خبرآنلاین - رسول صَفرآهنگ- در تحلیل حملات اخیر آمریکا به زیرساختهای ساحلی کشورمان، بهویژه در بندرعباس و عسلویه، اگر این عملیات صرفاً در قالب «پاسخ تلافیجویانه» یا «فشار مقطعی نظامی» فهم شود، خطایی راهبردی رخ میدهد. چرا که آنچه در هفتههای اخیر در جنوب ایران رخ داده، فراتر از یک سلسله حملات تاکتیکی است؛ این رخداد را باید در چارچوب ژئوپلیتیکِ گستردهترِ مهار چین، کنترل شریانهای انرژی، و بازآرایی معماری امنیتی اقیانوس هند خواند. از این منظر، بندرعباس و عسلویه نه فقط اهدافی ایرانی، بلکه گرهگاههایی در نقشه کلانِ قدرت دریایی آمریکا هستند. نقاطی که هم به اقتصاد انرژی ایران متصلاند و هم به راهبرد ایالات متحده برای حفظ برتری در زنجیرههای کشتیرانی، بیمه، انرژی و امنیت دریایی!
برای فهم درست این حملات، باید از سطح رویداد عبور کرد و به سطح ساختار رسید. در روابط بینالملل، قدرتهای دریایی همواره کوشیدهاند که با کنترل گذرگاههای حیاتی و بنادر استراتژیک، رفتار رقبای بزرگ را محدود کنند. در قرن نوزدهم، این منطق در قالب «کنترل خطوط مواصلاتی» و «نقطهزنی دریایی» ظاهر میشد؛ در قرن بیستویکم، همان منطق در لباس «آزادی کشتیرانی»، «امنیت زنجیره تأمین» و «حفاظت از تجارت جهانی» بازتولید شده و زبان و نه منطق عوض شده است. در همین راستا بندرعباس و عسلویه در این معادله، صرفاً اهداف نظامی نیستند؛ آنها ابزارهای فشار بر توان صادرات انرژی ایران و نیز شاخصهایی برای آزمودن اراده آمریکا در مدیریت تنگه هرمز، دریای عمان و مسیرهای منتهی به اقیانوس هند هستند.
در همین جا باید به یافتههای واقعی هفتههای اخیر توجه کرد. بر پایه گزارشهای میدانی و بیانیههای رسمی آمریکا، در موجی از حملات که طی چند شب پیاپی ادامه یافته، اهدافی در بندرعباس، چابهار، جاسک و نیز مراکز مرتبط با پایش ساحلی و قابلیتهای موشکی و پهپادی کشورمان هدف قرار گرفتهاند. گزارشها نشان میدهد که در برخی موارد، زیرساختهای بندری و برجهای مراقبت دریایی، و در موارد دیگر، جادهها و راههای ارتباطیِ منتهی به بندرعباس نیز مورد حمله واقع شدهاند. همزمان، آمار عبور کشتیها از تنگه هرمز کاهش معناداری یافته و الگوی «عبور پنهان» افزایش پیدا کرده است. این دادهها بهخوبی نشان میدهد که عملیات آمریکا صرفاً نمایش قدرت نیست، بلکه تلاشی برای تغییر رفتار عملی ایران در کنترل مسیرهای دریایی است. در زبان راهبردی، هدف فقط تخریب نیست؛ هدف، تحمیل هزینه بر مدل رفتار دریایی ایران است.
چگونه حمله امریکا به چابهار را در ارتباط با کنترل چین درک کنیم؟
اما این عملیات را نمیتوان بدون توجه به رقابت آمریکا و چین در اقیانوس هند فهم کرد. اقیانوس هند امروز یکی از مهمترین فضاهای ژئوپلیتیک جهان است، زیرا مسیر انتقال نفت خلیج فارس به شرق آسیا، شریان حیاتی اقتصاد چین، ژاپن، کره جنوبی و بخش مهمی از جنوبشرق آسیاست. چین بخش بزرگی از واردات انرژی خود را از همین مسیر تأمین میکند. بنابراین هرگونه تنش در تنگه هرمز و سواحل جنوبی ایران، صرفاً مسئلهای میان تهران و واشنگتن نیست؛ بلکه بهطور مستقیم بر امنیت انرژی چین نیز اثر میگذارد. از این رو، آمریکا با ضربه زدن به نقاطی مانند بندرعباس و عسلویه، عملاً بهدنبال ارسال این پیام است که «امنیت مسیر انرژی چین» همچنان در دست قدرتی قرار دارد که میتواند در لحظه، جریان نفت را مختل، کند یا پرهزینه سازد.
