شناسهٔ خبر: 78904741 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جام‌جم آنلاین | لینک خبر

روایتی از شهیده زهرا اسدی‌نژاد در لامرد که مادر ۳ کودک بود

وقتی دختر شهید، مادر شهید شد

این روایت دردناک و تکان‌دهنده از اسفند ۱۴۰۴ است؛ روز‌هایی که آسمان شهر لامرد با بارش سرب آتشین و انفجار‌های مهیب لرزید. این روایت دردناک و تکان‌دهنده از اسفند ۱۴۰۴ است؛ روز‌هایی که آسمان شهر لامرد با بارش سرب آتشین و انفجار‌های مهیب لرزید.

صاحب‌خبر -

داستان زهرا اسدی‌نژاد، زنی مهربان که لحظاتی پیش از شهادت، در آستانه سفری معنوی به کربلا و دورهمی خانوادگی برای افطار بود، اما تقدیر، صفحه زندگی‌اش را به نام دیگری ورق زد.
در میان هرج‌ومرج، دود و خون، مادرش خجسته‌خانم و همسرش امیر، شاهد لحظاتی هستند که در آن امید به امید، عشق به عشق و زندگی به مرگ بدل می‌شود. روایتی از یک خانواده شهید، از خاطرات شیرین پیش از طوفان تا جدایی‌های دردناک در راهروی بیمارستان و نشان‌دهنده قربانیان بی‌گناهی که نام‌شان در تاریخ ثبت می‌شود.
طنین انفجار
طنین تکان‌دهنده انفجار، آسمان را پوشاند. نور مذاب طلایی روی سر بچه‌های کوچه‌پس‌کوچه‌های لامرد جان‌گرفت. آسمان باریدن‌گرفت، اما این بارش، سرب آتشین بود؛ ساچمه‌های ریز بی‌امان که از نم‌نم آرام، به رگبار وحشی و سپس طوفانی سهمگین بدل شد. زهرا، مادر سه کودک لامردی تا به خود بجنبد، پهلویش دریده شد و خون فوران کرد و به خاک افتاد. در و دیوار محله رنگ دود و سیاهی گرفت. روز نهم اسفند سال ۱۴۰۴، پر از حمله به سرزمین ایران شد. حمله به تهران، بیت رهبری و بازار بزرگ، میناب، مدرسه، خانه و هر جای دیگری. اسرائیل و آمریکا این بار هم دریوزگی تمام‌عیار خود را به نمایش گذاشتند.
خاطره‌ای شیرین پیش از طوفان
زهرا اسدی‌نژاد، دختر خجسته‌خانم، همین چند ساعت پیش تا خانه مادرش رفته بود. خجسته‌خانم سر ظهر، بعد از نماز ظهر روز چهاردهم ماه رمضان، خواب دیده بود که زهرا، دخترش، وسط باغ بزرگی کُنار می‌چیند. کلی کنار تازه و خوش‌رنگ اخرایی پای درختان ریخته است. خجسته‌خانم تا از خواب پرید، شماره زهرا را گرفت و خوابش را با حرارت تعریف کرد. زهرا چند نفس عمیق کشید: «ماه رمضان، گرم و گرسنه‌ای، خواب کنار دیدی.» دل زهرا آرام نگرفت. خودش را نفس‌زنان به دم آستانه خانه مادر رساند؛ پدرش در بیمارستان بستری بود و مادرش، تنها و در خانه. در حیاط بزرگ خانه پابه‌پا کرد و رو به مادرش گفت: «هلاکم از تشنگی.» خجسته رو به دختر دل‌آورش، یعنی کسی که همیشه به فریاد دلش می‌رسد، گفت: «بیا مادر، برای افطار چند تا عرق قاطی کونونم، شربت راس کونونم سیت، عطشت بخافته.» زهرا به انواع شربت‌های خوشمزه مادر فکر کرد و خندید: «روز اول جنگ می‌خوای شربت شهادت بهم بدی؟» آمد تا توک زبانش بگوید پدر تو جنگ ایران و عراق شهید شده، تو دم بهشت، آقاجان داری، من چه؟ هرچه خجسته‌خانم اصرار کرد افطار بماند، زهرا نه تاب ایستادن داشت و نه تحمل ماندن؛ تعجیل به کارش بود. گفت: «باید بروم، امیر از عسلویه برمی‌آد.» دیگر دلش نیامد بگوید. امروز اسرائیل، چندجا را زده، نیروی دریایی سپاه بندرعباس را، تهران را و وطنش امروز زخمی است. زهرا در آستانه در ایستاد، با تمام تن لاغر و کشیده‌اش برگشت سمت مادر و با دست کوچکش بوسه‌ای فرستاد سمت خجسته. شوهرش هر روز یک ساعت راه تا عسلویه می‌رفت و خسته از کار برمی‌گشت. صدای بسته‌شدن در حیاط زیر گوش خجسته پیچید.
لرزش زمین
