شناسهٔ خبر: 78946990 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

«اعتماد» گزارش مي‌دهد

الكساندر دوگين و ما ايرانيان

نام الكساندر دوگين، براي ما ايرانيان در سال‌هاي اخير به مرور آشنا شد. از ديداري كه در سال 1394 با آيت‌الله ميرباقري در قم داشت تا روز‌های گذشته كه تفسيري از مرگ ليندسي گراهام و جنگ ايران نوشت. درباره اين فيلسوف نزديك به ولاديمير پوتين و فرم ارتباط فكري و ايدئولوژيك او با طيف حلقه جليلي و پايداري چه مي‌دانيم؟

صاحب‌خبر -

سيما پروانه‌گهر

در ميان تحليل‌هاي مختلف از مرگ ليندسي گراهام، چهره جمهوري‌خواه نزديك به دونالد ترامپ و از مدافعان سرسخت حمله نظامي امريكا و اسراييل در خرداد و اسفندماه گذشته، توييت الكساندر دوگين، فيلسوف و چهره نزديك به ولاديمير پوتين كه همواره در سايه بر تصميمات رييس‌جمهور روسيه اثرگذار است، هم محتواي متفاوتي داشت و هم از جانب چهره‌اي متفاوت منتشر شد.

دوگين در يك دهه گذشته نام آشنايي براي كساني بود كه اخبار مربوط به طيف‌هاي سياسي را دنبال مي‌كردند. به خصوص در سال 1394 او ديداري با آيت‌الله محمدمهدي ميرباقري در قم داشت. ميرباقري بعد از درگذشت مصباح‌يزدي در رتبه‌اي پايين‌تر پدر معنوي جريان پايداري و طيف هواداران سعيد جليلي شد. اين ديدار در سال 1394 بازتاب زيادي داشت. تصاوير منتشر شده از اين ديدار حالا با گذشت بيش از يك دهه نيز قابل توجه است. حاضران اين تصوير سرنوشت‌هاي مختلفي پيدا كردند؛ مهدي نصيري كه در خارج از كشور رويه‌اي متفاوت از نيم قرن نخست زندگي خود در پيش گرفته و به سلطنت‌طلبان پيوسته است و نادر طالب‌زاده كه ‌دار فاني را وداع گفته و زندگي و اخبار سياسي پر پيچ و خمي از او به جا مانده است.

دوگين و ميرباقري اما كماكان در سمت‌هاي خود ديدگاه‌ها و نظريه‌هاي جنگ‌هاي آخرالزماني را تبليغ و ترويج مي‌كنند؛ ميرباقري از قم تا صداوسيما مي‌گويد كه براي پيروزي خير بر شر شايد لازم باشد نيمي از عالم در اين نبرد فدا شوند و دوگين در روسيه زير گوش پوتين احتمالا همين تئوري‌ها را تكرار مي‌كند.

مرور جزييات اين ديدار كه در روزهاي پاياني سال 1394 صورت گرفته حاوي نكته‌هاي مهمي است. شايد كليدي‌ترين جمله براي شناخت دوگين در همين ديدار از زبان خودش بيان شده باشد. وقتي خطاب به ميرباقري گفت: «بي‌نهايت خوشحالم كه به مقر اصلي مبارزه با مدرنيته آمده‌ام. من زندگي خودم را وقف اين مبارزه كرده‌ام، زيرا براي من مدرنيته يعني شيطان.»

الكساندر دوگين پيش از اين ديدار در رسانه‌هاي غربي با عناوين مشخصي معرفي مي‌شد؛ او را مغز متفكر پوتين مي‌خوانند كه از غرب، دموكراسي، مدرنيته، ليبراليسم و حتي كمونيسم، يهوديان و جهاني‌سازي نفرت دارد و اين نفرت خود را علنا ابراز مي‌دارد. مدل جايگزين او، احياي سنت‌ها و امپراتوري روسيه در قالبي نئوناسيوناليستي و جديد است؛ چيزي كه او نام آن را «اوراسيا» گذاشته است. در نگاه اين فيلسوف ضد مدرنيته روسيه، ايران در پروژه «اوراسيا» نقشي كليدي ايفا مي‌كند.

