️ دکتر اسماعیل خلفازاده *
مقدمه:
در هفته های اخیر، تصاویر دود سیاهی که از فراز تأسیسات نفتی خارک و پالایشگاههای بندرعباس به آسمان برخاسته، دیگر نه یک هشدار که گزارشی از یک واقعیت تلخ است: ایران در مواجهه با حملات آمریکا، نه از توان بازدارندگی متقارن برخوردار است و نه زیرساخت هایش برای تحمل جنگی طولانی طراحی شده اند. اما آنچه این وضعیت را پیچیده تر میکند، اصرار برخی جریانها بر ادامهٔ همان راهبردی است که نه تنها نتوانسته از کشور در برابر این حملات محافظت کند، بلکه منابع حیاتی را به بیرون از مرزها منتقل کرده و درون را تهی گذاشته است. در چنین شرایطی، پرسش از «بقا» دیگر یک انتخاب اخلاقی نیست، بلکه یک ضرورت عقلانی است؛ ضرورتی که برخی حاضر نیستند آن را حتی به بحث بگذارند.
۱. لبنان؛ هزینه ای که بازنگشت، بحرانی که بازتاب یافت
هزینه کرد میلیاردها دلاری در جنوب لبنان، طی سالها، با عنوان «بازدارندگی فعال» و «ایجاد عمق راهبردی» توجیه می گردید. اما اکنون که زیرساختهای این کشور به ویرانه ای تبدیل شده و موشکهای حزب الله نتوانسته اند تغییری در معادلات میدانی ایجاد کنند، این پرسش جدی مطرح است: آیا این سرمایه گذاریها، جز افزایش تنش و آوارگی مردم لبنان، دستاوردی برای امنیت ایران داشته است؟
به نظر میرسد هزینهٔ این سیاست، فرصتی بود که میتوانست صرف به روزرسانی سامانه های پدافند هوایی، مقاوم سازی تأسیسات حیاتی در برابر حملات سایبری و موشکی، یا حتی توسعهٔ زیرساختهای درمانی و آبی در جنوب محروم کشور شود. امروز که پالایشگاهها و مراکز سوخترسانی هدف گرفته شده اند، خزانه تهی و تجهیزات فرسوده، نتیجهٔ طبیعی اولویت بندیای است که «آرمان فرامرزی» را بر «امنیت درون مرزی» برتری داد.
۲. واقعیتی که انکار نمی شود
حملات اخیر به تأسیسات نفتی و پایگاههای مرزی، نشان داد که نظریهٔ بازدارندگی متقارن در برابر آمریکا عملاً کارایی ندارد. برتری اطلاعاتی، هوایی و دریایی ایالات متحده، امکان نفوذ به لایه های دفاعی ایران را فراهم کرده و ضرباتی وارد ساخته که بازسازی آنها نه تنها سالها زمان، بلکه دهها میلیارد دلار هزینه نیاز دارد. در چنین شرایطی، اصرار بر تداوم جنگ، نه نشانهٔ شجاعت که مصداق «خودتخریبی تدریجی» است. این همان رفتار کوهنوردی است که در میانهٔ طوفان، از بازگشت به کلبهٔ امن سر باز میزند؛ چون «عقب نشینی» را با «شکست» یکی می داند، اما فراموش کرده که ماندن در برف کور، تنها راهِ مطمئن برای سقوط در دره است. آیا میتوان از کسی که در طوفان، راهِ پناهگاه را رها می کند و به سوی قله میرود، انتظارِ نجات داشت؟ جنگِ بی حساب در برابر ابرقدرتی با برتری کامل هوایی و اطلاعاتی، دقیقاً همان سرسختیِ بیرویهای است که نه پیروزی، که نابودیِ حتمی را به ارمغان می آورد.
