به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان،نرگس رسولی/ هنوز هم وقتی چشمانم را میبندم، عطر پیچیده در فضای مسجد، صدای خندههای ریز و پچپچهای کودکانه در گوشم میپیچد. آن روزها، دنیای من در چهاردیواری ساده پایگاه بسیج خلاصه میشد. مسئولیت مربیگری حلقههای «صالحین» را بر عهده داشتم و به لطف خدا، حلقه من مختص کودکان بود؛ حلقهای که از همان ابتدا به نام مبارک «شهید مهدی باکری» مزین شد. نمیدانم در کلامم یا در نگاه آن بچهها چه چیزی بود که هر روز به تعدادشان اضافه میشد. آنقدر این حلقه پرمخاطب شده بود که فرمانده پایگاه، گاهی با لبخندی از سر دلسوزی و گاهی با کمی گله، میگفت: «فلانی! دیگر ثبتنام نکن! بگذار بچههای جدید بروند و حلقهای دیگر تشکیل بدهند. اینجا دیگر جا ندارد.»
ما در آن حلقه کوچک، دنیای بزرگی ساخته بودیم. از آموزشهای اخلاقی و احکام ساده تا برنامههای هنری و قصههای قرآنی. اردوهایمان صفا داشت، اما دل مشغولی اصلی من، ساختنِ پیوندی عمیق بین این قلبهای کوچک با خدا و اهلبیت بود. بچههای من از شش هفت سالگی همراه بودند و این همراهی، بذر عشقی را در دلهایمان کاشت که گذر زمان نتوانست آن را پژمرده کند.
تابستان، فصل دلنشین تجربهها بود. 24 تیرماه که از راه میرسید، یادم آمد تولد مقام معظم رهبری است. آن روز در حلقه، ایدهای را مطرح کردم که تا آن لحظه فکر نمیکردم قرار است زندگیمان را تغییر دهد. به بچهها گفتم: «بیایید به مناسبت تولد آقا، برای ایشان یک هدیه بفرستیم؛ هر چه دوست دارید بکشید یا بنویسید.» در چشمهایشان برقی از شوق دیدم. انگار که مأموریتی بزرگ بر دوششان گذاشته باشم. با چنان حساسیتی شروع به کار کردند که گویی دارند شاهکار هنری قرن را خلق میکنند. پاککنها مدام روی کاغذ میچرخید؛ میخواستند خطی نباشد، رنگی بیرون نزند، کلمهای ناخوانا نماند. میخواستند کارشان آنقدر زیبا باشد که مورد رضایت حضرت آقا قرار بگیرد.
آن روز، وقتی کاغذها را جمع میکردم، با خودم فکر کردم اینها چه عشقی دارند. نامهها و نقاشیهای صادقانه را داخل پاکت گذاشتم و با همان ایمان ساده، به آدرس دفتر ایشان پست کردم. گذشت؛ روزها و هفتهها در پی هم آمدند و زندگی به روال عادی خود برگشت. کمکم آن ماجرا هم در میان هیاهوی روزمرگیها در ذهنم کمرنگ شد. حدود یک ماه بعد بود؛ یک روز ظهر، زنگ خانه به صدا درآمد و بستهای پستی پشت در بود. هیچکس منتظر بسته نبود؛ تعجب کردم. با کنجکاوی در بسته را باز کردم و لحظهای خشکم زد.
داخل بسته، مدادهای رنگی 24 رنگ بود. به تعداد تکتک بچههای حلقه، مداد رنگیهای نو و درخشان. اما نکتهای که قلبم را لرزاند، هدیهای بود که برای من در نظر گرفته بودند: یک سجاده زیبا. اشکم ناخودآگاه سرازیر شد. آن سجاده، برای من فراتر از یک هدیه بود؛ آن را یکی از بهترین هدیههای عمرم میدانم. وقتی خبر به گوش بچهها رسید، چنان شور و شعفی در مسجد برپا شد که توصیفنشدنی است. آنها باور نمیکردند که نامه صادقانهشان به دست کسی رسیده که برایشان مظهر اقتدار و عطوفت است. آن مداد رنگیها برایشان فقط ابزار نقاشی نبود؛ نشانی از «دیده شدن» بود.