او در سخنانش تاكيد كرده است كه «پس از انقلاب اسلامي و موضع استراتژيك جديد ايران، تهران در داخل معادله‌اي قرار گرفت كه درصدد ايجاد فضاي مستقل اوراسيايي است.» البته دوگين رهبر و بنيانگذار «حزب اوراسيا» در روسيه به شمار مي‌آيد؛ حزبي براي راست‌ترين ناسيوناليست‌هاي روس. علاوه بر اين رسانه‌هاي غربي او را ايدئولوگ اصلي ولاديمير پوتين در جدايي شبه جزيره كريمه از اوكراين به عنوان گامي براي تشكيل امپراتوري اوراسيا دانسته‌اند. به‌رغم همه اين بحث‌ها و اخبار ميزان نفوذ واقعي و مستقيم او بر تصميمات روزمره ولاديمير پوتين و تصميمات مهم سياسي از جانب رسانه‌هاي روسي و غربي همواره محل بحث و تبادل نظر ميان تحليلگران بوده است. منتقدان سرسخت او عنوان «راسپوتين كرملين» را برايش به كار مي‌برند و برخي ديگر مي‌گويند نبايد درباره نقش و اثرگذاري‌اش در تصميمات پوتين بزرگنمايي كرد.

 دوگين و نبرد آخرالزماني ارتدوكس-تشيع عليه مدرنيته غربي

سفر الكساندر دوگين به قم، تهران و حضور او در مراكز رسانه‌اي و دانشگاهي وابسته به جريان‌هاي اصولگرا و حاكميتي، فراتر از يك ديدار ديپلماتيك معمولي، نشان‌دهنده يك تلاش هدفمند براي همگرايي ايدئولوژيك ميان جريان ناسيوناليسم ارتدوكس روس و طيف راست اصولگرا در ايران بود. بررسي گفتمان و فحواي سخنراني‌هاي دوگين در سخنراني در دانشگاه علامه و مركز اسلامي قم نشان مي‌دهد كه او با شناخت دقيق از دغدغه‌ها و كليدواژه‌هاي محبوب نخبگان سياسي و فكري جبهه پايداري و طيف نزديك به اين جريان، استراتژي خود را بر پايه يك «زبان مشترك ضد غربي» استوار كرد. او در اين سخنراني‌ها، نبرد ژئوپليتيك ميان روسيه و غرب را از يك رقابت ساده سياسي يا اقتصادي به سطح يك جنگ تمدني، اخلاقي و فرجام‌شناسانه (آخرالزماني) ارتقا داد.

هسته مركزي گفتمان دوگين در اين سفر، بازتعريف مفهوم «شيطان بزرگ» با ادبياتي فلسفي-سنت‌گرا بود. او مدعي شد كه غرب مدرن به رهبري ايالات متحده امريكا، ديگر يك تمدن معمولي نيست، بلكه مظهر ضد تمدن، نيهيليسم و انحطاط اخلاقي است كه با تحميل مفاهيمي چون ليبراليسم، جهاني‌سازي و حقوق بشر غربي قصد دارد هويت‌هاي اصيل و مذهبي جهان را نابود كند. دوگين با هوشمندي، تفكر آخرالزماني مسيحيت ارتدوكس روسي را به نگاه پسا‌ساختارگرايانه در ديدگاه‌هاي مصباحي جبهه پايداري پيوند زد و استدلال كرد كه روسيه و ايران، دو قطب معنوي و سنت‌گراي جهان هستند كه رسالتي تاريخي براي ايستادگي در برابر اين هجوم همه‌جانبه بر عهده دارند. وي تاكيد كرد كه نبرد كنوني، جنگي ميان دينداري و بي‌ديني و ميان سنت و مدرنيته ويرانگر است.

استفاده دوگين از ادبيات مذهبي و تحسين ساختار تئوريك جبهه پايداري، ابزار اصلي او براي جلب نظر و اعتماد بدنه اجتماعي اين طيف از اصولگرايان بود. او با ستايش از ايستادگي جمهوري اسلامي در برابر غرب طي دهه‌هاي گذشته، ايران را پيشگام مبارزه با تك‌قطبي‌گرايي خواند. اين فيلسوف روس تلاش كرد تا به مخاطبان ايراني خود تفهيم كند كه اشتراكات معنوي و هويتي ميان ارتدوكس شرقي و جريان اصولگراي انقلابي، بسيار عميق‌تر از تفاوت‌هاي فقهي و عقيدتي آنهاست، زيرا هر دو نظام فكري، نگاهي غايت‌شناسانه به تاريخ دارند و جامعه را بر اساس ارزش‌هاي الهي و ماوراءالطبيعه تعريف مي‌كنند. اين دگرگوني گفتماني به دوگين اجازه داد تا اهداف ژئوپليتيك و عمل‌گرايانه مسكو در منطقه را در پوششي از مفاهيم مقدس، ارزشي و تمدني بازتوليد كند و زمينه‌ساز پذيرش ذهني دكترين‌هاي خود در ميان لايه‌هاي فكري و تصميم‌ساز در تهران شود.

