هرگاه از «كارزار» سخن به ميان ميآيد، معمولا نگاهها به لحظه آغاز آن معطوف ميشود؛ به زماني كه متني منتشر ميشود، امضاها جمع ميشوند و مطالبهاي خطاب به نهادي عمومي يا مقامي مسوول طرح ميشود. اما اين فقط بخشي از داستان است. كارزار، نه از لحظه انتشار يك متن آغاز ميشود و نه با اعلام نتيجه آن پايان مييابد. هر كارزار، پيش از خود تاريخي از كنشها دارد و پس از خود نيز عرصهاي از كنشهاي تازه ميگشايد.
در تجربه كنشگري اجتماعي و شهري، كمتر مسالهاي را ميتوان يافت كه مستقيما به كارزار منتهي شده باشد. معمولا پيش از آن، مسالهاي ديده شده، دادههايي گردآوري شده، گفتوگوهايي شكل گرفته، نامههايي نوشته شده، مذاكرهاي صورت گرفته، رسانهاي درگير شده، راهكارهايي آزموده شده و شبكهاي هر چند كوچك از دغدغهمندان شكل گرفته است. هنگامي كه اين مسيرها به تنهايي كفايت نميكنند، كارزار به عنوان شكلي از كنش جمعي ظهور ميكند. از اين منظر، كارزار بيش از آنكه نقطه آغاز باشد، نقطه تلاقي كنشهاي پيشين است.
اما داستان در همين نقطه متوقف نميشود. اگر كارزار زنده باشد، خود به آغاز روايتهاي ديگري تبديل ميشود. افرادي كه تا ديروز يكديگر را نميشناختند، به واسطه يك مطالبه مشترك به هم ميرسند؛ رسانهها مسالهاي را كه پيشتر در حاشيه بود، وارد دستور كار عمومي ميكنند؛ متخصصان، دانشگاهيان، روزنامهنگاران و فعالان مدني وارد گفتوگو ميشوند؛ مسيرهاي حقوقي، اداري يا كارشناسي تازهاي گشوده ميشود و گاه شبكههايي شكل ميگيرند كه حتي پس از پايان آن كارزار نيز به حيات خود ادامه ميدهند. كارزار، در اين معنا، نه صرفا مطالبهگري، بلكه توليدكننده ظرفيت اجتماعي است.
آنتونيو گرامشي ميان «جنگ رو در رو» و «جنگ مواضع» تمايز ميگذارد. اگر اولي بر رويارويي مستقيم براي تصرف قدرت استوار است، دومي بر ساختن تدريجي موقعيتهاي اجتماعي، فرهنگي و نهادي. بسياري از كارزارها را بايد در همين چارچوب فهميد. كارزار، در اغلب موارد، نه تلاشي براي غلبه فوري بر قدرت، بلكه كوششي براي تغيير موازنه نيروها در جامعه مدني است؛ از طريق حساسسازي، تغيير روايتها، شكل دادن به افكار عمومي، ساختن ائتلافها و تقويت نهادهاي ميانجي. اين همان جنگي است كه پيروزيهايش، اغلب آرام، تدريجي و انباشتياند.
به همين دليل، سنجش موفقيت يك كارزار تنها با اين معيار كه آيا مطالبهاش محقق شد يا نه، تصويري ناقص از واقعيت به دست ميدهد. گاه مهمترين دستاورد يك كارزار، نه تصميم يك مقام، بلكه شكلگيري جامعهاي است كه اكنون مساله را ميشناسد، درباره آن گفتوگو ميكند و براي پيگيري آن سازمانيافتهتر از گذشته است.
آلبرت هيرشمن، تغيير اجتماعي را بيش از آنكه محصول اجراي نقشهاي كامل بداند، حاصل «پيش رفتن با جمع» ميداند؛ مسيري كه در آن، كنشگران ضمن حركت ميآموزند، مسير را اصلاح ميكنند و امكانهاي تازه را كشف ميكنند. كارزار نيز چنين است. كمتر كارزاري از ابتدا ميداند پايان راه كجاست. بسياري از دستاوردهاي آن، در خودِ فرآيند شكل ميگيرند؛ در گفتوگوها، در اعتمادهايي كه ساخته ميشود، در تجربههاي مشتركي كه اندوخته ميشود و در ظرفيتهايي كه جامعه براي مواجهه با مسائل بعدي به دست ميآورد.