۳. اتهام وطن فروشی؛ وارونه سازی یک نقد مشروع
یکی از شگفت انگیزترین واکنش ها به صدای مخالفان جنگ، اتهام «وطن فروشی» به آنهاست. طرفداران مذاکره و آتش بس، نه از سر سازش، که از سر درک واقعیتهای قدرت، بر این باورند که ادامهٔ تنش تنها به افزایش تورم، فرار سرمایه، کاهش سرمایه گذاری خارجی و در نهایت، تضعیف بیشتر کشور می انجامد. اما کسانی که این صداها را خیانت می خوانند، چه نسبتی با «وطن» برقرار کرده اند؟ آیا کشوری که پالایشگاه هایش می سوزد، واحدهای تولیدی اش تعطیل می شود و مردمش از آب آشامیدنی سالم محروم اند، وطن است؟ یا اینکه وطن، تصویری انتزاعی از «مقاومت بی پایان» است که ربطی به زیست روزمرهٔ مردم ندارد؟ شاید اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید پرسید: مصداق واقعی خیانت، کدام است؟ فریاد زدن برای توقف ویرانی، یا سکوت در برابر فروپاشی؟
۴. جنوب ایران؛ خط مقدم بحران، نه خط مقدم آرمان
جنوب کشور، سالهاست که با معضلاتی چون کمبود آب آشامیدنی، بیکاری مزمن، نبود بیمارستانهای مجهز و نبود زیرساختهای درمانی دست وپنجه نرم میکند. اینک، دود ناشی از سوختن پالایشگاهها و آلودگی ناشی از حملات، بر این رنجها افزوده شده است. آیا وطن پرستی یعنی کودکی در چابهار برای یافتن یک آمپول ساده، صدها کیلومتر راه را طی کند، در حالی که میلیاردها دلار صرف موشکهایی شده که در انبارهای بیرون از مرز، خاک می خورند؟ این تناقض، شکاف عمیقی را نشان میدهد میان گفتمان «آرمانهای فرامرزی» و «نیازهای زیستی درون مرزی». نمی توان همزمان از «افتخار مقاومت» سخن گفت و از «فقر جنوب» چشم پوشید؛ مگر آنکه «وطن» را صرفاً یک مفهوم جغرافیایی بدانیم، نه زیستگاهی برای انسانها.
۵. ریشهٔ لجاجت؛ ایدئولوژی در برابر واقعیت
پافشاری بر ادامهٔ جنگ، ریشه در ایدئولوژی ای دارد که «تقابل با آمریکا» را نه یک ابزار، که یک اصل مقدس تلقی می کند. در این نگاه، حتی اگر تقابل به نابودی اقتصاد و زیرساختهای کشور بینجامد، همچنان «مقاومت» ارزشمند تلقی میشود. اما تجربهٔ کشورهایی مانند ویتنام، کره جنوبی یا چین نشان داده است که «خروج هوشمندانه از تقابل نابرابر» و «دیپلماسی کاهش تنش» نه تنها خیانت نیست، بلکه مصداق عقلانیت بقاست. در شرایطی که هر ساعت تأخیر در مذاکره، میتواند به معنای هدف گیری تأسیسات جدیدی باشد، اصرار بر ادامهٔ جنگ، شبیه به پریدن در آتشی است که خود افروخته ایم، با این امید که شاید در میان شعله ها، افتخاری نصیبمان شود.
۶. دو سناریو: فروپاشی یا بازسازی
اگر مسیر فعلی ادامه یابد، سناریوی محتمل عبارت است از: حملات مکرر به تأسیسات کلیدی، افزایش سرسام آور تورم، خروج سرمایهه ای داخلی و خارجی، تعمیق شکافهای اجتماعی و در نهایت، از هم گسیختگی نهادهای اقتصادی و امنیتی. اما سناریوی جایگزین، اگر چه دشوار و هزینه بر است، اما شدنی به نظر میرسد: اعلام آتش بس هوشمندانه، آغاز مذاکرات غیرمستقیم با هدف کاهش تنش، تخصیص بودجهٔ اضطراری به بازسازی سریع جنوب و احیای کریدورهای تجاری که بتواند نفس تازهای به اقتصاد کشور بدهد. این انتخاب، میان «خودکشی افتخارآمیز» و «نجات ملی» است؛ میان اصرار بر شکوهی خیالی و پذیرش واقعبینی برای بقا.