چهار سال بعد همين رگه‌هاي فكري در سخنان محمدمهدي ميرباقري در صداوسيما نيز ديده شد. وقتي ميرباقري به عنوان چهره محوري جريان موسوم به آكادمي در قم، در دو برنامه «جريان» شبكه اول سيما حضور يافته و برخي سخنانش به‌ شدت در فضاي مجازي واكنش‌برانگيز بوده است. يكي از سخنان ميرباقري كه مورد توجه قرار گرفت، اشاره مجري به شهادت 42 هزار نفر در غزه بود كه ميرباقري گفت: «اگر نصف عالم كشته شوند، براي رسيدن به مقصد مي‌ارزد.»

 همگرايي در بومي‌گرايي و علم بومي؛ نفي كلان‌روايت‌هاي علوم انساني غربي در محور يك ديدار در قم

يكي از ملموس‌ترين اشتراكات ميان نظريات الكساندر دوگين و راست‌گرايان اصولگرا در داخل ايران، به‌ويژه گفتمان حاكم بر جبهه پايداري، در رويكرد راديكال و انتقادي آنها نسبت به «علوم انساني غربي» و ضرورت پايه‌گذاري «علم بومي» ديده مي‌شود.

 دوگين در نقد مدرنيته و ليبراليسم، به ‌شدت به ساختارهاي معرفت‌شناختي غرب مي‌تازد و مدعي است كه علوم انساني مدرن -نظير جامعه‌شناسي، علوم سياسي و روانشناسي غربي- ابزارهايي استعمارگر و هويت‌زدا هستند كه با نقاب «علم جهاني و بي‌طرف»، به دنبال تحميل پيش‌فرض‌هاي فرهنگي و فلسفي غرب به ساير تمدن‌ها هستند. اين نقطه از تفكر دوگين، شباهت ساختاري و پديدارشناختي شگفت‌انگيزي با تز «اسلامي‌سازي علوم انساني» دارد كه سال‌هاست به عنوان يكي از اصلي‌ترين كلان‌پروژه‌هاي فكري و فرهنگي جريان پايداري و نهادهاي همسو دنبال مي‌شود.

هر دو جبهه فكري بر اين باورند كه علوم انساني وارداتي از غرب، به دليل ابتنا بر پايه‌هاي مادي‌گرايي، سكولاريسم و اومانيسم (انسان‌محوري در برابر خدامحوري)، نه تنها نمي‌توانند مسائل و واقعيت‌هاي جوامع سنتي و مذهبي را حل كنند، بلكه مانند يك «اسب تروآ» عمل كرده و به صورت پنهان، ارزش‌هاي سبك زندگي غربي و ليبرال را در ذهن نخبگان و دانشجويان تزريق مي‌كنند. در اين چارچوب تحليل، دوگين با نفي كلان‌روايت‌هاي غربي، از حق هر تمدن براي داشتن «جامعه‌شناسي خاص خود» دفاع مي‌كند؛ دانشي كه برآمده از جغرافيا، تاريخ و سنت‌هاي همان تمدن باشد. اين دقيقا همان منطقي است كه در ادبيات سياسي-فرهنگي جريان پايداري براي ضرورت تفكيك ميان علم نافع و علم نافي ارزش‌ها استفاده مي‌شود و دانشگاه‌ها را به سمت توليد دانش مبتني بر بوم‌شناسي و معرفت ديني سوق مي‌دهد.