این منطق را میتوان با مفهومی کلیدی «مهار از طریق اختلال زیرساختی» توضیح داد. در این الگو، قدرت مسلط بهجای اشغال مستقیم قلمرو، به زیرساختهایی حمله میکند که رگهای حیاتی اقتصاد و لجستیک رقیب را تشکیل میدهند. بنادر، پایانههای انرژی، برجهای پایش ساحلی، و مسیرهای دسترسی زمینی، همه در این دسته قرار میگیرند. اگر هدف، صرفاً پاسخ به یک تهدید مقطعی بود، حمله به یک پایگاه نظامی کفایت میکرد. اما وقتی ضربه به بندر، جاده، برج مراقبت و پایانه انرژی وارد میشود، معنا روشنتر است. چرا که طرف مهاجم میخواهد ظرفیت دولت هدف برای اتصال به اقتصاد جهانی را مختل کند. این منطق، دقیقاً با راهبرد مهار چین همافق میشود؛ زیرا چین برای پیشبرد پروژههای انرژی و تجاری خود در اقیانوس هند، به ثبات بنادر و گذرگاهها نیاز دارد.
در این زمینه، بندرعباس اهمیت ویژه دارد. بندرعباس صرفاً یک بندر بزرگ نیست؛ شاهراه اصلی دسترسی ایران به آبهای آزاد و حلقهای مهم در شبکه صادرات، ترانزیت و قدرت دریایی کشور است. هر آسیبی که به این بندر وارد شود، فقط یک خسارت محلی نیست، بلکه در سطح راهبردی، ظرفیت ایران برای حفظ تداوم صادرات، مدیریت ترافیک دریایی، و نمایش اقتدار منطقهای را تضعیف میکند. عسلویه نیز وضعیتی مشابه دارد، با این تفاوت که در آن، تمرکز بر اقتصاد انرژی و زیرساختهای گاز و پتروشیمی است. ضربه به عسلویه، ضربه به یکی از مهمترین مراکز مولد درآمد و قدرت چانهزنی ایران است. از منظر آمریکا، هدفگیری این دو نقطه، بهمعنای فشار همزمان بر دو ستونِ قدرت ایران در قدرت دریایی و قدرت انرژی است.
در همین راستا حمله به بندرعباس و عسلویه پیامی بازدارنده به ایران است که هرگونه افزایش فشار بر کشتیرانی، پاسخ متقابل بر زیرساختهای حیاتی را در پی خواهد داشت. اما این بازدارندگی، صرفاً در سطح ایران تعریف نمیشود. مخاطب دوم و مهمتر آن، چین است. آمریکا میخواهد به پکن بگوید که در هر سناریوی بحران در خلیج فارس و اقیانوس هند، ایالات متحده همچنان توان اختلال در شریانهای انرژی را دارد. بنابراین، جنگِ امروز فقط بر سر خاک یا موشک نیست؛ بر سر کنترل اعتمادِ زنجیره تأمین جهانی است.
از سوی دیگر بندرها و گذرگاهها همیشه ابزارهای اعمال قدرت بودهاند. از هالفورد مکیندر تا آلفرد ماهان، یک اصل ثابت تکرار شده است چرا که هر کس دریاها را بهتر کنترل کند، به قدرتی فراتر از مرزهای زمینی دست مییابد. در عصر حاضر، این کنترل الزاماً بهمعنای اشغال بندر نیست؛ گاه کافی است که با عملیات محدود اما حسابشده، ظرفیت عملیاتی بندر را کاهش دهید، سطح ریسک بیمه را بالا ببرید، و شرکتهای کشتیرانی را به تغییر مسیر وادار کنید. در چنین وضعی، اثر اقتصادی حمله از خود حمله مهمتر میشود. کاهش تعداد عبورها از تنگه هرمز در روزهای اخیر و افزایش عبورهای پنهان، دقیقاً نشان میدهد که بازار جهانی به سیگنال نظامی پاسخ داده است.
همچنین با نظر گرفتن جنگ شبکهای علیه زیرساخت، منطق عملیات آمریکا روشنتر میشود. جنگ مدرن بیش از آنکه با تصرف سرزمین تعریف شود، با اخلال در شبکهها تعریف میشود که بر اساس آن، شبکه انرژی، شبکه حملونقل، شبکه ارتباطات، شبکه پایش و شبکه فرماندهی در اولویت قرار می گیرد. برای نمونه برج مراقبت بندر، سامانه پایش ساحلی، جاده دسترسی به بندر، انبارهای لجستیکی و تأسیسات ساحلی همگی گرههایی در شبکهاند که مورد هدف قرار گرفتند. هدف قرار دادن این گرهها، جنگ را از سطح نمادین به سطح کارکردی میبرد. در این چارچوب، حمله به بندرعباس و عسلویه نه «حمله به یک شهر» بلکه «حمله به قابلیت بازتولید قدرت» است.
