انسان از آغاز تاریخ، در جستوجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوههای این جستوجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقتجوی بشر ریشه دارد و نمونههای آن را میتوان در روایتهای تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود، نشانههایی الهی ارائه کردهاند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت از پروردگار خواستهاند نشانهای به آنان بنمایاند تا دلهایشان آرام گیرد و یقینشان استوار شود.
برخی از عارفان و اهل معنا بر این باورند که اگر انسانی با صدق نیت و صفای باطن، از خداوند طلب هدایت و نشانه کند، ممکن است پاسخی دریافت کند که برای او به نقطه ایمانی تبدیل میشود و تکیهگاهی برای یقین به وجود پروردگار عالم بهشمار خواهد رفت؛ تجربهای شخصی که هرچند ممکن است برای دیگران قابل اثبات نباشد، اما برای صاحب آن، روشن و اطمینانبخش است.
یک نویسنده و پژوهشگر حوزه فرهنگ تلاش میکند بخشی از این تجربههای انسانی را از زبان مردمان روزگار معاصر جمعآوری و با افزودن مایههای داستانی به آن، در قالب داستانهای کوتاه خواندنی منتشر کند.
به گفته وی، این داستانها، روایتی از رویدادها و پیشامدهای خارقالعاده هستند که راویانشان آنها را اعجازی از سوی خداوند میدانند. این داستانها نه در پی اثبات فلسفی وجود خداوند، بلکه روایتگر لحظاتی هستند که در آنها، انسان در میانه زندگی روزمره، نشانی از امری قدسی یافته و آن را چون نقطهای ماندگار در مسیر ایمان خود، به یاد سپرده است.
در ادامه، چهارمین بخش از این داستانهای واقعی را به قلم محمدحسن مردانی خواهیم خواند. از وی پیش از این چند مجموعه داستانی با عناوین «تب برف»، «از شما چه پنهان» و «مثل کف دست» به چاپ رسیده است.
اتوبوس شب
کولر اتوبوس چنگی به دل نمیزند. قراضه و نیمهجان است. باد گرم میزند و با پنکه توفیر چندانی ندارد. روی تمامی صندلیها کیپ تا کیپ مسافر نشسته. هُرم نفسهایشان شبیه بخاری است و گرمای داخل ماشین را دوبرابر میکند. با آنکه دو ساعتی از غروب گذشته، اما هنوز تک هوا نشکسته و جاده از عطش لهله میزند. پلکها را روی هم میگذارم و کمی روی شانه منصوره مایل میشوم، بلکه سرم سنگین شود و این چند ساعته را کمتر زجر بکشم. وق و ووق بچهها ولی مگر میگذارد! یکریز عر میزنند. گشنهشان است یا کار خرابی کردهاند؟! نمیدانم. هرچه هست، مسافرت با اتوبوس به ذائقه آنها هم خوش نمیآید. آن هم با این جاده پر از چاله و چوله که هربار لاستیک توی آنها میافتد، شبیه تخته شنا آدم را سه متر بالا میاندازد. از اول نباید تن به این سفر میدادم، ولی حالا که آمدهام، دیگر آب از سر گذشته، باید دندان سر جگر بگذارم و صبوری کنم تا برسیم.
بیشتر بخوانید:
دوباره پلکها را روی هم میفشارم و برای چرتزدن تقلا میکنم. تازه چشمهایم گرم شده و صدای خسخس سینهام با خروپف مسافر صندلی کناری درهم آمیخته که صدای مهیبی خواب را به کاممان زهر میکند. هراسان از جا میپرم و نیمهخیز، دور و بر اتوبوس را دید میزنم. آتش از سر و روی جاده بالا میرود. محشر کبری شده است. بهگمانم مردهایم و درهای جهنم را رویمان باز کردهاند. صدای شیون زنها پرده گوش را پاره میکند. مردها ماتشان برده، عین مجسمههای بیروح به شعلههای بلند آتش زل زده و دستپاچه دور خودشان چرخ میخورند.
