قاب کوچک تلویزیون، عرصه مناسبی برای آثاری از این جنس است چرا که ظرف زمانی مناسبی را برای طرح قصه در اختیار داشته و میتواند در هر اپیزود قصه تازهای را روایت کند. در عین حال میتواند روی وجوه آموزشیاش نیز مانور داده و تنها به سرگرمکنندگی صرف توجه نکند.
مجموعه تلویزیونی «آقای قاضی» به کارگردانی سجاد مهرگان که به تازگی پخش سری سوم آن با عنوان «قاضی بیگی» از شبکه دو سیما آغاز شده، یکی از همین دسته آثار است که کل داستان آن در فضای جمع و جور یک دادگاه روایت شده و هر قسمت قصهای براساس یکی از پروندههای قضایی روایت میشود. قصههایی شکل گرفته براساس شاکی و متهم که هر یک از زاویه دید خود قصه را روایت کرده و در نهایت قاضی جوان دادگاه باید براساس ادله آنها و دریافت خود، حق را به حقدار برساند. با این تفاوت نسبت به درامهای دادگاهی که پروندههای یاد شده بُعد جنایی نداشته و اختلاف میان خواهان و خوانده عموما ابعاد اجتماعی دارد؛ از تنشهای متداول در آپارتماننشینی گرفته تا اختلافات عمیقتر مربوط به شبکههای اجتماعی و اختلافهای کاری. در هر قسمت نیز پروندهای گشوده شده و در مدت زمان چهل پنجاه دقیقهای به سروسامان میرسد. نقطه عطف آقای قاضی از سری نخست تا همین سری سوم، فیلمنامه آن است که باید از داستانهای ساده و گاه پیش پا افتاده، درامی پرکشش خلق شود و مخاطب را تا آخر با خود همراه کند.
«قاضی بیگی» هم بر پایه همان فرمول موفق پیشین حرکت کرده و در هر قسمت قصه تازهای را برای مخاطبان خود روایت میکند. با این تفاوت که قاضی دو سری قبلی عوض شده و قاضی جوان دیگری جایگزین آن شده است. قصه هم به لحاظ زمانی مقداری جلوتر آمده و در آن اشارههایی هم به جنگ دوازده روزه میشود. سجاد مهرگان به عنوان کارگردان و شکلدهنده اسکلت سریال، در قسمت نخست ضرب شست خوبی نشان داده و قصهای را برای روایت انتخاب کرده که کاملا تاثیرگذار به نظر میرسد؛ دختری نوجوان از طرف مدیریت یک مرکز نگهداری کودکان بیسرپرست به خانوادهای واگذار شده در حالی که خواهر کوچکترش در همان مرکز تنها مانده و این مساله ماجرای تلخی را به وجود آورده است. قصهای دراماتیک و جذاب که طی آن قاضی بیگی از طرف مدعی العموم وارد پرونده شده و با نیت گرهگشایی، طرفین ماجرا را فرا میخواند. رفتار سلیقهای مدیر مجموعه در رابطه با دو خواهر، نقطه عطف این قسمت به حساب میآید که کلاف سردرگمی را به وجود آورده و در نهایت با درایت قاضی و کمک بقیه باز میشود.
در قسمت دوم، نویسنده فیلمنامه دست روی موضوعی گذاشته که بسیاری از مخاطبان سریال با آن آشنایی کامل دارند، مشاعات در آپارتمان. جایی که شهشهانی ساکن طبقه چهارم پشت بام را از آن خود کرده و به آرایشگاه زنانه و مزون لباس تبدیل کرده است! شکایت دو نفر از اهالی ساختمان که البته مستاجر هم هستند، کلید ورود به جهان ساده قصه قسمت نخست به حساب میآید. متن نوشته شده در مبایعهنامه که به شهشهانی اجازه استفاده اختصاصی از مشاعات را میدهد، نقطه عطف داستان به حساب میآید که جنبه آموزشی فوقالعادهای هم برای مخاطبان خود دارد؛ مخاطبانی که بسیاری از آنها با ریزهکاریهای قانونی املاک مسکونی آشنا نبوده و از این بابت تلنگر مناسبی نیز به آنها میزند.
یکی از پایههای موفقیت آقای قاضی در فصول پیشین، حضور بهزاد خلج در نقش قاضی است که به مرور در نقش جا افتاده و به یکی از برگبرندههای کار در مواجهه با مخاطبان به حساب میآمد. فصل سوم سریال، با یک تغییر اساسی و بنیادین همراه شده که آن هم چیزی جزء حضور مهدی بهرامبیگی در نقش قاضی بیگی نیست. بازیگری که چهره چندان شناختهشدهای برای مخاطب نداشته و به لحاظ وجوه بیرونی نیز کاملا با نقش سازگار است. در برخورد با خوانده و خواهان نیز آرامش خوبی داشته و رفتاری کاملا عدالتمحور دارد. در عین حال، یک خوش قلبی ذاتی هم دارد که اوج آن را در قسمت نخست مشاهده میکنیم. آسترکی و جعفر دیگر شخصیتهای سریال هستند که در سریهای قبلی هم حضور داشته و گوشههای قصه را میگیرند؛ اولی سربازی بانمکی است که به مرور با فضای دادگاه اخت شده و با قاضی هم رفتاری خودمانی دارد! جعفر هم به عنوان منشی دادگاه، در حاشیه کار حضور داشته و کلیشهها نقش مهمی در شکلگیری این شخصیت دارند.
منتقد سینما