نتیجه گیری: بقا، تنها آرمان باقیمانده
واقعیت آن است که امروز، کسانی که بر مذاکره و آتشبس تأکید دارند، شاید تنها کسانی باشند که میخواهند ایران را به عنوان یک کشور زیست پذیر حفظ کنند. آنها بهخ وبی دریافته اند که توان کنونی ایران برای جنگ با آمریکا کافی نیست و هرگونه تداوم تنش، کشور را به ورطه ای می کشاند که خروج از آن، به معنای واقعی کلمه ناممکن خواهد شد. از سوی دیگر، کسانی که مذاکره را خیانت می خوانند، در حالی بر تشدید تنش اصرار می ورزند که گویی نه تصویری از میدان جنگ دارند و نه درکی از هزینه های آن برای مردم عادی. آنها با لجاجت خود، نه تنها فرصت مذاکره را از کشور می گیرند، بلکه بستر را برای حملات مکرر و نابودی تدریجی فراهم می کنند. ایران امروز، به جای عمق راهبردی در بیرون از مرزها، به عمق دفاعی در درون مرزها نیاز دارد؛ به جای موشکهایی که در انبارهای دیگران خاک می خورند، به بیمارستانهایی نیاز دارد که در جنوب کشور، درمان را برای یک کودک بیمار ممکن کنند. اگر خواهان بقای ایران هستیم، باید این صدا را بلند کنیم: «آتش بس، مذاکره، بازسازی، نجات». حتی اگر این صدا، در هیاهوی شعارهای بلند و پرشکوه، نادیده گرفته شود.
* دانش آموخته مدیریت توسعه
∎
مقدمه:
در هفته های اخیر، تصاویر دود سیاهی که از فراز تأسیسات نفتی خارک و پالایشگاههای بندرعباس به آسمان برخاسته، دیگر نه یک هشدار که گزارشی از یک واقعیت تلخ است: ایران در مواجهه با حملات آمریکا، نه از توان بازدارندگی متقارن برخوردار است و نه زیرساخت هایش برای تحمل جنگی طولانی طراحی شده اند. اما آنچه این وضعیت را پیچیده تر میکند، اصرار برخی جریانها بر ادامهٔ همان راهبردی است که نه تنها نتوانسته از کشور در برابر این حملات محافظت کند، بلکه منابع حیاتی را به بیرون از مرزها منتقل کرده و درون را تهی گذاشته است. در چنین شرایطی، پرسش از «بقا» دیگر یک انتخاب اخلاقی نیست، بلکه یک ضرورت عقلانی است؛ ضرورتی که برخی حاضر نیستند آن را حتی به بحث بگذارند.
۱. لبنان؛ هزینه ای که بازنگشت، بحرانی که بازتاب یافت
هزینه کرد میلیاردها دلاری در جنوب لبنان، طی سالها، با عنوان «بازدارندگی فعال» و «ایجاد عمق راهبردی» توجیه می گردید. اما اکنون که زیرساختهای این کشور به ویرانه ای تبدیل شده و موشکهای حزب الله نتوانسته اند تغییری در معادلات میدانی ایجاد کنند، این پرسش جدی مطرح است: آیا این سرمایه گذاریها، جز افزایش تنش و آوارگی مردم لبنان، دستاوردی برای امنیت ایران داشته است؟
به نظر میرسد هزینهٔ این سیاست، فرصتی بود که میتوانست صرف به روزرسانی سامانه های پدافند هوایی، مقاوم سازی تأسیسات حیاتی در برابر حملات سایبری و موشکی، یا حتی توسعهٔ زیرساختهای درمانی و آبی در جنوب محروم کشور شود. امروز که پالایشگاهها و مراکز سوخترسانی هدف گرفته شده اند، خزانه تهی و تجهیزات فرسوده، نتیجهٔ طبیعی اولویت بندیای است که «آرمان فرامرزی» را بر «امنیت درون مرزی» برتری داد.