«یا صاحب صبر، این دیگه چه بلایی بود که دامنگیرمون شد؟! خدایا شوخیت گرفته؟! شمشیرت رو از رو بستی؟!» دود مثل ابر پیچ و تاب میخورد و روی تن و جانمان مینشیند. شبیه زغالفروشهای قدیم سبزهمیدان شدهایم. دست قلمشدهام حالا بیش از همیشه زق میزند. با این دست علیل چطور از معرکه جان سالم در ببریم؟! سر میچرخانم سمت منصوره و چشمهای وحشتزدهاش را تماشا میکنم. بدم نمیآید توی صورتش تشر بزنم: «حالا خوب شد؟! همینو میخواستی؟!»
از اول دلم به این سفر راضی نبود. پای آمدن نداشتم. به منصوره هم گفتم. «دست از سر من یکی بردار که اصلاً حوصلهام نمیکشه!» انگشت به دهان برد و بین شست و اشارهاش را گاز گرفت که: «استغفر الله، از خدا روگردون شدی مرد؟! به زیارت پشت پا میزنی؟!» هرچه کردم، زیر بار نرفت. آسمان و ریسمان به هم بافت که خدا قهرش میآید، نکبتش زندگیمان را میگیرد و چه و چه...! «حالا که خدا رویش سمتمان بوده و دعوتمان کرده مشهد، نمیشود نرویم. خورد و خوراکمان هم که رایگان است، چه چیزی از این بهتر؟!»
هر چهارشنبه با خالهباجیهای محل جمع میشدند خانه یکی. ختم قرآنی بود و چای و کیکی. اگر صاحبخانه دستش به دهنش میرسید، یک آش رشته یا شلهزرد هم چاشنی سفره میکرد. آخر مجلس، اسمهایشان را مینوشتند و توی ظرف مسی میانداختند تا به قید قرعه، یکی دو نفر زائر مشهد شوند. بانیاش فلان حاج خانم یا بهمان حاج آقا بود که حکما پولش از پارو بالا میرفت و این یکقران دوشاهیها برایش پول خرد بود. خدا بیشترشان بدهد، دارندگی و برازندگی!
منصوره روی ابرها بود، از اینکه اسمش توی قرعه درآمده، عرش را سیاحت میکرد. من اما حوصله رفتن نداشتم. نه که بخواهم برای منصوره طاقچه بالا بگذارم یا زبانم لال، شک بیاورم و دست امام را پس بزنم، نه! خدا میداند که دلم برای شنیدن صدای نقارهخانهاش لک زده بود. برای پنجهانداختن در پنجره فولاد و تماشای کفترهایش؛ اما سر لج افتاده بودم. دلم شکسته بود. میخواستم یکجورهایی نالوطی خدا را تلافی کنم. هرچه یادم میافتاد، خودم را تف و لعنت میکردم. «کار خیر به تو نیامده، بیخود خودت را به زحمت انداختی!» قدیمتر یکچیزی شنیده بودم که حالا مدام ورد زبانم شده بود: «ما ز یاران چشم یاری داشتیم... .»
زن زبانبسته سر ظهر، گوشه خیابان عاطل و باطل مانده بود. دست زده بود به کمر و با یک دنیا حسرت به لاستیک پنچر نگاه میکرد. انگار دنیا به آخر رسیده و همه عالم روی سرش خراب شده! یک موتوری هم کِرمش گرفته بود، دور و بر ماشین مدام رژه میرفت و متلک میپراند. سر بزنگاه رسیدم. پسرک یالغوز را تاراندم و با آچارچرخ افتادم به جان لاستیک پنچر. به یک چشم بر هم زدن، زاپاس را انداختم زیر ماشین. زن از خوشحالی بال درآورده بود. یک دنیا تشکر کرد. گفت شوهرش نظامی است و رفته مأموریت، وگرنه اینطور ویلان و سیلان گوشه خیابان نمیماند.
