شناسهٔ خبر: 78931113 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

فراسوي يك تشييع

عبدالناصر سعيد

صاحب‌خبر -

در لحظه‌اي كه انگشت امريكايي بر ماشه فشرد تا موشكي را به سوي هدفي با ارزش بالا شليك كند و در همان زماني كه هواپيماهاي اسراييلي آسماني را مي‌دريدند و زيرساختي را ويران مي‌كردند، «عقل استكبار» گمان مي‌كرد كه سطر پاياني يك پرونده آزاردهنده را رقم مي‌زند. سياستگذاران در واشنگتن و تل‌آويو مي‌پنداشتند كه با اين «جراحي دقيق ترور» يا آن «تخريب وحشيانه تاسيسات» به يك معادله رياضي ساده دست يافته‌اند؛ حذف نماد برابر است با نبود تاثير و ضربه زدن به زيرساخت حياتي برابر است با شكستن اراده خواهد بود. اما به محض آنكه مراسم تشييع اعلام شد، آن مهندسي نظامي سرد، به چيزي شبيه به يك طنز تلخ براي سياستگذاران اين طرح تبديل گشت. ميليون‌ها نفر به خيابان آمدند، نه فقط براي گريستن بر مردي بي‌همتا، بلكه براي گفتن اين واقعيت به قاتلان كه محاسبات شما روي كاغذ، در حقيقت و در ميدان واقعيت ملت‌ها هيچ ارزشي ندارد. اين صحنه، كه از تهران تا قم و از نجف و كربلا تا مشهد امتداد يافت، صرفا يك رويداد تشييع جنازه‌اي نبود، بلكه يك «رفراندوم مردمي» بي‌سابقه بر شكست قدرت عريان در تحميل روايت خود بود. ما در برابر لحظه‌اي تاريخي هستيم كه شكنندگي «مدل امريكايي-صهيونيستي» در مديريت منازعه را آشكار مي‌كند؛ مدلي كه باور دارد قدرت تنها راه‌حل است، تكنولوژي جايگزين سياست است و تحريم و بمباران تنها زبان‌هايي هستند كه ملت‌ها مي‌فهمند.
وهم «جراحي دقيق و موردي»: وقتي قاتل خود را در ميدان سياسي معدوم مي‌كند- دولت‌هاي امريكا، به ‌ويژه در دوران اخير ترامپ، همواره به آنچه «حملات ويژه» يا «ترورهاي جراحي‌وار» مي‌نامند، باليده‌اند.  اين، دكترين متكي بر فرضيه‌اي ساده‌انگارانه است: ترور يك شخصيت، سر مار را قطع مي‌كند و پروژه را به پايان مي‌رساند، اما هر خوانش منصفانه‌اي از تاريخ، به‌ ويژه تاريخ اين منطقه، ثابت مي‌كند كه ترور، چيزي جز «مكانيسمي براي اسطوره‌سازي» نيست. وقتي آنها رهبران را ترور كردند..