علاوه بر اين، مفهوم «نفوذ آكادميك» به عنوان يك تهديد امنيتي و تمدني، ترجيع‌بند مشترك در مواضع دوگين و اين جريان داخلي به خصوص ديدگاه‌هاي محمدمهدي باقري‌كني و مكتب فكري موسسه امام خميني- ميراث علمي محمدتقي مصباح‌يزدي- است. از نگاه آنان، اساتيد، دانشگاه‌ها و مراكز پژوهشي كه از متدهاي غربي پيروي مي‌كنند، پياده‌نظام جنگ نرم غرب براي فروپاشي ساختارهاي حاكميتي از درون هستند. به همين دليل، مقابله با معاهدات بين‌المللي آموزشي، بازنگري در متون درسي دانشگاهي و جايگزيني الگوهاي غربي با نظريه‌هاي بومي، به عنوان راهبردي حياتي براي صيانت از استقلال تمدني ارزيابي مي‌شود. 

 دكترين «صيانت هويتي»؛ هدف مشترك گعده پايداري‌ها و فيلسوف كرملين

وجه اشتراك بنيادين ديگري كه تفكر الكساندر دوگين را به لايه‌هاي عميق گفتمان جبهه پايداري پيوند مي‌زند، اعتقاد راسخ به دكترين «صيانت هويتي» در برابر هجوم همه‌جانبه ارزش‌هاي مدرنيته غربي است. دوگين در قالب تئوري چهارم سياست و نظريه اوراسياگرايي، جهاني‌سازي را پروژه استعماري غرب براي يكدست‌سازي فرهنگي جهان و نابودي خرده‌فرهنگ‌ها، اديان و اصالت‌هاي بومي مي‌داند. در نقطه مقابل، جريان پايداري نيز با ادبياتي مشابه، جهاني‌سازي را بستري براي «استحاله فرهنگي» و تحميل سبك زندگي غربي به جوامع اسلامي ارزيابي مي‌كند. اين دو نگرش سياسي، در ترجيح بازگشت به اصالت‌هاي سنتي و تاريخي خود به عنوان تنها راه نجات از هضم شدن در نظم بين‌الملل ليبرال، به يك نقطه تلاقي كامل مي‌رسند؛ جايي كه هر دو طرف، مدرنيته را يك انحراف تاريخي و سنت را منبع اصلي مشروعيت و بقا تلقي مي‌كنند.

علاوه بر ابعاد فرهنگي، اين همگرايي در تعريف مفهوم «حاكميت ملي مقتدر» نيز خود را نشان مي‌دهد. دوگين و جريان پايداري، هر دو با الگوهاي توسعه بين‌المللي كه مستلزم پذيرش معاهدات جهاني و نهادهاي فراملي (مانند سازمان ملل، اف‌اي‌تي‌اف يا سندهاي آموزشي جهاني) است، تضاد بنيادين دارند. از نظر آنان، پايبندي به اين توافقات به معناي واگذاري استقلال و تن دادن به قواعد بازي ديكته ‌شده از سوي واشنگتن و متحدانش است. در اين ديدگاه، قدرت واقعي يك دولت نه در ادغام با نظام بين‌الملل، بلكه در ميزان ايستادگي و ايجاد خودكفايي مطلق تجلي مي‌يابد. ترجيح يك اقتصاد درون‌زا، تكيه بر قدرت سخت نظامي و مرزبندي آشكار با جبهه غرب، دكترين مشتركي است كه به منظور حفظ بقاي هويتي هم در ذهن استراتژيست ارتدوكس روس و هم در بيانيه‌هاي سياسي اين جريان راست‌گراي داخلي جريان دارد تا حاكميت ملي را از گزند هضم شدن در دهكده جهاني مصون بدارند.

دوگين كيست؟ فرزند خالص اتحاد جماهير شوروي و ايده‌پرداز روسيه كبير

الكساندر گليويچ دوگين در ۷ ژانويه ۱۹۶۲ در قلب مسكو، پايتخت اتحاد جماهير شوروي، چشم به جهان گشود. تبار خانوادگي و خاستگاه طبقاتي او، فرسنگ‌ها با يك شهروند عادي يا طبقه كارگر شوروي فاصله داشت، چراكه خانواده او پيوند و تنيدگي عميقي با عالي‌ترين و حياتي‌ترين ساختارهاي نظامي، اطلاعاتي و بروكراتيك حاكميت كمونيستي داشتند. پدر او، گلي الكساندروويچ دوگين، يك نخبه نظامي شمرده مي‌شد كه به عنوان افسري عاليرتبه با درجه ژنرالي در اداره اطلاعات نظامي ارتش شوروي «جي‌آر‌يو» فعاليت مي‌كرد؛ نهادي قدرتمند كه ماموريت‌هاي استراتژيك بين‌المللي را هدايت مي‌كرد. مادرش نيز به عنوان پزشك مشغول به كار بود. اين موقعيت ممتاز خانوادگي، به الكساندر جوان دسترسي‌هاي طبقاتي، فرهنگي و حتي اطلاعاتي ويژه‌اي در فضاي بسته جامعه شوروي مي‌بخشيد و او را با سازوكارهاي پنهان قدرت ژئوپليتيك آشنا مي‌ساخت؛ هرچند او مسير متفاوتي را براي آينده خود برگزيد.