تا زانو برایم خم شد. یک ربع ساعت، تشکر میکرد. خروار خروار دعای خیر بود که نثار خودم و هفت پشت آبا و اجدادم کرد. گفت: «الهی خدا خیرت بدهد، جوانمردی کردی!» سرم را پایین انداختم و خاک لباسم را تکاندم که: «خواهش میکنم، شما هم جای خواهرم!» نمیدانم از سق سیاه زن بود یا اقبال بد خودم که یک چهارراه بالاتر، گوشه خیابان، یکباره پایم سر خورد و کلهپا شدم. یک بیپدری روغن سوخته را کنار پیادهرو ریخته بود. خواستم دستم را سپر کنم که سرم به جدول بتونی کنار باغچه نخورد که دستم زیر تن ماند و صدای خردشدن استخوانش توی گوشهایم پیچید. چشمانم سیاهی میرفت، از درد به خودم میپیچیدم. کاسبهای دور و بر، دورهام کردند. یکی آبقند داد، آن یکی هم زنگ زد اورژانس که البته نیامد. گفت: «میگویند تصادف خودرویی باشد، میآییم، برای لیز خوردن نمیآییم.» گفتم: «میگفتی باید ببخشید که بعد لیز خوردن یک کامیونی، تریلیای چیزی نبود که زیرمان بگیرد، به بزرگی خودتان ببخشید!»
حالم که کمی جا آمد، با پای پیاده راه افتادم سمت بیمارستان. یکی دو چهارراه بیشتر نبود. دست راستم بدجور زقزق میکرد. خیال میکردم مو برداشته، اما توی عکس رادیولوژی، یک ترک پیدا بود، به قاعده جوی آب. دخل استخوان آمده بود. دست را تا بازو گچ گرفتند و با طناب نیمهجانی انداختند دور گردنم. «یکی، دو ماهی طول میکشه تا جوش بخوره! باهاش چیزی بلند نکن!»
یاد حرف زن افتادم که لابهلای دعاهایش گفت: «الهی دست به خاک بزنی، طلا بشه!» زیرچشمی به آسمان نگاه کردم و با لب و لوچه آویزان معترض خدا شدم که: «دمت گرم اوستاکریم، خوب مزد دستمون رو دادی!»
عدل، توی همین گیرودار، منصوره هوس مشهد رفتن به سرش زده بود و انتظار داشت همپای سفرش باشم. آن هم با این دست چلاق! هرچه عجز و لابه کردم که دور من یکی را خط بکش، با دوستی، همسایهای، کسی برو، به خرجش نرفت. پایش را توی یک کفش کرده بود که بانی گفته قرعهکشی خانوادگیست، اسم هرکسی درآمد، باید با شوهرش برود. چارهای نبود، مجبور بودم پرچم سفید بالا ببرم و به خواستهاش تن بدهم، وگرنه دستکم یک ماه آزگار نانم توی خون بود و باید غرولند و آبغورهگرفتنهایش را تحمل میکردم. «باشه منصوره جان، باشه، بریم! ولی من با این دست علیل، وبال گردنت میشما! نباشم راحتتر میری زیارت، از ما گفتن!» هوایی این خیال بودم که چرا حالا دم زیارت باید این اتفاق پیش بیاید و سفر را به کاممان زهر کند!؟ «باشه اوستا کریم، هرچی تو بخوای! ما که گردنمون از مو باریکتره، هرجور خودت صلاح میدونی! بزن، بشکون، صاحباختیاری!»
این یکی را اما کجای دلم بگذارم؟! تصادف اتوبوس و آتش جهنمی که دودش تا آسمان خدا بالا میرود. لعنت به این اقبال شوم که دست از سرمان برنمیدارد! منصوره رنگ به رو ندارد. عین گچ دیوار، سفید شده است. دست میاندازم دور شانهاش و دلداری میدهم: «نترس خانمم، نترس طوری نشده! الآن با کپسول خاموشش میکنن!» خودم هم میدانم دروغ میگویم. کجا طوری نشده؟! دیگر چطور میخواستی بشود؟! لاستیک جلوی اتوبوس دوپوسته شده بوده، اما راننده بیفکر اعتنا نکرده است. خواب و بیدار بودهایم که لاستیک ترکیده و اتوبوس لغزیده آن سمت جاده. شکستن گاردریل همانا و شاخ به شاخ شدن با اتوبوسی که از آن سوی جاده میآمده، همانا! اینها را مردم میگویند، مردمی که عین مورچههایی که آب به لانهشان افتاده باشد، بیامان وسط دود و آتش جستوخیز میکنند تا کپسول آتشنشانی پیدا کنند و شعلهها را مهار کنند. آتش پر و پیمان است، دو تا باک پر از گازوئیل پشت شعلههایش خوابیده. کپسول آتشنشانی از پس این همه شعله برنمیآید. دست و پنجه نرم کردن با آتش، بیهوده است. مردها کمکم دست از جدال با آتش میکشند. یکی که ریش سیاه و پرپشتی دارد، از وسط اتوبوس فریاد میکشد: «دست بجنبونید خلق الله! میخواید بمونید و خاکستر بشید؟!» از صدای خشک و خشن مرد، مو به تنم سیخ میشود. سر میچرخانم سمت منصوره: «پاشو خانم، پاشو معطل نکن! باید تا آتیش به رخت و لباسهامون نگرفته، از اتوبوس بپریم پایین!»
