اما همان تاریکی نخستین، پیش از هر کلمهای، نخستین قرارداد نمایش را با تماشاگر میبندد؛ قراردادی که از او میخواهد این بار، بیش از آنکه با چشم ببیند، با گوش بشنود، با ذهن تصور کند و با احساس، جهان پیش روی خود را بسازد.
فصل اول/ وقتی چراغها خاموش میشوند
در نخستین لحظات اجرا، نور به اندازهای بر صحنه میتابد که تنها خطوطی از بدن بازیگران و سایههایی کشیده بر کف صحنه دیده شود. صداها زودتر از تصویر وارد میشوند؛ زمزمهها، خندههای کوتاه، صدای قدمهایی که گویی مسیر خود را با حافظه پیدا میکنند و نه با نگاه. اندکاندک گروهی از دختران و پسران با لباسهایی یکدست بر صحنه ظاهر میشوند.
در نگاه اول، شور و سرزندگی آنان چیزی متفاوت از هر جمع جوان دیگری نیست؛ با یکدیگر شوخی میکنند، میخندند، گفتوگو میکنند و فضای خوابگاه یا مدرسهای شبانهروزی را زنده میکنند. اما تنها چند ثانیه کافی است تا مخاطب متوجه شود نسبت این آدمها با جهان اطرافشان متفاوت است. زاویه سرها، مکث در گامها، شیوه واکنش به صدا و حرکت دستها، آرامآرام حقیقتی را آشکار میکند که نمایش هیچ عجلهای برای اعلام آن ندارد؛ این جوانان نابینا هستند.
همین انتخاب در شیوه معرفی شخصیتها، یکی از نخستین نشانههای زبان اجرایی شعلههای سرکش تاریکی است. نمایش، نابینایی را با دیالوگ توضیح نمیدهد؛ آن را از دل کنش، ریتم و بدن بازیگران به مخاطب منتقل میکند. تماشاگر پیش از آنکه بشنود این شخصیتها نابینا هستند، آن را احساس میکند و همین، نخستین پیوند او با جهان اثر را شکل میدهد.
اما آنچه این جهان را از یک بازنمایی صرف فراتر میبرد، حضور شخصیتی است که قرار است تعادل این فضای به ظاهر آرام را بر هم بزند. ورود ایگناسیو، دانشآموز تازهوارد، تنها ورود یک شخصیت جدید نیست؛ ورود پرسشی است که تمام مناسبات این مدرسه را به چالش میکشد. او با عصای سفیدش وارد صحنه میشود؛ نه با تردید، بلکه با نوعی مقاومت درونی. از همان نخستین گفتوگوها، روشن است که نگاه او با دیگران تفاوت دارد. او حاضر نیست شرایط موجود را تقدیر بداند و همین تفاوت، آرامآرام شکافی در جهانی ایجاد میکند که سالها بر پایه پذیرش و سازگاری بنا شده است.
در این لحظه، نمایش از روایت یک مدرسه نابینایان فاصله میگیرد و وارد قلمرویی میشود که مساله اصلی آن دیگر ندیدن نیست؛ بلکه نسبت انسان با حقیقت است. آیا حقیقت، حتی اگر رنجآور باشد، ارزش طلب کردن دارد؟ یا آرامشی که از پذیرش وضعیت موجود به دست میآید، انتخابی معقولتر است؟ این پرسشی است که نمایش، بیآنکه پاسخی قطعی ارائه دهد، از همان دقایق نخست پیش روی مخاطب قرار میدهد.
آنچه در طول اجرا بیش از هر چیز جلب توجه میکند، هماهنگی دقیق میان طراحی حرکت، صدا و سکوت است. در جهانی که شخصیتهایش از دیدن محروماند، شنیدن به مهمترین ابزار ادراک تبدیل میشود و اجرا نیز همین منطق را به مخاطب منتقل میکند. گاه صدای برخورد آرام عصا با زمین، بیش از یک تغییر نور معنا میآفریند و گاه سکوتی چندثانیهای، سنگینتر از طولانیترین دیالوگها بر سالن مینشیند. مخاطب، خواسته یا ناخواسته، به تدریج وارد نظام ادراکی دیگری میشود؛ نظامی که در آن، گوش جای چشم را میگیرد.
در پایان پرده نخست، هنوز داستان همه رازهای خود را آشکار نکرده است، اما جهان نمایش شکل گرفته است؛ جهانی که مرز میان تاریکی و روشنایی را نه با نور صحنه، بلکه با نسبت شخصیتها با حقیقت تعریف میکند. از اینجا به بعد، آنچه روی صحنه رخ میدهد، تنها روایت زندگی چند دانشآموز نابینا نیست؛ بلکه مواجهه دو نوع نگاه به جهان است؛ نگاهی که آرامش را در پذیرش میجوید و نگاهی که حتی به بهای رنج، خواهان دیدن است.
فصل دوم/ نمایشی که هفتاد سال بعد هنوز خاموش نشده است
کمتر نمایشنامهای را میتوان یافت که با گذشت نزدیک به هفت دهه از نگارش، همچنان بتواند بیواسطه با مخاطب امروز گفتوگو کند. شعلههای سرکش تاریکی از آن دست آثار است که زمان، نه از اهمیتش کاسته و نه مسالهاش را کهنه کرده است. آنتونیو بوئرو، نمایشنامهنویس برجسته اسپانیایی، این اثر را در سال ۱۹۵۰ و در روزگاری نوشت که اسپانیا زیر سایه حکومت فرانکو، میان سکوت، سانسور و محدودیت نفس میکشید. اما او به جای آنکه مستقیماً از قدرت سخن بگوید، مدرسهای شبانهروزی برای نابینایان را به استعارهای از جامعه بدل کرد؛ جامعهای که در آن، انسانها میان پذیرش وضعیت موجود و جستوجوی حقیقت، ناچار به انتخاب میشوند.
