گروه استانهای دفاعپرس - «صادق رجبی»؛ در میان غوغای آخرین وداعها، در شلوغی بهتزدهٔ آدمهایی که نمیخواهند باور کنند، تو ایستادهای. نه با بالهای سپید فرشتگان که با پوتینهای خاکیِ از رهگذر صحراهای تفتیده، و پیشانیات مزین به سجدههایی که تا عرش خدا بالا رفته است. امت، در سوگ تو اشک میریزد، اما دلش به طمانینهٔ دیدار تو میتپد.
ما هنوز در بند خاکیم و تو از قفس تن رها شدهای. سهم ما از این وداع، مشتی اشک و دلی پر از حسرت است و سهم تو، وصال محبوب. تو از میان ما میروی، اما نامت بر تارک تاریخ میماند؛ «شهید امت»، نه به این معنا که ما تو را بدرقه میکنیم، بلکه به این معنا که تو امت را به خدا بدرقه میکنی.
چقدر سخت است بدرقهی کسی که میدانیم دیگر در این دنیا نخواهیم دیدش. اما شیرین است بدرقهی کسی که قدم در راه محبوب نهاده است. امروز، امت نه یک پیکر که یک آرمان را بدرقه میکند. امروز، امت سلام میدهد به عصارهای از غیرت، شرف و عشق.
امت در سوگ عزیز
ای رهبر عزیز! تو بارها امت را در آغوش گرفتی؛ در شادیها و غمها، در پیروزیها و سختیها. امروز نوبت امت است تا تورا در آغوش بگیرد، اما این آخرین آغوش است.
دستهایی که به سوی تابوت تو دراز میشود، نه برای وداع که برای تبرک است. اشکهایی که بر گونهها جاری است، نه از ناامیدی که از عشقی است که در عمق جان ریشه دوانده.
در آن صفوف بیانتها، پیرمردی عصازنان میآید و نوجوانی دویده خود را به جمع میرساند. زنی با چشمانی اشکآلود، روسریاش را چون پرچمی بر سر دارد و مردی با صدای لرزان، "لبیک یا رهبر" را زمزمه میکند. امت در سوگ رهبر، یکپارچه فریاد میزند: «ای رهبر، تو در دل ما زندهای.»
انتهای پیام/
∎
امت در سوگ عزیز
ای رهبر عزیز! تو بارها امت را در آغوش گرفتی؛ در شادیها و غمها، در پیروزیها و سختیها. امروز نوبت امت است تا تورا در آغوش بگیرد، اما این آخرین آغوش است.
دستهایی که به سوی تابوت تو دراز میشود، نه برای وداع که برای تبرک است. اشکهایی که بر گونهها جاری است، نه از ناامیدی که از عشقی است که در عمق جان ریشه دوانده.
در آن صفوف بیانتها، پیرمردی عصازنان میآید و نوجوانی دویده خود را به جمع میرساند. زنی با چشمانی اشکآلود، روسریاش را چون پرچمی بر سر دارد و مردی با صدای لرزان، "لبیک یا رهبر" را زمزمه میکند. امت در سوگ رهبر، یکپارچه فریاد میزند: «ای رهبر، تو در دل ما زندهای.»
انتهای پیام/