شناسهٔ خبر: 79007711 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

راویان عهد| حراست از جمره استکبار

پیکر امام را آورده بودند. ماتم‌زده بودیم. نه از آن ماتم‌های ساده که با چند قطره اشک تمام شود.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، یوسف پورجم، پژوهشگر انقلاب اسلامی، با شرکت در پویش هم‌نویسی «راویان عهد» که به مناسبت وداع تاریخی با قائد شهید در حال برگزاری است، نوشت:

یک؛ پیکر امام را آورده بودند. ماتم‌زده بودیم. نه از آن ماتم‌های ساده که با چند قطره اشک تمام شود. ماتمی از جنس گدازه که از سر می‌جوشی ولی پایت قفل می‌شود در گدازه‌های سرد. می‌دانم شهادت حیات جاودانه است. می‌دانم آقا از همیشه زنده‌تر کنار ماست. این‌ها را نه از سر تعارف، که از عمق جان باور دارم. بارها نوشته‌ام، تحلیل کرده‌ام، برای دیگران شرح داده‌ام. اما حالا که خودم در دل این میدان ایستاده‌ام، می‌بینم فاصلهٔ دانستن تا چشیدن، فاصلهٔ کوتاهی نیست. گذرگاهی است تنگ، تاریک، و پر از سنگلاخ.

دو؛ از خودم می‌پرسم وظیفه‌ام چیست؟ من که این همه از انتخاب نوشتم، از مسئولیت گفتم، از اخلاص سخن راندم، حالا خودم در کدام نقطه ایستاده‌ام؟ رهبر شهیدم گفته من مبعوث شده‌ام. تک‌تک ما، همه‌مان مبعوث شده‌ایم. این بعثت حقیقتی دارد و اعتباری. حقیقتش همان شب‌هایی است که خداوند، روحی تازه در کالبد ملت می‌دمد و خیابان‌ها پر می‌شود. اعتبارش ولی این است که دیگر نمی‌توانی مثل قبل زندگی کنی، فکر کنی، انتخاب کنی.

سه؛ گریه کن. چنان گریه کن که یعقوب یوسفش را می‌گریست. چنان که ابراهیم اسماعیلش را. چنان که آدم بهشتش را. باز هم کم است، بیشتر گریه کن. گمان نکنی که این کافیست، به هیچ وجه! اشک، اگر به عمل نینجامد، خیانت است. من مخاطب مستقیم حرف قاتل رهبرم هستم. او مرگ مرا خواسته که رهبرم را شهید کرده. آیا می‌خواهم بنشینم و فقط اشک بریزم؟ نه. این اشک‌ها باید تبدیل به فریاد شوند، به عمل، به مخاطب قرار دادن همان کسی که گمان کرد با شهادت امام، کار تمام است. باید قامت راست کنم و بگویم: «ای قاتل! ای وقیح! من اینجایم! من زنده‌ام! و تو دیگر نمی‌توانی زنده بمانی!»

چهار؛ نباید بنشینم به انتظار مسئولی که خودش هزار غصه ملت و عرصهٔ خدمت و وظیفه برای انجام دارد. این تلهٔ شیطان است در این روزها. می‌گوید تو بنشین، تو غصه بخور، تو اشک بریز، دیگران هستند برای کارها، وظیفه‌شان است اصلاً، دردهای را فریاد کن بر سر بقیه که چرا کاری نمی‌کنند؟ تو مبعوث شده‌ای برای همین گریه. باید خودم را از این تله بیرون بکشم. غمم را رها کنم. خودم را رها کنم. اندیشه‌های فردی‌ام را، آن نگاه‌های جناحی، آن سلیقه‌های شخصی، آن «من»ی که همیشه می‌خواهد دیده شود و تأیید شود. همه را بگذارم زمین و مسئولیتم را بردارم.