با ورود به اواخر دهه ۱۹۷۰، دوگين با توجه به پيشينه خانوادگي و توانايي‌هاي ذهني‌اش، پايش به يكي از معتبرترين دانشگاه‌هاي فني شوروي، يعني «انستيتو هوانوردي مسكو» باز شد تا در رشته مهندسي به تحصيل بپردازد. با اين حال، روحيه سركش، كنجكاوي فلسفي مهارنشدني و گرايش‌هاي فكري غيرمتعارف او، فرسنگ‌ها با چارچوب‌هاي خشك فني و مهندسي سنتي فاصله داشت. ذهن پرشور او نمي‌توانست در قالب‌هاي تحميلي حاكميت دوام بياورد. ورود او به محافل مخفي فكري، حلقه‌هاي ادبي زيرزميني و گروه‌هاي دگرانديش كه مانيفست رسمي ماركسيستي-لنينيستي حزب حاكم را به چالش مي‌كشيدند، سبب شد كه نهادهاي امنيتي دانشگاه و دولت نسبت به او حساس شوند. در نهايت، همين فعاليت‌هاي سياسي خارج از ضابطه و ايدئولوژي استيزي‌اش منجر به اخراج زودهنگام او از انستيتو هوانوردي مسكو شد.

اين اخراج، نقطه عطف بزرگي در زندگي او بود، زيرا او را كاملا به مسير مطالعات خودآموز، عميق و همه‌جانبه در حوزه‌هاي فلسفه، زبان‌شناسي، تاريخ اديان و متون باطني سوق داد. دوگين كه از هوش سرشاري در يادگيري زبان بهره مي‌برد، توانست به چندين زبان زنده و كليدي دنيا از جمله انگليسي، فرانسوي، آلماني و ايتاليايي مسلط شود. اين توانايي زباني به او امكان داد تا بدون واسطه و بدون سانسورهاي دولتي شوروي، مستقيما به مطالعه آثار فيلسوفان سنت‌گرا، محافظه‌كار و راست‌گراي راديكال غربي (مانند رنه گنون، جوليوس ايوولا و مارتين هايدگر) بپردازد.

در همين دوران جواني و نوجواني، او جذب يكي از اسرارآميزترين حلقه‌هاي روشنفكري پايتخت به نام «محفل يوژينسكي» شد. اين محفل، پناهگاهي براي فيلسوفان، نويسندگان و دگرانديشاني بود كه برخلاف اپوزيسيون‌هاي ليبرال و متمايل به غرب، هيچ علاقه‌اي به دموكراسي غربي، مدرنيته يا حقوق بشر نداشتند، بلكه شيفته عرفان تاريك، فاشيسم ادبي، نمادگرايي پنهان، سنت‌گرايي حاد و نقد راديكال جهان مدرن بودند. حضور در اين فضاي فكري مبهم و پنهان، تار و پود تفكر آخرالزماني و ضدغربي دوگين را پي‌ريزي كرد. با اينكه او از آموزش‌هاي رسمي مهندسي محروم شده بود، اما هرگز از دنياي آكادميك دست نكشيد؛ او بعدها توانست با ارايه آثار و رساله‌هاي تئوريك خود، تحصيلات رسمي را در رشته فلسفه ادامه داده و با نگارش پايان‌نامه‌هاي عميق در ساختار جديد روسيه پس از فروپاشي، در نهايت هر دو مدرك دكتري فلسفه و دكتري علوم سياسي را با موفقيت كسب و جايگاه خود را به عنوان يك نظريه‌پرداز رسمي تثبيت كند.

