باستانيپاريزي روايتگر تاريخ ايران با قلمي شاعرانه است. او در ۳ دي ۱۳۰۴ در روستاي پاريز كرمان زاده شد و از كودكي، با قرآن و شعر و تاريخ، در مكتب پدر و در دامان كوير، با هويت ايراني آشنا شد. پدرش حاج آخوند پاريزي، از عالمانِ دين و عرفان بود و نگاهِ او به جهان، در جانِ پسر نشست؛ نگاهي كه در آن، تاريخ و ادب و معنويت، در هم تنيده بودند. تحصيلاتش را تا دانشسراي مقدماتي كرمان و سپس دانشگاه تهران در رشته تاريخ پي گرفت و پس از فراغت از تحصيل، به تدريس و پژوهش روي آورد. او با تاليف بيش از شصت عنوان كتاب و مقالات بسيار، به يكي از چهرههاي ماندگار تاريخپژوهي و ادبيات ايران بدل شد. دريافت نشان درجه يكم دانش در سال ۱۳۸۴، گواهي بر جايگاه علمي او است. اما نگاه شاعرانهاي كه در تمام آثارش جاري است، تاريخ را از قالب اسناد سرد و بيروح بيرون ميكشد و به روايتي زنده و عاشقانه بدل ميسازد. او در لابهلاي اوراق كهن، نه تنها وقايع كه جانِ مردمان و عطرِ روزگاران را جستوجو ميكند و با زباني شيوا، آن را به خواننده هديه ميدهد. باستانيپاريزي در ۵ فروردين ۱۳۹۳ در تهران درگذشت و در بهشت زهرا به خاك سپرده شد؛ اما ياد او در كتابها و اشعارش، همچنان زنده است.
اشعار باستانيپاريزي، همچون تاريخنگاري او، سرشار از تصويرهاي ناب و نگاهي عميق به ايران است. او در يكي از مشهورترين سرودههايش با تعبيري شاعرانه، از خليجفارس و آتش نهفته در دل آب سخن ميگويد:
«ديدهام درياست اما زير دريا آتش است // اين خليج سرخ را موج گهرزا آتش است
حيرت است از چشم پرآبم كه چون درياي سرخ // آب آن شور است و زير آب دريا آتش است»
باستانيپاريزي با اشاره به «آبِ شور» و «آتش در زير آب»، دوگانگي ظاهر و باطن را به تصوير ميكشد؛ چنانكه ايران نيز در نگاه اول، كويري خشك و بيآب مينمايد، اما در عمقِ خاك و تاريخ خود، سرچشمهاي از آتش و روشنايي دارد. اين آتش، استعارهاي از جان پنهان اين سرزمين است؛ جاني كه در هر ذره خاك و آب آن جريان دارد. باستانيپاريزي ايران را با اين تصوير به مخاطب نشان ميدهد كه آنچه در ظاهر مينمايد، تمام حقيقت نيست. زير اين آرامش تاريخي، آتشي عظيم ميسوزد كه در نفت خوزستان، در شعلههاي گازي كه از دل كوير برميخيزد و در خون گرم مردمان اين سرزمين، جاري است.
«اي گلو تر كرده از نفت خوزستان هوش دار // گرچه جز آب سياهي نيست اما آتش است»
نفت خوزستان، در اين بيت، در نگاه اول آب سياه مينمايد، اما در عمق خود آتشي فروزان دارد. اين تعبير، فراتر از توصيف يك منبع طبيعي، به هويت ايراني اشاره دارد كه با وجود فروتني ظاهري، از درون سرشار از توانايي و قدرت نهان است. باستانيپاريزي با اين تصوير، مخاطب را به عمق جان ايران راهنمايي ميكند و آتش پنهان در زير خاك و آب و تاريخ آن را آشكار ميسازد. اين نگاه ريشه در تجربه او دارد؛ تجربه تاريخداني كه از مطالعه اسناد و نسخههاي كهن دريافته است كه هر تمدني در زير لايههاي خاكگرفته خود، آتشي دارد كه اگر بيابيش، راه آينده را روشن ميسازد. در ادامه، اين شعر به مصرعي ميرسد كه تمامِ عشق باستانيپاريزي را در خود خلاصه كرده است:
«شعر من از عشق سوزان من امشب مايه داشت //اي وطن عشق تو را در كانون دلها آتش است»
او با اين بيت، عشق به وطن را به آتشي تشبيه ميكند كه در كانون دلهاي ايرانيان ميسوزد؛ آتشي كه هرگز خاموش نميشود و شعر او، تنها جرقهاي از اين آتش بزرگ است. اينجا، آتشِ زيرِ دريا با آتشِ درونِ دلها پيوند ميخورد و ايران، در اين تصوير، هم گنجينهاي از ثروتِ نهان است و هم كانوني از عشقِ آشكار.
در ديگر سرودههايش، باستانيپاريزي از دلتنگي براي وطن و پيوند ناگسستني خود با خاك ايران سخن ميگويد:
«خاك ري آنچنان بگرفته است دامنم // كز ياد برده خاطره شهر و موطنم
ني اين سخن خطاست كه يادِ ديار و يار // كي ميرود ز خاطر من تا كه من منم»
او با اين شعر، وابستگي وجودي خود را به خاك ايران به تصوير ميكشد. خاك ري، فراتر از يك مكان، نماد تمام ايران است؛ خاكي كه دامن شاعر را گرفته و او را به خود پيوند زده است. تكرار «من» در بيت دوم، بر اين نكته تاكيد ميگذارد كه هويت شاعر از خاك ايران جدا نيست و تا زماني كه او «من» است، ياد ديار و يار از خاطرش نخواهد رفت. اين عشق، ريشهدار و ازلي است و شعر به آرزوي بازگشت به آشيان مادري ختم ميشود؛ آرزويي كه در آن، پاريز بهشت كوچك شاعر و ايران، همان بهشت از دسترفتهاي است كه هميشه در انديشه بازگشت به آن است. در ادامه، او خود را «مرغك بهشتي» ميخواند كه آشيان اصلياش پاريز است و اين تيره خاكدان، تنها جايگاهي موقت براي او است. اين تصوير، نشان از دلتنگي عميقي دارد كه در اشعارش جاري است؛ دلتنگي براي سرزميني كه در آن، هر ذره خاك، يادآور عشق و هويت است.
باستانيپاريزي، در اشعارش، تاريخ را به شعر پيوند ميزند و ايران را در تصويرهايي از آتش و خاك و آب به تصوير ميكشد. او با اين نگاه شاعرانه، تاريخ ايران را از روايتي سرد و بيروح خارج ميسازد و آن را به آتشي زنده بدل ميكند كه در زير لايههاي اسناد و حوادث ميسوزد؛ آتشي كه اگر به آن دقت كنيم، جان ما را نيز روشنايي ميبخشد. اين آتش، همان عشق پنهاني است كه در دل هر ايراني نسبت به خاك خود جاري است؛ عشقي كه باستانيپاريزي، با قلم تاريخدان و شاعري خود، آن را به روايتي ماندگار بدل كرده است. او با تكيه بر اين عشق، به ما نشان ميدهد كه ايران، تنها يك سرزمين در نقشه نيست، بلكه آتشي است در زير خاك، نهري است در دل كوير و شعلهاي است كه هر ايراني، بخشي از آن را در سينه دارد.
باستانيپاريزي آتش در زيرِ دريا
علي اصغر شعردوست
صاحبخبر -
∎