همین ویژگی، نمایشنامه را از یک روایت درباره نابینایی فراتر میبرد. نابینایی در جهان بوئرو، بیش از آنکه یک وضعیت جسمانی باشد، استعارهای از شیوه زیستن انسان است؛ استعارهای که هر نسل میتواند خوانش تازهای از آن ارائه دهد.
شاید به همین دلیل است که اجرای دوباره این نمایشنامه، تنها بازگرداندن یک متن کلاسیک به صحنه نیست؛ بلکه بازخوانی پرسشی است که هنوز پاسخ قطعی نیافته است: آیا حقیقت همیشه رهاییبخش است، یا گاهی انسان برای ادامه زندگی، به نوعی چشمپوشی آگاهانه نیاز دارد؟
در ایران نیز شعلههای سرکش تاریکی پیشینهای قابل توجه دارد. ترجمه مهین اسکویی، که سالهاست یکی از ترجمههای مرجع نمایشنامههای جهان به شمار میرود، نقش مهمی در آشنایی نسلهای مختلف تئاتری با این اثر داشته است. هوشمند هنرکار نیز از جمله هنرمندانی است که رابطهاش با این نمایشنامه، رابطهای مقطعی نیست. او سالها پیش در یکی از اجراهای این اثر حضور داشته و اکنون، پس از گذشت چند دهه، دوباره به سراغ همان متن آمده است؛ اما نه برای تکرار گذشته، بلکه برای گفتوگو با امروز.
در گفتوگوی اختصاصی با نگارنده، هنرکار تاکید میکند که این بازگشت، حاصل یک تصمیم مقطعی نبوده است؛ بلکه نتیجه سالها اندیشیدن و بازخوانی متن است. او معتقد است هر اجرای تازه، ناگزیر باید نسبت خود را با زمانهای که در آن شکل میگیرد، پیدا کند؛ از همین رو، تمرکز اصلی او نه بر تغییر بنیادین نمایشنامه، بلکه بر کشف ظرفیتهای اجرایی آن برای مخاطب امروز بوده است.
همین نگاه، مسیر تولید این نمایش را نیز از بسیاری از پروژههای متعارف تئاتری متمایز میکند. پیش از آغاز تمرینهای اصلی، گروه ماهها در قالب کارگاههای تخصصی روی شناخت جهان نمایش، شیوه حرکت، بدن، صدا و تجربه زیسته نابینایان کار کرده است. این فرآیند طولانی، تنها برای نزدیک شدن به یک اجرای واقعگرایانه نبوده؛ بلکه تلاشی بوده است برای آنکه بازیگران، پیش از ایفای نقش، منطق زیستن شخصیتهای خود را درک کنند.
نتیجه این مسیر را میتوان در نخستین دقایق اجرا مشاهده کرد؛ جایی که نابینایی، نه در قالب اغراقهای نمایشی و نه در قالب تقلیدهای سطحی، بلکه در کیفیت حضور بازیگران روی صحنه شکل میگیرد. حرکتها، مکثها، نحوه شنیدن، جهتگیری بدن و حتی سکوتها، حاصل تمرینهایی است که به جای تاکید بر ظاهر، بر تجربه ادراک استوار بودهاند.
اما آنچه این اجرا را از یک بازسازی صرف متمایز میکند، انتخابی است که در سطح خوانش اثر رخ داده است. هنرکار تلاش نمیکند نمایشنامه را به بیانیهای درباره زمانه ما تبدیل کند؛ او اجازه میدهد متن، با حفظ استقلال خود، پرسشهایش را پیش روی مخاطب بگذارد. همین پرهیز از تحمیل معنا، باعث میشود نمایش، بیش از آنکه پاسخ بدهد، مخاطب را به اندیشیدن دعوت کند.
در این میان، حضور بازیگران جوان در کنار کاظم هژیرآزاد و ناهید مسلمی، ساختاری چندنسلی به اجرا بخشیده است؛ ساختاری که تنها به حضور دو بازیگر باسابقه محدود نمیشود، بلکه در شیوه انتقال تجربه، انضباط تمرین و زبان مشترک گروه نیز قابل مشاهده است. در گفتوگوها، هنرکار بارها بر این نکته تأکید میکند که رسیدن به چنین هماهنگیای، نتیجه ماهها کار مستمر بوده است؛ فرآیندی که در آن، همه اعضای گروه، فارغ از سابقه حرفهای، در مسیر مشترکی قرار گرفتهاند.
شاید همین فرآیند است که شعلههای سرکش تاریکی را از یک اجرای مناسبتی فراتر میبرد و آن را به پروژهای پژوهشمحور تبدیل میکند؛ پروژهای که پیش از آنکه بر صحنه شکل بگیرد، در اتاقهای تمرین، جلسات تحلیل متن و گفتوگوهای طولانی درباره جهان اثر متولد شده است.
فصل سوم/ جهانی که باید شنیده شود
گاهی یک نمایش از همان دقایق نخست، قواعد تماشای خود را به مخاطب تحمیل میکند. شعلههای سرکش تاریکی از همین دسته آثار است. این نمایش از تماشاگر نمیخواهد تنها به صحنه نگاه کند؛ بلکه او را وادار میکند شیوه دیدن خود را تغییر دهد. هرچه اجرا پیش میرود، مخاطب کمتر به تصویر متکی میشود و بیشتر به صدا، سکوت، ریتم و فاصله میان آدمها گوش میسپارد؛ گویی نمایش، آرامآرام حس بینایی را از جایگاه همیشگیاش پایین میآورد تا شنوایی را به مرکز ادراک منتقل کند. این جابهجایی، مهمترین تجربهای است که اجرا برای مخاطب میآفریند.
از همان لحظهای که دانشآموزان مدرسه روی صحنه ظاهر میشوند، رابطه آنان با فضا متفاوت است. هیچ حرکت اضافهای دیده نمیشود. گامها، مکثها، چرخش سر و حتی مسیر دستها، چنان طراحی شدهاند که بازیگران بیش از آنکه نقش نابینا را بازی کنند، در جهان ادراکی شخصیتهای خود زندگی کنند. در این اجرا، نابینایی یک ژست اجرایی نیست؛ کیفیتی است که در تمام مناسبات بدن حضور دارد.
