سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- مسعود تقیآبادی: کتاب «ترامپ و فیلسوفان» نوشتهی لارس اسوندسن، فیلسوف نروژی و استاد فلسفه دانشگاه برگن، بهتازگی با ترجمهی احمد امیرخلیلی و توسط نشر خوب منتشر شده است. کتاب «ترامپ و فیلسوفان» در زمانی منتشر شده که سیاستهای آمریکا مستقیم روی زندگی ما در ایران اثر میگذارند. احمد امیرخلیلی، مترجم کتاب، میگوید انگیزهاش وقتی شکل گرفت که دید واکنش غالب به ترامپ و جنبش ماگا، بیشتر احساسی، هیجانی و رسانهای است تا تحلیلی؛ در حالیکه میشود از خود ترامپ بهعنوان یک «مورد مطالعاتی» برای فهم فلسفه سیاسی استفاده کرد و بهجای فریاد و خشم، سراغ تفکر و تحلیل سیاسی رفت. لارس اسوندسن، فیلسوف نروژی و نویسندهی کتاب، در معرفی فیسبوکیاش عنوان اثر را اینطور خلاصه میکند: «ترامپ و فیلسوفان: چگونه فردی با کمترین میزان از تفکر فلسفی میتواند به ما چیزهایی دربارۀ فلسفه بیاموزد.» او مینویسد در این پروژهی تا حدی غیرمعمول، با عینک ۴۰ فیلسوف سیاسی، از افلاطون تا معاصران، به ترامپ و جنبش MAGA نگاه میکند تا نشان دهد این اندیشمندان، به گمان او، دربارهی ترامپ چه میتوانستند بگویند؛ بیآنکه خودش مستقیماً داور ترامپ باشد. در این میان، امیرخلیلی خود را نه مترجم که واسطهای میان اسوندسن و خوانندهی ایرانی میداند؛ واسطهای که باید هم دقت فلسفی متن را حفظ کند، هم آن را برای مخاطبی «ایرانیزه» کند که شاید با بسیاری از فیلسوفان، مفاهیم و زمینههای تاریخی کتاب آشنا نباشد. گفتوگوی پیشِ رو، بیش از آنکه صرفاً دربارهی یک کتاب باشد، روایت همین «واسطهگری» است؛ روایتی از تلاش یک مترجم برای تبدیل یک پروژهی غیرمعمول فلسفی به متنی قابلخواندن و قابلفهم در فضای سیاسی و فکری امروز ایران.
احمد امیرخلیلی
آقای امیرخلیلی چه چیزی شما را به ترجمهی کتاب «ترامپ و فیلسوفان» ترغیب کرد و چرا ترجمه این کتاب برایتان مسئله شد؟
«ترامپ و فیلسوفان» کتابی است که الزاماً فقط دربارهی خود ترامپ نیست، بلکه اسوندسن از او بهعنوان یک مورد مطالعاتی استفاده میکند. یکی از مهمترین دلایل من برای ترجمه کتاب، علاقه من به قلم پروفسور اسوندسن پیشنهاد ایشان برای ترجمه این اثر تازه از زبان نروژی بود. او فیلسوفی نروژی و استاد فلسفه دانشگاه برگن است و در کشوری زندگی میکند که در امنیت و آرامشی مثال زدنی بهسر میبرد؛ همین فاصلهی جغرافیایی و سیاسی، امکان قضاوتی دقیقتر و کمتر احساسی و متعصبانه را برایش فراهم کرده است. از سوی دیگر، اغلب کتابهایی که دربارهی ترامپ به زبان فارسی ترجمه شدهاند، بر موفقیتهای مالی، اقتصادی و جنبههای تجاری زندگی او تمرکز داشتهاند و کمتر به نقش سیاسی او بهعنوان رئیسجمهور آمریکا پرداختهاند؛ درحالیکه بهلحاظ سیاسی و ژئوپولوتیکی، این جایگاه در جهان اهمیتی جدی دارد. برای من جذاب بود که سراغ این وجه از شخصیت ترامپ برویم؛ وجهی که بهدلیل جایگاه ریاستجمهوری و تأثیر مستقیم سیاستها و رفتارهای او بر زندگی ما، بهمراتب قابل توجه و قابل تأملتر است. امروز ما با سیاستهای ترامپ و پیامدهای آن مستقیماً درگیریم و این درگیری، بدون شناخت و بدون اندیشیدن فلسفی، زندگی و فهممان از اتفاقها را مختل میکند. به همین دلیل احساس کردم این کتاب میتواند در بهترین زمان ممکن (یا شاید هم با رخدادهای سیاسی در جریان به تعبیری بدترین زمان ممکن)، فرصتی برای اندیشیدن فراهم کند؛ فرصتی برای مواجهه اندیشمندانه با یک موضع سیاسی که با آن در تعارض هستیم، بهجای مواجهه صرفاً احساسی و غیرتفکری.

