شناسهٔ خبر: 79022864 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

راویان عهد| روایت دلتنگی‌

آقاجان! ما به بچه‌هایمان قول دیدار تو را داده بودیم، نه دیدن تابوتت را. از هر گوشه‌ی مصلی صدای گریه بلند بود.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، زهرا کبیری‌پور، دکتری تاریخ تشیع و عضو کانون نویسندگان حوزوی، با شرکت در پویش هم‌نویسی «راویان عهد» که به مناسبت وداع تاریخی با قائد شهید در حال برگزاری است، اقدام به ارسال چند روایت کرده که در ذیل تقدیم مخاطبان محترم می‌شود.

اول؛ میان کارهای نیمه‌تمام و اندوهِ فراق

کلی کار نیمه‌تمام دارم؛ از ترجمه‌ی کتاب تا تکمیل مقاله؛ اما چند روز است، هر بار که لپ‌تاپم را باز می‌کنم، پیش از هر چیز، تصویر تو بر صفحه‌ی نمایشش نمایان می‌شود و غمِ فراقت، مثل یک کوه بزرگ، می‌آید و روی قلبم می‌نشیند. چهار ماه گذشته است. این چند ماه را مشغول جنگ بودیم. حتی به توصیه‌ی وبینارهای نهاد رهبری که برای اساتید برگزار می‌کردند، تمام تلاشمان را کردیم تا آب در دل دانشجوهایمان، که اغلب دهه‌هشتادی بودند، تکان نخورد. مشغول جنگ بودیم و عزاداری برای غمت را به دلمان وعده داده بودیم. حالا که خبر تشییع پیکر مطهرت را شنیدیم، حالا که این واژه‌های دور از ذهن‌مان، برای تویی که سال‌ها در حسینیه‌ات فریاد زدیم: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست»، غریبه است، انگار با یک فلش‌بک برگشته‌ایم به بامداد دهم اسفند؛ به آن سحرِ ماه رمضانی که شنیدیم مانند جد غریبت، غریبانه به شهادت رسیدی... رهبرا... واژه‌هایمان برای نوشتن از فراقت تمام می‌شود. ما عادت داشتیم صحبت‌ها و نُطق‌های طوفانی‌ات را تحلیل کنیم. ما عادت داشتیم شعارهایی را که برای هر سالمان در نظر می‌گرفتی، با قلم‌هایمان جهاد تبیین کنیم. حال چگونه از فراقت بنویسیم؟! از تشییعت... از نبودنت... از رفتنت... آه، چگونه از وداع با تو بنویسیم...

دوم؛ إلی اللقاء...

از دیروز، از همان لحظه‌ای که تصاویر وداع مردم را در مصلی دیدم، دلم بی‌تاب‌تر از همیشه شد. تابوتت را در جایگاهی بلند گذاشته بودند تا همه بتوانند آخرین نگاهشان را به تو هدیه کنند. و کنار تابوت‌های دیگر، تابوتِ کوچکی بود که در کنار تابوت مادر آرام گرفته بود... همان تصویر، کافی بود تا چیزی درونم فرو بریزد. حال جسمی خوبی نداشتم. آن‌قدر که حتی نتوانستم برای شیفت خدمتم در حرم بروم. اما حرارتی در قلبم بود که لحظه‌ای آرامم نمی‌گذاشت؛ نیرویی که مدام مرا به سمت مصلی می‌کشاند. آخر، بی‌تابی دل من و بی‌تابی دخترِ بزرگم دست به دست هم داد تا شبانه راهی شویم؛ برای بدرقه‌ی رهبر شهیدمان. ماشین را در نزدیک‌ترین خیابانی که می‌شد به مصلی رسید پارک کردیم و مسیر سربالایی و سرازیری‌ای را پیاده طی کردیم. دختر کوچکم خسته شده بود و دیگر توان راه رفتن نداشت. برای اینکه دلش را همراه قدم‌هایش کنم، فقط گفتم: «یادته دوست داشتی جشن تکلیفت پیش آقا باشه؟ اما نشد... یادته همیشه آرزوی دیدنش رو داشتی؟ حالا داریم می‌ریم دیدنش...» بیشتر از این چیزی نگفتم. همان چند جمله، شوق قدم‌های کوچکش را بیشتر کرد. به مصلی که رسیدیم، گفتند از درِ ?? راحت‌تر می‌توانیم تابوت‌ها را ببینیم. می‌شنوی؟ تابوت‌ها... همان تابوتی که برای قامت رعنا و استوار تو، انگار کوچک بود. با هر زحمتی بود، از میان انبوه عزادارانت عبور کردیم. از همان ابتدای مسیر عینکم را به چشم زده بودم تا جزئیات دلدادگی مردم را بهتر ببینم؛ تا اشک‌ها، نگاه‌ها، دست‌های بلندشده به دعا و سلام آخر را از دست ندهم. حالا همان عینک، قاب محفظه‌ی مستطیل‌شکلی را پیش چشمم آورده بود که چند روزی توفیق یافته بود میزبان پیکر مجروح تو باشد. ایران‌دوست‌ترین مرد روی زمین... حالا همان پرچم ایران که بیش از هر چیز دوستش داشتی، زینت آن محفظه شده بود. از اقبال خوبمان، درست وقتی رسیدیم، مداح شروع به روضه خواندن کرد؛ هرچند چشم‌های ما برای باریدن، هیچ نیازی به روضه نداشت. همین که قامت رعنایت را ـ که همیشه به ایستادگی و صلابت دیدنش عادت داشتیم ـ این بار درون تابوت می‌دیدیم... همین که دیگر صدای دلنشین سخنرانی‌های کوبنده‌ات در فضای مصلی نمی‌پیچید... همین که همه‌چیز، از نبودنت حکایت می‌کرد... برای شکستن دل کافی بود. اما درست همان لحظه که نگاهم بر تابوتت قفل شده بود، دخترم آرام گفت: «مامان... اما من دوست نداشتم تابوت آقا رو ببینم...» و حلقه‌ی اشکی که دور چشمانش بسته بود، روی گونه‌هایش لغزید. دیگر تاب و توانم را از دست دادم.