راهروی اتوبوس عین پل صراط است. مرد و زن روی سر و کله هم سوار شدهاند تا خودشان را به درهای خروجی برسانند و تا حضرت عزرائیل قدمرنجه نکرده، از ماشین پایین بپرند. درها ولی باز نمیشوند. سنسورهایشان سوخته و دکمه راننده کار نمیکند. هرچه مشت و لگد حواله درها میکنند، بیفایده است. کمکشوفر با جثه درشتش به جان درها افتاده: «باز شو دیگه لعنتی، باز شو!» مرد ریشو دوباره فریاد میکشد: «شیشهها رو بشکنید جماعت! شیشهها رو بشکنید تا دیر نشده!» هنوز جملهاش تمام نشده که مشت و لگدها بهجای درب اتوبوس، حواله شیشهها میشود. «یا علی، ها ماشالا، محکمتر بزن» شیشهها اما بلند و قدی است، محکم و دوجداره. به این سادگیها خیال فروریختن ندارد. یکی دو نفر، سر میچرخانند دور اتوبوس تا چکشهای اضطراری را پیدا کنند، اما جا تر است و بچه نیست. جای چکشها خالیست. هرچه تقلا میکنیم، شیشهها آخ نمیگوید.
کلنجار رفتن بیهوده است. آتش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود. به سرفه افتادهایم. نفسهایمان یکی در میان بالا میآید. بوی دود چشمهایم را میسوزاند. قلبم بیامان میزند. کم مانده از ترس قالب تهی کنم. منصوره خودش را به بازوی پر از گچم چسبانده و مثل بید میلرزد. میخواهم با همین دست چلاق، مردم را پس بزنم و راه فراری پیدا کنم که یکباره فکری به سرم میزند. گچ! گچ دستم، کم از چکش نیست!
شبیه مرد ریشو، صدایم را در گلو میاندازم و محکم فریاد میکشم: «برید کنار! کار، کار خودمه» مردم راه باز میکنند و جاده میدهند تا خودم را بگذارم کنار شیشه بلند نزدیک درب خروجی. درد دست را از یاد بردهام، شکستگی بیشکستگی! حالا وقت این قرتیبازیها نیست. بند گچ را از دور گردن باز میکنم و با همان مچ و بازوی شکسته به جان شیشه میافتم. شیشهها ضریح شده است، من زائرم و بازوی ترکبرداشتهام، پر و بال شکستهای که به رسم تبرک به ضریح طلایی میساید. انگار مأمور شده باشم، پنجه در پنجرههای ضریح بیندازم و برای عمر دوباره این همه مرد و زن گرفتار در شعلههای آتش، از صدق جان دعا کنم! صدای شکستن شیشه، خردشدن گچ دست و از هم پاشیدن استخوان بازویم در هم میپیچد و چشمانم از درد، سیاهی میرود. شیشه بدقلق، در دم فرومیریزد، مرد و زن از شوق صلوات میفرستند و راه فرار باز میشود. از اتوبوس پایین پریده و صد قدمی دور شدهایم که صدای انفجار باک گازوئیل در هوا میپیچد و دود غلیظی تمام جاده را پر میکند. به پشت سر برمیگردم و محو تماشای شعلههای آتش میشوم. «دم اوستاکریم گرم! کارش خیلی درسته.»
انتهای پیام