از نظر شما، «ترامپ و فیلسوفان» چه ویژگی خاصی در حوزه فلسفه سیاسی دارد و چرا آن را کتابی بدیع میدانید؟
این کتاب بهلحاظ فلسفه سیاسی، واقعاً بدیع است. فارغ از اینکه موضوع ظاهری کتاب شخص و سیاستهای ترامپ است، برای اولین بار یک فیلسوف شناختهشده میآید و کردار و رفتار سیاسی یک فرد و اجتماع سیاسی را همزمان از منظر ۴۰ فیلسوفی بررسی میکند که نظریههای سیاسیشان در جهان تثبیت شده و در حال استفادهاند. شما در واقع کل تاریخ فلسفه سیاسی را بهصورت خلاصه در یک کتاب میبینید، بهطوریکه خوانندهی معمولی هم میتواند بفهمد در دل هر رفتار و تصمیم سیاسی چه میگذرد. قلم اسوندسن، قلمی کلاسیک و پیچیده نیست؛ او مفاهیم دشوار و پیچیده را «سهل و ممتنع» میکند و برای خواننده قابلفهم و قابلخواندن میسازد. از اینجا به بعد، انگار شما همزمان دارید هم کل فلسفه سیاسی را میخوانید در حالی که ترامپ بهعنوان یک «پروژه» ضمنی در ویترین آن در حال بررسی است. نکتهی مهم این است که این بررسی محدود به ترامپ نمیماند و میتوان آن را به همه حکومتها، تفکرات و نگرشهای سیاسی، مواضع و رفتارهای سیاسی بسط داد. خواننده در لحظهلحظهی کتاب میتواند سیاستمداران مختلف ادوار مختلف و همچنین رفتارهای سیاسی امروز را روی ترازوی نقد و بررسی این نظریهها بگذارد و ذهنیت خود را با این معیارها هماهنگ کند. اسوندسن مثلاً مفهومهایی مانند «اقتصاد توجه» را از طریق نظریه ژان بودریار وارد بحث میکند و توضیح میدهد: « هدف اصلی ترامپ اقناع نیست، بلکه کنار زدن دیگران از فضای افکار عمومی است. رفتارهای بهظاهر تکانشی او از اظهارات مدام، توهینها و تحریکها نیز در این خوانش تصادفی نیستند، بلکه کاملاً با منطق رسانهای سازگارند که میگوید در جهانی که سکوت بهمعنای حذف شدن است، باید دائماً در مرکز توجه باقی ماند»؛ نشان میدهد چگونه بسیاری از خبرهای لحظهای و هیجانی، بخشی از سازوکار اقتصاد توجهاند؛ سازوکاری که احساسات ما را تحریک میکند و به آن آسیب میزند، حتی اگر اتفاقی در واقعیت رخ ندهد و ما و اطرافیانمان باید برای این نوع بازی های سیاسی و رسانهای آماده باشیم تا آسیب ذهنی کمتری ببینیم.
اشاره کردید که کتاب در نروژ هم تازه منتشر شده و شما در شرایط دشوار آن را ترجمه کردهاید. کمی از روند ترجمه و زمانبندی انتشار بگویید.