دوگين و گذر از گذار از آنتي‌كمونيسم به ژئوپليتيك اوراسياگرايي

با فرا رسيدن اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوايل دهه ۱۹۹۰ ميلادي، جهان شاهد يكي از بزرگ‌ترين زلزله‌هاي ژئوپليتيك تاريخ، يعني فروپاشي اتحاد جماهير شوروي بود. اين رويداد سرنوشت‌ساز، ساختار ذهني و فلسفي الكساندر دوگين را دستخوش يك گسست و دگرگوني بنيادين كرد. دوگين در سال‌هاي جواني خود، تحت تاثير تفكرات سنت‌گرايانه، با نظام كمونيستي به عنوان يك ايدئولوژي برخاسته از دل مدرنيته، مادي‌گرايي و راسيوناليسم (عقل‌گرايي غربي) به‌ شدت مخالفت مي‌كرد. اما تماشاي فروپاشي ناگهاني اين ابرقدرت، ايجاد هرج‌ومرج مطلق اقتصادي، تحقير بي‌سابقه ملي روسيه در عرصه بين‌المللي و از همه مهم‌تر، هجوم بي‌امان فرهنگ، سبك زندگي و ليبراليسم غربي به درون مرزهاي فدراسيون جديد، اولويت‌هاي او را به‌طور كامل تغيير داد.

او به اين درك رسيد كه خطر اصلي براي تمدن روس، ديگر كمونيسم مرده نيست، بلكه هژموني فراگير ايالات متحده امريكا و نظام سرمايه‌داري جهاني است كه او آن را تحت عنوان «آتلانتيسيسم» (اتحاد تمدن‌هاي درياپايه غربي) صورت‌بندي مي‌كرد. از نظر دوگين، ليبراليسم غربي يك نيروي ويرانگر هويت‌زدا بود كه قصد داشت تمام سنت‌ها، مذهب ارتدوكس و ريشه‌هاي تاريخي روسيه را در هاضمه جهاني‌سازي خود هضم كند. در اين قاب، تفكر او از يك كلان‌روايت صرفا ضدكمونيستي، به يك مبارزه تمام‌عيار و ژئوپليتيك عليه جهان تك‌قطبي به رهبري واشنگتن شيفت كرد.

كتاب «مباني ژئوپليتيك» و تدوين مانيفست روسيه مدرن

سال ۱۹۹۷ ميلادي با انتشار كتاب «مباني ژئوپليتيك: آينده ژئوپليتيكي روسيه»، نقطه عطفي بنيادين در حيات فكري الكساندر دوگين رقم خورد. اين اثر جنجالي و راهبردي، با مشاركت و رايزني برخي ژنرال‌هاي ارشد آكادمي نظامي ستاد كل ارتش روسيه نگارش يافت و به سرعت به متن درسي و رسمي دكترين نظامي در دانشكده ستاد كل و مراكز عالي امنيتي تبديل شد تا نقشي كليدي در تربيت نسل جديد استراتژيست‌ها و تصميم‌گيران كرملين ايفا كند. دوگين در اين سند جامع، يك نقشه راه عملياتي و تهاجمي براي بازسازي قدرت روسيه پس از فروپاشي شوروي ارايه داد كه زيربناي تحليل آن بر اين فرض استوار است كه تاريخ جهان، عرصه نبرد ابدي و آشتي‌ناپذير دو كلان‌ساختار تمدني، يعني تمدن‌هاي خشكي‌پايه با مظهر روسيه، ثبات، سنت‌گرايي و ارزش‌هاي جمعي و تمدن‌هاي درياپايه با محوريت امريكا، تجارت‌گرايي و مادي‌گرايي است. از نظر دوگين، جغرافياي اوراسيا قلب زمين محسوب مي‌شود و رسالت تمدن درياپايه، محاصره و تضعيف اين كانون حياتي است، به همين دليل او براي شكستن اين محاصره ژئوپليتيك، فرضيه‌ها و توصيه‌هاي مشخصي را فرمول‌بندي كرد كه دكترين توسعه‌طلبي مدرن روسيه را شكل دادند.

