شناسهٔ خبر: 79013672 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

وقتي جنگ به كتاب و عروسك‌ها رسيد

صاحب‌خبر -

نيره خادمي

مهسا در روزهاي جنگ مي‌ترسيد بمب، عروسكش را از او بگيرد. بعدها براي بچه‌هاي كتابخانه «خانه بهار» تعريف كرد كه شب‌ها عروسكش را زير پتو پنهان مي‌كند تا از جنگ در امان بماند. احمدرضا اما روايت ديگري داشت. وقتي كنار آقا عبدالحكيم و ديگر بچه‌ها نشست، گفت: «نمي‌گذاريم ايران ما ويران شود.» هفدهم تير، با آغاز جنگ، بچه‌هاي روستاي دوستدار كتاب رمين، در هفت كيلومتري چابهار، هر كدام در خانه‌هايشان مانده بودند؛ اما فرداي آن روز دوباره به كتابخانه برگشتند. «خانه بهار» كه هميشه پناهشان براي خواندن، بازي و خيال‌پردازي بود، اين‌بار به پناهگاهي براي حرف زدن از ترس‌ها، آرزوها و روزهايي تبديل شد كه جنگ، كودك را هم از آن بي‌نصيب نگذاشت.

در اين چند روز بعد از جنگ، بچه‌ها كنار هم در كتابخانه نقاشي مي‌كشيدند. گاهي در نقاشي‌هايشان خود را در حال بازي كنار ساحل مي‌ديدند، در حالي كه روبه‌رويشان ستون‌هاي دود و آتش بالا رفته بود. وقتي از جنگ حرف مي‌زدند، هر كدام تصوير خود را از آن تعريف مي‌كرد؛ تصاويري كه هيچ‌كدام جايي در كودكي بي‌دغدغه ندارند.
آنها پيش از آن در كتابخانه، كتاب‌هايي درباره جنگ و صلح را خوانده و درباره آن صحبت كرده بودند اما اين‌بار و در روزهاي جنگي به يك تجربه ديداري و شنيداري وصل شدند و جنگ در حافظه‌شان جور ديگري شكل گرفت. فهميدند جنگ بي‌رحم است و در برابر آن هيچ كاري از آنها بر نمي‌آيد؛ حتي نمي‌دانند چطور از امواج ويرانگر آن فرار كنند و مراقب خود باشند.
بچه‌ها در دورهمي‌هايي كه در كتابخانه داشتند هر كدام قصه خود را در چند جمله بيان مي‌كردند. يكي از آنها مي‌گفت: «جنگ در دوران [كتاب] «هستي» و دايي جمشيد با اين جنگ خيلي فرق داشت...آنجا هستي توانست با موتور به كمك دايي جمشيدش برود اما ما نتوانستيم براي سربازان پادگان بمپور كاري كنيم...»
رمان «هستي» نوشته فرهاد حسن‌زاده به موضوع جنگ ايران و عراق و تأثير آن بر زندگي مردم مي‌پردازد. شخصيت اصلي داستان، دختري دوازده ‌ساله به نام «هستي» است كه برخلاف كليشه‌هاي رايج، به فوتبال، ماجراجويي و كارهاي هيجان‌انگيز علاقه دارد و از كارهايي كه معمولا دخترانه تلقي مي‌شوند، خوشش نمي‌آيد. در شهر آبادان زندگي مي‌كند و زندگي آرام او با آغاز جنگ و حمله دشمن دگرگون مي‌شود. 
