زهره مسكني
در شعر فارسي كم نبودهاند شاعراني كه از عشق، اندوه، وطن و انسان گفتهاند، اما كمتر كسي مثل سيمين بهبهاني توانسته غزل را اين همه به زندگي روزمره و واقعيت اجتماعي نزديك كند. كاري كه او با غزل كرد فقط يك نوآوري زباني يا وزني نبود. او اين قالب را از فضاي آشنا و تا حدي دور از اجتماع بيرون آورد و به كوچه و خيابان و خانه و ويرانه برد. در شعر او مكان فقط پسزمينه حادثه نيست. شهر، پيادهرو، ميدان، خانه و وطن هر كدام بخشي از معناي شعر ميشوند و رنج و ايستادگي و اميد را با خود حمل ميكنند.
براي خواندن شعر سيمين، فقط توجه به مضمون يا دورههاي شعري او كافي نيست. شعر او را ميشود از روي نقشه انساني و اجتماعياش هم خواند. در اين نقشه، حاشيهنشينان، زنان، زخميان جنگ و خود ايران، هر كدام جاي روشني دارند. همين است كه سيمين بهبهاني را از يك غزلسراي مهم فراتر ميبرد. او شاعري است كه صداي زندگي معاصر را وارد غزل كرد و به آن تن و نفس تازه داد.
فراموششدگانِ حاشيه شهر
سيمين سراغ كساني ميرود كه در روايتهاي رسمي جايي ندارند. كوليها، فرودستان، زنان تنها و آنهايي كه سهمشان از شهر، بيشتر زخم است تا امنيت. در شعر او، حاشيه فقط يك نقطه جغرافيايي نيست، بلكه يك وضعيت انساني است. سيمين اين بخش از جامعه را بيرون از حقيقت زمانه نميبيند، بلكه درست در دل همان حقيقت ميگذارد، چراكه بدون ديدن آنها، هيچ تصويري از جامعه كامل نيست. همينجاست كه شعر «كولي» در كارنامه او اهميت پيدا ميكند. آنجا كه با اندوهي عميق ميپرسد:
«كولي كنار آتش، رقص شبانهات كو؟
شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟»
اين پرسش، خطاب به يك چهره غريب نيست؛ اين صداي نگران شاعر براي جامعهاي است كه شادياش را گم كرده و آتش اميدش در ميان دوده و آه، فسرده است. سيمين با همين نگاه، غزل را از فضاي صرفا عاطفي بيرون ميكشد و به سمت ديدن نابرابري و طرد اجتماعي ميبرد.
در جهان شعري او، پيادهرو فقط محل عبور نيست؛ جايي است كه زندگي واقعي با تمام زخمهايش جريان دارد. خانههاي فرسوده و محلههاي پايين شهر در شعر او تزئين نيستند؛ نشانههاي روشن شكاف اجتماعياند. نگاه سيمين به اينها، نگاه از بالا به پايين نيست. او از رنج، دكور نميسازد؛ سعي ميكند انسان را همانطور كه هست، در جاي دشوارش، با شأن و صداي خودش ثبت كند.
جغرافياي جنگ ويرانه، بدن، حافظه
در بخشي از شعر سيمين بهبهاني با ايران جنگزده روبهرو ميشويم، اما نه از مسير شعار و تصويرهاي كليشهاي. آنچه او ميبيند، پيش از هر چيز، بدن آسيبديده انسان و ويراني نشسته در زندگي روزمره است. جنگ در شعر او فقط در جبهه رخ نميدهد. در خانهها و كوچهها ادامه پيدا ميكند، در تن مجروحان ميماند، در سكوت مادران ميپيچد و در حافظه جمعي جا خوش ميكند. يكي از نمونههاي روشن اين نگاه، تصويري است از مردي كه با نقص عضو از جنگ برگشته است: «شلوار تاخورده دارد، مردي كه يك پا ندارد خشم است و آتش نگاهش، يعني تماشا ندارد»
اثر اين تصوير در سادگي و دقت آن است. شاعر به جاي آنكه از واژههاي كلي و انتزاعي استفاده كند، روي يك جزييات روزمره دست ميگذارد؛ شلوار تاخورده. همين جزييات است كه شعر را از سطح شعار دور و آن را به يك تجربه انساني نزديك ميكند. آن مرد فقط يك جانباز نيست. او انساني است با خشم، زخم، خاطره و نگاهي كه از ترحم سطحي بيزار است. در اين بخش از شعر سيمين، ويرانه فقط ديوار خراب نيست. ويرانه صورت بيروني زخمي است كه در درون جامعه مانده است. خانههاي بيسقف، كوچههاي آسيبديده و بدنهاي مجروح، همگي نشانههاي اين واقعيتند كه جنگ حتي بعد از پايان رسمياش هم در زندگي مردم تمام نميشود. ارزش كار سيمين اين است كه نه به مرثيهگويي پناه ميبرد و نه به احساساتي شدن. او رنج را روشن، آرام و با وقار ثبت ميكند.
زن، صدا و حضور در متن جامعه
يكي از مهمترين كارهاي سيمين بهبهاني در شعر معاصر، تغيير جايگاه زن در غزل فارسي است. زن در شعر او، برخلاف خيلي از تصويرهاي سنتي، موجودي خاموش و دور از دسترس نيست. زني است كه حرف ميزند، ميفهمد، رنج ميكشد و در متن جامعه حضور دارد. به همين دليل زن در شعر او فقط در قلمرو احساسات عاشقانه باقي نميماند، بلكه درگير قضاوت، تبعيض، تنهايي و فشارهاي زمانه هم هست.
