شفقنا- حسین روحانی صدر، کارشناس ارشد تاریخ ایران دوره اسلامی، کارشناس گروه مرجع و خدمات ویژه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران در مطلبی نوشت: در خاطراتی از مرحوم آیتالله سیدعلی حسینی خامنهای با عنوان خون دلی که لعل شد، اشارهای به کسبه زرنگ قمی شده است. این کسبه زرنگ که نامش حسین سلیمانی است از مبارزان پیش از انقلاب و خادمان کنونی آستان قدس رضوی است. در ادامه خاطرات مشترک وی با رهبر شهید، پیش و پس از انقلاب، از خلال کتاب سرمایه در سراب (خاطرات حاج حسین سلیمانی) نقل میشود.
نماز مغرب و عشا را پشتسر آیتالله میلانی، تنها مرجع تقلید مقیم مشهد، در صحن نو حرم یا پشتسر شیخ غلامحسین تبریزی، صاحب کرامات اخلاقی فراوان و مدیر یکی از مدارس علمیه مشهد، در صحن مسجد گوهرشاد یا پشتسر آقا سید جواد خامنهای، پیرمرد مشهور و امام جماعت مسجد ترکها میخواندم. در مسیر رفتوبرگشت به خانۀ انقلابیون شجاع، جسور و مشهوری مثل آقای عبدالکریم هاشمینژاد یا شیخ علی تهرانی، نویسنده کتاب مشهور اخلاق اسلامی، در کوچه خامنهای رفت و آمد داشتم.
پس از واقعه ۱۹ دی، ساواک مرا به چند جا تبعید کرد آخرینش جیرفت بود. مقامات امنیتی شهر، صورتجلسه حضور مرا تنظیم کردند و گفتند: چند تن دیگر از رفقایتان نیز اینجا تبعید هستند؛ خیلی خوشحال شدم. آدرس محل سکونتشان را گرفته و با همان محافظین به درب خانهشان رفتم. در زدم آیتالله سید علی خامنهای در را باز کرد. ما یکدیگر را پیش از این در مشهد زیاد دیده بودیم. پس از سلام و تعارفات معمول با فاصله ایستادم و به سربازان گفتم: اسلحهتان را به آقا تحویل دهید. خواستم انقلابیشدنشان را نشان سید دهم. آنها نیز سلاحهایشان را تسلیم ایشان کردند. او با محبت فراوان آنها را بوسید و گفت: شما ازجمله نیروهای مبارز و همراه ما هستید. اسلحهتان را با خود داشته باشید و تا آنجا که میتوانید به مبارزه کمک کنید.
در هوای گرم بالای 50درجه تنها وسیله خنککننده خانه، یک کولر آبی کوچک بود. آقای ربانی شیرازی و خامنهای آدمهای خیلی گرمایی بودند. هر روز سر نشستن روبهروی این کولر باهم دعوا داشتند. در منزل آقای ربانی املشی من حکم مهمان را داشتم. برخی مردم شهر وجوهاتی را در اختیار آقایان میگذاشتند. آقایی به نام هنرپیشه، از محضرداران شهر، صبحها یک ظرف شیر از گاو خانگیاش برایمان میآورد. برادر دیگری روزی یک ظرف خرمای درشت شبیه انجیر در اختیارمان میگذاشت. پول مختصری هم از مغازه برایم میفرستادند.
یک روز کنار رودخانه جیرفت، با آقای خامنهای داشتیم قبای ایشان را روی سنگ میشستیم، ابوالفضل آزاد، بچهمحلمان در محله تکیه یزدیها و دوست دوران کودکیام را دیدم. آمد پیش ما سلامعلیک و احوالپرسی کردیم. آقای خامنهای را نمیشناخت، من معرفیاش کردم. چند ساعتی نزد ما ماند و بعد رفت.
در همان روزها آقای خامنهای کتابی درباره امام صادق(ع) مینوشت. روز اول به من داد و گفت: یکی دو خط بنویس ببینم. نوشتم. گفت: خط تو خوب است و متن فیشهای چکنویسشدهاش را جهت تکمیل به من داد. بعد از آن، آقای خامنهای در هر جلسهای که من حضور داشتم، دو چیز را خیلی عنوان میکرد: یکی مسئله سربازها و گفتن مرگ بر شاه و دیگر پاکنویس کتاب. بارها بهشوخی میگفت: سلیمانی آنهایی که پاکنویس کردی ماند آنهایی که تنبلی کردی همه از بین رفت. این کتاب بعدها با عنوان پیشوای صادق منتشر شد.
