شناسهٔ خبر: 79013663 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

نسيم شمال فريادِ وطن در روزگارِ آشوب

علي اصغر شعردوست

صاحب‌خبر -

در سال‌هاي پاياني سلطنتِ قاجار، زماني كه مشروطه چون آتشي در دلِ ايرانيان زبانه كشيده بود و هر گوشه‌اي از اين سرزمين، نجواهاي آزادي‌خواهي را در خود داشت، نسيم‌شمال از دلِ محله‌هاي خاك‌نشسته قزوين برخاست. سيد اشرف‌الدين گيلاني، با روزنامه‌اي به همين نام و اشعاري عامه‌پسند، صداي مردمي شد كه در ميانِ استبدادِ كهن و آرمان‌هاي نو، به دنبالِ راهي براي رهايي مي‌گشتند. شعرِ او، آينه‌اي بود برابرِ چهره زخمي ايران؛ آينه‌اي كه زخم‌هاي يك ملت را در خود بازتاب مي‌داد و در عينِ حال، اميد به فردايي بهتر را نيز در دلِ آن مي‌دميد. نسيمِ شمال، خود را وقفِ بيانِ دردهاي مردم و روشن‌كردنِ زواياي تاريك جامعه كرد؛ مردمي كه در ميانِ فقر و بي‌عدالتي و استبداد، هنوز به وعده مشروطه دل بسته بودند و اميد داشتند كه روزگاري، اين سرزمين از چنگِ ظلم و آشوب، رهايي يابد.
سيد اشرف‌الدين گيلاني قزويني (۱۲۸۸-۱۳۵۲ قمري)، در مدرسه صالحيه قزوين و سپس در عتبات به تحصيل پرداخت و با رهبران مشروطه ارتباطي نزديك داشت. انتشارِ روزنامه «نسيم شمال» و سرودنِ اشعارِ عامه‌پسند، او را به تريبوني براي بيانِ دردهاي اجتماعي و سياسي بدل كرد. اشعارِ او، در كوچه‌ها و خيابان‌ها زمزمه مي‌شد و پلي مي‌ساخت ميانِ روشنفكران و توده مردم. سرخوردگي‌هاي سياسي و آرماني و احتمالا مسموميتِ عمدي، كار او را به تيمارستان كشاند، اما چهره‌هاي برجسته‌اي چون ملك‌الشعراي بهار و سيد حسن مدرس، در رهايي او كوشيدند. اشرف‌الدين در ۲۹ اسفند ۱۳۱۲ درگذشت و در آرامگاهِ ابن‌بابويه به خاك سپرده شد؛ صداي او، در اشعارش، همچنان بر دلِ تاريخ مانده است.
اشرف‌الدين در يكي از سروده‌هايش، با اميدي كه از دلِ نااميدي مي‌رويد، از آينده ايران سخن مي‌گويد:
«مي‌شود دنيا به كام اهل ايران ‌اي نسيم //
مي نمايد هر مسلمان شادماني ‌اي نسيم
آفتاب معرفت گردد درخشان ‌اي نسيم //
نور باران مي‌شود اين شهر تهران ‌اي نسيم»
 
او با خطابِ «اي نسيم» به نامِ روزنامه‌اش، از نسيمِ شمال مي‌خواهد كه نويدِ پيروزي و شادي را به اهل ايران برساند. تصويرِ «آفتاب معرفت» و «نور‌باران شدنِ تهران»، نشان از آرمان‌شهري دارد كه شاعر در انديشه آن است؛ آرمان‌شهري كه در آن، جهل و تاريكي جاي خود را به روشنايي معرفت مي‌دهد. اين شعر، برخلاف بسياري از اشعارِ اعتراضي او، لحني اميدوارانه دارد و نشان مي‌دهد كه اشرف‌الدين، حتي در اوجِ نااميدي، به فردايي بهتر براي ايران مي‌انديشيده است. عشقِ نسيم‌شمال به وطن، در همين اميدِ بي‌پايان معنا مي‌يابد؛ اميدي كه در تاريك‌ترين لحظات، روشنايي را نويد مي‌دهد. اما در سوي ديگرِ اشعار او، تصويري از ايرانِ تاريخي و شكوهمندِ گذشته در برابرِ ايرانِ ويرانِ روزگارِ خود، نمايان مي‌شود:
«كشور سيروس و دارا و سكندر باشد اين //
مسكن افراسياب و طوس و نوذر باشد اين
مدفن خاقان و كيكاووس و قيصر باشد اين //
از چه رو ويرانه اين‌سان زار و مضطر باشد اين»
 