ورود ایگناسیو، ضرباهنگ نمایش را تغییر میدهد. او برخلاف دیگر ساکنان مدرسه، با محیط اطراف خود وارد سازش نشده است. حضورش مانند سنگی است که در آب آرام برکهای ساکن میافتد؛ موجی کوچک که رفتهرفته همه چیز را در برمیگیرد. از این لحظه، نمایش دیگر صرفاً روایت زندگی چند دانشآموز نیست، بلکه به میدان تقابل دو شیوه نگاه به جهان تبدیل میشود؛ یک سو آرامشی که از پذیرش وضعیت موجود حاصل شده و سوی دیگر، میلی که حقیقت را، هرچند دردناک، بر آسایش ترجیح میدهد.
نکته قابل توجه آن است که کارگردان این تقابل را با اغراقهای نمایشی یا تاکیدهای گلدرشت پیش نمیبرد. تنش، بیشتر در فاصله میان شخصیتها شکل میگیرد تا در حجم دیالوگها. سکوتهایی که میان گفتوگوها قرار میگیرند، گاه از خود کلمات رساترند و تماشاگر را وادار میکنند معنای نانوشته صحنه را جستوجو کند.
در این میان، طراحی صدا به یکی از ارکان اصلی اجرا تبدیل میشود. اگر در بسیاری از آثار نمایشی، موسیقی تنها نقش همراه تصویر را دارد، اینجا صدا بخشی از معماری نمایش است. برخورد عصا با کف صحنه، طنین قدمها، فاصله صداها، مکثهای طولانی و موسیقیای که گاه تنها حضوری محو دارد، شبکهای شنیداری میسازند که جهان شخصیتها را برای مخاطب قابل لمس میکند.
در طول اجرا، بارها این احساس شکل میگیرد که اگر حتی برای چند دقیقه چشمها را ببندی، همچنان میتوانی مسیر نمایش را دنبال کنی؛ نه به این دلیل که چیزی از تصویر کماهمیت است، بلکه چون اجرا از ابتدا تصمیم گرفته روایت خود را تنها بر تصویر استوار نکند. این انتخاب، بهتدریج مخاطب را نیز وارد همان نظام ادراکی میکند که شخصیتهای نمایش در آن زندگی میکنند.
یکی دیگر از ویژگیهای قابل توجه اجرا، ریتم آن است. نمایش هرگز شتابزده پیش نمیرود. برخی صحنهها آگاهانه مکث میکنند، بعضی گفتوگوها فرصت تنفس پیدا میکنند و سکوتها اجازه مییابند معنا بسازند. چنین ریتمی شاید برای مخاطبی که به روایتهای پرحادثه عادت کرده، در ابتدا غیرمنتظره باشد؛ اما با پیشرفت اجرا روشن میشود که این کندی ظاهری، بخشی از منطق جهان اثر است. اینجا قرار نیست مخاطب صرفاً اتفاقات را دنبال کند؛ قرار است فرصت کند به آنچه میان اتفاقات رخ میدهد نیز گوش بسپارد.
در پایان اجرا، آنچه بیش از هر چیز در ذهن باقی میماند، نه یک تصویر مشخص، بلکه تجربهای شنیداری است؛ تجربهای که نشان میدهد شعلههای سرکش تاریکی بیش از آنکه نمایش چشمها باشد، نمایش گوشهاست؛ اجرایی که میکوشد مخاطب را، حتی برای ساعتی کوتاه، از عادت همیشگی دیدن فاصله دهد و او را به شیوهای دیگر از ادراک دعوت کند.
فصل چهارم/ وقتی سکوت از دیالوگ بلندتر میشود
هر نمایشی لحظهای دارد که مخاطب، بیآنکه متوجه باشد، از جایگاه یک تماشاگر فاصله میگیرد و به بخشی از جهان روی صحنه تبدیل میشود. در شعلههای سرکش تاریکی، این اتفاق نه با یک صحنه پرهیجان، نه با تغییر نور و نه با یک دیالوگ پرطمطراق رخ میدهد؛ بلکه در سکوتی اتفاق میافتد که آرامآرام بر سالن مینشیند.
در میانه اجرا، دیگر کمتر کسی تنها به چهره بازیگران نگاه میکند. نگاهها، ناخواسته، به حرکت دستها، زاویه سرها، فاصله میان بدنها و مهمتر از همه، به صداها دوخته میشود. مخاطب، بدون آنکه متوجه باشد، قواعد معمول تماشای تئاتر را کنار گذاشته است. او دیگر تنها تماشا نمیکند؛ او در حال شنیدن جهان نمایش است.
یکی از مهمترین دستاوردهای اجرای هوشمند هنرکار، همین جابهجایی مرکز ادراک است. نمایش، مخاطب را مجبور نمیکند نابینایی را تصور کند؛ بلکه شرایطی فراهم میکند که او برای مدتی کوتاه، جهان را با منطقی نزدیک به شخصیتهای نمایش تجربه کند. این تجربه، نه از مسیر شعار و نه از راه اغراق، بلکه از دل انضباط اجرایی شکل میگیرد.
در تمام طول اجرا، حرکت هیچ بازیگری اتفاقی به نظر نمیرسد. گویی هر گام، هر مکث و هر تغییر جهت، پیش از رسیدن به صحنه بارها آزموده شده است. این نظم پنهان، همان چیزی است که باعث میشود آشفتگی ظاهری شخصیتها، برای مخاطب باورپذیر باشد. بینظمی، اینجا حاصل طراحی است، نه فقدان آن.
