شناسهٔ خبر: 78955517 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: بهار | لینک خبر

لباس‌های جنگی که ته انبارها مانده است!

صاحب‌خبر -
 ️محمدحسین روانبخش
اردیبهشت 1403 عده‌ای در قم در تجمعی برای دفاع از حجاب، لباس نظامی پوشیدند؛ گویی برای مبارزه با دشمنانی آماده شده‌اند که مردم همین کشور بودند! عکس‌های این تجمع، انگار تجسم همان اندیشه‌ای بود که سال‌ها و بارها، در تریبون‌ها و مجلس‌ها و محفل‌ها از خودی و غیرخودی بودن می‌گفت، و بسیاری از مردم را بیگانه‌‌هایی تعریف می‌کرد که حرمتی نداشتند!
قسمت این بود که یک سال پس از آن جنگ با دشمن بیگانه آغاز شود و حالا هم، دو سال بعد از آن مانور، جنوب مظلوم ایران و سربازان میهن هدف موشک دشمن قرار گرفته‌اند و احتمال جنگ زمینی هم می‌رود؛ وضعیتی که برای اعلام آمادگی با پوشیدن کفن و لباس رزم بسیار مناسب‌تر و بجاتر است، و اگر کسی غیرت لباس جنگ پوشیدن داشت باید با اتفاقات این یک سال اخیر لباس می‌پوشید و لااقل مانوری می‌داد، که نداد...
آن لباس‌ها لابد الان در گوشه‌ی انباری خاک می‌خورد تا روز و روزگاری دیگر، که بازهم لباس رزم فقط برای نمایشی محض به کار بیاید... غافل از این‌که روزگار دیگری آمده؛ و فقط بی‌عملی مانده است برای اهالی ادعا!

در تقدیس «صلح» 
(برای سربازان مظلوم شهید)


تازه در مطبوعات شروع به کار کرده بودم. یک همکار و دوست جدیدم داستان کوتاهی نوشته بود که داد بخوانم و نظرم را بگویم. داستان درباره سربازی بود که در جنگ حاضر به جنگیدن نبود، حمله که شروع می‌شود با سربازان دیگر به طرف دشمن می‌دود ولی خودش را زمین می‌اندازد و در طول جنگ شبانه همان‌جا ثابت می‌ماند. در این ساعت‌های طولانی و دشوار با خود فکر می‌کند که چطور برای همیشه از جنگ بگریزد، نقشه می‌کشد که فرار کند یا خودش را مجروح کند، دعا می‌کند که آن‌شب را زنده بماند، به خانواده‌اش فکر می‌کند و... صبح که می‌شود حمله پایان یافته و اطرافش دیگر خبری نیست، برمی‌خیزد و منفجر می‌شود. او در طول شب روی مین خوابیده بود. 
هنوز مزه خواندن داستان زیر زبانم است و پیام زیبایی که داشت: در جنگ همه قربانی هستند، چه آن‌که می‌جنگد و چه آن‌که از جنگ می‌گریزد. جنگ چیز خوبی نیست! این را ما، نسلی که نوجوانی‌اش را با جنگ، با آژیر قرمز، با شهادت جوان‌های فامیل و محله، با کندن پناهگاه در حیاط مدرسه و تقدیس جنگ گذرانده، نسلی که جوانی‌اش را با مصیبت‌های بعد از جنگ تباه شده دیده و نسلی که هنوز هم سایه جنگ را بر سر کشور و خانواده‌اش می‌بیند، خوب می‌فهمد.
این واقعیت را زنده‌یاد قیصر امین‌پور، به زبانی دیگر هم گفته بود، از زبان شهیدی که در لحظه پایان حیات خویش، آرزویی دیگر برای دیگران داشت:
    شهيدی كه بر خاك می‌خفت
    سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت
    دو سه حرف بر سنگ:
    «به اميد پيروزی واقعی
    نه در جنگ،
    كه بر جنگ!»
در جایی و در همان سال‌های جوانی از محسن مخملباف خوانده بودم که «من چه کنم که صلح را حتی بر عدالت ترجیح می‌دهم. چرا که می‌پندارم ملت‌ها در نبود عدالت، نیمی از هستی خود را از دست می‌دهند اما در نبود صلح، همه آن را» (دیدن و ندیدن، ص ۵۹) و سال‌ها پس از آن این واقعیت را در حال و روز امروز و فردای‌مان می‌بینم.  
می‌دانم که آرزوی صلح، آرزوی محالی است، همیشه جنگ‌طلبان و دژخیمانی چون چنگیز و هیتلر و نتانیاهو هستند. تاریخ‌دانی چون ویل دورانت نوشته است که «صلح فقط یک کلمه است!» اما من دلم می‌خواهد آنچه برای من، برای خانواده‌ام و برای همه‌ی هموطنانم مبنا و نزدیک و محتمل‌ترین گزینه ممکن باشد، همین «یک کلمه» باشد، کلمه‌ای که از آن «یک کلمه» دیگر که از دوران ناصری آرزوی ایرانیان است (قانون) هم مهم‌تر است!