رويا هم از رماني كه خوانده بود و نقطه اتصال آن با حقيقت سخن مي‌گفت: «در [كتاب] «ساداكو و هزاردرناي كاغذي» زندگي و اميد وجود داشت ما هم با اميد زندگي مي‌كنيم.» رمان «ساداكو و هزار درناي كاغذي» نوشته النور كوئر بر اساس زندگي واقعي ساداكو ساساكي، دختري ژاپني، نوشته شده است. داستان در سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم و بمباران اتمي شهر هيروشيما رخ مي‌دهد. ساداكو كه هنگام انفجار تنها دو سال داشت، سال‌ها بعد به بيماري سرطان خون مبتلا مي‌شود؛ بيماري‌اي كه از پيامدهاي تشعشعات ناشي از بمب اتمي به شمار مي‌رود. او در دوران بستري در بيمارستان، با شنيدن افسانه‌اي قديمي تصميم مي‌گيرد هزار درناي كاغذي را با اميد بهبودي و صلح بسازد، زيرا باور دارد هر كس هزار درنا درست كند، آرزويش برآورده خواهد شد و حالا اين قصه با روياهاي بچه‌ها گره خورده بود. معصومه آزاد مي‌گفت: «مگر تيله و بادبادك بد است، بشر چرا بمب و موشك آفريد.» و فاطمه تاو معتقد بود كه «اگر در دنيا جنگ نبود، دنيا خيلي زيبا بود.» محمد مي‌گفت: «من كتاب «جنگ كه تمام شد بيدارم كن» را خوانده‌ام. عشق، اميد و زندگي در كنار جنگ جاري است ما هم خود را نمي‌بازيم....»
رمان «جنگ كه تمام شد، بيدارم كن» هم اثري نوجوانانه است كه بچه‌ها پيش از جنگ آن را در «خانه بهار» خوانده بودند. عباس جهانگيريان در اين داستان به پيامدهاي جنگ ايران و عراق بر زندگي مردم پرداخته بود و كتاب از زبان نوجواني به نام حامي روايت مي‌شود كه به دليل جنگ، همراه خانواده‌اش از آبادان به شهر ديگري مهاجرت مي‌كند و همزمان با دشواري‌ها، با مسائل عاطفي و عشق نوجواني روبه‌رو مي‌شود. 
عبدالحكيم بهار، مسوول كتابخانه « خانه بهار» درباره روزهاي نخست جنگ و تاثير آن بر كتابخانه و كودكان به «اعتماد» مي‌گويد كه كتابخانه حدود ۷ تا ۸ كيلومتر با چابهار فاصله دارد و به لحاظ فيزيكي آسيبي به آن نرسيده است.«صداي انفجارها را كه مي‌شنيديم، اولين نگراني‌مان اين بود كه بچه‌ها آسيب ببينند و با پيامدهاي جنگ روبه‌رو شوند بنابراين آنها را دور هم جمع كرديم و با كتابخواني مشغولشان كرديم تا با خيال راحت‌تري اين روزها را پشت سر بگذارند. پيش از اين تلاش مي‌كرديم با كتابخواني جنگ را در قالب صلح در ذهن آنها بگنجانيم و حالا آنها با اتفاقاتي روبه‌رو شده‌اند كه قبلا در كتاب‌ها خوانده بودند يا درباره آن صحبت كرده بوديم.» او معتقد است كه كتابخواني و فعاليت‌هاي فرهنگي از اين دست باعث شده كه با وجود اتفاقات پيش آمده در روزهاي گذشته، كودكان به جاي غرق شدن در شرايط جنگي اطرافشان، مشغول زندگي و بازي‌هاي كودكانه باشند و توصيه مي‌كند كه بزرگ‌ترها هم اين روزها ارتباط نزديكتر و بيشتري با آنها داشته باشند.
 كتابخانه «خانه بهار» هم به همين دليل اين روزها تعطيل نيست؛ كلاس‌هاي زبان كودكان برقرار است و مجموعه براي پرت كردن حواس بچه‌ها از جنگ حتي فعاليت‌هاي خود را دو چندان كرده. «تقريبا نزديك ۱۵۰۰ تا ۱۶۰۰ نفر جمعيت دانش‌آموزي ما هست اما روزانه حدود ۴۰ تا ۶۰ نفر در اين كتابخانه رفت و آمد دارند كه بيشتر آنها زير ۱۲ سال هستند.»
