با سلام و احترام و تشکر از فرصتی که برای این گفتگو فراهم شد.
موضوعی که امروز درباره آن گفتگو میکنیم، یعنی « جریان شناسی طب سنتی ایرانی و نقش دانشگاه در فصل نوین حیات طب ایرانی؛ از احیای میراث تا تولید دانش » ، یکی از مباحث مهم حوزه سلامت در جامعه امروز ماست.
واقعیت این است که طب سنتی ایرانی، فراتر از یک میراث تاریخی یا مجموعهای از نسخههای گیاهی، یک نظام طبی منسجم و مبتنی بر حکمت است که قرنها پاسدار سلامت این مرز و بوم بوده است. امروز ما در فصلی نوین از حیات این مکتب قرار داریم؛ فصلی که با اقبال گسترده مردم همراه شده است.
اما این اقبال عمومی را اگرچه یک فرصت بزرگ برای ارتقای سلامت جامعه می توان تلقی نمود اما اگر درست و علمی مراقبت نشود، میتواند به بستر سازندهای برای سوداگری، ادعاهای بیپایه و انحراف از مسیر علم تبدیل شود.
در این میان، دانشگاه به عنوان کانون عقلانیت و صیانت از سلامت مردم، رسالتی سنگین بر عهده دارد. مأموریت ما در دانشگاه، از یک سو پالایش این میراث کهن بر اساس متدهای علمی روزآمد و از سوی دیگر، تربیت متخصصانی متعهد و دانشمند است تا بتوانند رابطی امین میان طب ایرانی سلامت محور و خدمات نوین نظام سلامت باشند.
هدف متخصص طب ایرانی، نه تقابل با پزشکی رایج است و نه ترویج ادعاهای اغراقآمیز؛ بلکه تعامل، همافزایی علمی و اخلاقی برای پاسخ به نیازهای واقعی جامعه و صیانت از حق سلامت مردم در برابر جریانهای غیرعلمی است. امیدوارم در این گفتگو بتوانیم زوایای این رسالت ملی را بیشتر تبیین کنیم.
سؤال اول: اگر بخواهیم از منظر تاریخی به موضوع نگاه کنیم، امروز طب ایرانی در چه مرحلهای از حیات خود قرار دارد؟
طب ایرانی در طول بیش از هزار سال، یکی از نظامهای بزرگ دانش پزشکی جهان بوده است. این دانش، از یک سو حاصل عقلانیت فلسفی و استدلالات منطقی در مقام نظر و از سویی دیگر، مشاهده و تجربه بالینی در مقام عمل بوده که نتیجه آن بصورت انباشت تدریجی دانش توسط بزرگانی چون زکریای رازی، ابن سینا، علی ابن عباس و جرجانی در تمدن دوره اسلامی است. اما این مکتب طبی مانند هر نظام علمی دیگری، فراز و فرودهایی را تجربه کرده است.
در دوران معاصر، آموزش رسمی طب ایرانی پس از چندین دهه کمرنگ شدن، با تأسیس دانشکدههای طب ایرانی و ورود این رشته به دانشگاه، وارد مرحلهای تازه شده است؛ مرحلهای که می توان از آن به عنوان «فصل نوین حیات طب ایرانی» یاد نمود.
ویژگی این فصل آن است که طب ایرانی دیگر صرفاً یک میراث تاریخی نیست؛ بلکه موضوع آموزش دانشگاهی، پژوهش، نقد علمی و تولید دانش است. این تغییر، از نظر من مهمترین تحول یک قرن اخیر در تاریخ طب ایرانی است.
در همین مرحله است که نقش دانشگاه بسیار تعیینکننده میشود؛ زیرا دانشگاه است که می تواند تصمیم بگیرد که با توجه به نیاز و تقاضای مردم، تولیت این حوزه طبی را خود به عهده بگیرد و این بازآرایی را، بر مدار علم، اخلاق و نیاز واقعی جامعه پیش ببرد یا رهایش کند تا بر مدار بازار، هیجان رسانهای و ادعاهای بیپشتوانه دنبال شود.
سؤال دوم: در جریانشناسی امروز طب ایرانی،چه جریانهایی را میتوان از یکدیگر تفکیک کرد؟
به گمان من، امروز جریان هایی که در حوزه طب سنتی ایرانی حضور دارند دستکم در دو دسته کلی قرار می گیرند:
دسته نخست، جریان علمیِ طب ایرانی دانشگاهی است؛ جریانی که بر آموزش نظاممند، متون معتبر، پژوهش، اخلاق حرفهای و تعامل با پزشکی رایج استوار است.
دسته دوم، جریان غیرعلمی است که خود شامل چند جریان است:
- جریان طب سنتی تجربی، که نوعا با تکیه بر تجربیات شخصی آن هم بیشتر در زمینه حجامت، فصد و زالو، و بعضا بدون داشتن صلاحیت های علمی در این حوزه فعالیت دارند.