در سومین شب احیا، که با سقوط دولت جمشید آموزگار مصادف شد، آقای خامنهای در سخنرانی خود از آیتالله خمینی تمجید کرد. افراد روستاها و شهرهای اطراف، ما را جمعه و شنبه هر هفته برای سخنرانی دعوت میکردند. معمولا آقای خامنهای با لباس روحانیت با ما بیرون میآمد. در بین راه وقتی با مردم صحبت میکردیم ساواک با ما درگیر میشد که چرا با آنها حرف میزنید؟ میگفتیم: وظیفه و تکلیفمان است.
بعد از عید فطر شیخی ما را به منزلش در روستایی فقیرنشین دعوت کرد. من و آقای خامنهای و یکی دیگر از دوستان به خانه ایشان رفتیم. با دیدن ما بسیار خوشحال شد. در گوشهای نشستیم. گوشه دیگر بشکه مندرس قیر بود. این بنده خدا شاید حواسش به حضور ما نبود؛ خود را به کنار بشکه رساند، لباسش را درآورد، آب را با کاسه برداشت و به روی سرش ریخت. صابون زد و بعد هم غسل کرد و لباسش را پوشید. ما فهمیدیم که آب داخل این بشکه هم برای شستوشوست و هم برای شربشان؛ اما منشأ آب را پیدا نکردیم که از کجا آورده و در بشکه میریزند. ناهار را آنجا خوردیم. کمی در روستا گشتیم و صحبت کردیم.
آقای ربانی شیرازی و خامنهای دائم سر مسائل مختلف اختلاف داشتند. گاهی بحثشان بالا میگرفت و به اوقاتتلخی میرسید. یک روز که دعوای آنها سر این مسائل بالا گرفت، صدایشان بلند شد و دادوقال کردند. به آقای شیخ محمدعلی گرامی گفتم: سید را برای خواب به منزل خودمان ببریم؛ اگر اینها باهم باشند کار به کتککاری میکشد؛ دروهمسایه سروصدا را میشنوند و میگویند تبعیدیها باهم نمیسازند، آنوقت میخواهند مملکتداری کنند و شاه را بیرون کنند. ما سه نفر در خانه دیگر خوابیدیم و صبح برای نماز بیدار شدیم. آقای خامنهای به سراغ لباسش رفت. فوری به گرامی گفتم: بلند شو سید خوابش نبرده؛ ممکن است برود و توی گوش ربانی بزند. گفت: راست میگویی. فوری بلند شد و لباس پوشید. من هم سریع شلوارم را پوشیدم و همزمان با ایشان خودم را جلوی منزل آقای ربانی رساندم. آقای ربانی در را باز کرد؛ ولی برخلاف تفکرم، آقای خامنهای فوری خم شد و دست آقای ربانی را بوسید و گفت: آقا ببخشید حق با شماست. باهم وارد خانه شدیم و صبحانه خوردیم. همه چیز به خوبی و خوشی فیصله پیدا کرد.
من همیشه با اعضای شورای انقلاب مثل مهندس بازرگان، آقای خامنهای و آقای رفسنجانی برخورد داشتم، که هفتهای دو سه مرتبه برای ارائه گزارش و کسب تکلیف به دفتر امام میآمدند.
با اوجگرفتن فعالیتهای حزب جمهوری با جمعی از رفقا عازم مشهد شدیم. مثل سابق به دیدن آقا شیخ علی تهرانی، شوهرخواهر آقای خامنهای رفتیم. عکس سهنفره دکتر بهشتی، خامنهای و هاشمی رفسنجانی را به ما نشان داد و گفت: از این سه نفر یکیشان امریکایی است؛ من مرده شما زنده باشید تا یقین کنید.
در سفری زیارتی بهواسطه یکی از دوستان مرحوم واعظ طبسی از حضورم مطلع شد. بلافاصله مرا احضار و با سوابق قبل و بعد انقلابم خواستار استقرار در یکی از مناصب آستان قدس شد و من مسئولیت امور خدام را پذیرفتم. از طریق دیگر خدام فهمیدم در اوایل انقلاب، آقای طبسی، آقای خامنهای را در حکمی به مسئولیت اداره رسیدگی به امور خدام منصوب کرده بود؛ بنابراین ایشان برای من حکم سرپرستی صادر کرد. به قول برخی من به نیابت از حکم سابق آقای خامنهای باید اداره امور خدام را انجام میدادم.