او با برشمردنِ نام‌هاي بزرگِ تاريخِ ايران، از سيروس و دارا تا خاقان و كيخسرو، به شكوهِ گذشته اشاره مي‌كند و سپس با پرسشي تلخ، از ويراني روزگارِ خود مي‌پرسد: «از چه رو ويرانه اين‌سان زار و مضطر باشد اين». اين پرسش، تمامِ دردِ نسيم‌شمال است؛ دردي كه عشق به گذشته را با تأسف از روزگارِ خود، در هم مي‌آميزد و شاعر، با اين تضاد، به مخاطب نشان مي‌دهد كه ايران، با آن همه پيشينه افتخارآميز، به دستِ چه كساني و به چه روزي افتاده است. نسيم‌شمال، در اين بيت‌ها، شكوهِ ديروز را چون سپري در برابرِ زبوني امروز مي‌نهد و فرياد مي‌زند كه اين خاك، شايسته ويراني نبوده است.
اشرف‌الدين، در ساده‌ترين و صميمي‌ترين زبان، از عشق به وطن مي‌گويد:
«وطن است شيره جان ما //
وطن است روح و روان ما
وطن است گنج نهان ما //
وطن است توشه و راحله»
 
در اين شعر، وطن به «شيره‌جان»، «روح و روان»، «گنجِ نهان» و «توشه و راحله» بدل مي‌شود. اين استعاره‌ها، عمقِ پيوندِ وجودي شاعر را با وطن آشكار مي‌سازند؛ پيوندي كه از مرزِ عاطفه فراتر مي‌رود و به هويتِ ذاتي او بدل مي‌شود. او با اين زبانِ ساده، به مخاطب مي‌فهماند كه وطن، هستي عيني هر ايراني است و از همين رو، حاضر است جان خود را در راهِ آن فدا كند. اين شعر، ساده‌ترين و در عين حال، عميق‌ترين روايت از عشق به وطن در شعرِ مشروطه است.
اما اوجِ فريادِ نسيم‌شمال، در شعر «اي واي وطن» به گوش مي‌رسد؛ شعري كه در آن، دردِ از دست‌رفتنِ همه‌چيز، در تكرارِ «اي واي وطن» خلاصه مي‌شود:
«خيزيد و رويد از پي تابوت و كفن واي //
اي واي وطن واي
از خون جوانان كه شده كشته در اين راه //
رنگين طبق ماه
خونين شده صحرا و تل و دشت و دمن واي //
اي واي وطن واي»
 
او با تصويرهاي تكان‌دهنده‌اي چون «تابوت و كفن»، «خونِ جوانان» و «خونين شدنِ صحرا»، فضايي از ماتم و سوگ را ترسيم مي‌كند. تكرارِ «اي واي وطن»، فريادي است كه در آن، شاعر از تمامِ زخم‌هايي كه بر پيكرِ وطن نشسته، سخن مي‌گويد. او از مشروطه ايران مي‌گويد كه «تاريخ زمن» شده است، از اسلام كه «پامال اجانب» گشته، از رعيت كه «يك جامه ندارند به تن» و از وزرا كه «مسلكشان راهزني شد». اين شعر، روايتِ تلخِ روزگارِ اوست؛ روزگاري كه در آن، آرمان‌هاي مشروطه به فراموشي سپرده شد و ايران، در آشوبِ داخلي و تجاوزِ بيگانگان، هر لحظه بيش از پيش فرو مي‌ريخت. نسيم‌شمال، در اين فريادِ بي‌امان، تمامِ دردهاي يك نسل را در تعبير «اي واي وطن» خلاصه مي‌كند؛ تعبيري كه عشق به وطن را با ماتمِ از دست‌رفتن، پيوندي ناگسستني بخشيده‌اند.
در بندِ ديگر، او از گستره تاريخي ايرانِ بزرگ سخن مي‌گويد و براي از دست‌رفتنِ آن، افسوس مي‌خورد:
«كو بلخ و بخارا چه شد و خيوه و كابل //
كو بابل و زابل
شام و حلب و ارمن و عمّان و عدن واي //
اي واي وطن واي»
 
اين نام‌ها، ايرانِ فرهنگي و تاريخي را فرا مي‌خوانند؛ ايرانِ پهناوري كه روزگاري از فرارود تا شامات را در بر مي‌گرفت و اكنون، تنها نامي از آن باقي مانده است. اشرف‌الدين، با برشمردنِ اين شهرها، به مخاطب نشان مي‌دهد كه ايران، تمدني بزرگ بوده است و اينك، از آن همه عظمت، چيزي جز «جغد صف آرا» بر «قصر زراندود» باقي نمانده است. اين گستره نام‌ها، وطنِ او را از مرزهاي سياسي روزگارش فراتر مي‌برد و به تمدني پهناور پيوند مي‌زند كه در آن، ايران، يك جهان بود. نسيم‌شمال، وطن را در خونِ جوانانِ كشته‌شده و اندوهِ مادرانِ سوگوار جست. شعرِ او، فريادِ بي‌امانِ مردمي بود كه در روزگارِ آشوب، آرزوي ايرانِ آباد را در دل داشتند؛ آرزويي كه در تكرارِ «اي واي وطن»، غم‌انگيزترين و صادقانه‌ترين نغمه روزگارِ او شد.