چند دقیقه از رفتن زهرا نگذشته بود که دل خجسته به شور افتاد. تلویزیون را روشن کرد، اما نتوانست تحمل کند و آن را بست. جنگ برای خجسته خبر شهادت پدرش در گیلانغرب کرمانشاه را یادآوری می‌کرد. فکر و ذکرش پیش شوهرش بود که از چند هفته پیش در بیمارستان بستری است. پسرش احمدرضا، پرستار پدر شد و دختر‌ها مرتب در راه بیمارستان و خانه بودند؛ و ناگهان صدای انفجار مهیب زبانه کشید روی سر شهر. در و پنجره‌ها لرزیدند. دیوار‌ها یک لحظه نفس نکشیدند. خجسته پابرهنه دوید در خیابان. جگرش از جا کنده شد. دود و سیاهی از سمت خانه زهرا به آسمان می‌رفت. درنگ نکرد، دوید. نفس‌نفس‌زدن و ایستادن جایز نبود. میان خیابان دوباره صدای مهیب انفجار، زمین و زمان را لرزاند. خجسته سکندری خورد. سرش را دزدید و نشست. همین که صدای انفجار قطع شد، دوباره شروع به دویدن کرد. رسید سر کوچه زهرا. سیم برق اتصالی کرده بود و جرقه‌های آتش می‌پراند. صدای وحشتناک اتصال برق و آتش ریخت در نگاهش. ترانس برق یکجا به شعله ناتمام آتش بدل شد.
خجسته در میان بچه‌های سرگردان خیابان سه‌نوه‌اش را پیدا کرد و آنها را در آغوش گرفت. موج انفجار‌های پیاپی بزرگ و کوچک همه را گیج و مبهوت کرده بود. صدای گریه و شیون از هر سو به گوش می‌رسید و کوچه از دود غلیظ و غبار و خاکستر پر شد. مزه تلخ باروت و انفجار شهر را پوشاند. زهرا پهلویش را گرفته بود و فقط می‌گفت: «مادر، بچه‌هام‌... بچه‌ها‌سالمن؟»
بوی بتادین و جدایی ابدی
پای فاطمه‌زهرا خونین و پیشانی امیرحسین زخمی بود و تن نحیف بچه از ترس می‌لرزید. وانت کنار خیابان به داد امیر و زهرا و سه‌تا بچه‌ها رسید. همه سوار وانت شدند و به سمت بیمارستان حرکت کردند. صدای تند و تیز آژیر آمبولانس در درگاه بیمارستان کوچک شهر پیچید. خجسته و امیر زیر بغل زهرا را گرفتند. بیمارستان غرق در شلوغی و شیون بود. خجسته سر زهرا را به دامن گرفت. گوشه راهروی بیمارستان رد خون زهرا جا ماند. خجسته مرتب فریاد می‌زد: «دکتر، به داد دختر جوانم برس.» زهرا نگاه تیز و عمیقش را به صورت مادرش انداخت: «بچه‌هام ....»
زهرا را به طرف اتاق عمل بردند. لب‌هایش روی هم چفت شد و عطش از چهره‌اش می‌بارید. ترکش‌های موشک و ساچمه، پهلویش را نشانه رفته بود. چند دقیقه بعد، احمدرضا، برادر زهرا، زیر گوش خجسته زمزمه کرد: «مامان، دختر شهید بودی، مادر شهید هم شدی، تسلیت میگم.»
تا خجسته دست و پایش را جمع کند. امیر گفت: «امیرحسین نیست.» بیمارستان غوغا بود. حجم مجروحان و شهدا در یک شهر کوچک، همه را رسانده بود به بیمارستان. بوی بتادین و خون و لباس سوخته بیداد می‌کرد. سه‌تایی دنبال طفل یتیم زهرا کشتند. امیرحسین در اتاق پشت داروخانه روی تخت کوچکی خواب بود. امیر دوید به سمت دکتر و گفت: «زنم از دست رفت، بچه را نجات بده.» امیر تا به خودش بجنبد، سه‌تا بچه مجروح رو دستش مانده بود. زهرا، همسرش، شهید شد. زهرا همین پارسال گذرنامه کربلای را گرفته بود. حتی کوله‌پشتی سفر را آماده کرد. وقتی پای مادرش شکست، کربلا نرفت، ماند و پرستار مادر شد. قرار گذاشتند با هم راهی بین‌الحرمین شوند. ولی همه قرار‌ها گاهی بی‌قرار می‌شود. امیر به روز نیمه‌شعبان سال ۱۳۸۹ فکر کرد که با ۱۴سکه با زهرا سر سفره عقد نشستند. به ۱۵ سال زندگی مشترک. به روز‌های دویدن زهرا، که بچه‌ها را مدرسه می‌برد. سر ظهر بوی قلیه‌ماهی‌اش از در و دیوار خانه می‌جست در خیابان. به غذای افطار امروز روی اجاق گاز که دست‌نخورده ماند. زهرا فقط چند دقیقه رفته بود در خیابان که با زن همسایه احوالپرسی کند و سری به بچه‌های بازیگوش در خیابان بزند. حالا زهرا و سه تا از زن‌های همسایه بعد از احوالپرسی عصرگاهی با موشک برد کوتاه که مختص پیاده‌نظام است، ترکش‌باران شده‌اند؛ و امیر باید زهرا را کنار پدربزرگ شهیدش در خوزی به خاک بسپارد.