در گفتوگوی اختصاصی با هوشمند هنرکار، وقتی از فرآیند رسیدن به این جهان اجرایی میپرسم، پاسخ او بیش از آنکه درباره تکنیک باشد، درباره زمان است. او از یک مسیر طولانی سخن میگوید؛ از ماهها کارگاه، مطالعه، تجربه و تمرین که هدفش تنها آموزش شیوه راه رفتن نابینایان نبوده، بلکه رسیدن به منطق زندگی آنان بوده است.
هنرکار میگوید: اگر بازیگر فقط شکل حرکت یک نابینا را تقلید کند، مخاطب بعد از چند دقیقه آن را پس میزند. ما دنبال تقلید نبودیم؛ دنبال فهمیدن بودیم. همین جمله، شاید خلاصه مسیر این اجرا باشد.
در این نمایش، نابینایی نه یک ویژگی فیزیکی، بلکه کیفیتی از بودن است؛ کیفیتی که باید در بدن بازیگر رسوب کند، نه آنکه مانند نقابی بر چهره او قرار بگیرد.
همین نگاه را میتوان در بازی گروهی نیز مشاهده کرد. گروه جوان نمایش، به جای آنکه هر یک در پی دیده شدن باشند، مانند اجزای یک ارکستر عمل میکنند؛ هر حرکت فردی، در نسبت با حرکت جمع معنا پیدا میکند. این هماهنگی، حاصل همان فرآیندی است که هنرکار از آن به عنوان کارگاه یاد میکند؛ فرآیندی که پیش از شکل گرفتن شخصیتها، زبان مشترک گروه را ساخته است.
در کنار این گروه، حضور کاظم هژیرآزاد و ناهید مسلمی تنها به اعتبار نامهایشان محدود نمیشود. آنچه بر صحنه دیده میشود، نوعی تعادل میان تجربه و انرژی نسل جوان است؛ تعادلی که اجازه نمیدهد اجرا به دو بخش مجزا تقسیم شود. بازیگران باسابقه، نه در مقام ستارههایی جدا از گروه، بلکه بهعنوان بخشی از همان جهان نمایشی حضور دارند و همین، انسجام کلی اجرا را حفظ میکند.
اما شاید مهمترین ویژگی این اجرا، پرهیز آن از هیجانزدگی باشد. نمایش برای تأثیر گذاشتن، دست به اغراق نمیزند. نه موسیقی احساسات را تحمیل میکند، نه نور به دنبال خلق لحظههای نمایشی است و نه بازیگران، رنج شخصیتها را فریاد میزنند. همهچیز به اندازهای است که مخاطب، خود فرصت کشف معنا را پیدا کند.
در پایان اجرا، این احساس شکل میگیرد که نمایش بیش از آنکه پاسخ داده باشد، پرسشهایی را در ذهن مخاطب کاشته است؛ پرسشهایی که احتمالاً بعد از خروج از سالن نیز همراه او باقی میمانند. شاید همین ماندگاری پرسشهاست که باعث میشود شعلههای سرکش تاریکی تنها در محدوده زمان اجرای خود باقی نماند و گفتوگو با مخاطب را بیرون از سالن نیز ادامه دهد.
فصل پنجم/ ما دنبال تقلید نبودیم؛ دنبال فهمیدن بودیم
اگر چراغهای سالن پس از پایان اجرا دوباره روشن شوند و تماشاگر بخواهد تنها با آنچه روی صحنه دیده، درباره این نمایش قضاوت کند، شاید هرگز متوجه مهمترین بخش پروژه نشود؛ بخشی که ماهها پیش از بالا رفتن پرده آغاز شده بود.
شعلههای سرکش تاریکی از آن دسته اجراهایی نیست که تمرینش با حفظ دیالوگها آغاز شده باشد. پیش از آنکه شخصیتها شکل بگیرند، جهان اثر ساخته شده است؛ جهانی که برای ورود به آن، بازیگران ناچار بودند شیوهای دیگر از شنیدن، حرکت کردن و ارتباط برقرار کردن را تجربه کنند.
هوشمند هنرکار، در گفتوگوی اختصاصی با نگارنده، بارها به واژهای بازمیگردد که شاید کلید فهم این اجرا باشد؛ کارگاه.
او از ماهها پژوهش، مطالعه و تمرین سخن میگوید؛ از جلساتی که در آن، هدف تنها رسیدن به یک بازی باورپذیر نبوده، بلکه تلاش شده بازیگران پیش از ایفای نقش، منطق زیستن شخصیتهای خود را بشناسند.
اگر فقط بخواهیم ظاهر یک نابینا را بازسازی کنیم، خیلی زود همهچیز مصنوعی میشود. ما میخواستیم بازیگر، پیش از اجرا، جهان آن شخصیت را زندگی کند.
همین نگاه، تفاوت مهم این پروژه با بسیاری از اجراهایی است که بازنمایی یک وضعیت جسمانی را به مجموعهای از نشانههای ظاهری تقلیل میدهند. در اینجا نابینایی نه یک ویژگی نمایشی، بلکه شیوهای از ادراک جهان است؛ شیوهای که باید در ریتم بدن، واکنش به صدا، مکثهای کوتاه و حتی کیفیت سکوت بازیگر حضور داشته باشد.
در طول اجرا، نتیجه این مسیر بهوضوح دیده میشود. هیچ حرکت اضافهای برای جلب توجه وجود ندارد. بازیگران تلاش نمیکنند مخاطب را متقاعد کنند که نابینا هستند؛ آنان صرفاً در جهانی زندگی میکنند که قواعدش با جهان بینایان تفاوت دارد. همین پرهیز از اغراق، یکی از دلایل باورپذیری فضای نمایش است.
اما این فرآیند، تنها به بازیگری محدود نمیشود. طراحی صدا، نور، میزانسن و حتی فاصلهگذاری میان شخصیتها نیز بخشی از همین خوانش هستند. در این اجرا، صدا صرفاً همراه تصویر نیست؛ گاهی خودِ صدا روایت را پیش میبرد. برخورد عصا با کف صحنه، فاصله قدمها، جهت آمدن یک صدا یا سکوتی که میان دو دیالوگ شکل میگیرد، همگی بخشی از زبان نمایش هستند؛ زبانی که بدون آن، جهان اثر ناقص میماند.
