فاطمه ترکاشوند
بعد از 22سال هنوز اثرات آمریکا در عراق مشهود است. سال 2003 جرج بوش به همراه کابینه جمهوریخواهِ جنگطلبش(!) با رمز عملیات «آزادی» به عراق حمله کرد و برخلاف منابع هدایتشدهای مثل ویکیپدیا که طول این حمله را یک ماه ثبت و سند کردهاند، مردم عراق و کل خاورمیانه خوب میدانند که آمریکا آمد تا بماند؛ بماند به همراه اسمهایی چون دیک چینی و دونالد رامسفلد و کالین پاول که هنوز هم با وجود تجربه کردن امثال ترامپ و هگست و ونس و ویتکاف و کوشنر، آدم اسامی منحوسشان را با چشمهای قرمز شرربار و شاخهای سیاه شیطانی و دُم سرخی از جهنم به ذهن میآورد که آنها حق پیشکسوتی به گردن این ابلیس لعنتشده دارند و ترامپ و تیمش لااقل حق پایان دادن به عمر این شیطان بزرگ را به گردن جهان.
از لحظه ورود به خاک عراق، بدون این که بخواهم چشمم به نشانههای باقیمانده از آمریکا قفل میشود. انگار چیزی میخواهد آنها را که دیگر خیلی کمتر و کوچکتر شدهاند، خوب ببینم. این درحالی است که اولین سوالی که ذهنم را درگیر میکند این است که عراقیها از تشییع بلندپایهترین مقام سیاسی کشور همسایهشان چه میخواهند؟ آنها در «شهید سید علی خامنهای» چه میجویند؟ آیا آن نشانهها به پاسخ این سوال مربوطند؟
اما چیزهای دیگری چشمپرکنتر و درشتتر از نشانههای کوچک آمریکایی هستند. پوسترهای «قوموا لله» را میگویم که با گرافیک ایرانی مشترکی در عراق هم چاپ شدهاند. گرافیکی که معتقدم هم ترکیب رنگ سرخ و سیاهش، و هم فرم پرکنتراست و تختش، بیش از آن که ایرانی و اسلامی باشند، رنگ و بوی «رئالیسم سوسیالیستی» گرفتهاند و چشمهای آشنا را یاد شوروی میاندازند. اما شعار «باید برخاست» که ایرانیها را به یاد یک قطعه زیبا و دلنشین و شورانگیز مداحی میاندازد، برای عراقیها تبدیل به «قوموا لله» شده که مستقیما یادآور آیه قرآن است: «قل انی اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فردی». اما بنرهای کوچک و سادهتری که خود عراقیها ساختهاند، به حالوهوایشان نزدیکتر است؛ به همان چیزی که برخلاف قواعد دیپلماتیک و حقوق بینالملل از تشییع بلندپایهترین مقام سیاسی مراد کردهاند.
همه جا پر از پپسی و کوکاکولاست خیلی بیشتر از زمزم و دلستر، و تعداد شورلتهای آمریکایی توی خیابانهای عراق به اندازهای هست که در کنار تویوتاهای ژاپنی و هیونداهای کرهای خودنمایی کند اما تماشای پرایدها و پرشیاهایی که به ندرت گذر میکنند هم خیلی مفرح است. چیزهای آمریکایی، اما بیشتر از چیزهای مصرفی هستند. چیزهایی که با جنگ ارتباط دارند و دست از سر چشم من بر نمیداند. مثل همان بنر کوچک و ساده عراقی که روی تیر چراغ برق نصب شده و زیر تصویر رهبر شهید نوشته: «هلا بجیئتک! مذل الآمریکا و التطبیع»؛ خوش آمدی ای خوارکننده آمریکا و سازشکاران!
پیکر قرار است از نجف به سمت کربلا حمل شود و این همان جاده اربعین است که آقا، تغییر استراتژیک رابطه دو کشوری را که 8 سال با هم جنگیده بودند، از همان محور هدایت کرد به سمتی که الان هر سال، هر دو منتظر میشوند تا دو ماه محرم و صفر برسد و هرچه دارند با به اشتراک بگذارند و به پای هم بریزند. و من فکر میکنم آن آقایی که در یکی از مراسمهای عمومی ایستاده بود زیر سقف و نگرانیاش از این که مردم زیر آفتاب تیز تابستان هستند را علنا در سخنرانی ابراز کرد تا هم بابت سایه روی سرش عذرخواهی کرده باشد و هم به خاطر کوتاه کردن سخنانش برای رعایت حال مردم، نمیتواند هر سال در آرزوی پیادهروی مسیر نجف به کربلا در اربعین در کنار مردمی که دوستشان داشت، حسرت نکشیده باشد. حالا قرار است همان ستونها را یکی یکی طی کند؛ طی کند با قدمهای اقتداکرده به جد شهیدش.