چگونه امریکا، راهبرد مهار چین را دنبال می کند؟
حال پرسش اصلی این است که چرا این الگو با راهبرد مهار چین در اقیانوس هند پیوند دارد؟ پاسخ در جغرافیای انرژی نهفته است. چین برای ادامه رشد اقتصادی خود به واردات پایدار نفت و گاز نیاز دارد، و این واردات از گلوگاههایی مانند تنگه هرمز و سپس اقیانوس هند عبور میکند. هر اختلال در این مسیر، برای پکن بهمعنای افزایش هزینه انرژی، نااطمینانی لجستیکی و فشار بر صنایع پاییندست است. آمریکا با هدفگیری بنادر جنوبی ایران، عملاً نشان میدهد که میتواند در صورت تشدید بحران، نه فقط ایران، بلکه شبکه انرژی وابسته به شرق آسیا را نیز تحت فشار قرار دهد. این همان چیزی است که در ادبیات راهبردی، میتوان آن را «اهرمسازی ژئوپلیتیک از زیرساخت» نامید.
در کنار این منطق کلان، نباید از بُعد حقوقی و انسانی حملات غفلت کرد. گزارشها حاکی از آن است که برخی اهداف، از جمله زیرساختهای بندری و حتی عناصر مرتبط با حملونقل و فعالیتهای غیرنظامی، هدف قرار گرفتهاند. در حقوق مخاصمات مسلحانه، اصل تمایز و اصل تناسب نقش بنیادین دارند. هرگاه هدفی کارکرد دوگانه داشته باشد، ارزیابی حقوقی پیچیدهتر میشود، اما این پیچیدگی، مجوز نامحدود برای حمله نیست. اگر ساختار بندری یا تأسیسات انرژی بهگونهای هدف قرار گیرد که کارکرد غیرنظامی آن بهطور جدی مختل شود، پرسشهای جدی درباره تناسب و احتیاط در حمله مطرح میشود. همین مسئله است که حملات اخیر را از سطح عمل نظامی فراتر میبرد و به حوزه مشروعیت حقوقی نیز میکشاند.
باز تعریف محیط امنیتی خاورمیانه در رقابت چین و امریکا
با این حال، از منظر تحلیل راهبردی آمریکا، مشروعیت حقوقی لزوماً دغدغه درجه اول نیست؛ دغدغه اصلی، بازچینی محیط تهدید است. آمریکا در این مرحله میکوشد ایران را وادار کند هزینه هرگونه اعمال فشار بر کشتیرانی و هرگونه نزدیکشدن به نقش «کنترلکننده گلوگاه» را افزایش دهد. این سیاست، در واقع بازتاب همان منطق قدیمی است که در همه قدرتهای دریایی دیدهایم که اگر نمیتوانید همه مسیر را کنترل کنید، نقاط کلیدی را چنان ناامن کنید که طرف مقابل از استفاده کامل از آن منصرف شود. بندرعباس و عسلویه در این تصویر، نقاطی هستند که با مختل شدن آنها، پیامدهای فراتر از ایران، از بیمه کشتیها گرفته تا قیمت نفت، از رفتار چین تا محاسبات کشورهای خلیج فارس ایجاد میشود.
نکتهای که در این میان نباید نادیده گرفته شود، اثر روانی و بازارمحور حملات است. بازار انرژی و کشتیرانی به اندازه خودِ انفجارها از «ادراک خطر» تأثیر میگیرد. وقتی گزارش میشود که بندرعباس یا عسلویه هدف قرار گرفتهاند، هزینههای بیمه، احتیاط ناوبری، و حتی برنامهریزی شرکتهای حملونقل تغییر میکند. به همین دلیل است که حملات به بندرها از منظر راهبردی جذاباند: آنها با هزینه عملیاتی نسبتاً محدود، اثرات چندلایه ایجاد میکنند. این آثار فقط نظامی نیستند؛ اقتصادی، روانی و دیپلماتیک نیز هستند. در چنین وضعی، آمریکا میتواند بدون اعلام جنگ تمامعیار، بر میدان انرژی و تجارت جهانی اثر بگذارد.
در مجموع، حملات آمریکا به بندرعباس و عسلویه را باید بهعنوان بخشی از یک راهبرد بزرگتر فهمید که هدفش فراتر از تنبیه ایران است. این عملیات، در لایه عمیقتر، به دنبال افزایش هزینههای ژئوپلیتیکی ایران در اقیانوس هند و نشاندادن توان آمریکا برای اختلال در مسیر انرژی شرق آسیا است؛ مسیری که چین به آن وابسته است. از همین رو، این حملات را میتوان حلقهای از زنجیره مهار چین و نه صرفاً واکنشی محلی به تنشهای دوجانبه دانست.
توییتر نویسنده گزارش را اینجا (safarahang@) دنبال کنید
۲۱۳/۴۲