- جریان اخبارگری و طب اسلامی که با سوءاستفاده از گزارههای دینی و روایت های غیرمستند، هم طب نوین و هم طب سنتی را نفی میکند و ادعاهای ناممکن درمانی دارد.
- جریان عطاری ها و نیز جریان تجاری و بلاگری (سوداگران سلامت) که با تبلیغات اغراقآمیز مانند رژیمهای معجزهآسا، پکیجهای لاغری یا درمانهای سریع دیابت و ... بدنبال کسب درآمد و جذب فالوور از طریق سادهسازی بیش از حد و تحریف مفاهیم طبی هستند.
فاقد پشتوانه علمی بودن ویژگی مشترک همه جریان های غیرعلمی است ولذا با ادعاهای بزرگ و جذاب جهت درمان قطعی برخی بیماری های صعب العلاج، سعی در جلب توجه مردم به سوی خود با هدف کسب درآمد بیشتر می کنند که متأسفانه باید گفت در این امر موفقیت هایی هم کسب نموده و آسیب های غیرقابل جبرانی به سلامت مردم وارد نموده اند.
این دو دسته جریان را نباید با یکدیگر خَلط نمود اتفاقا یکی از وظایف دانشگاه بطور عام و دانشکده های طب ایرانی بطور خاص، مرزبندی روشن میان دانش معتبر و ادعاهای فاقد اعتبار است. . رعایت همین تفکیک باعث شده است جریان دانشگاهی عنوان "طب ایرانی" را برگزیند و از این طریق نیز خود را از سایر جریانات متمایز سازد.
لازم به ذکر است در کنار این دو دسته کسانی هستند که مهارت های عملی خاصی تحت عنوان تل گیری، رگ گیر، شکسته بندی و ... دارند که به عنوان درمانگر محلی نسل اندر نسل این مهارت ها را در جهت درمان برخی بیماریها بکار می گیرند که این افراد تعدادشان در حدی نیست که جریان خاصی را جهت نیل به مقاصدی منفعت طلبانه ترتیب داده باشند.
سؤال سوم: چرا جامعه امروز بیش از گذشته به طب ایرانی توجه نشان میدهد؟
این اقبال را نباید صرفاً یک پدیده فرهنگی دانست؛ بلکه ریشههای عمیق اجتماعی هم دارد.
امروز بشر به جهت سبک زندگی ناسالم (تغذیه نامناسب، کمتحرکی، اختلال خواب و استرس) با بیماریهای مزمنی چون دیابت، قلبی عروقی، کبد چرب، پرفشارخون، چاقی و... روبهروست. بخش مهمی از این مشکلات، صرفاً با دارو درمان نمیشوند و نیازمند اصلاح شیوه زندگی هستند.
طب ایرانی از آغاز، پزشکیِ «حفظ سلامت» بوده است. بسیاری از آموزههای آن درباره تغذیه، خواب، فعالیت بدنی، مدیریت هیجانات و توجه به تفاوتهای فردی، با نیازهای امروز جامعه همخوانی دارد. ارزشمندی این امر اینجاست که بسیاری از این آموزه ها در پرتو پژوهشهای علمی و با زبان امروز اثبات شده است.
سؤال چهارم: نقش دانشگاه در این فصل نوین چیست؟
به نظر من، دانشگاه و جریان دانشگاهی پنج مأموریت اساسی دارند.
۱. صیانت از اصالت علمی طب ایرانی؛ یعنی آموزش دقیق منابع معتبر و جلوگیری از تحریف آنها.
۲. ارزیابی علمی آموزهها. هیچ دانشی بینیاز از ارزیابی علمی نیست. آموزههای طب ایرانی نیز مستثنی از این قاعده نیستند ولذا نیازمند مطالعات و بررسیهای روشمند هستند تا میزان اثربخشی، ایمنی و حدود کاربرد آنها روشن شود.
۳. تربیت نیروی انسانی متخصص. تفاوت یک متخصص دانشگاهی با فردی که صرفاً چند کتاب خوانده یا دورهای گذرانده، در همین آموزش ساختارمند، تجربه بالینی و پایبندی به اخلاق حرفهای است.
۴. حمایت جدی از جریان علمی و دانشگاهی طب ایرانی جهت ادغام در ساختار نظام بهداشت و درمان
۵. فراهم نمودن زمینه های گفتوگو میان طب ایرانی و پزشکی نوین. دانشگاه محل تقابل علوم نیست؛ محل گفتوگوی علمی است.
سؤال پنجم: آیا طب ایرانی رقیب پزشکی نوین است؟
به هیچ وجه. در علم پزشکی، رقابت معنا ندارد؛ آنچه اهمیت دارد، سلامت بیمار است. پزشکی نوین در درمان بیماریهای حاد، جراحی، مراقبتهای ویژه، بیماریهای عفونی و بسیاری از فناوریهای درمانی دستاوردهای بزرگی داشته است.