از هنرکار میپرسم آیا این میزان وسواس در طراحی اجرا، خطر از بین رفتن بداهگی بازیگران را به همراه ندارد؟
او مکث کوتاهی میکند و پاسخ میدهد:
نظم، دشمن زندگی نیست. اگر بازیگر به ساختار مسلط باشد، تازه میتواند درون آن زندگی کند. آزادی از دل انضباط بیرون میآید، نه از بینظمی.
شاید همین جمله، بهترین توصیف برای شیوه کارگردانی او باشد. در شعلههای سرکش تاریکی، نظم دیده میشود، اما به چشم نمیآید؛ در تار و پود اجرا حضور دارد، بیآنکه خود را به رخ بکشد.
همین رویکرد، در همکاری میان نسلهای مختلف بازیگران نیز دیده میشود. حضور کاظم هژیرآزاد و ناهید مسلمی، بیش از آنکه بر تفاوت تجربهها تأکید کند، به ایجاد یک زبان مشترک در گروه کمک کرده است. هنرکار معتقد است این هماهنگی، حاصل انتخاب آگاهانه بازیگران و فرآیند طولانی تمرین بوده است؛ مسیری که در آن، همه اعضای گروه، فارغ از سابقه و شهرت، در خدمت جهان واحد نمایش قرار گرفتهاند.
شاید مهمترین دستاورد این مسیر، خلق اجرایی باشد که پیش از آنکه دیده شود، احساس میشود. مخاطب ممکن است پس از پایان نمایش، همه دیالوگها را به خاطر نیاورد؛ اما کیفیت سکوتها، ضرباهنگ قدمها و تجربه شنیدن جهانی که با جهان روزمره تفاوت دارد، برای مدتی طولانی در ذهن او باقی میماند.
فصل ششم/ سه صدا، یک پرسش
پس از پایان اجرا، سالن آرامآرام خالی میشود؛ اما پرسشهایی که نمایش در ذهن مخاطب کاشته، همچنان باقی میمانند. شاید به همین دلیل است که گفتوگو با عوامل این اثر، بیش از آنکه درباره جزییات تولید باشد، ادامه همان پرسشهایی است که روی صحنه آغاز شدهاند.
در گفتوگو با هوشمند هنرکار، نخستین نکتهای که جلب توجه میکند، فاصله گرفتن او از توصیفهای صرفاً فنی است. او بارها از واژه شناخت استفاده میکند؛ شناختی که از نظر او، پیشنیاز هر تصمیم اجرایی است.
به گفته او، ماهها زمان صرف مطالعه رفتار، شیوه ارتباط و کیفیت حضور افراد نابینا شد؛ اما هدف گروه، بازتولید بیرونی این رفتارها نبود. آنچه اهمیت داشت، رسیدن به منطق درونی شخصیتها بود؛ اینکه بازیگر بداند چرا به شکلی خاص حرکت میکند، چرا به صدا حساس است و چگونه جهان اطراف خود را سازمان میدهد.
همین تاکید بر فهم، نه تقلید، در تمام اجزای اجرا دیده میشود. هنرکار معتقد است اگر بازیگر تنها ظاهر نقش را بازسازی کند، مخاطب خیلی زود فاصله میان اجرا و واقعیت را احساس خواهد کرد. از نگاه او، باورپذیری نه از شباهت ظاهری، بلکه از انسجام درونی نقش به دست میآید.
این نگاه، در سخنان ناهید مسلمی نیز بازتابی دیگر پیدا میکند.
مسلمی، که سالها تجربه حضور بر صحنه را در کارنامه دارد، هنگام صحبت درباره این نمایش، بیش از هر چیز از مسئولیت بازیگر سخن میگوید؛ مسئولیتی که تنها به اجرای درست نقش محدود نمیشود، بلکه شامل احترام به جهان شخصیت نیز هست.
او توضیح میدهد که برای نزدیک شدن به نقش، تنها اتکا به تجربههای گذشته کافی نبوده است. هر متن، جهان خاص خود را دارد و هر جهان، قواعد بازی خودش را میطلبد. به همین دلیل، حضور در این پروژه برای او نیز به معنای آغاز دوباره یک مسیر جستوجو بوده است؛ مسیری که در آن، بازیگر باید پیش از هر چیز، شنونده و مشاهدهگر باشد.
در سوی دیگر این گفتوگوها، کاظم هژیرآزاد از نسبت میان تجربه و یادگیری سخن میگوید. او با وجود دههها حضور بر صحنه، تأکید میکند که هیچ تجربهای جای کنجکاوی را نمیگیرد. به باور او، بازیگر اگر احساس کند همهچیز را میداند، همان لحظه مسیر رشد خود را متوقف کرده است.
این سه روایت، اگرچه از سه زاویه متفاوت بیان میشوند، در یک نقطه به هم میرسند؛ هیچکدام از آنان از نمایش بهعنوان مجموعهای از دیالوگها یا میزانسنها یاد نمیکنند. آنچه در سخنانشان تکرار میشود، اهمیت فرآیند است؛ مسیری که از مطالعه، تمرین، گفتوگو و تجربه مشترک شکل گرفته و در نهایت به اجرایی انجامیده که بیش از آنکه بر نمایش دادن تکیه کند، بر درک کردن استوار است.
در همینجا، نسبت میان متن بوئرو و اجرای امروز نیز روشنتر میشود. اگر نمایشنامه، مخاطب را با پرسش حقیقت و پذیرش روبهرو میکند، فرآیند تولید این اجرا نیز بر همین اصل بنا شده است؛ اینکه هیچ میانبری برای رسیدن به فهم وجود ندارد. همانگونه که شخصیتهای نمایش ناچارند نسبت خود را با حقیقت پیدا کنند، بازیگران نیز پیش از حضور بر صحنه، ناچار بودهاند نسبت خود را با جهان اثر بیابند.