از اين منظر، كارزار صرفا ابزار بيان مطالبه نيست؛ بخشي از فرآيند يادگيري جامعه است.
مايكل بوراووي بر پيوند دانش و عرصه عمومي تاكيد ميكند. مسالهاي كه فقط در گزارشهاي كارشناسي باقي بماند، به سختي به تغيير اجتماعي ميانجامد و مطالبهاي كه پشتوانه دانش نداشته باشد نيز به سرعت فرسوده ميشود. كارزار هنگامي كه بتواند ميان تجربه زيسته شهروندان، دانش تخصصي و گفتوگوي عمومي پيوند برقرار كند، به عرصهاي براي توليد فهم مشترك تبديل ميشود؛ فهمي كه زمينه تصميمهاي بهتر را فراهم ميكند.
در همين حال، تجربه نشان ميدهد كه كارزارهاي موفق، صرفا مطالبه توليد نميكنند؛ آنها نهادهاي غيررسمي نيز ميآفرينند. داگلاس نورث يادآور ميشود كه قواعد بازي تنها در قوانين رسمي خلاصه نميشوند؛ شبكههاي اعتماد، هنجارهاي همكاري و شيوههاي تعامل ميان جامعه و حكومت نيز بخشي از نهادها هستند.
هر كارزاري كه بتواند اعتماد، همكاري، حافظه جمعي و تجربه مشترك خلق كند، حتي اگر مطالبه نخست خود را بهطور كامل محقق نكرده باشد، در حال ساختن نهادي اجتماعي است؛ نهادي كه در كنشهاي بعدي نيز به كار خواهد آمد.
همين نكته را ميتوان از زاويه توسعه نيز ديد. مت اندروز، لنت پريچت و مايكل وولكاك سالهاست هشدار ميدهند كه حل مسائل عمومي با تقليد از قالبها و فرمهاي آماده ممكن نميشود. توسعه، زماني رخ ميدهد كه جامعه ظرفيت حل مساله را در خود ايجاد كند. درباره كارزار نيز چنين است.
ارزش يك كارزار، در تعداد امضاها يا حتي ميزان پوشش رسانهاي آن خلاصه نميشود، بلكه در آن است كه آيا توانسته ظرفيت جامعه براي شناخت مساله، سازماندهي، مذاكره، توليد داده، ائتلافسازي و پيگيري مستمر را افزايش بدهد يا نه. كارزار موفق، فقط يك مطالبه را پيش نميبرد؛ جامعه را براي مواجهه با مساله بعدي نيز آمادهتر ميكند.
دو تجربه از كارزارها، يكي خارج از سايت كارزار و مرتبط با سالهايي قبل فعاليت آن و ديگري از سايت كارزار گوياي آن است كه چرا اقبال يك كارزار و اثرگذاري اجتماعياش با تعداد امضا سنجيده نميشود را ميتوان مثال آورد. نخست كارزاري كه در سال ۹۴ و در حمايت از دستفروشان تحت عنوان «دستفروشي را حمايت كنيد نه حذف» شكل گرفت كه حدود ۵۰۰ امضا داشت، اما عمدتا از نخبگان و چهرههاي مرجع اجتماعي و شهري و در واكنش به آن شهرداري تهران با جمعآوري امضا از كاركنان شهرداري (عمدتا در بخش ماموران شركت شهربان و حريمبان و شركت ساماندهي صنايع و مشاغل) با 2 هزار امضا بيانيهاي عليه آن و در دفاع از شهرداري داد و البته به عادت مألوف ادبيات دوره شهرداري جهادي، نامه حمايت از دستفروشان را وابسته به بيگانگان قلمداد كرد. دوم، حدود ۲ سال پيش كارزاري براي بركناري عليرضا زاكاني از شهرداري تهران به دليل عملكردش شكل گرفت كه استقبال خوبي از آن شد، در واكنش به آن ناگهان كارزاري در همان سايت كارزار تحت عنوان حمايت از شهردار مسلمان و انقلابي تهران شكل گرفت كه در مدت دو، سه روز رشد عجيبي از امضا را داشت اگرچه روند رشدش سپس افت كرد و امضاهاي اوليه آن از تعداد امضاهاي كارزار براي بركناري شهردار فراتر رفت و بديهي است كه اين الگو از جمعآوري امضا نه براساس شبكههاي طبيعي اجتماعي، بلكه بر مبناي شبكههاي سازمان يافته گروههاي خاصي است كه امضاي انبوه سريع را ميسر ميسازد، اما چون محدود به شبكههاي خاصي است، نميتواند رشد طبيعي داشته باشد. در واقع مقبوليت كارزارها نه به تعداد اعضا كه به فهم عمومي جامعه وابسته است.