سيمين شعر را به جايي رساند كه زن بتواند از هويت مستقل خود حرف بزند، بيآنكه ناچار باشد پشت نقشهاي آماده پنهان شود. در بسياري از شعرهاي او، زن حضوري زنده و متفكر دارد؛ حضوري كه عشق را ميشناسد، رنج را ميشناسد، درد را ميبيند و در عين حال حق ايستادن براي خود قائل است.
در شعر سيمين، زن فقط موضوع شعر نيست، خود صداست. شايد همين است كه شعر او هنوز براي خواننده امروز زنده مانده است. پرسشهايي كه او پيش ميكشد هنوز هم تازگي دارند. زن در شعر او قضاوت ميشود، ميرود، ميماند، ميرنجد، ميفهمد و در نهايت زبان خودش را پيدا ميكند.
در اين ميان، خيابان هم معناي خاصي پيدا ميكند. خيابان فقط محل رفت و آمد نيست. جايي است كه تنشهاي اجتماعي آشكار ميشوند و فرد ناچار ميشود نسبت خود را با جامعه تعريف كند. زن در شعر سيمين در همين فضا حركت ميكند؛ نه به صورت سايهاي كمرنگ، بلكه به عنوان كسي كه حق دارد ديده شود و حرف بزند:
«بده آن قوطي سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بيرنگي خويش
بده آن روغن تا تازه كنم
چهره پژمرده ز دلتنگي خويش»
وطن؛ از زخم تا بازسازي
فراگيرترين جغرافيا در شعر سيمين بهبهاني بيترديد وطن است. ايران در شعر او يك مفهوم سرد و انتزاعي نيست. پيكري زنده و زخمخورده و هنوز شايسته ترميم است. او از وطن طوري حرف ميزند كه انگار از عضوي از وجود خود ميگويد؛ چيزي كه هم درد ميكشد و هم سزاوار مرهم است.
شعر مشهور «دوباره ميسازمت وطن» از روشنترين نمونههاي اين نگاه است:
«دوباره ميسازمت وطن! اگرچه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو ميزنم، اگرچه با استخوان خويش»
ماندگاري اين شعر از آن رو است كه وطندوستي را به شعار فرو نميكاهد. اينجا ساختن يك فعل واقعي و پرهزينه است. ساختني با جان، با استخوان و با همه هستي شاعر. وطن در اين شعر چيزي نيست كه فقط ستايش شود. چيزي است كه بايد برايش رنج كشيد، ايستاد و در دل ويرانياش اميد ترميم را زنده نگه داشت.
سيمين در ادامه همين شعر، بازسازي وطن را دوباره به مردم و زندگي پيوند ميزند:
«دوباره ميبويم از تو گل، به ميل نسل جوان تو
دوباره ميشويم از تو خون، به سيل اشك روان خويش»
در اينجا وطن فقط خاك نيست. مجموعهاي از زندگيها، نسلها، خاطرهها و اميدهاست. ايران در شعر او از مردم جدا نيست. از همان زن تنها، از همان مرد زخمي، از همان فرودستان و از همان نسل جواني ساخته ميشود كه بايد آينده را از دل سختی بيرون بكشد.
چرا هنوز بايد سيمين را از روي نقشه خواند؟
اگر در سالروز تولد سيمين بهبهاني فقط به ستايش جايگاه او در تاريخ غزل بسنده كنيم، بخش مهمي از نيروي شعرش را ناديده گرفتهايم. اهميت او فقط در نوآوريهاي وزني و توانايي زبانياش نيست، هر چند اينها هم كم نظيرند، اما اهميت اصلي او در اين است كه شعر را به زندگي واقعي، به شهر، به مردم و به رنجهاي ملموس زمانه پيوند زد.
در جهاني كه هنوز با حذف، تبعيض، جنگ، تنهايي، فرسودگي اجتماعي و البته امكان ترميم روبهرو است، شعر سيمين بهبهاني همچنان معاصر مانده است. او شاعر مردم بود، بيآنكه به سطحينويسي بيفتد. شاعر اعتراض بود، بيآنكه شعرش از شاعرانگي خالي شود. شاعر وطن بود، بيآنكه به شعار بلغزد. جمع كردن اينها در كنار هم كار آساني نيست و كمتر شاعري توانسته آن را اينطور طبيعي و استوار به انجام برساند.
سيمين بهبهاني غزل را از فضاي بسته و سنتي بيرون كشيد و به راه انداخت؛ در كوچهها، در ذهنها، در زخمها و در اميدها. براي همين، نقشه شعر او فقط نقشه يك جهان ادبي نيست. بخشي از نقشه ايران معاصر است؛ ايراني كه در آن حاشيه هنوز حرف دارد، جنگ هنوز بهطور كامل تمام نشده، زن هنوز براي شنيده شدن ميجنگد و وطن هنوز چيزي است كه بايد دوباره ساخته شود.
در سالروز تولد او، شايد بهتر باشد به جاي تكرار چند بيت مشهور، به ياد بياوريم كه سيمين چگونه ميديد؛ از چشم مردم، از دل خيابان، از درون رنج و با ايماني عميق به امكان ايستادن. همين نگاه است كه شعر او را زنده نگه داشته است؛ ميراث شاعري كه غزل را به خيابان برد.