پنج؛ به چیزی نیاز دارم تا دوباره روشنم کند. احیایم کند در این اماته. دشمن مرا مرده می‌خواهد. زنده بودنم مرگ او است، مرگ تمدن مرده‌خوارش. استادم می‌گفت شرکت در تشییع شهید، مثل «اقتباس آتش» است. می‌گفت قدیم که کبریت نبود، کمی خاکستر کف دست می‌گذاشتیم و دو حبه آتش از همسایه قرض می‌گرفتیم برای روشن کردن تنور خانه. من هم در این تشییع، آمده‌ام تا از پیکر شهید، آتش بگیرم. آتشی که آفت غفلت را در وجودم بخشکاند. آتشی که گوشتِ بی‌دردی من را بسوزاند.

شش؛ اشتیاق غم داریم وقتی می‌بینیم شهید، این‌طور به خدا رجوع کرده، این‌طور پریده، این‌طور پایان داده زندگیش در کنار ما را، دهانمان آب می‌افتد از رایحه چنین نعمتی که یکی از «ما» به دست آورده. ما زنده‌ایم، تمدن ما زندگیست، تابعیت ما بهشت خلد است. ما چون آنان بر خاک رفتگانمان نمی‌رقصیم، در امتداد مسیرشان هروله می‌کنیم! این ایستادن ما از بی‌دردی نیست، درد تا دلت بخواهد داریم، این اشتیاق بازگشت است. شهید که می‌بینیم انگار باغ بهشت دیده‌ایم. چه رفتنی، چه پایانی، چه آغازی… این اشک، از دود آتش شوقیست که در دل ما زبانه می‌کشد.

هفت؛ باید گرم کنم خودم را. آتش بگیرم از بدن پاره پاره شهید. باید بپذیرم بعثتم را. بعثتی که مرا از تماشاگرِ منفعل، به سربازِ فعال تبدیل می‌کند. باید اسماعیل و اسماعیل‌هایم را به قربانگاه ببرم و امام بازگردم. عشق ما را شهید کردند. اما دفن عقل؟ نه. این بار نمی‌گذاریم عقل دفن شود. بازهم عقلانیت ابراهیمی از دل آتش، زنده بیرون می‌آید. عقلِ مبعوث. عقلی که می‌فهمد وظیفه چیست و لحظه‌ای درنگ نمی‌کند. این سنت خداست.

هشت؛ مرحوم استاد، آیت‌الله حائری شیرازی، حقیقتی فراتر از این اقتباس شخصی را به من آموخت. می‌گفت «بیش از هزار و صد سال است به هرکس می‌گوید «کدام یک از شما یک حبه آتش را در دست می‌گیرد تا سرد بشود؟»، تا بالاخره امام، جَمرهٔ سلطنت پهلوی را گرفت تا سرد شد. جمرهٔ حکومت بعثی را گرفت تا سرد شد. جمرهٔ استکبار جهانی در چهرهٔ اسرائیل را حزب‌الله گرفت تا بعد از 33 روز سرد شد. حماس هم گرفت تا بعد از 22 روز سرد شد. مسأله، مسألهٔ گرفتن آتش در دست است. و این ایام آخرالزمان است که ایمان در دل نگه داشتن، از آتش در دست نگه داشتن سخت‌تر است. این همه شهید، سوختگی‌های دست امت است که آتش استکبار را نگه داشته و تاکنون از نگه داشتن آن خم به ابرو نیاورده است. این آتش بالاخره سرد خواهد شد. همان‌طور که شاه و صدام سرد شدند. امام با سرد شدن آتشِ شاه، به میان ما برگشت. و آن منتظر، با سرد شدن آتشِ استکبار است که زیارتش خواهیم کرد.» تشییع، این حماسه عظیم، آغازِ نگه داشتن جمره استکبار بود که باید سرد شود، و ما آن را کف دست نگه خواهیم داشت، خواهیم سوخت، ولی خم به ابرو نخواهیم آورد. ای مقتول، ای شهید، ای زنده‌ی ابدی، تو با منی. با مایی. ما زنده‌ایم. ما مبعوث شده‌ایم. و این آتش را، تا سرد شدن کاملش، در دست خواهیم گرفت. این عهد ازلی و ابدی ما با خداست، و با تو، پدرم.

انتهای پیام/