ما صبر نمیکنیم که پیکر پیشمان بیاید. مثل عشیرههای عراقی که جد اندر جد، در این جاده، زائران حسین (ع) را میزبانی و بدرقه کردهاند، میرویم تا منطقه حیدریه، تا مثل آنها که اغلب سیهچردهاند، 5-6ساعتی را زیر آفتاب به انتظار مهمترین سائری بنشینیم که در این 1400سال از این جاده، روی خون خودش از طرف امیرالمومنین (ع) به سمت سیدالشهدا (ع)، پیاده رفته است.
آمریکا رهایم نمیکند. نیروی ویژه عراق برای مراسم استقبال اعزام شده؛ روی ماشینهایشان که بلند بوق میزنند و آژیر میکشند تا جمعیت را به حاشیه بفرستند، حروف «SWAT» مدام چشمم را پر میکند. میدانم که آمریکا اولین و مهمترین کشوری است که از این علامت برای تعریف نیروهای ویژهاش استفاده میکند و به نظرم میرسد باید از کسی بپرسم که آیا ماشینها هم غنیمت دوران حضور آمریکا در این خاک است یا نه؛ قبل از این که کسی را برای پرسیدن پیدا کنم جلیغه مامور ویژهای که پشت به ما و رو به مسیر ورود ماشین ایستاده، توجهم را جلب میکند. روی جیبهای تجهیزاتش، پرچم آمریکا و انگلیس به بزرگی کف دست خودنمایی میکنند. چرا صاحبش این پرچمها را نکنده است؟ یعنی هنوز هم به این پرچمها باور دارد؟ بعید نیست. دیشب هم که میخواستم از پرچم ایران نسب شده روی یک موتور عکس بگیرم، مردی که در عمق تصویر کنار مغازهاش نشسته بود، با خشم علامت داد که نمیخواهد در تصویر باشد. جایم را عوض کردم تا بکگراند عکس به نحوی که او متوجه شود، تغییر کرده باشد. پرچمها حتما معنادارند.
اصلا همه دعوا سر پرچمهاست. هم آنها که با اشک پشت سر ماشین حامل پیکر بلندپایهترین مقام سیاسی کشور همسایهشان، میدوند و یزله میکنند، مردم عراق هستند هم اینها که پرچم آمریکا را هنوز هم از روی جیبهایشان نکندهاند. ایران خودمان هم مال همه است. آقا همیشه همین را میگفت، همیشه همینجور میخواست، فقط خونش را بهای اثبات این کرد که راهش برای حراست از ایران، راه درستتری است؛ برای حراست از فلسطین، برای حراست از افغانستان، سوریه، ترکیه، پاکستان، قطر، کویت، بحرین، عربستان سعودی، لبنان، اردن، مصر؛ و برای حراست از عراق.
عراقیها این را بهتر از ایرانیها درک میکنند. از هر کدامشان میپرسی که چرا باید بلندپایهترین مقام سیاسی کشور همسایه برایشان انقدر عزیز باشد که برای تشییع پیکرش این چنین به جادههای داغ عراق بریزند، چیزی جز ایستادگی در برابر «آمریکا» را به زبان نمیآورند. هر چه باشد ایران طعم 22سال اشغال را نچشیده و حتی سرجمع 52 روز جنگ هم نتوانسته عمق چیستی آمریکا را به بعضیها ثابت کند. اما عراقیها برخلاف پپسی و کوکاکولا خوردنشان، برخلاف پیشانیدرهمکشیده بعضیشان وقتی در بکگراند پرچم ایران باشند، برخلاف پرچمهای آمریکایی که هنوز از گوشه و کنار نزدودهاند، خوب میدانند «سیدعلی خامنهای» یعنی چه.
آمریکا هنوز بعد از دو دهه مثل غبار روی خاک عراق نشسته است و چطور میشود انتظار داشت که ایران، زیر خاکش ریشه ندوانده باشد؟ جرج بوش، هنوز روی دیوارهای فروریخته شهرهایی که توسعهنیافته هستند و چهرههایی پیر و عقبافتاده دارند، فرمانروایی میکند و بوی گند دیک چینی، از سطل زبالههایی که گاهی تا دو روز جمعآوری نمیشوند میزند بیرون! چطور میشود توقع داشت بعد از چهار دهه، سید علی خامنهای، آن هم شهید، آن هم لبتشنه در صبح دهم رمضان، از قلوب عراقیها سر برنیاورد و در چشمهایشان جاری نشود؟ عراقیها خیلی دقیق میدانند آمریکا یعنی چه و به همین قرینه خوب لمس کردهاند که مراسم، تشییع پیکر چه کسی بود: آیتالله شهید سیدعلی خامنهای.
روایتی از تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب اسلامی در عراق
«قوموالله» ملت عراق
صاحبخبر -
∎