شناسهٔ خبر: 78905209 - سرویس بین‌الملل
نسخه قابل چاپ منبع: فرارو | لینک خبر

شکست دیپلماسی و آغاز فصل تازه تنش در خاورمیانه

چرا آمریکا و ایران دوباره به نقطه اول برگشتند؟

فروپاشی یادداشت تفاهم آمریکا و ایران، نتیجه شکست توافقی بود که برای مدیریت موقت بحران طراحی شده بود، نه حل ریشه‌ای اختلافات. شکاف در اهداف دو طرف، بی‌اعتمادی عمیق، اختلاف بر سر برنامه هسته‌ای، تحریم‌ها و امنیت تنگه هرمز، این تفاهم را از ابتدا شکننده کرده بود. با بازگشت فشارهای نظامی و اقتصادی، منطقه وارد مرحله‌ای از بازدارندگی، فرسایش و تنش کنترل‌شده شده است؛ وضعیتی که در آن نه جنگی فراگیر محتمل است و نه صلحی پایدار می باشد.

صاحب‌خبر -
تبلیغات

فرارو– صادق الطایی، تحلیلگر ارشد مسائل بین‌الملل در روزنامه القدس العربی

به گزارش فرارو به نقل از روزنامه القدس العربی، فروپاشی یادداشت تفاهم میان ایالات متحده و ایران، رویدادی غافلگیرکننده نبود؛ بلکه بیش از هر چیز، نشانه شکست تلاشی بود که هدف آن به تعویق انداختن منازعه بود نه پایان دادن به آن. از همان لحظه‌ای که واشنگتن و تهران این یادداشت تفاهم را امضا کردند، آشکار بود آنچه شکل گرفته، توافقی سیاسی برای حل ریشه‌های بحران نیست، بلکه آتش‌بسی تاکتیکی است که فرسایش متقابل نظامی، آن را بر دو طرف تحمیل کرده است.

این تفاهم، بیش از آنکه مسیر را برای یک مصالحه تاریخی هموار کند، فرصتی در اختیار تهران و واشنگتن قرار داد تا آرایش نظامی، اولویت‌های راهبردی و محاسبات خود را بازتنظیم کنند. از همین رو، چندان دور از انتظار نبود که این تفاهم با نخستین بحران جدی فروبپاشد و رویارویی‌های نظامی از سر گرفته شود؛ چرا که بررسی پرونده‌های حساس عامدانه به آینده موکول شده بود.

در صدر این پرونده‌ها، برنامه هسته‌ای ایران، آینده تحریم‌ها، امنیت کشتیرانی در تنگه هرمز، نقش منطقه‌ای جمهوری اسلامی و حدود حضور نظامی ایالات متحده در خلیج فارس قرار داشت.

چرا توافق از ابتدا شکننده بود؟

در روابط بین‌الملل، توافق‌های موقت زمانی که بر پایه مدیریت بحران شکل بگیرند، معمولاً عمر چندانی ندارند و دقیقاً همین الگو در روابط میان ایالات متحده و ایران نیز تکرار شد. یادداشت تفاهم میان دو کشور نه یک معاهده صلح بود و نه از سازوکارهای حقوقی الزام‌آور برای تضمین اجرای تعهدات برخوردار بود. این سند صرفاً چارچوبی کلی برای مذاکراتی شصت‌روزه ترسیم کرد و حساس‌ترین پرونده‌ها را به امید دستیابی به توافق در دورهای بعدی گفت‌وگو، مسکوت گذاشت.

مؤسسه کوئینسی نیز در ارزیابی خود، این یادداشت تفاهم را «فرصتی شکننده برای شکستن چرخه اجبار و مقاومت» توصیف کرده و هشدار داده بود که اگر این فرصت صرفاً به دوره‌ای برای تجدید قوا تبدیل شود، چرخه تشدید تنش ناگزیر بازتولید خواهد شد.