بهواسطه بعضی خدام با سیدی خوشرو به نام آقا نور نقیبی آشنا شدم، یک روز ایشان به من گفت: آقا سید علی خامنهای چند بار قبل از انقلاب به منزلم آمد. به او گفتم: رهبر و شاهنشاه میشوی. شاهشدن مثل رئیسجمهور است، شاهِ شاهون شدن، مثل رهبر است.
آقای طبسی به واسطه برخی سعایتها و شنود مکالمات و رفت و آمدهایم با برخی شخصیتهای طراز اول نظام و خدام معزولشدۀ پس از انقلاب مرا عزل و مشکلات عدیدهای برایم ایجاد نمود. آقای خامنهای یک روز مرا به نهاد ریاست جمهوری در تهران خواستند. بدون وقت قبلی به دفترش رفتم و خودم را معرفی کردم. گفتند: حاجآقا فرمودند شما بعد از پنج دقیقه ملاقات دارید. داخل که شدم گفت: چه اتفاقی افتاده؟ مسئلهات با آقای طبسی چیست؟ چرا کنار نیامدی؟ سفر آقای یزدی به مشهد و ماجرای آقای طبسی را شرح دادم و گفتم برخی افراد صلاحیت ندارند که در تشکیلات آقای طبسی باشند؛ آبروی حرم، امام و انقلاب را میریزند. آقای چراغچی خیلی موردتوجه آقای طبسی است. وضعیت شکایات از این آقا را برایشان تشریح کردم؛ اما آقای طبسی عصبانی شد و با لحن تهدیدآمیزی گفت: آقای سلیمانی تا من هستم، ایشان هست. به خاطر اختلافنظری که باهم داشتیم، صلاح دیدم بقیه حرفهایم را نزنم. بعد از جلسه به اصرار ایشان در دفترشان ماندم. یکی، دو سفیر به اتاق مخصوص برای مصاحبه رفتند. من شب در جمع محافظان ایشان خوابیدم و صبح با آنها مشغول صبحانه شدم. یکی از پسرهای آقای خامنهای با یک شکرپاش کوچک به دست آمد و گفت: آقا به من گفته که شکرمان تمام شده، این شکر را قرض بدهید تا ما برویم کوپنمان را بگیریم. شکر قرضی از پاسدارها گرفت و برد. موقعی که برای خداحافظی بالا رفتم، دیدم حدود ۵۰- 60جفت دمپایی پایین است و هرکدام لنگهبهلنگه افتاده. رفتم داخل بهشوخی گفتم: سید دست از این آخوندگریات برنمیداری؟ اینجا محل ملاقات سفرا با شماست. ایشان گفت: خودت باید اینجا بمانی، این مسائل را حل کنی. گفتم: نه، من امام رضا(ع) را رها نمیکنم. دوباره اصرار کرد بمان. گفتم: نه.
از سالهای پیش به جای قبر دوم، پیگیر مجوز خدمت افتخاری محمدمهدی بودم و درباره آن بارها با آقای محمدیگلپایگانی در حرم صحبت میکردم و تقاضاهای مکرر مینوشتم تا آنکه در نوروز ۹۲ آقای شمقدری، رئیس دفتر مشهد آقای خامنهای، از منزل پدریاش با من تماس گرفت و مرا به نماز مغرب و عشای تالار تشریفات و ملاقات با آقای خامنهای دعوت کرد. هنگام ورود، حراست فقط موبایل را گرفت و سختگیری دیگری نکرد. وارد دفتر کار آقای طبسی، که اتاق بزرگی بود، شدم. سه صف و نیمی مشغول اقامه نماز بودند. صف جلو پاسدارها و محافظان آقای خامنهای؛ صف دوم، من و چند نفر دیگر؛ صف سوم، قائممقام آستان و آقای طبسی و صف نصفه هم خانمها بودند. یکی، دوتا بچه خردسال نیز بودند، که آنجا بازی میکردند و کسی به آنها اعتراض نمیکرد. بعد متوجه شدم که نوههای آقای خامنهای هستند.
نماز که تمام شد، طبق معمول همه یکییکی با آقا سلامعلیک میکردند و دستش را میبوسیدند. محافظینش به افراد میگفتند: بفرمایید، بفرمایید. نمیگذاشتند کسی بایستد و با آقا صحبت کند. با دیدن این صحنه عقب ایستادم. با خود گفتم بهتر است آخرین نفری باشم، که با ایشان ملاقات میکنم. بالاخره جلو رفته، دست آقا را بوسیدم و روبوسی کردیم. ایشان پرسیدند که خانوادهات چطورند؟ چه کار میکنی؟ در میان حرفها گفتم: اگر امکان دارد شما بزرگواری کرده و دستور فرمایید پسرم خدمت خادمی داشته باشد. بعد خواستم از جیبم نامه را دربیاورم، ایشان فرمودند: این کار خیلی گسترده است و من در کار آقای طبسی دخالت نمیکنم. آقای طبسی شما را بهتر میشناسد؛ اگر بگویی انجام میدهد. سپس آقا خداحافظی کرده و به اتاق مخصوصی رفتند، که یکی دو صف از افراد متفرقه آنجا بودند.