كودكان چابهار و روستاهاي اطراف آن اگر چه در جنگ چهل روزه سر و صداهايي از خشكي و دريا مي‌شنيدند اما بعد از آتش‌بس ديگر گمان مي‌كردند كه همه‌چيز تمام شده است در حالي كه تمام نشده بود.«در روزهاي اول اين دور از حمله‌ها، بچه‌ها خيلي ترسيده بودند و جنگ در روح و روان آنها تاثير گذاشته بود. وقتي با هم صحبت مي‌كرديم ذهنيت‌هاي مختلفي داشتند و برخي خود را به جاي كاراكتر‌ كتاب‌هايي كه خوانده بودند، مي‌گذاشتند.» محمد تاو يكي ديگر از همين بچه‌ها است كه در آن دورهمي‌ها به آقا عبدالحكيم گفته بود: «سياهي رنگ جنگ است. ما سياهي را دوست نداريم. صلح رنگش سفيد است، روشن است. كاش دنيا پر از سفيدي باشه.» و مهديس داستان، آرزويش را اينطور براي بقيه روايت كرده بود: «كاش كارخانه‌دارهاي تفنگ‌سازي و موشك‌سازي هر كدام يك بچه به اسم «تيستو سبز انگشتي» داشتند. آن وقت همه دنيا پر از زيبايي مي‌شد پر از رنگ زندگي مي‌شد.» كتاب«تيستو سبز انگشتي» داستان پسربچه‌اي به نام تيستو را روايت مي‌كند كه انگشت‌هايش قدرتي جادويي دارند؛ هر جا آنها را روي خاك بگذارد، گل و گياه مي‌رويد بنابراين او از اين توانايي براي زيباتر كردن دنيا و حل مشكلاتي مثل فقر، بيماري، زندان و حتي جنگ استفاده مي‌كرد.  سحر بلوچ از بقيه بچه‌هاي كتابخانه بزرگ‌تر است و ۱۷ سال دارد. او روبه‌رو شدن با روزهاي جنگي را اينطور توضيح داده: «وقتي جنگ شروع شد به ياد كتاب‌هايي افتادم كه در مورد بد بودن جنگ و زيبايي صلح خوانده بودم: مثل« هستي»، «اين وبلاگ واگذار مي‌شود»، « تو يك جهانگردي»، «دروازه مردگان» يا «عاشقانه‌هاي يونس در شكم ماهي»، «كودك دريا سرباز» و حتي مثل «شگفتي» كه در مورد دوستي و تفاوت بين نوجوان‌ها حرف مي‌زند و «راز جنگل سبز» كه در مورد دوستي با طبيعت حرف مي‌زند». 
محمد صادقي آرزو كرده كه كاش در دنيا چيزي به نام جنگ وجود نداشت و سلمان پروانه مي‌گفته: «اي‌كاش همه جاي دنيا مثل كتابخانه ما بود. كوچك اما زيبا و آرام. همه آدم‌هاي دنيا هم مثل بچه‌هاي كتابخانه ما باهم دوست بودند و با شادي مي‌خنديدند و بازي مي‌كردند...» سعديه پرداخته، كودك ديگري است كه اصلا دوست نداشته در مورد جنگ چيزي بشنود و حسام داستان، اميدوار بوده كه هيچ كس با صداي بمب و موج انفجار از خواب بيدار نشود. مهسا آزاد هم لحظاتي را روايت كرده كه صداي انفجارها را شنيده و ترسيده است: « مامانم مي‌گويد؛ جنگ خيلي بد است من هم از ترس اينكه بمب عروسكم را از من بگيرد آن را شب‌ها با خودم زير پتويم پنهان مي‌كنم.» «خانه بهار» در روستاي رمين، هفت كيلومتري چابهار، كتابخانه‌اي است كه از دل خانه شخصي عبدالحكيم بهار متولد شد. قفسه‌هاي رنگارنگ كتاب، ميزهاي كوچك مطالعه، نقاشي‌هاي كودكان بر ديوارها و رفت‌وآمد هميشگي بچه‌ها، اين كتابخانه را به پاتوقي فرهنگي در يكي از محروم‌ترين مناطق كشور تبديل كرده است و بچه‌ها بعد از جنگ هم كتاب «شب بخير فرمانده» نوشته احمد اكبرپور را در آن خوانده‌اند.«اين كتاب قصه كودكاني را روايت مي‌كند كه ناخواسته درگير جنگ شده‌اند و آتش جنگ، روي زندگي آنها تأثير گذاشته است.»
