شناسهٔ خبر: 79013673 - سرویس علمی-فناوری
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

از «هم‌نشيني با سرطان» تا «تاب‌آوري در زخم‌ديدگي»

هادي خانيكي

صاحب‌خبر -

بجز اميد مرا جست‌وجوي با كس نيست
چگونه دست بدارم ز گفت‌وگوي اميد
روانكرد اميد مرا اميد و هنوز
اميدهاست من خسته را به سوي اميد
«جهان ملك خاتون»

1) هفته پيش من از بيمارستان بازگشتم و امروز كتابم «هم‌نشيني با سرطان» از چاپخانه در آمد، نگراني‌هاي پزشكان و دوستان در بيمارستان به آن اندازه بود كه وقتي روشن شد بيماري من «زخم بزرگ معده» است، بسياري با خوشحالي گفتند: «خدا را شكر». اين شكر‌گزاري البته فقط واكنش به يك خبر پزشكي نبود؛ نشانه تمكين به زمانه‌اي بود كه در آن آدمي از بيم خطرهاي بزرگ‌تر، به زخم‌هاي كوچك‌تر رضايت مي‌دهد. كتاب من هم فقط شرح يك بيماري نيست، بلكه روايتي از زيستن در سايه تهديد، هم‌صحبتي با درد، آموختن اميد در دل هراس و بازشناختن معناي زندگي در لحظه‌هايي است كه انسان با تن محدود خود با دنيايي نامحدود روبه‌رو مي‌شود. اما درست همزمان با اين تجربه شخصي و انتشار آن كتاب، اين حس در من پررنگ‌تر شده است كه اگر جان آدمي مي‌تواند خطرزا شود، جان جامعه نيز مي‌تواند مخاطره‌آفرين شود. گاهي رنج فردي تبديل به راهي مي‌گردد براي فهم رنج جمعي و پيدايش يك زخم در بدن، چشم آدم را به زخم‌هاي عميق‌تر در جان جامعه باز مي‌كند، اما امروز كه از بيمارستان به درون جامعه‌اي دستخوش جنگ نوپديد پرتاب شده‌ام، بيش از هر زمان ديگر احساس مي‌كنم كه مساله حال و روز من مواظبت از خود در پيله تن نيست؛ مساله حال و روز يك كشور است كه در ميان انبوهي از بيم‌ها، تنش‌ها، نااطميناني‌ها و تهديدها، به مراقبت بيشتر از خويش نياز دارد.
2) همه ما اكنون در روزهايي به‌سر مي‌بريم كه خطر فقط در وقوع حادثه نيست، در انتظار حادثه هم هست. جامعه فقط با رويدادهاي سخت فرسوده نمي‌شود؛ با تعليق، ابهام، شايعه، خشم، هراس متراكم و با اين احساس كه هر لحظه ممكن است وضع از آنچه هست خطيرتر شود، بيشتر رو به فرسايش فرسوده مي‌نهد. اين همان چيزي است كه اين روزها در فضاي عمومي با وضوح به چشم مي‌آيد. 