آقای شمقدری با دیدن من جلو آمد و مرا به آقا مجتبی، پسر آقا معرفی کرد. ایشان تا مرا دید، احوالپرسی کرد و گفت: شما کجایید؟ ما مدتهاست دنبال شما میگردیم. گفتم: در خدمت هستم. گفت: آقای حسینی با شما تماس گرفته است؟ گفتم: نمیشناسم چه کسی است؟ گفت: اگر با شما تماس گرفت، با او همکاری کن. گفتم: باشد. سپس خدمت خادمی پسرم و نامهاش را با ایشان در میان گذاشتم و در ادامه گفتم: اگر میشود شما زحمت آن را بکشید، موافقت کرد. نامه را به آقا مجتبی دادم. سپس خطاب به آقای شمقدری گفتم: قبلا که تلفنی دعوت میکردید، از تفتیش خبری نبود و خداحافظی کردم.
دو روز بعد شخصی به من زنگ زد و خودش را حسینی معرفی کرد و گفت: میخواهم شما را ببینم؛ وقت دارید؟ گفتم: هر زمانی شما خواستید به دفترم بیایید. گفت: نه در دفتر و نه در منزلتان؛ چون ممکن است همسایهها ببینند و بعدها برایم مشکلی به وجود آید. اگر شما قبول کنید برایتان ماشینی بفرستیم؟ گفتم: مانعی ندارد. فقط وقت نماز نباشد. گفت: چشم.
فردای آن روز زنگ زدند. راننده با ماشین جلوی دفتر ایستاده بود، سوار شدم. به ساختمانی در احمدآباد، روبهروی هتل هایت رفتیم. وارد که شدم با تلویزیون و چندین دوربین بزرگ روبهرو شدم. نشستم. کمی راجع به خودم سؤال پرسیدند و بعد راجع به آقای خامنهای سؤالاتی داشتند که از چه زمانی و کجا آقا را میشناسید و چه خاطراتی از ایشان به یاد دارید. من هم هرچه به ذهنم میآمد، جواب میدادم. تقریبا یک ساعت و نیم طول کشید. صدایم را ضبط کردند و عکسهای متعددی از بنده گرفته شد. شماره تلفنی دادند که اگر خاطرهای به یادتان آمد، تماس بگیرید و تعریف کنید. در آخر دو کتاب هدیه دادند و دوباره با همان ماشین مرا به دفترم برگرداند.
سیدی دو پسر جوان و تحصیلکردهاش را در جنگ از دست داده بود؛ ولی هیچگاه در بنیاد شهید ثبتنام نکرد. به من گفت: آقای خامنهای برای قدردانی از من بهعنوان پدر دو شهید مبلغی پول برایم فرستاده ولی این پول به کار من نمیآید؛ چون زندگیام را با همان موجودیِ ثابت تنظیم کردهام و اگر این مبلغ را در هزینهها لحاظ کنم نظم مالیام به هم میخورد؛ پس بهتر است آن را به ایشان برگردانم. آن پول را همراه با نامهای در پاکت دربازی گذاشت و تحویل من داد.
روزی در قم موضوع را به آیتالله مؤمن گفتم. ایشان گفت: مصطفی پسر آقای خامنهای از شاگردان درس من است. بلافاصله پاکت را به ایشان سپردم. مدتی گذشت، چند بار از سید پرسیدم جواب نامهات آمد؟ گفت: نه. با خودم گفتم نکند من امانتدار درستی نبودهام. روزی سید مصطفی را در حرم دیدم و آنها را روبهرو کردم، گفتم: آقا مصطفی پاکتی را که به واسطه آقای مؤمن دادم به آقا بدهید برای این آقا بوده، درسته؟ گفت: بله. خیالم راحت شد. بعد که آقا مصطفی برای زیارت رفت، آقای حسینی گفت: سلیمانی من در عمرم اینقدر خجالت نکشیده بودم. چرا این کار را کردی؟ گفتم: خودم ناراحت بودم. گفت: من از روی اعتماد این امانت را به شما دادم.