آقاجان... ما به بچه‌هایمان قول دیدار تو را داده بودیم، نه دیدن تابوتت را. از هر گوشه‌ی مصلی صدای گریه بلند بود. بی‌اختیار یاد نهم اسفند و صحن حرم حضرت معصومه افتادم؛ همان روزی که پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوجوان، مثل فرزندانی که پدرشان را از دست داده باشند، برایت گریه می‌کردند. تا آن روز، هرگز این همه یتیم را یک‌جا ندیده بودم. این همه شیفته... این همه دلداده... ساعت چهار صبح بود؛ سحرترین وقت روز، در گرگ‌ومیش هوا، و مردم ایستاده بودند تا رهبر شهیدشان را بدرقه کنند؛ با اشک، با سلام، با حسرت. اما من با تو خداحافظی نکردم. چگونه می‌شود با کسی که تمام کودکی و جوانی‌ات را با نام و یاد او زندگی کرده‌ای، خداحافظی کرد؟ من در دلم فقط زمزمه کردم: «إلی اللقاء یا سیدی...» دیدار دوباره‌ات را آرزو کردم؛ نه وداع را. إلی اللقاء... تمام کودکی و جوانی من.

سوم؛ او کربلایی خامنه‌ای بود

امشب آسمانِ نجف، سنگینی بغضی چهل‌ساله را بر شانه دارد. این پیکرِ خسته که از خیابان‌‌های تهران به حریم شما رسیده، همان تنِ خسته‌ایست که سال‌ها در خلوتِ سحرهایش، نامِ «حسین» را با اشک می‌آمیخت و اکنون تن بی‌جانش، گردِ ضریحی می‌گردد که عمری در فراقش سوخت و دم نزد. آی مردم عراق او را چونان امانتی آسمانی، در صحن‌ حرم‌ها بگردانید و پیکرِ خسته‌اش را به ضریح مولایش برسانید، که این زیارت، آرزوی مسافرِ خسته‌ی ما بود. ای جوانانِ عراقی، تابوتش را بر دوش بگیرید و از سراشیبی باب‌القبله، او را به خلوتِ حرم هدیه داده و او را به آستانِ یار برسانید. روضه‌خوان‌های عراقی، امشب وقتِ گریه‌ بر این پیکرِ خسته‌ست. بخوانید: «او چهل سال در خلوت و تنهایی‌اش، روضه‌خوان اباعبدالله (ع) بوده» او کربلایی خامنه‌ای ست، آنکه در شب‌های دوری از این خاک، چشم به افقِ گنبدها دوخت و زمزمه کرد: «یا لیتنی کنت معکم...» و امروز، تنِ بی‌جانش، به آرزوی دیرینه‌اش رسید. ای اهلِ عراق، این همه‌ی وجودِ ماست که به شما سپرده‌ایم، مراقبش باشید، که امشب، ضریحِ مولایش، بسترِ آخرینِ سکوتِ اوست، و ما، از دور، با چشمانی تر، سلام می‌فرستیم به امام شهیدمان که امشب اولین شبی است که دور از وطن است.

چهارم؛ ما دهه‌شصتی‌ها

دفترِ پُر از تصاویرت را ورق می‌زنم... برای ما دهه‌شصتی‌ها که هر روز و ماه و سالِ عمرمان با نگاه به چهره‌ی نورانی شما گذشت، وداع، چقدر سخت است. ما تا چشم باز کردیم و دستِ چپ و راستمان را شناختیم، از قاب تلویزیون چهارده‌اینچی سیاه‌وسفیدِ خانه‌مان، صورتِ ماهت را بوسیدیم. ما شاید بالکن جماران را خوب به یاد نداشته باشیم، اما از زیلوهای آبی حسینیه، از پرده‌ی ضخیمِ پشتِ سرت، از نگاهِ نافذت، از لحنِ باصلابتت، از سخنرانی‌های پُرمحتوا، و از بیانِ حماسی‌ات، خاطره‌های بی‌شماری در دل و ذهنمان مانده است. شما برای نسل ما، فقط یک تصویر در قاب تلویزیون نبودید؛ بخشی از حافظه‌ی جمعی‌مان بودید. با حضور شما بزرگ شدیم، با صدای شما روزگار گذراندیم، و بسیاری از خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی‌مان، با نام و تصویر شما گره خورد. حالا خداحافظی با شما، یعنی خداحافظی با سی‌وهفت سال از خاطراتِ یک نسل... و چه وداعِ سختی است، وقتی باید با بخشی از گذشته‌ی خودت خداحافظی کنی...

انتهای پیام/