۲. واقعیتی که انکار نمی شود
حملات اخیر به تأسیسات نفتی و پایگاههای مرزی، نشان داد که نظریهٔ بازدارندگی متقارن در برابر آمریکا عملاً کارایی ندارد. برتری اطلاعاتی، هوایی و دریایی ایالات متحده، امکان نفوذ به لایه های دفاعی ایران را فراهم کرده و ضرباتی وارد ساخته که بازسازی آنها نه تنها سالها زمان، بلکه دهها میلیارد دلار هزینه نیاز دارد. در چنین شرایطی، اصرار بر تداوم جنگ، نه نشانهٔ شجاعت که مصداق «خودتخریبی تدریجی» است. این همان رفتار کوهنوردی است که در میانهٔ طوفان، از بازگشت به کلبهٔ امن سر باز میزند؛ چون «عقب نشینی» را با «شکست» یکی می داند، اما فراموش کرده که ماندن در برف کور، تنها راهِ مطمئن برای سقوط در دره است. آیا میتوان از کسی که در طوفان، راهِ پناهگاه را رها می کند و به سوی قله میرود، انتظارِ نجات داشت؟ جنگِ بی حساب در برابر ابرقدرتی با برتری کامل هوایی و اطلاعاتی، دقیقاً همان سرسختیِ بیرویهای است که نه پیروزی، که نابودیِ حتمی را به ارمغان می آورد.
۳. اتهام وطن فروشی؛ وارونه سازی یک نقد مشروع
یکی از شگفت انگیزترین واکنش ها به صدای مخالفان جنگ، اتهام «وطن فروشی» به آنهاست. طرفداران مذاکره و آتش بس، نه از سر سازش، که از سر درک واقعیتهای قدرت، بر این باورند که ادامهٔ تنش تنها به افزایش تورم، فرار سرمایه، کاهش سرمایه گذاری خارجی و در نهایت، تضعیف بیشتر کشور می انجامد. اما کسانی که این صداها را خیانت می خوانند، چه نسبتی با «وطن» برقرار کرده اند؟ آیا کشوری که پالایشگاه هایش می سوزد، واحدهای تولیدی اش تعطیل می شود و مردمش از آب آشامیدنی سالم محروم اند، وطن است؟ یا اینکه وطن، تصویری انتزاعی از «مقاومت بی پایان» است که ربطی به زیست روزمرهٔ مردم ندارد؟ شاید اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید پرسید: مصداق واقعی خیانت، کدام است؟ فریاد زدن برای توقف ویرانی، یا سکوت در برابر فروپاشی؟
۴. جنوب ایران؛ خط مقدم بحران، نه خط مقدم آرمان
جنوب کشور، سالهاست که با معضلاتی چون کمبود آب آشامیدنی، بیکاری مزمن، نبود بیمارستانهای مجهز و نبود زیرساختهای درمانی دست وپنجه نرم میکند. اینک، دود ناشی از سوختن پالایشگاهها و آلودگی ناشی از حملات، بر این رنجها افزوده شده است. آیا وطن پرستی یعنی کودکی در چابهار برای یافتن یک آمپول ساده، صدها کیلومتر راه را طی کند، در حالی که میلیاردها دلار صرف موشکهایی شده که در انبارهای بیرون از مرز، خاک می خورند؟ این تناقض، شکاف عمیقی را نشان میدهد میان گفتمان «آرمانهای فرامرزی» و «نیازهای زیستی درون مرزی». نمی توان همزمان از «افتخار مقاومت» سخن گفت و از «فقر جنوب» چشم پوشید؛ مگر آنکه «وطن» را صرفاً یک مفهوم جغرافیایی بدانیم، نه زیستگاهی برای انسانها.
