پرداخت به نيروهاي فولاد خوزستان ندارد. شركت هم به دستور استانداري دوباره همه نيروهاي تعديلي را در ليست حقوق قرار داد. 

در مورد جريان تعديل نيروها از شركت، تامين اجتماعي روايت متفاوتي دارد. روابط عمومي سازمان تامين اجتماعي استان خوزستان به «اعتماد» گفت: «شركت قصد داشت حدود 150 نفر را تعديل كند. ليست آنها را به ما دادند و ما پذيرفتيم. اما استانداري به شركت اعلام كرد كه اجازه تعديل نيرو ندارد و بايد همه نيروها به سركار برگردند.» او در واكنش به اين موضوع كه هنوز برخي نيروها در ليست بيمه نيستند، گفت: «همه نيروهاي شركت در ليست بيمه هستند، اگر مورد خاصي وجود دارد بايد اعلام كنيد تا بررسي كنيم.» اين در حالي است كه يكي از پرستارهاي بيمارستان اميرالمومنين پيش از آن به «اعتماد» گفته بود: برخي بيماران به دليل اينكه بيمه نبودند در ماجراي درمانشان با مشكل مواجه شدند. 

روساي فولاد خوزستان همچون بسياري از فعالان اقتصادي معتقدند كه  برخی دستگاه‌هاي اجرايي قوه تشخيص  درستي در مورد روزهاي جنگي ندارند. در اوج جنگ، دستگاه‌هاي اجرايي به جاي حمايت، در پي وصول مطالبات خود از جمله برق، گاز، آب و ماليات بودند. سازمان امور مالياتي يك روز پس از حمله، اخطاريه پرداخت مطالبات را براي شركت صادر كرد. بانك مركزي هم پيگير رفع تعهدات ارزي‌اش بود، اين در حالي است كه «خوزستان» پيش از حمله، چهار ميليارد دلار از تعهدات ارزي خود را تسويه كرده بود، رقمي كه حدود ۱۰ درصد بيش از ميزان تعهدات بود.

در واقع با وجود برگزاري جلسات و وعده‌هاي معاون اول رييس‌جمهور، حمايت عملي از فولاد خوزستان صورت نگرفت. اين روزها شركت تحت فشار مالي قرار دارد و خواستار استمهال يكساله بدهي‌هايش است.