جنگ در كافه كتاب آزادي چابهار
انفجارهاي اخير در برج ترافيك دريايي چابهار اما تنها كودكان را وارد دنياي ترس نكرد، بعضي از خانه‌ها و   مغازه‌ها و كسب و كارهاي فرهنگي هم نزديك به برج بود كه هر كدام به نسبت نزديكي، آسيب ديدند. كافه كتاب آزادي از همين مكان‌هاست كه در جوار برج ديده‌باني و كنترل ترافيك دريايي چابهار و تقريبا در ۲۰۰ متري آن قرار دارد و هر سه باري كه به برج، حمله شد بخشي از آن فرو ريخت.  سعيد آزادي يكي از سه برادري است كه در واقع مسووليت اين كافه كتاب را بر عهده دارند و در زمان حملات به برج، حتي چند تركش هم از كنار سرش رد شده است.«هفدهم، بيست‌وچهارم و بيست‌وششم سه تا انفجار در برج رخ داد و ما چون لب ساحل، حدود ۱۵۰ متر ۲۰۰ متر با آن فاصله داريم، هر سه مرحله هم دچار آسيب شديم كه البته خدا رو شكر مالي بود.» 
هنوز نشانه‌هاي انفجار در كافه ديده مي‌شود؛ ميز و صندلي‌ها به گوشه و كنار پرتاب شده‌اند، شيشه‌هاي محوطه شكسته و به جاي آنها نايلون كشيده‌اند. سقف كاذب يكي از كلاس‌ها و سالن جلسات فرو ريخته، موج انفجار كولرها را مچاله كرده و بخشي از كتاب‌ها و آرشيو مجلات مجموعه، از جمله شماره‌هاي قديمي دانستني‌ها، گل‌آقا و مجله ورزشي از سال‌هاي ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۴، آسيب ديده‌اند. تا پيش از آن، اين كافه ‌كتاب روزهاي آرام‌تري را پشت سر مي‌گذاشت. گردشگران و مردم بومي ميان قفسه‌هاي كتاب رفت‌وآمد مي‌كردند، شب‌هاي شعر بلوچي و نشست‌هاي فرهنگي در آن برگزار مي‌شد و مراسم رونمايي كتاب، اهل قلم و هنر را دور هم جمع مي‌كرد. هم منبع درآمد صاحبانش بود و هم پاتوقي براي اهالي فرهنگ و هنر منطقه.«چون با اسكله تجاري فاصله كمي داريم صد درصد مي‌دانستيم كه حمله مي‌شود اما نه در اين روزها و نه در چهار ماه گذشته كافه را نبستيم. چراغ‌ها را روشن گذاشتيم اما فكر نمي‌كرديم كه برج را بزنند چون مي‌گفتند كه هدفشان مناطق نظامي است.» 