خود کتاب حدود دو ماه پیش در نروژ منتشر شد، اما اسوندسن نسخهی کتاب را زودتر در اختیار من گذاشته بود و من در دورانی کار ترجمه را انجام دادم که عملاً اینترنت قطع بود و هیچ ارتباط مستقیمی با نویسنده نداشتم؛ همین موضوع سختیهای خاص خودش را داشت، برای سوالات و ابهاماتم را مجبور بودم تمام نظریات آن فیلسوف را کتاب به کتاب بخوانم و این خودش البته برای من چالش تازه و کلاس درس بود. فکر میکنم برای اولین بار است که یک کتاب به زبان فارسی، با این سرعت از زمان نشر در زبان مبدأ تا ترجمه و انتشار در زبان مقصد منتشر میشود؛ آن هم کتابی با این سطح از جامعیت. از نظر فلسفه سیاسی، همانطور که گفتم، شیوه نگارش کتاب بدیع است و همزمانی انتشار در نروژ و ایران، برای من جذاب و مهم بود. اسوندسن در هر مقاله چهار تا پنج صفحهای، بحث را باز میکند، توضیح میدهد و جمع میکند؛ من هم تلاش کردم در ترجمه، این فشردگی و وضوح را حفظ کنم و با استفاده از پانویسها به مخاطب فارسی کمک کنم که احساس نکند با چیزی کاملاً خارج از زندگی شخصیاش مواجه است.
کتاب چگونه نسبت میان اندیشههای فیلسوفان کلاسیک و جنبش ماگا را توضیح میدهد؟ برای شما کدام بخش این نسبت جذابتر بود؟
در مورد هر فیلسوف و هر نگرش، باید جداگانه بحث کرد؛ اسوندسن این کار را انجام میدهد و از دل هر فیلسوف، یک موضوع یا یک نکتهی محوری را بیرون میکشد. البته خودش هم میگوید از نظر فلسفی، در موضوع ترامپ و جنبش ماگا کمتر عنصر ستایش و فضیلت دیده میشود؛ اما اگر طرفدار ماگا، سراغ همین فیلسوفها برود، شاید به برداشت دیگری برسد. برای من، بحث فلسفی مربوط به جنبش ماگا در نسبت با فلسفه اسپینوزا بسیار جذاب بود. اسوندسن در کتاب «فلسفه امید» که من آن را هم ترجمه کردهام و بهزودی توسط نشر خوب منتشر میشود توضیح میدهد که امید باید نسبت به رویدادی در آینده باشد؛ رویدادی که قطعیت ندارد اما امکان رخ دادن دارد، و ما هم به آن اتفاق امیدواریم و برای آن تلاش میکنیم. مثلاً بیماری مبتلا به سرطان که میداند ۹۵ درصد احتمال مرگ و ۵ درصد احتمال سلامتی دارد، برای آن ۵ درصد تلاش میکند و امیدوار است؛ یعنی امید نسبت به آینده است، نه گذشته و قطعیت کمی داد اما امکان رخدادش صفر نیست. در اینجا، شعار ماگا میگوید «عظمت گذشتهی آمریکا را بازگردانیم». عملاً ما را به چیزی امیدوار میکند که در گذشته است؛ به یک عظمت مبهم که مشخص نیست چه بوده، چگونه بوده، کمیت و کیفیت این عظمت چیست، چرا از بین رفته و حتی آیا واقعاً وجود داشته یا نه! از نگاه اسپینوزا و تفسیر اسوندسن نمیتوان به چیزی در گذشته امید بست چرا که امید امکانی در آینده است. من نمیتوانم در 25 سالگی به پنجسالگی خودم امیدوار باشم و تلاش کنم که در 45 سالگی به موقعیت اجتماعی و اقتصادی و شغلی 5 سالگیام برگردم و در آن موفق شوم، امید به گذشته اینطور است؛ در واقع من در 25 سالگی باید به آینده امیدوار باشم و امیدوارانه تلاش کنم در 45 سالگی اتفاقات خوبی برایم بیافتد. اسوندسن از منظر ریچارد رورتی هم ماگا را اینطور تحلیل میکند: «هرگاه سیاست از آینده فاصله بگیرد و به گذشتهای اسطورهای و آرمانی پناه ببرد، یعنی امید در حال نابودی است. وقتی امید از میان برود، سیاست به نبردی با حاصلجمعِ صفر تبدیل میشود، یعنی مسئله دیگر این نیست که چگونه افراد بیشتری میتوانند زندگی بهتری داشته باشند، بلکه این است که چه کسی باید ضرر کند تا دیگری سود ببرد.» اسوندسن نشان میدهد که ماهیت و ذات جنبش ماگا با این شعار، کلی، گذشتهنگر و پوپولیستی است شعاری که از آن بارها و بارها سیاستمداران استفاده ابزاری کردهاند و همیشه هم نتیجه گرفتهاند و از منظر ارنست کاسیرر مینویسد: «اسطورههای سیاسی تقریباً همیشه در قالب یک روایت سهمرحلهای بیان میشوند: گذشتهای ایدئال، حالِ فاسد و آیندهای وعدهدادهشده برای بازسازی.» این چرخهی دائمی، ذات پوپولیستی دارد و وقتی به گذشتهی مبهم امید بسته میشود، از نظر فلسفه امید، اساساً بیمعنا و فریبنده است.