شاید به همین دلیل است که گفتوگو با عوامل این نمایش، ادامه طبیعی خود اجراست. پرسشهایی که روی صحنه آغاز میشوند، پشت میز مصاحبه پایان نمییابند؛ تنها شکل دیگری پیدا میکنند. آنچه در پایان این گفتوگوها باقی میماند، نه مجموعهای از پاسخهای قطعی، بلکه تصویری روشنتر از مسیری است که این گروه برای رسیدن به اجرای شعلههای سرکش تاریکی پیمودهاند.
فصل هفتم/ آن سوی صحنه؛ جایی که نمایش در ذهن تماشاگر ادامه پیدا میکند
نمایش با خاموش شدن آخرین نور به پایان میرسد، اما تجربه تماشای آن الزاماً همانجا خاتمه نمییابد. در شعلههای سرکش تاریکی، لحظه پایان اجرا، بیش از آنکه نقطه پایان داستان باشد، آغاز مواجهه مخاطب با پرسشهایی است که نمایش در طول نزدیک به دو ساعت در ذهن او انباشته کرده است.
در واپسین لحظات اجرا، سالن برای چند ثانیه در سکوت باقی میماند؛ سکوتی که نه از سردی واکنش تماشاگران، بلکه از درگیر بودن آنان با آنچه بر صحنه گذشته، خبر میدهد. سپس تشویقها آغاز میشود؛ تشویقی که بیش از آنکه واکنشی به یک صحنه خاص باشد، پاسخی است به مجموع تجربهای که اجرا برای مخاطب رقم زده است.
در میان تماشاگرانی که سالن را ترک میکنند، گفتوگوها بیش از آنکه درباره جزییات داستان باشد، پیرامون مضمون نمایش شکل میگیرد. برخی از نسبت نمایش با زندگی امروز سخن میگویند، بعضی درباره شخصیت ایگناسیو بحث میکنند و گروهی نیز از تجربه متفاوت شنیدن و دیدن این اجرا حرف میزنند. این تفاوت، شاید مهمترین نشانه موفقیت یک اثر نمایشی باشد؛ اینکه مخاطب را تنها با خاطره چند تصویر به خانه نفرستد، بلکه گفتوگویی را بیرون از سالن ادامه دهد.
در طول اجرا نیز، واکنش تماشاگران تابع ریتمی بود که نمایش برای آنان تعریف میکرد. خندهها محدود و کنترلشده بودند، سکوتها طولانی و تأملبرانگیز، و لحظههای تنش، سالن را به شکلی نامحسوس با خود همراه میکردند. هیچیک از این واکنشها تصنعی یا از پیش تعیینشده به نظر نمیرسید؛ بلکه نتیجه ارتباط تدریجی مخاطب با جهانی بود که نمایش با حوصله بنا میکرد.
یکی از ویژگیهای قابل توجه این اجرا، اعتماد آن به مخاطب است. نمایش تلاش نمیکند هر معنا را توضیح دهد یا هر احساسی را هدایت کند. در عوض، فضای کافی برای مشارکت ذهنی تماشاگر باقی میگذارد. همین اعتماد باعث میشود هر مخاطب، با پیشینه ذهنی و تجربه زیسته خود، خوانشی شخصی از اثر داشته باشد.
شاید به همین دلیل است که شعلههای سرکش تاریکی بیش از آنکه درباره نابینایی باشد، درباره شیوه مواجهه انسان با جهان است. این پرسش که آیا انسان باید با وضعیت موجود کنار بیاید یا در جستوجوی حقیقت، آرامش خود را به خطر بیندازد، محدود به شخصیتهای نمایش باقی نمیماند؛ مخاطب نیز ناخواسته خود را در برابر همین پرسش مییابد.
از منظر روزنامهنگاری فرهنگی، اهمیت چنین اجرایی تنها در کیفیت تولید یا سابقه عوامل آن خلاصه نمیشود. ارزش این نمایش در آن است که پس از پایان اجرا نیز امکان گفتوگو را زنده نگه میدارد. مخاطب، سالن را ترک میکند، اما نمایش هنوز در ذهن او ادامه دارد؛ نه با تصاویر پرزرقوبرق، بلکه با پرسشهایی که پاسخ آنها را باید بیرون از سالن جستوجو کند.
برای نگارنده، شعلههای سرکش تاریکی بیش از هر چیز، تجربه تماشای نمایشی بود که مخاطب را از موقعیت امن یک بیننده منفعل خارج میکند. این اثر، نه از راه شگفتیهای بصری، بلکه با تغییر تدریجی شیوه ادراک، مخاطب را به مشارکت در جهان خود دعوت میکند. در پایان اجرا، این احساس باقی میماند که نمایش، بیش از آنکه چیزی را نشان داده باشد، شیوهای دیگر برای دیدن و شنیدن را پیشنهاد کرده است؛ پیشنهادی که ارزش آن، در ادامه یافتن پس از بسته شدن درهای سالن است.
فصل هشتم/ دفترچه خبرنگار | یادداشتهایی از تاریکی
هر اجرای تئاتر، دو روایت دارد؛ روایتی که روی صحنه اتفاق میافتد و روایتی که در سالن شکل میگیرد. روایت دوم معمولاً نوشته نمیشود، چون در متن نمایش وجود ندارد و تنها کسی آن را میبیند که در همان شب، روی همان صندلی نشسته باشد.
آنچه در ادامه میآید، نه نقد نمایش است و نه تحلیل آن؛ مجموعهای از مشاهدههای میدانی است که در جریان تماشای شعلههای سرکش تاریکی ثبت شدهاند.
مشاهده اول | سکوتی که ساخته میشود
سکوت در این اجرا، غیبت صدا نیست؛ بخشی از طراحی اجراست. در چند مقطع، سالن چنان در سکوت فرو میرود که کوچکترین صدای ناخواسته، بخشی از تجربه تماشاگر میشود. این سکوتها، حاصل توقف روایت نیستند؛ خودشان روایت را پیش میبرند.