وقتي صداي انفجار مي‌آمد همه اهالي كافه، بچه‌ها و همكاران آن به گوشه‌اي فرار مي‌كردند كه تركش نخورند و حالا يادآوري آن لحظه‌ها همچنان براي او «ترسناك» است.«وقتي صداي پرواز هواپيماها و جنگنده‌ها را مي‌شنويد، فقط بايد گوشه كنجي پيدا كنيد و برويد كه در امان باشيد و چيزي به سمت شما پرتاب نشود.» شب هفدهم ساعت 40: 11 دقيقه هم كه نزديك كافه صداي انفجار آمد بيشتر از داخل شهر بود در همان شرايط وقتي او و باقي همكاران در حال فرار از محوطه بودند يك دفعه برج را هم هدف قرار دادند و دود و آتش و قطعات سياه اشيا همه را فرا گرفت.« دو تا تركش داريم كه مي‌خواهيم آن را به صورت يادگاري در يك تابلو درست كنيم و در كافه كتاب بگذاريم. آن لحظات همه خيلي ترسيده بوديم و بيشتر ترس من از جان بچه‌ها و كارمندانمان بود. آنقدري ترسيديم كه تا دو ساعت بعد از حمله هم وارد كافه نشديم و وقتي اوضاع كمي بهتر شد وارد كافه شديم. بعد از هر بار انفجار اولين كاری كه مي‌كردم اين بود كه قفسه كتاب‌ها را ببينم.» او درباره حال و هواي شهر در روزهاي جنگي مي‌گويد كه تعداد مشتري‌ها و افرادي كه آنجا پاتوقشان بود خيلي كمتر شده است.«به هر حال هنوز هم ترس در جان همه هست بنابراين اگر كسي كتاب بخواهد برايش مي‌فرستيم. منطقه‌اي كه هستيم حساس و نزديك اسكله است بنابراين خيلي‌ها نمي‌آيند و البته بسياري از هنرمندان و افرادي كه به آنها كتاب ارايه مي‌كرديم كه مي‌آيند و مي‌گويند كه ما كنار شما هستيم و بعد مي‌روند. قبلا مي‌آمدند دو- سه ساعت مي‌نشستند اما الان سر مي‌زنند و خسته نباشيد مي‌گويند.» بيشترين نگراني سعيد آزادي در اين روزها درباره اتفاقاتي است كه براي كسبه و تمام مردم ايران در حال وقوع است.«در حال حاضر بچه‌هاي بندرعباس و خوزستان و بقيه مناطق جنوبي كشور هم شب و روزي مثل ما دارند و مراسم‌هاي فرهنگي، هنري و ورزشي آنها هم لغو شده است. مهم‌ترين دغدغه‌ام اين است كه آرامش به همه مردم كشور بازگردد.» به گفته او بحث‌هاي مرتبط به حمله زميني به شهرهاي جنوب كشور در ميان مردم چابهار شبيه به شوخي است و در واقع هيچ‌وقت آن را جدي نمي‌گيرند.« ما بلوچ‌ها حواسمان هست و اين تهديدها براي ما مهم نيست بنابراين شايعات نگرانمان نمي‌كند ولي اگر هم اتفاق بيفتد مطمئن باشيد كه مردم از خاكشان دفاع مي‌كنند.» 
در تصاويري كه سعيد آزادي از محوطه كافه كتاب شهر آزادي مي‌فرستند همه‌چيز در هم شكسته است. قبلا تعدادي قاب عكس از هنرمندان مختلف روي ديوار بود كه بر اثر انفجار كمي جابه‌جا شده يا بر زمين افتاده‌اند. در يك رديف مجلاتي ديده مي‌شود كه برخي از صفحاتشان پاره شده مثلا مجله بلوچيران كه تصوير يك دختر بلوچ با چشم‌هاي روشن روي آن نقش بسته يا شماره‌هاي مختلف مجله‌ چلچراغ كه تصوير عباس كيارستمي، اصغر فرهادي، كيومرث پوراحمد يا مورينيو، آقاي خاص فوتبال پرتغال را بر پيشاني خود دارد.« همه اين مجلات را دوست داشتم. بعضي از آنها را به در و ديوار كافه آويزان كرده بوديم. البته دوباره همه آنها را قاب مي‌گيريم و به در و ديوار آويزان مي‌كنيم. ولي به‌طور كلي اميدواريم كل اين اتفاقات براي همه مردم ايران تمام شود.»
اين روزها در نزديكي چابهار، «خانه بهار» همچنان ميزبان كودكاني است كه جنگ را با قصه و نقاشي روايت مي‌كنند و كافه‌ كتاب آزادي در چابهار، با وجود شيشه‌هاي شكسته و قفسه‌هاي آسيب‌ديده، هنوز چراغ‌هايش روشن است. جنگ به هر دو رسيده؛ يكي با ترس كودكان و ديگري با موج انفجار. اما هر دو همچنان به كار خود ادامه مي‌دهند؛ يكي با كتابخواني كودكان و ديگري با باز نگه داشتن درهايش. شايد همين استمرار، آرام‌ترين پاسخ فرهنگ به روزهاي جنگ و پرتاب موشك‌ها باشد.