او در وهله نخست تاكيد داشت كه روسيه بايد براي خنثي كردن نفوذ تمدن درياپايه در قاره اروپا، به تفكيك ساختاري ميان كشورهاي كليدي دست بزند و تحريك و حمايت از جريانات استقلال‌طلب براي خروج برخي قدرت‌ها از اتحاديه‌هاي فراگير اروپايي را يك ضرورت مي‌دانست تا از اين طريق، انسجام جبهه متحد غرب از هم بپاشد؛ همزمان ايجاد محورهاي اقتصادي-انرژي با كشورهايي چون آلمان، ابزار اصلي او براي كاهش تسلط واشنگتن بر اروپا بود. از سوي ديگر، يكي از تندترين بخش‌هاي اين مانيفست به مساله اوكراين اختصاص يافت، جايي كه دوگين در تحليل خود صراحتا پافشاري مي‌كرد كه اوكراين به عنوان يك دولت مستقل، فاقد معناي تمدني يا حق حاكميت ملي است و وجود يك اوكراين مستقل متمايل به غرب را خنجري بر پشت قلمرو اوراسيا و سرپلي خطرساز براي پيشروي ناتو ارزيابي مي‌كرد، به‌طوري كه الحاق گام‌به‌گام و كامل اين اراضي به خاك روسيه را يك الزام حياتي براي بقاي امپراتوري روس مي‌دانست. در نهايت، دوگين براي سد كردن نفوذ امريكا در مرزهاي جنوبي، دكترين همگرايي با قدرت‌هاي منطقه‌اي خاورميانه و شكل‌گيري اتحادهاي راهبردي در محور مسكو-تهران را مطرح كرد و ايران را به دليل ماهيت سرسخت ضدامريكايي و پايداري بر هويت سنتي‌اش، يك متحد طبيعي و استراتژيك براي روسيه دانست كه تقويت توان راهبردي آن و باز گذاشتن دست تهران در معادلات خليج‌فارس، اهرم‌هاي اصلي براي به عقب راندن هژموني درياپايه در منطقه به شمار مي‌روند. اين مانيفست در مجموع توانست ذهنيت دفاعي و منفعل روسيه در دهه نود را به يك استراتژي تهاجمي امپراتوري بازتعريف كند كه ستون فقرات سياست خارجي معاصر كرملين را پوشش مي‌دهد.

ديپلماسي پنهان و نفوذ شبكه دوگين در ساختار سياسي اروپا

ابعاد نفوذ الكساندر دوگين تنها به تئوري‌پردازي‌هاي داخل كرملين محدود نمي‌شود، بلكه اسناد افشا شده از ايميل‌هاي هك‌ شده جنبش اوراسياي او در اواخر سال ۲۰۱۴، پرده از يك شبكه وسيع ديپلماسي پنهان و ارتباطات ساختاري با احزاب و نخبگان اروپايي برمي‌دارد. بر اساس اين گزارش‌هاي تحليلي، دوگين با همكاري كنستانتين مالوفيف، ميلياردر ناسيوناليست روس، تلاش گسترده‌اي را براي ايجاد يك «كلوب نخبگان اروپايي متمايل به مسكو» آغاز كرد تا خطوط استراتژيك روسيه را در قلب اروپا پيش ببرد. بارزترين نمونه اين نفوذ، ارتباط نزديك و مستمر مشاوران حزب چپ‌گراي سيريزا در يونان و حتي وزير دفاع و وزير خارجه وقت اين كشور با شخص دوگين و نمايندگان او بود. اسناد نشان مي‌دهند كه استراتژيست‌هاي اين حزب پيش از رسيدن به قدرت، يادداشت‌هاي راهبردي و مواضع حزبي خود را براي نظرسنجي و دريافت پيشنهاد به دوگين ارسال مي‌كردند. اين روابط فراتر از جريانات چپ، احزاب راست افراطي اروپا از جمله حزب آزادي اتريش، جبهه ملي فرانسه و حزب آتاكاي بلغارستان را نيز در بر مي‌گرفت. دوگين با ميزباني كنفرانس‌هاي مخفي در وين و دعوت از چهره‌هاي دانشگاهي غرب تلاش كرد تا يك تروييكاي ضدآتلانتيك پنهان ايجاد كند. اين شبكه عملياتي، نمودي عيني از كاربرد كتاب مباني ژئوپليتيك او بود كه هدف آن تضعيف همبستگي اتحاديه اروپا و ناتو از طريق نفوذ در لايه‌هاي تصميم‌ساز كشورهاي عضو ارزيابي مي‌شد.