به گزارش ایرنا، گاهی پیش از آنکه صدای آژیرها در شهر بپیچد، پیش از آنکه تلفنی زنگ بخورد یا خبری روی خروجی رسانهها قرار گیرد، مادری با زبان دل، حادثهای را احساس میکند که هیچ نشانهای از آن در جهان بیرون دیده نمیشود. روایت زندگی شهید مهدی مرادی، شهید جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، تنها روایت یک رزمنده نیست؛ روایت پیوندی ناگسستنی میان مادر و فرزندی است که از کودکی نشانههای متفاوت بودن را با خود داشت و سرانجام، همان آرزویی را که سالها در دل پرورانده بود، با نثار جانش در راه دفاع از ایران به حقیقت رساند.
در روستای محمودآباد از توابع شهرستان صحنه، نام مهدی مرادی هنوز با احترام و دلتنگی بر زبان مردم جاری است. جوانی متولد ۲۳ آذر ۱۳۶۳ که در ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، در جریان جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، در دفاع از میهن به شهادت رسید و چهار فرزند، میراثدار نام و منش او شدند.

اما شناخت مهدی، از میان روایتهای نظامی و رزمی آغاز نمیشود؛ بلکه از خانهای ساده، از دستان پینهبسته مادری روستایی و از سالهایی شروع میشود که زندگی، خیلی زود بار مسئولیت را بر دوش پسربچهای گذاشت که هنوز طعم کودکی را نچشیده بود.
مادر شهید، هشت فرزند را با سختی بزرگ کرده است؛ چهار دختر و چهار پسر. مهدی، ششمین فرزند خانواده بود؛ پسری که هنوز راهی مدرسه نشده بود که پدرش را از دست داد و ناچار شد دوشادوش مادر، سهم خود را از رنج زندگی بردارد.
او میگوید بعد از فوت پدر، زندگی با دامداری و کشاورزی میگذشت و مهدی، با وجود سن کم، چوپانی گوسفندان و کمک به کارهای خانه را برعهده گرفت؛ بیآنکه از سختیها شکایتی داشته باشد.
در میان خاطرات مادر، یک اتفاق بیش از همه در ذهنش مانده است؛ خاطرهای که هنوز هم با یادآوری آن، صدایش میلرزد.
روزی هنگام کار در مزرعه، از شدت خستگی کلوخی به سمت مهدی پرتاب کردم. غروب که به خانه برگشتم، دیدم حالش خوب نیست. گفت کلوخ به سینهام خورده و درد میکند. او را در آغوش گرفتم، پشتش را ماساژ دادم و از او عذر خواستم. اما مهدی به جای گلایه، پاهایم را بوسید.

مادر مکثی میکند و ادامه میدهد: همان لحظه دلم گواهی داد این پسر برای من نمیماند. احساس کردم خدا او را برای خودش انتخاب کرده است.
سالها گذشت. مهدی بزرگ شد، خانواده تشکیل داد و در مسیر خدمت به کشور قرار گرفت، اما حتی نزدیکترین اعضای خانواده نیز کمتر از مسئولیتهایش خبر داشتند.
مادر میگوید هیچوقت دنبال نام و نشان نبود. وقتی به روستا میآمد، همان جوان ساده و بیتکلفی بود که مردم او را به اخلاق و دینداری میشناختند و در مسجد، پشت سرش نماز میخواندند.
یک ماه پیش از شهادت، مادر و پسر راهی مشهد شدند. سفری که حالا در ذهن مادر، معنایی دیگر پیدا کرده است.
در صحن حرم امام رضا(ع)، مهدی از مادر خواست برایش دعا کند.
مادر میگوید از خدا خواستم هرچه خیر است نصیبش کند.
اما مهدی گفت تنها یک آرزو دارم، دعا کن شهید شوم.
مادر مخالفت کرد و گفت بچههایت هنوز کوچکاند و به پدر نیاز دارند.
مهدی با آرامش پاسخ داد خدا، خدای فرزندان من هم هست. همانطور که من بزرگ شدم، آنها هم بزرگ خواهند شد.
تنها چند هفته بعد، آرزوی او رنگ حقیقت گرفت.
اما تکاندهندهترین بخش روایت، لحظهای است که هنوز هیچکس خبر شهادت را به مادر نداده بود.
اعضای خانواده برای آنکه او نگران نشود، تنها گفته بودند مهدی مجروح شده و خودشان به بیمارستان رفته بودند.
مادر در خانه تنها مانده بود.
میگوید خواستم برای خودم چای بریزم. همین که قوری را از روی سماور برداشتم، یکباره احساس کردم بند دلم پاره شد. بیاختیار فریاد زدم مهدی شهید شد.
چند دقیقه بعد، هنوز کسی از بیمارستان بازنگشته بود که صدای گریه و شیون اهالی روستا در کوچه پیچید.
مادر آرامتر از همیشه ادامه میدهد: دل مادر هیچوقت دروغ نمیگوید. بند دل مادر به بند دل فرزند گره خورده است. وقتی آن بند پاره شود، مادر زودتر از همه میفهمد.

اکنون قاب عکس مهدی، همدم روزهای مادر است. هر بار آن را در آغوش میگیرد، با همان مهر سالهای کودکی با فرزندش سخن میگوید و اشکهایش را از روی شیشه قاب پاک میکند؛ گویی هنوز نگران است مبادا فرزندش از سرمای اشکهای او آزرده شود.
او با وجود همه داغی که بر دل دارد، سخنش را با جملهای به پایان میرساند که عصاره سالها صبر و ایمان است: داغ فرزند بر دوش هر مادری سنگین است، اما خدا را شکر میکنم که امانتش را در بهترین راه پس گرفت. دلم شکسته، اما سرم بالاست؛ افتخار میکنم که مادر یک شهید هستم.
روایت زندگی مهدی مرادی، بیش از آنکه داستان شهادت باشد، روایت تربیت، مسئولیتپذیری، احترام به مادر، بیادعایی و انتخاب آگاهانه مسیری است که پایانش، جاودانگی شد؛ روایتی که نشان میدهد قهرمانان این سرزمین، پیش از آنکه در میدان نبرد شناخته شوند، در خانه و دامان مادرانشان ساخته میشوند.