به گزارش خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، علی عسگری، پژوهشگر علوم اجتماعی و طلبه حوزه علمیه قم با شرکت در پویش همنویسی «راویان عهد» از تجربه خود در مسیر رسیدن به آیین وداع با پیکر مطهر امام شهید نوشت:
ایستگاه آیتالله کاشانی
تا رسیدن به مصلای تهران باید یک خط عوض میکردیم؛ اما شلوغ بود. ازدحام جمعیت جایی برای سوزنانداختن باقی نگذاشته بود.
ایستگاه شهید ستاری
از میان صدها نفری که منتظر بودند، سه نفر هم به جمع ما ملحق شدند. یکیشان درحالیکه در ازدحام جمعیت بود، با لهجهی اصفهانیاش گفت: برید عَقِبتر...
در روزهای معمولی، اگر فشار جمعیت در فضای کوچک مترو به وجود میآمد، خیلیها با نیش و کنایه، غرولندی میکردند و کام بقیه را تلخ؛ اما اینجا همه چیز بشارت بود.
گمان نمیکنم، تحمل سختیها آن هم برای کسی که 37 سال بار مردمش را به دوش کشید تا رشدشان دهد، کار شگفتی باشد! به دل که رجوع میکنم زیر لب میگویم: وظیفه است؛ حتی اگر مبعوث شده باشیم!
ایستگاه مرزداران
پیش میآمد که وقتی از شرق به غرب میرفت، و اسم ایستگاه مرزداران را میشنیدم، به یاد پولدارهای تهران میافتادم. آنان که نانشان در روغن بود و لویزان تا شمیرانات را یک لقمهی چپ میکردند؛ اما این بار مرزداران تجلی دیگری داشت. برای منی که آیتالله کاشانی را تا مصلی طی میکردم، مرزداران معنای جدیدی یافته بود. مرزداران بوی مجاهدتهای خامنهای شهید را به خود گرفته بود.
همان تلاشهایی که همهاش را میتوانستیم در آستینبالارفتهی پیراهنش هنگام تزریق واکسن ایرانی ببینیم. چراکه او نه تنها مدافع مرزهای سیاسی؛ بلکه پاسدار مرزهای علمی ما نیز بود. مرزی که گاهی برای دفاع از خاک، حاجقاسماش را میداد و گاهی برای پیشرفت علمی، احمدی روشناش را؛ اما شاید کمتر توجه میکردیم که قاسم و مصطفی، هر دو از شاگردان مرزدار اصلی ایران یعنی شهید سیدعلی خامنهای بودند. کسی که عمرش را برای استقلال ایران بذل کرد تا حق پابرجا بماند.
ایستگاه کارگر
کارگر نامی است که با دستهای پینهبسته و عرق بر جبین نشسته مانوس است؛ ولی این نام برای رهبر شهیدمان از جنس اقتصاد مقاومتی بود. از جنس خودکفایی و اهتمام با تولیدات شرکتهای دانشبنیان. همانها که وقتی ماهوارههای امید و کوثر را پرتاب کردند، لبخند را بر لبهای آقا نشاندند. همانها که وقتی در داشتن قطعاتی کوچک تحریم شدیم، دست به زانو گرفتند و یاعلی گفتند تا برخی از دانشها را بومیسازی کنند.
کارگر برای آقا حرمت داشت. حرمتی که عزت حرم جمهوری اسلامی را افزایش میداد.
ایستگاه جهاد
کم کم به مصلی نزدیک میشدیم. این پا و آن پا میکردم تا خستگی پاهایم تقسیم شوند. نام ایستگاه جهاد را که شنیدم، به یاد کلمهای افتادم که اسم خامنهای با آن عجین شده است؛ مقاومت!
اصلا سر خون او و شهدایی که بر آنها نماز خوانده بود، همین کلمهی مقاومت بود. کلمهای که از سال 57 تا الان، اجازه نداده است تا یک آب خوش از گلوی استعمارگران و مستکبران پایین برود.
مقاومت برای امام شهید، یک شعار نبود. نه برای او، که برای عاشقان او نیز بمانند هوایی میمانست که بدون آن نفس کشیدن غیر ممکن است. این همان حسی است که خامنهای شهید در ما به وجود آورد. حسی که سالها از چفیهای که بر دوشش داشت، گرفتیم و تا زمانی که به مصلی رسیدیم و همان چفیه را بر تابوتش دیدیم، میان تپشهای قلب خود شهود میکردیم.
این همان حسی بود که رهبر شهیدمان به مردم خود هدیه داد. حسی که نه برخاسته از یک شور؛ بلکه از منطق یک انسان آزاده نشات میگرفت. انسانی که با منطق مقاومت، فطرت خویش را به معرکهی جهالتها و جنایتها رهسپار میکند تا زمینهساز تحقق حکومت مهدوی(عج) باشد.
ایستگاه مصلی
جمعیت با سردادن شعارهای آرمانیخود، به سمت مصلی میرفت. برای رسیدن به خامنهای شهید، شرق و غرب تهران نه، بلکه تمام کشور یکی شده بود.
مصلی به مکانی برای درآغوش کشیدن مردمی تبدیل شده بود که همچون رهبرشان مرزدار بودند. مردمی که برای ایران میجنگیدند، اما ایرانی که با ایمانشان گره خورده بود. مردم ایران مرزدار بودند؛ اما فرای مرزها میاندیشیند. این نیز مدیون درایت رهبر شهیدی است که ایران و منطق مقاومتاش را فرا مرزی نگاه میکرد. منطقی که حاجقاسم و مدافعان حرم سربازاناش بودند و آقا فرماندهاش.
ما به مصلی رسیدیم، فارغ از آنکه ببینیم از کجا آمدهایم، هدف یک چیز بود و آن رسیدن به جایی بود که خورشید حضور داشت.
انتهای پیام/