در مقابل، طب ایرانی ظرفیتهای قابل توجهی در پیشگیری، اصلاح سبک زندگی، برخی بیماریهای مزمن، ارتقای کیفیت زندگی و نگاه فردمحور دارد. اگر هر کدام در جایگاه واقعی خود قرار گیرند، نه تنها تعارضی میان آنها وجود ندارد، بلکه میتوانند مکمل یکدیگر باشند.
امروز در بسیاری از کشورهای جهان نیز رویکرد «پزشکی تلفیقی» بر همین اصل استوار است؛ یعنی بهرهگیری از روشهای مؤثر، ایمن و مبتنی بر شواهد، فارغ از منشأ تاریخی آنها.
سؤال ششم: مهمترین آسیب امروز طب ایرانی چیست؟
از نظر من، بزرگترین آسیب که از سوی جریان غیردانشگاهی متوجه طب ایرانی است، فاصله گرفتن از روش علمی است که میتواند به مرور بزرگترین سرمایه طب ایرانی یعنی اقبال عمومی را دچار خدشه سازد. وقتی بدون پژوهش، هر ادعایی به نام طب ایرانی مطرح میشود؛ وقتی هر بیماری با یک نسخه واحد درمانپذیر معرفی میشود؛ یا وقتی درمانهای اثباتشده پزشکی نادیده گرفته میشوند، نه تنها به سلامت مردم آسیب میرسد، بلکه اعتبار طب ایرانی نیز خدشهدار میشود.
حفظ اعتبار این دانش، مستلزم صداقت علمی است؛ یعنی آنچه را میدانیم با اطمینان بیان کنیم و آنچه را هنوز نمیدانیم، صادقانه به پژوهش آینده واگذار کنیم.
سئوال هفتم: آیا اقبال امروز به طب ایرانی ناشی از بازگشت به گذشته است یا پاسخ به نیازهای آینده نظام سلامت؟
این سؤال، سؤال بسیار مهمی است. به اعتقاد من، اقبال امروز به طب ایرانی را نباید نوعی نوستالژی یا بازگشت صرف به گذشته دانست. آنچه امروز در سطح جهان پزشکی رخ داده، تغییر پارادایم در نظام سلامت است.
برای دهههای طولانی، تمرکز اصلی نظامهای سلامت بر تشخیص و درمان بیماری بود، اما اکنون اسناد معتبر جهانی نشان میدهند که آینده سلامت در گرو پیشگیری، اصلاح سبک زندگی، مشارکت فعال مردم در حفظ سلامت و مراقبتهای شخصیسازیشده است.
شاخه های جدید طب نوین شامل:
- Personalized medicine
- Precision medicine
- Lifestyle medicine
- Culinary medicine
حکایت از آغاز یک گذار پارادایمی از درمان محوری به سلامت محوری در نظامات پزشکی جهان دارند.
سئوال اینجاست چرا امروز، جهان پزشکی دوباره به مفاهیمی بازگشته است که طب ایرانی قرنها بر آنها تأکید داشته است؟
و سئوال دیگر اینکه چرا سازمان جهانی بهداشت در توصیه خود به تمام کشورهای جهان دارد می نویسد:
«تحول سلامت قرن بیستویکم، نه در بیمارستانها و آزمایشگاه ها، بلکه در در محیطهای روزمره زندگی انسانها - خانهها، مدارس، محیطهای کار و جوامع- (در یک کلام سبک زندگی روزمره) رقم خواهد خورد»
در چنین فضایی، طبیعی است که نظامهایی مانند طب ایرانی، که از آغاز بر حفظالصحه، تدابیر زندگی، تغذیه، خواب، فعالیت بدنی، شرایط محیطی و تفاوتهای فردی تأکید داشتهاند، باید دوباره مورد توجه قرار گیرند. اما این توجه، تنها زمانی ارزشمند است که این آموزهها با روشهای پژوهش امروز ارزیابی، تبیین و در صورت اثبات، وارد نظام سلامت شوند.
اگر رسالت دانشگاه در گذشته عمدتاً تربیت پزشک درمانگر بود، امروز دانشگاه باید پزشکِ سلامتمحور تربیت کند؛ پزشکی که علاوه بر درمان بیماری، بتواند از بروز بیماری پیشگیری کند، رفتارهای سلامتمحور را آموزش دهد و سبک زندگی را به عنوان یک مداخله علمی به کار گیرد.
طب ایرانی، با سابقه طولانی خود در حوزه حفظالصحه، میتواند یکی از منابع الهامبخش این تحول باشد؛ مشروط بر آنکه آموزههای آن با پژوهشهای دقیق و روشهای علمی روز ارزیابی و بهروز شوند.
در پایان، تمام حرفم را در یک کلام خلاصه می کنم:
اگر امروز سبک زندگی را در مرکز آموزش، پژوهش و سیاستگذاری دانشگاه قرار دهیم، میتوانیم فردایی بسازیم که در آن هزاران مرگ زودرس قابل پیشگیری و میلیونها سال عمرِ باکیفیت به جامعه هدیه شود. این آینده نویدبخش، نیازمند تصمیم امروز مسئولین ماست.