مشاهده دوم | صدا، پیش از تصویر
در بسیاری از صحنهها، گوش مخاطب زودتر از چشم او وارد جهان نمایش میشود. صدای قدمها، برخورد عصا با کف صحنه، تغییر فاصله صداها و حتی کیفیت نفس کشیدن شخصیتها، پیش از آنکه تصویر معنای خود را کامل کند، فضای صحنه را میسازند.
مشاهده سوم | انضباطی که دیده نمیشود
یکی از ویژگیهای اجرا، هماهنگی دقیق حرکتهای گروهی است. این هماهنگی خودنمایی نمیکند؛ درست به همین دلیل به چشم میآید. نظم اجرا در پشت آشفتگی ظاهری شخصیتها پنهان شده است و همین، باورپذیری جهان نمایش را تقویت میکند.
مشاهده چهارم | نسلها در کنار هم
حضور بازیگران باسابقه در کنار گروه جوان، بهجای آنکه شکافی میان تجربه و جوانی ایجاد کند، نوعی توازن به وجود آورده است. هیچکس تلاش نمیکند مرکز توجه باشد؛ جهان نمایش، شخصیت اصلی است.
مشاهده پنجم | مخاطبی که تغییر میکند
در آغاز اجرا، نگاه تماشاگر به دنبال چهرهها و حرکتهاست. اما هرچه نمایش پیش میرود، توجه او به صداها، مکثها و فاصلهها منتقل میشود. این تغییر، آرام و نامحسوس رخ میدهد؛ بیآنکه نمایش درباره آن توضیحی بدهد.
مشاهده ششم | پایان، پایان نیست
پس از تعظیم پایانی، تماشاگران سالن را ترک میکنند، اما گفتوگوها ادامه دارد. کمتر کسی از جزئیات داستان حرف میزند؛ بیشتر بحثها پیرامون پرسشهایی است که نمایش پیش روی مخاطب گذاشته است. این امتداد گفتوگو، نشانه آن است که اجرا توانسته از مرز زمان حضورش روی صحنه عبور کند.
یادداشت خبرنگار
وقتی از سالن بیرون آمدم، نخستین چیزی که در ذهنم باقی مانده بود، نه چهره شخصیتها بود و نه حتی پایان نمایش. آنچه بیش از هر تصویر دیگری در حافظه ماند، کیفیت شنیدن بود؛ گویی نمایش، برای ساعتی کوتاه، نسبت میان دیدن و شنیدن را جابهجا کرده بود.
شاید ارزش چنین تجربهای دقیقاً در همین باشد؛ اینکه مخاطب را وادار کند برای لحظاتی، جهان را با نظمی متفاوت ادراک کند. نه برای آنکه پاسخ تازهای به او بدهد، بلکه برای آنکه پرسشهای قدیمی را از زاویهای دیگر پیش رویش بگذارد.
در روزگاری که سرعت، فرصت تأمل را از بسیاری تجربههای هنری گرفته است، شعلههای سرکش تاریکی دستکم یک دعوت روشن دارد؛ دعوت به مکث، به شنیدن و به اندیشیدن. اینکه مخاطب با این دعوت چه میکند، دیگر به جهان بیرون از سالن مربوط میشود.
فصل نهم/ پشت متن؛ وقتی یک نمایشنامه کلاسیک دوباره متولد میشود
بعضی نمایشنامهها تنها به زمانه خود تعلق دارند؛ با پایان آن دوران، نیروی خود را نیز از دست میدهند. اما برخی دیگر، هر بار که بر صحنه میآیند، گویی دوباره نوشته میشوند. شعلههای سرکش تاریکی از همین دسته آثار است؛ متنی که بیش از هفتاد سال از نگارش آن میگذرد، اما هنوز میتواند مخاطب را در برابر همان پرسشهای بنیادینی قرار دهد که نخستین تماشاگرانش با آن روبهرو بودند.
در نگاه نخست، نمایشنامه آنتونیو بوئرو روایت زندگی گروهی از دانشآموزان یک مدرسه شبانهروزی نابینایان است؛ اما این تنها لایه ظاهری اثر است. آنچه متن را ماندگار کرده، توانایی آن در تبدیل یک موقعیت مشخص به پرسشی جهانشمول است؛ پرسشی درباره نسبت انسان با حقیقت، امید، رنج و انتخاب.
اجرای هوشمند هنرکار نیز دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. او تلاش نمیکند نمایشنامه را به بیانیهای معاصر تبدیل کند یا با افزودن نشانههای مستقیم، آن را به زمانه امروز پیوند بزند. در عوض، به متن اعتماد میکند؛ اعتمادی که اجازه میدهد خود اثر، در مواجهه با مخاطب امروز دوباره معنا تولید کند.
در گفتوگوها، هنرکار بارها به فرآیند طولانی بازخوانی نمایشنامه اشاره میکند. او معتقد است متنهای کلاسیک، بیش از آنکه نیازمند تغییر باشند، محتاج خواندن دوبارهاند؛ خواندنی که هر بار، زاویهای تازه از آنها را آشکار میکند.
این رویکرد را میتوان در انتخابهای اجرایی نیز مشاهده کرد. نمایش، به جای آنکه از نشانههای بیرونی برای معاصر شدن استفاده کند، بر کیفیت روابط انسانی، ریتم گفتوگوها و تجربه زیسته شخصیتها تمرکز میکند. نتیجه آن است که مخاطب، بدون آنکه احساس کند با اثری متعلق به دهههای گذشته روبهروست، بهآسانی با جهان نمایش ارتباط برقرار میکند.
یکی از ویژگیهای مهم این اجرا، پرهیز از سادهسازی است. شخصیتها به تیپهای اخلاقی فروکاسته نمیشوند و هیچکس حامل یک پاسخ قطعی نیست. هر شخصیت، بخشی از حقیقت را با خود دارد و همین چندصدایی، نمایش را از دوگانههای ساده خیر و شر دور میکند.