۵. ریشهٔ لجاجت؛ ایدئولوژی در برابر واقعیت
پافشاری بر ادامهٔ جنگ، ریشه در ایدئولوژی ای دارد که «تقابل با آمریکا» را نه یک ابزار، که یک اصل مقدس تلقی می کند. در این نگاه، حتی اگر تقابل به نابودی اقتصاد و زیرساختهای کشور بینجامد، همچنان «مقاومت» ارزشمند تلقی میشود. اما تجربهٔ کشورهایی مانند ویتنام، کره جنوبی یا چین نشان داده است که «خروج هوشمندانه از تقابل نابرابر» و «دیپلماسی کاهش تنش» نه تنها خیانت نیست، بلکه مصداق عقلانیت بقاست. در شرایطی که هر ساعت تأخیر در مذاکره، میتواند به معنای هدف گیری تأسیسات جدیدی باشد، اصرار بر ادامهٔ جنگ، شبیه به پریدن در آتشی است که خود افروخته ایم، با این امید که شاید در میان شعله ها، افتخاری نصیبمان شود.
۶. دو سناریو: فروپاشی یا بازسازی
اگر مسیر فعلی ادامه یابد، سناریوی محتمل عبارت است از: حملات مکرر به تأسیسات کلیدی، افزایش سرسام آور تورم، خروج سرمایهه ای داخلی و خارجی، تعمیق شکافهای اجتماعی و در نهایت، از هم گسیختگی نهادهای اقتصادی و امنیتی. اما سناریوی جایگزین، اگر چه دشوار و هزینه بر است، اما شدنی به نظر میرسد: اعلام آتش بس هوشمندانه، آغاز مذاکرات غیرمستقیم با هدف کاهش تنش، تخصیص بودجهٔ اضطراری به بازسازی سریع جنوب و احیای کریدورهای تجاری که بتواند نفس تازهای به اقتصاد کشور بدهد. این انتخاب، میان «خودکشی افتخارآمیز» و «نجات ملی» است؛ میان اصرار بر شکوهی خیالی و پذیرش واقعبینی برای بقا.
نتیجه گیری: بقا، تنها آرمان باقیمانده
واقعیت آن است که امروز، کسانی که بر مذاکره و آتشبس تأکید دارند، شاید تنها کسانی باشند که میخواهند ایران را به عنوان یک کشور زیست پذیر حفظ کنند. آنها بهخ وبی دریافته اند که توان کنونی ایران برای جنگ با آمریکا کافی نیست و هرگونه تداوم تنش، کشور را به ورطه ای می کشاند که خروج از آن، به معنای واقعی کلمه ناممکن خواهد شد. از سوی دیگر، کسانی که مذاکره را خیانت می خوانند، در حالی بر تشدید تنش اصرار می ورزند که گویی نه تصویری از میدان جنگ دارند و نه درکی از هزینه های آن برای مردم عادی. آنها با لجاجت خود، نه تنها فرصت مذاکره را از کشور می گیرند، بلکه بستر را برای حملات مکرر و نابودی تدریجی فراهم می کنند. ایران امروز، به جای عمق راهبردی در بیرون از مرزها، به عمق دفاعی در درون مرزها نیاز دارد؛ به جای موشکهایی که در انبارهای دیگران خاک می خورند، به بیمارستانهایی نیاز دارد که در جنوب کشور، درمان را برای یک کودک بیمار ممکن کنند. اگر خواهان بقای ایران هستیم، باید این صدا را بلند کنیم: «آتش بس، مذاکره، بازسازی، نجات». حتی اگر این صدا، در هیاهوی شعارهای بلند و پرشکوه، نادیده گرفته شود.
* دانش آموخته مدیریت توسعه