 نه تنها انديشه را نكشتند، بلكه آن را به «اصلي مقدس» در وجدان توده‌ها تبديل كردند.  اين نوع از خشونت، «اعلام ورشكستگي سياسي» به تمام معناست، چراكه وقتي قدرت بزرگ از متقاعد كردن دشمنش عاجز مي‌ماند و در ميدان باز شكست مي‌خورد، راهي جز «دكمه قتل» ندارد و قتل در ذات خود، فعل ضعف است، نه فعل قدرت؛ چراكه اعتراف به اين است كه دشمن، فراتر از آن است كه با سياست شكست بخورد.
هدف قرار دادن زيرساخت‌ها: تروريسم پنهان در لباس نظامي- هدف قرار دادن خطوط راه‌آهن، تاسيسات حياتي و نهادهاي مدني را نمي‌توان جداي از سقوط اخلاقي سياست امريكا خواند. «هدف‌گيري ساختاري» به يك سياست مصوب تبديل شده است؛ به‌ جاي رويارويي با ارتش‌ها، مردم را مجازات مي‌كنند. آنها جاده‌ها و پل‌ها را مي‌زنند، نه براي ممانعت از تحرك نظامي، بلكه براي اينكه به غيرنظاميان بگويند: «نگاه كنيد، ما قادريم زندگي‌تان را به جهنم تبديل كنيم.» اما اين «تروريسم سيستماتيك» مانند بومرنگ به سمت خودشان بازمي‌گردد. ‌وقتي شهروند رنج مي‌كشد، رهبرانش را سرزنش نمي‌كند، بلكه خشمش را به سوي متجاوزي نشانه مي‌رود كه زندگي‌اش را سخت كرده است.  آنها فراموش مي‌كنند كه ملت‌هايي كه جنگ و محاصره را تجربه كرده‌اند، قدرت عجيبي در سازگاري دارند و هر ميخي كه از ريل راه‌آهن بيرون مي‌كشند، جاي خالي‌اش را با كينه‌اي عميق مي‌كارند كه به ديواري شكست‌ناپذير تبديل مي‌شود.
تنگناي ترامپ: وقتي «وقاحت» به سياست خارجي تبديل مي‌شود- ما امروز در برابر لحظه‌اي سرنوشت‌ساز هستيم كه در آن كاخ سفيد از اعمال «قلدري بين‌المللي» شرم ندارد. زباني كه ترامپ به كار مي‌برد، مبتني بر تهديد، ارعاب و چماق تحريم‌هاي جمعي، بازتاب‌دهنده فرسايش نظمي بين‌المللي است كه قرار بود از كشورها محافظت كند.  امريكا از «ژاندارم جهان» به يك «راهزن بين‌المللي» تبديل شده كه براي هر جنايتي كه اسراييل مرتكب مي‌شود، چتر و پوشش فراهم مي‌كند.  اين پيوند كامل ميان ديدگاه ترامپي و سياست صهيونيستي، واقعيتي خطرناك مي‌آفريند: واقعيتي كه در آن فاصله‌ها ميان «استعمار شهرك‌نشين» و «امپرياليسم جهاني» از بين مي‌رود. اسراييل جنايت مي‌كند و امريكا سلاح و پوشش مي‌دهد. اين زوج (ترامپي-صهيونيستي) يك حقيقت را درك نمي‌كند: قدرت، هرقدر هم بزرگ باشد، نمي‌تواند «مشروعيت» بخرد.
جغرافيا به مثابه پيام: از تهران تا نجف- انتقال مراسم تشييع از تهران به قم و سپس نجف و كربلا، واجد دلالتي نمادين است كه نبايد ناديده گرفته شود. اينها فقط ايستگاه‌هاي جغرافيايي نيستند، بلكه «نقشه نفوذ عاطفي» هستند. وقتي عراقي‌ها در وداع با يك رهبري ايراني شركت مي‌كنند، پيامي روشن به غرب مي‌فرستند: «تلاش شما براي ايجاد شكاف ميان ملت‌ها شكست خورده است.»  غرب مدت‌ها سعي كرد فتنه‌ انگيزد و ملت‌ها را از هم جدا كند، اما پيكر، دل‌ها را متحد كرد. شهرهاي مقدسي كه غرب مي‌خواست آنها را به ميدان نبرد تبديل كند، به سكوهايي براي اعلام «ائتلاف قلبي» بدل شدند.
سخن آخر: حقيقتي كه با گلوله نوشته نمي‌شود- تصميم‌گيرندگان در واشنگتن و تل‌آويو هواپيماهايي سريع‌تر از صوت، موشك‌هايي دقيق‌تر از ضربان قلب و پولي كه وجدان‌ها را مي‌خرد دراختيار دارند، اما از «تصور سياسي» بي‌بهره‌اند. آنها فاقد درك اين حقيقت‌اند كه انسان صرفا عددي در فايل ايكسل نيست و ملت‌ها متغيرهايي در معادله قدرت نيستند. صحنه حضور ميليون‌ها نفر در خيابان‌ها، «اعلام مرگ» دروغ هژموني است. درس تشييع اخير، درسي ابدي در تاريخ كشمكش‌هاست: هرچه قاتل طغيان كند و هرچه زرادخانه‌اش متورم شود، حرف آخر را ماشه نمي‌زند، بلكه حافظه مي‌زند و حافظه، وقتي با درد صيقل مي‌خورد و با خون سيراب مي‌شود و با وداع تقدس مي‌يابد، به سلاحي برنده‌تر از تمام ساخته‌هاي صنايع تسليحاتي امريكا تبديل مي‌شود. رهبران و سياستمداران و ژنرال‌ها مي‌روند، اما توده‌هايي باقي مي‌مانند كه راه خود را خوب مي‌شناسند؛ توده‌هايي كه مي‌دانند جنايت، هرقدر هم با واژگان «امنيت» و «دموكراسي» صيقل بخورد، باز هم فقط يك جنايت است و صاحبانش در پايان كار، چيزي جز خشم خود ندارند، درحالي‌كه ديگران... تاريخ را دراختيار دارند.
سخن آخر اينكه: گمان مي‌كردند با دفن پيكر، در را مي‌بندند، اما دريافتند كه با فتيله بمباران... دروازه‌هاي جهنم را به روي توهمات‌شان گشوده‌اند.