مشکل اصلی از آنجا ناشی می‌شد که تهران و واشنگتن با برداشت‌هایی متفاوت از ماهیت و هدف این توافق وارد روند مذاکرات شدند. از نگاه ایالات متحده، یادداشت تفاهم ابزاری برای مهار موقت درگیری و گشودن مسیر مذاکراتی بود که در نهایت به اعمال محدودیت‌های سخت‌گیرانه‌تر بر برنامه هسته‌ای ایران منجر شود. در مقابل، ایران این توافق را نشانه‌ای از ناکامی راهبرد فشار حداکثری آمریکا تلقی می‌کرد و آن را فرصتی برای کاهش تحریم‌ها، بدون چشم‌پوشی از مؤلفه‌های اصلی قدرت خود می‌دانست. در چنین شرایطی، شکاف میان این دو برداشت متفاوت باعث شد توافق از همان ابتدا چیزی بیش از یک آتش‌بس موقت نباشد.

بحران اعتماد و فروپاشی توافق

شاید بیش از هر عامل دیگری، تداوم بحران بی‌اعتمادی میان تهران و واشنگتن به فروپاشی این تفاهم شتاب بخشید. این بحران از زمان خروج دولت نخست دونالد ترامپ از توافق هسته‌ای در سال ۲۰۱۸ (۱۳۹۷) به‌تدریج انباشته شده بود. ایران در حالی وارد مذاکرات شد که خواستار دریافت تضمین‌هایی برای جلوگیری از خروج یک‌جانبه دولت‌های آینده آمریکا بود، اما واشنگتن از ارائه چنین تضمین‌هایی خودداری کرد. ایالات متحده همچنان بر راهبرد فشار تدریجی پای فشرد و هرگونه کاهش تحریم‌ها را به تغییر رفتار منطقه‌ای ایران مشروط کرد.

در مقابل، تهران نیز با گسترش دستور کار مذاکرات به موضوعاتی مانند برنامه موشک‌های بالستیک یا نفوذ منطقه‌ای خود مخالفت کرد. مقامات ایران این پرونده‌ها را بخشی از الزامات امنیت ملی دانستند که نباید در چارچوب مذاکرات هسته‌ای مورد بحث قرار گیرند. در نتیجه، گفت‌وگوها از ابتدا بر مدیریت اختلاف‌ها متمرکز بود نه بر رفع بنیادی آن‌ها.

با این حال، تعیین‌کننده‌ترین عامل در فروپاشی یادداشت تفاهم، بار دیگر مسئله تنگه هرمز بود. این آبراه نشان داد که صرفاً یک گذرگاه راهبردی برای تجارت جهانی نیست، بلکه کانون اصلی رقابت ژئوپلیتیکی میان ایران و ایالات متحده به شمار می‌رود. اختلاف بر سر حدود اختیارات ایران در تنظیم مقررات کشتیرانی در این تنگه، بار دیگر بحران را به نقطه آغاز بازگرداند. ایران تأکید داشت که مدیریت امنیت تردد در تنگه هرمز بخشی از حاکمیت ملی آن است و تلاش واشنگتن برای تحمیل ترتیبات جدید دریانوردی بدون موافقت تهران، نقض مفاد توافق محسوب می‌شود.

فروپاشی یادداشت تفاهم تنها به ازسرگیری تقابل‌ها محدود نشد، بلکه بازتاب آن به ادبیات سیاسی واشنگتن نیز کشیده شد. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، در پایان نشست سران سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در آنکارا، عملاً پایان این تفاهم را اعلام کرد و گفت: «آتش‌بس به پایان رسیده است.» او با حمله‌ای لفظی به مقامات ایران، هشدار داد که ایالات متحده در صورت لزوم به عملیات نظامی خود ادامه خواهد داد. بسیاری از ناظران این اظهارات را به‌منزله اعلام رسمی پایان مرحله دیپلماسی تعبیر کردند.

نکته قابل تأمل آن است که با وجود تشدید تنش‌ها، هیچ‌یک از دو طرف ظاهراً تمایلی به ورود به یک جنگ تمام‌عیار ندارند. برآوردهای رسانه‌های غربی مانند تلگراف و گاردین، نشان می‌دهد واشنگتن به‌خوبی از پیامدهای یک درگیری گسترده آگاه است. چنین درگیری بزرگی می‌تواند پایگاه‌های نظامی آمریکا در خلیج فارس را در معرض حملات قرار دهد و بهای انرژی را به سطوحی بی‌سابقه برساند. بر همین اساس، به نظر می‌رسد راهبرد کنونی ایالات متحده بر ترکیبی از حملات محدود، تشدید فشارهای اقتصادی و استمرار فشارهای سیاسی استوار باشد.