ترس مردم از خود جنگ به معناي مستقيم و روزمره آن كمتر از بي‌افقي و سيطره سايه جنگ است؛ ذهن و زبان جنگي، پيامدهاي سريع و در تقدير جنگ، بي‌ثباتي و بي‌قراري متاثر از جنگ و از همه جانكاه‌تر دلهره‌هاي پنهاني كه پيش از هر درگيري در روان جامعه جاگرفته و مي‌گيرند، دايره را بر زندگي معمولي تنگ كرده و مي‌كنند. جنگ پيش از آنكه در ميدان رخ دهد؛ در جان جامعه جا باز مي‌كند، به روايت‌ها راه مي‌يابد، در لحن‌ها مي‌نشيند و در تصوير مردم از آينده اثر مي‌گذارد. وقتي افق فردا تيره شود؛ مردم حتي براي كارهاي معمول خود نيز امنيت و قرار را از دست مي‌دهند، سرمايه اجتماعي فرسايش مي‌يابد، اعتماد در همه لايه‌ها و سطوح كم مي‌شود، زبان گفت‌وگو ضعيف مي‌گردد و جامعه به جاي آنكه تاب‌آوري كند بي‌تاب مي‌شود و در خود فرو مي‌رود. جامعه‌اي كه مدت‌هاست، زير بار زخم‌ها و فشارهاي گوناگون زندگي است، تاب آن را ندارد كه باز بار ديگري از جنس جنگ بي‌پايان و هراس‌ها و ويراني‌هاي جديد ناشي از آن بر دوش او نهاده شود.
3) تجربه بيماري به من آموخت كه بدن را با انكار درد نمي‌توان درمان كرد و با خشونت نمي‌توان به آرامش رساند. هر درماني از فهم درد تن آغاز مي‌شود: از ديدن علائم باليني، پذيرفتن محدوديت‌هاي جسماني، تشخيص بيماري و يافتن راهي براي مهار آن و بازآفريني تمامي توان تن.كار بيماري و بهبود جامعه نيز از اين قاعده جدا نيست؛ جامعه‌اي كه زخمي است، پيش از هر چيز نيازمند فهم است، نه فرياد؛ نيازمند مدارا است، نه تحريك؛ نيازمند ترميم است، نه التهاب. در اين ميان، آنچه بيش از هر چيز نگران‌كننده است، عادي شدن زبان تهديد و خو گرفتن با امكان خشونت است. هرگاه خطر، بدل به واژه‌اي روزمره شود و آثار جنگ در حد يك گزينه ناگزير سياسي پايين آورده شود، بايد ترسيد؛ نه فقط از آنچه ممكن است در بيرون رخ دهد، بلكه از آنچه در درون ما و انديشه ما در حال تغيير است. جامعه‌اي كه آهسته‌آهسته به اضطراب مزمن و الزام به تندخويي خو كند، بخشي از توان خود را براي ايستادگي، همدلي، خلاقيت و ساختن آينده از دست مي‌دهد. ما به اندازه كافي از بحران‌هاي اقتصادي، شكاف‌هاي اجتماعي، بي‌اعتمادي‌هاي انباشته و خستگي‌هاي پياپي آسيب ديده‌ايم. آيا در چنين وضعي، رواست كه به جاي گشودن راهي براي آرامش، بر آتش نگراني‌ها دميده شود؟ پس دفاع از صلح و توافق، در اين معنا، دفاع از امكان بازسازي روح مقاومت و مسووليت جمعي و اخلاقي است؛ دفاع از اين حق اساسي مردم است كه بايد بتوانند بدون اضطراب دايمي به آينده بهتر خود فكر كنند.
4) در «هم‌نشيني با سرطان» براي من مهم بود كه بيماري در حد يك واقعه شخصي باقي نماند و به تأملي وسيع‌تر درباره زندگي بدل شود. رنج اگر فقط در حصار فرد بماند، آدمي را فرسوده مي‌كند؛ اما اگر به زباني براي فهم مشترك و همدلي تبديل شود، مي‌تواند از دل خود معناي اخلاقي و مسووليت اجتماعي بيرون بياورد. امروز چنين احساسي را بيشتر دارم. مساله اين نيست كه يك نفر از بيمارستان بازگشته يا كتابي منتشر شده است. مساله اين است كه در لحظه‌اي كه ايستاده‌ايم سرگردان نمانيم و بتوانيم ميان دو مسير تمايز بگذاريم؛ مسير فرسايش و مسير ترميم. جنگ، درنهايت چيزي جز توليد رنج و نگراني بيشتر به همراه ندارد. جنگ يعني گسترده‌تر شدن دايره غم و سوگ. يعني پذيرش آسيب بيشتر بر پيكر اقتصاد و فرهنگ و اجتماع و روان عمومي. يعني بسته‌تر شدن راه‌هاي گفت‌وگو و تفاهم. يعني دورتر شدن جامعه از تعادل و توازن. در برابر آن، صلح فقط «نبود درگيري نظامي» نيست. صلح يعني كوشش براي حفظ توانش ارتباطي و قدرت اجتماعي، نگه داشتن رشته اعتماد، پايدار كردن امنيت و اينكه جامعه بتواند نفس بكشد و از درون خود نيروي بازسازي فراهم كند. صلح يعني قبول اين حقيقت ساده كه هيچ كشوري با اضطراب دايمي آباد نمي‌شود و هيچ ملتي با ترس پيوسته، توان شكوفايي نمي‌يابد. اگر ما از رنج‌هاي شخصي خود درسي براي زندگي جمعي بگيريم، يكي از نخستين درس‌ها همين است كه نبايد بر زخم‌ها، زخمي تازه افزود.
5) اين روزها گنجينه زيبا و طبيعي و اقتصادي و صنعتي و ارتباطي جنوب ايران زير آتش است و مردم دلير و مهربان آن سامان و مدافعان سرافراز ميهن مواجهه با بدعهدي‌هاي دشمن متجاوز امريكايي و جنگ‌افروزان صهيونيستي شده‌اند. صلح و توافق در معرض تعرض و تضعيف قرار گرفته‌اند. اكنون در كنار دفاع عزتمندانه از سرزمين بايد از صلح شرافتمندانه و التزام به توافق به صراحت سخن گفت. كشور بيش از هر زمان به تدبير، خويشتنداري، ديپلماسي، زبان مسوولانه وحتي تاب‌آورانه نياز دارد. كساني كه با سياست، مديريت، رسانه، انديشه و افكار عمومي سر و كار دارند، بايد پيش و بيش از هر چيز دل به بقاي يكپارچگي اين سرزمين و كاهش آلام ملت بسپرند و بدانند كه جامعه خسته و زخم ديده را با رويا و هيجان جنگي نمي‌توان به بهبودي رساند. وطن ما اكنون بيش از هر زمان ديگر نيازمند همبستگي و پرهيز از زخم‌هاي تازه است. بايد از هر آنچه تفرقه را بيشتر مي‌كند، فاصله گرفت و هر آنچه را كه امكان گفت‌وگو، تفاهم، تدبير و كاهش تنش تقويت مي‌كند، در كانون توجه عمومي قرار داد. اين راهبرد نه نشانه ضعف، كه نشانه بلوغ است. نه عقب‌نشيني از آرمان‌ها، كه دفاع خردمندانه از آنهاست. من از هم‌صحبتي با بيماري و از عبور از روزهاي دشوار آموخته‌ام كه زندگي در شكننده‌ترين لحظه‌ها نيز مي‌تواند از معناي اميد خالي نشود، اگر آدمي راه مراقبت را   ترجيح دهد، موثرترين و بزرگ‌ترين مسووليت اخلاقي و سياسي خود را برگزيده است. نگذاريم ايران كه از رنج‌هاي بسيار گذشته است، به زخم‌هاي ديگر گرفتار شود. در زمانه‌اي كه مردم حتي از شنيدن خبر يك زخم كوچك، خدا را شكر مي‌گويند، بايد بيش از هميشه قدر صلح را دانست؛ نه به عنوان شعاري زيبا، بلكه به عنوان راهبردي تاريخ ساز و ضرورتي روشن براي خروج از بحران‌ها، حفظ منابع توسعه، جان مردم، آرامش جامعه و آينده اين سرزمين.