روبرتو مانگابيرا آنگر سياست را صرفا رقابت براي تصاحب قدرت نميداند، بلكه آن را عرصه تخيل نهادي ميبيند. كارزار نيز اگر تنها به درخواست از نظم موجود محدود بماند، بخشي از ظرفيت خود را از دست ميدهد. بهترين كارزارها، آنهايي هستند كه علاوه بر بيان مساله، امكانهاي تازهاي براي حل آن پيشنهاد ميكنند؛ شيوههاي جديد مشاركت، همكاري، حكمراني يا سازماندهي را به بحث ميگذارند و جامعه را به انديشيدن درباره بديلها فراميخوانند.
ژاك دونزولو از «ابداع امر اجتماعي» سخن ميگويد؛ از اينكه جامعه، صرفا مخاطب سياستهاي عمومي نيست، بلكه خود نيز ميتواند اشكال تازهاي از همكاري و ميانجيگري را بيافريند. آنتونيو نگري نيز از «فضاهاي جديد آزادي و خطوط جديد اتحاد» سخن ميگويد؛ فضاهايي كه در آن، جامعه پيش از آنكه قدرت را تصرف كند، خود را سازمان ميدهد. كارزار، اگر از يك متن اينترنتي فراتر برود، ميتواند يكي از همين فضاها باشد؛ فضايي كه در آن، شبكههاي تازهاي از همكاري، اعتماد و كنش جمعي شكل ميگيرد.
دارون عجماوغلو در «راه باريك آزادي» نشان ميدهد كه آزادي، محصول تعادل ميان دولت توانمند و جامعه توانمند است. جامعهاي كه نتواند سازمان يابد، مطالبه كند، نظارت كند و گفتوگو كند، در اين راه باريك پيش نخواهد رفت. كارزار را نيز بايد در همين نسبت فهميد. نه جايگزين دولت است و نه جايگزين ساير اشكال كنشگري، بلكه يكي از ابزارهايي است كه جامعه از طريق آن، ظرفيت خود را براي اثرگذاري بر حكمراني افزايش ميدهد.
از اين رو، شايد بهتر باشد به جاي آنكه بپرسيم «كارزار موثر است يا نه؟» بپرسيم «كارزار چه چيزي توليد ميكند؟» آيا فقط امضا توليد ميكند يا اعتماد؟ فقط مطالبه ميآفريند يا شبكه؟ فقط اعتراض ميكند يا شناخت؟ فقط مخاطب را خطاب قرار ميدهد يا كنشگر نيز ميسازد؟
كنشگري، برخلاف آنچه گاه تصور ميشود، مجموعهاي از اقدامات منفرد نيست؛ زنجيرهاي از كنشهاي بههمپيوسته است كه هر حلقه، حلقه بعدي را ممكن ميكند. در اين زنجيره، كارزار نه آغاز راه است و نه پايان آن. كارزار، لحظهاي است كه تجربههاي پراكنده به روايت مشترك تبديل ميشوند و روايت مشترك، امكان كنشهاي تازه را ميآفريند.
كنشگر و پژوهشگر شهري و اجتماعي