در مقابل، به نظر می‌رسد ایران نیز در حال بازتعریف مفهوم بازدارندگی خود است و بیش از گذشته بر مزیت‌های ژئوپلیتیکی خود تکیه دارد. در این میان، تنگه هرمز و باب‌المندب جایگاهی محوری یافته‌اند؛ دو گذرگاه راهبردی که تأثیرگذاری بر آن‌ها اهرم قابل توجهی برای اعمال فشار بر اقتصاد جهانی ایجاد می‌کند. در این چارچوب، هدف قرار دادن خطوط کشتیرانی، زیرساخت‌های انرژی و مسیرهای انتقال نفت و تجارت، در قالب راهبردی برای افزایش هزینه‌های طرف مقابل قابل تحلیل است.

اگر فروپاشی این یادداشت تفاهم یک واقعیت را آشکار کرده باشد، آن محدودیت قدرت نظامی در مدیریت بحران‌های پیچیده است. جنگ اخیر، هرچند خسارات سنگینی به زیرساخت‌های نظامی و اقتصادی ایران وارد کرد، اما نتوانست تهران را به پذیرش تسلیم وادار کند. هر دو طرف این رویارویی را با این درک ترک کردند که شکست دادن طرف مقابل نه آسان است و نه کم‌هزینه. با این حال، هنوز هیچ‌یک به این جمع‌بندی نرسیده‌اند که تنها راهکار پایدار، دستیابی به یک مصالحه جامع و پرداختن به ریشه‌های اختلافات است.

منطق بازدارندگی و بازگشت بحران

در این میان، نمی‌توان نقش اسرائیل را در تحولات اخیر نادیده گرفت. تل‌آویو هرگونه توافق میان ایالات متحده و ایران را در چارچوب تأثیر آن بر موازنه قدرت در خاورمیانه ارزیابی می‌کند. نگرانی اصلی اسرائیل آن است که هر توافقی، حتی اگر موقت باشد، به تهران فرصت دهد تا توان راهبردی خود را بازسازی کرده و با آمادگی بیشتری به رقابت منطقه‌ای بازگردد.

برخی محافل پژوهشی و امنیتی اسرائیل بر این باورند که یادداشت تفاهم، هرچند در کوتاه‌مدت دستاوردهایی تاکتیکی برای واشنگتن داشته، اما بخشی از اهرم‌های فشار ایالات متحده بر ایران را نیز تضعیف کرده است. کشورهای حوزه خلیج فارس نیز بیش از هر بازیگر دیگری از بازگشت تنش‌ها نگران هستند. این کشورها همواره ناچار بوده‌اند پیامدهای امنیتی و اقتصادی تنش‌ها را تحمل کنند؛ از تهدید تأسیسات نفتی گرفته تا اختلال در کشتیرانی و افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل دریایی.

به احتمال زیاد، خاورمیانه اکنون وارد مرحله‌ای تازه از رویارویی شده است که با جنگ پیشین تفاوت‌های اساسی دارد. به جای یک تقابل تمام‌عیار، چشم‌انداز غالب دوره‌ای از فرسایش بلندمدت خواهد بود که در آن حملات محدود، فشارهای اقتصادی و پیام‌های مستمر بازدارندگی جریان خواهند داشت. هم‌زمان، کانال‌های ارتباط سیاسی نیز برای جلوگیری از لغزش به سوی جنگی که هیچ‌یک از طرفین خواهان آن نیستند، باز خواهد ماند.

منطق حاکم بر این وضعیت، حفظ فشار بر طرف مقابل بدون عبور از آستانه‌ای است که به یک رویارویی کنترل‌ناپذیر منجر شود. تجربه چند دهه گذشته در روابط ایران و آمریکا نشان می‌دهد مشکل اصلی، فقدان توافق نیست، بلکه نبود اعتماد متقابل و تضمین‌های پایدار است. تا زمانی که هر یک از دو طرف، مذاکره را صرفاً امتداد منازعه با ابزارهایی متفاوت بداند، هر تفاهم تازه‌ای چیزی بیش از یک آتش‌بس موقت نخواهد بود.

تبلیغات
نویسنده : صادق الطایی