سالها گذشت. آن کودکان، قد کشیدند و بزرگ شدند، اما یاد و خاطره آن روزها در ذهنشان حک شد. چندین سال بعد، وقتی دوباره به همان روزهای پرشور حلقه شهید باکری فکر کردیم، بچهها که حالا کمی بزرگتر شده بودند، از من خواستند دوباره آن کار را تکرار کنیم. دوباره دست به کار شدیم؛ دوباره دلنوشتهها و نقاشیها، دوباره همان شوق و همان حس مسئولیت. این بار هم وقتی نامه را فرستادیم، پاسخ از راه رسید. اینبار از دفتر ایشان برای بچهها سجاده فرستاده بودند. گویی یک پیوند معنوی، از همان سالها تا آن زمان برقرار مانده بود.
حالا که به آن سالها نگاه میکنم، میبینم آن حلقههای کوچک، فقط برای آموزش نبود؛ کلاس درس «عشق» بود. آن هدایا، آن مداد رنگیها و سجادهها، تنها کالا نبودند؛ نشانههایی بودند که به بچهها فهماندند صداقت کودکانه آنها در دورترین نقطهی قدرت هم شنیده و دیده میشود. آن سجادهها هنوز هم در خانه ما یادگار آن روزهای پرخاطره است؛ روزهایی که ما در زیرزمین کوچک پایگاه بسیج، با دستان کوچکمان سعی میکردیم راهی به سوی آسمان باز کنیم. گاهی فکر میکنم شاید آن هدیهها، بیش از آنکه برای بچهها ارزش داشته باشد، درسی بود برای من؛ درسی که یاد داد در راه تربیت، اگر خلوص باشد، اگر پیوند میان دلها با اخلاص کامل گره بخورد، خداوند از جایی که گمان نمیبریم، پاسخِ مهر بندگانش را میدهد. آن سالها گذشت، اما آن طعم شیرین وصل، تا ابد در کامِ تکتک آن بچهها و من مربی باقی ماند.
اما امروز که سالها از آن روزهای روشن گذشته، وقتی به آن نقاشیها، آن دلنوشتهها و آن سجادههای ساده فکر میکنم، داغی تازه روی دل مینشیند. آن دستی که روزی با مهربانی، محبت کودکان یک حلقه کوچک در یک پایگاه بسیج را بیپاسخ نگذاشت، امروز خود در حافظه یک ملت، با نام شهادت گره خورده است. حالا دیگر یاد آن هدایا فقط یک خاطره شیرین نیست؛ سندی است از مهربانی مردی که در اوج مسئولیت و صلابت، دلش برای دلهای کوچک کودکان این سرزمین میتپید.
شهادت او در حمله آمریکایی ـ صهیونی، برای بسیاری فقط یک خبر سیاسی یا یک حادثه بزرگ تاریخی نبود؛ برای امثال ما، داغ از دست دادن پدری مهربان بود که ردّ محبتش را میشد در سادهترین لحظههای زندگی پیدا کرد. ما او را فقط در قاب سخنرانیها و مواضع رسمی نمیدیدیم؛ برای ما، او همان کسی بود که نامه بچهها را میخواند، شوق کودکانهشان را میفهمید و با هدیهای کوچک، دلهایی بزرگ را برای همیشه به خود پیوند میزد. همین است که نامش، حتی پس از شهادت، هنوز در خانهها، مسجدها و دلها زنده است.
شاید امروز آن بچههای دیروز، هر کدام در گوشهای از این سرزمین، بزرگ شده باشند و زندگی مستقلی داشته باشند، اما بعید است کسی از آن جمع، هدیهای را که از سوی او رسید فراموش کرده باشد. بعضی آدمها با حضورشان عزیزند، اما بعضی دیگر حتی پس از رفتن، تازه بیشتر در جان آدم ریشه میدوانند. او از همان جنس بود؛ مردی که با شهادتش، قامتش در دل مردم بلندتر شد و یادش از یک خاطره شخصی، به تکیهگاهی عاطفی و معنوی برای یک ملت تبدیل شد.
انتهای پیام/