شاید همین ویژگی است که باعث میشود شعلههای سرکش تاریکی پس از پایان اجرا نیز در ذهن مخاطب ادامه پیدا کند. نمایش، مسالهای را حل نمیکند؛ بلکه مسئلهای را پیش روی تماشاگر میگذارد. در چنین وضعیتی، پایان اجرا، پایان اندیشیدن نیست.
از منظر روزنامهنگاری فرهنگی، اهمیت این اجرا تنها در کیفیت تولید یا حضور بازیگران شناختهشده خلاصه نمیشود. ارزش آن در زنده نگه داشتن گفتوگو با یک متن کلاسیک است؛ گفتوگویی که نشان میدهد آثار ماندگار، نه به دلیل تعلق به گذشته، بلکه به دلیل تواناییشان در سخن گفتن با اکنون، همچنان زنده میمانند.
شاید بتوان گفت مهمترین دستاورد این اجرا، یادآوری همین نکته است؛ اینکه تئاتر، حتی وقتی از جهانی دور یا تاریخی دیگر سخن میگوید، اگر به لایههای عمیق تجربه انسانی دست پیدا کند، همچنان میتواند مخاطب امروز را نیز درگیر کند. شعلههای سرکش تاریکی از این منظر، بیش از آنکه بازاجرای یک متن باشد، تلاشی برای ادامه دادن گفتوگویی است که هفتاد سال پیش آغاز شده و هنوز پایان نیافته است.
فصل دهم/ بازگشت به روشنایی
وقتی چراغهای سالن دوباره روشن میشوند، نخستین چیزی که تغییر میکند، صحنه نیست؛ نگاه تماشاگر است.
همان سالنی که دقایقی پیش در تاریکی فرو رفته بود، حالا دوباره با نور آشنا میشود. بازیگران برای آخرین بار روی صحنه میآیند، تعظیم میکنند و تشویق تماشاگران، پایان رسمی اجرا را اعلام میکند. اما هر کسی که تجربه تئاتر را جدی گرفته باشد، میداند پایان یک اجرا، همیشه با آخرین تشویق رقم نمیخورد.
تماشاگران آرامآرام صندلیهای خود را ترک میکنند. درهای سالن باز میشود و راهروها دوباره پر از رفتوآمد میشوند. صدای گفتوگوها، جای سکوتی را میگیرد که تا چند دقیقه پیش بر سالن حاکم بود. هر گروه، برداشت خود را با دیگری در میان میگذارد. بعضی هنوز درباره شخصیتها حرف میزنند، بعضی از طراحی صدا میگویند و برخی تنها سکوت کردهاند؛ سکوتی که گاهی از هر تحلیلی گویاتر است.
در چنین لحظهای، روشن میشود که ماموریت تئاتر، با پایین آمدن پرده پایان نمییابد. نمایش، اگر بتواند مخاطب را تا بیرون از سالن همراه خود ببرد، مرز میان صحنه و زندگی را پشت سر گذاشته است.
شعلههای سرکش تاریکی نیز از همین جنس تجربههاست. این اجرا تلاش نمیکند پاسخ نهایی را در اختیار مخاطب بگذارد. آنچه بر صحنه شکل میگیرد، دعوتی است به تأمل؛ دعوتی که ارزش آن، نه در قطعیت پاسخها، بلکه در دوام پرسشهاست.
در گفتوگو با عوامل نمایش، بارها واژههایی چون تمرین، شناخت، پژوهش و فهم تکرار شد. شاید همین واژهها، بیش از هر تعریف دیگری، ماهیت این پروژه را توضیح دهند. آنچه تماشاگر در طول اجرا میبیند، حاصل ماهها جستوجو برای نزدیک شدن به جهانی است که تجربه آن برای بسیاری از ما ناآشناست. این تلاش، تنها در کیفیت بازی یا طراحی صحنه خلاصه نمیشود؛ در احترام به تجربه زیسته شخصیتها و در پرهیز از سادهسازی نیز خود را نشان میدهد.
برای یک خبرنگار فرهنگی، ارزش چنین اجرایی تنها در ثبت زمان و مکان اجرا یا معرفی عوامل آن نیست. اهمیت اصلی، ثبت تجربهای است که میان صحنه و سالن شکل میگیرد؛ تجربهای که چند ماه یا چند سال بعد، وقتی این اجرا دیگر روی صحنه نباشد، همچنان بتوان از خلال آن، کیفیت یک مواجهه هنری را بازخوانی کرد.
شاید به همین دلیل است که نوشتن درباره تئاتر، تنها نوشتن درباره آنچه دیدهایم نیست؛ نوشتن درباره آن چیزی است که در فاصله میان دیدن و اندیشیدن متولد میشود.
وقتی برای نخستین بار چراغهای سالن خاموش شد، نمایش از مخاطب خواست جهان را برای لحظاتی با نظمی دیگر تجربه کند؛ نظمی که در آن، شنیدن به اندازه دیدن اهمیت دارد و حقیقت، همیشه در روشنایی مطلق آشکار نمیشود.
اکنون که چراغها دوباره روشن شدهاند، هر تماشاگر با جهان همیشگی خود بازمیگردد؛ اما بعید است همان انسانی باشد که دو ساعت پیش وارد سالن شده بود. شاید تغییر، بزرگ و آشکار نباشد. شاید تنها در کیفیت نگاه، در شیوه شنیدن یا در پرسشی کوچک که هنوز بیپاسخ مانده، خود را نشان دهد. اما همین جابهجایی ظریف، همان جایی است که تئاتر کار خود را انجام داده است.
و شاید این، مهمترین دستاورد شعلههای سرکش تاریکی باشد؛ نه آنچه در تاریکی صحنه دیده شد، بلکه آنچه پس از روشن شدن چراغها، در ذهن مخاطب همچنان روشن ماند.