اسوندسن
از نظر شما، اسوندسن چگونه توانسته این ایدهها را برای مخاطب عام «پرورش» بدهد و قابلفهم کند؟
دو نکته اینجا مهم است. اول، دانایی و دانش، و جامعیتِ منظر پروفسور اسوندسن در فلسفه که با کتابهای قبلیاش این را ثابت کرده است؛ ما میدانیم با یک فیلسوف و استاد فلسفه طرفیم. دوم، شیوهی پرورش موضوعات. قطعاً نظرها در مورد او متفاوت است، اما هم استقبال از کتابهای او در کتابخانهها و هم میان دوستداران فلسفه و هم میان مردم عادی نشان میدهد که این آثار «همهگیر» و «همهفهم» هستند. در «ترامپ و فیلسوفان»، علاوه بر ترامپ بهعنوان موضوع، اینکه کتاب حاصل یک پروژهی ده–یازده ساله است، اهمیت دارد. از سال ۲۰۱۵، از لحظهی اعلام کاندیداتوری ترامپ در برج ترامپِ نیویورک، اسوندسن رفتار او را زیر نظر گرفته و گزارهها و رخدادهای سیاسی را جمع کرده و کنار فلسفههای مختلف گذاشته است. این کتاب نتیجهی این کار بلندمدت است، نه یک واکنش چندماهه. در هر مقالهی چهار–پنج صفحهای، بحث باز میشود، توضیح داده میشود و جمع میشود، و خواننده خسته نمیشود. من هم در ترجمه، تلاش کردم در پانویسها و توضیحات، متن را «ایرانیزه» کنم؛ یعنی مخاطب فارسیزبان در لحظهلحظهی کتاب احساس نکند با چیزی بیربط به زندگی شخصیاش روبهرو است. از نظر خودم، نقش مترجم در چنین متونی، نقش «واسطه» بین اندیشهی نویسنده و ذهن مخاطب است؛ نه صرفاً انتقال مکانیکی واژهها. در متن دخالت نکردهام، اما در پانویسها و انتخاب واژگان، هیچ ملاحظهای برای سادهتر کردن فهم مخاطب فارسی زبان نداشتم و سعی کردم کتاب، بهرغم جدی بودن در فلسفه سیاسی، فهمپذیر و گیرا باشد.
اسوندسن، از ترامپ فقط برای نقد او استفاده نمیکند، بلکه از او بهعنوان مدخلی برای ورود به تاریخ فلسفه سیاسی بهره میگیرد. این روش از نظر شما چقدر موفق بوده است؟
بهعنوان یک نویسنده، این روش برای من بسیار جذاب است. ما معمولاً با مسائل کلی فلسفی شروع میکنیم و بعد به دنبال مصداق میگردیم تا آن را بفهمیم؛ اسوندسن برعکس عمل کرده است. او بهواسطهی تجربهی معلمی و استاد دانشگاه بودن، یک «سوژه» آشنا و ملموس را وسط گذاشته؛ چیزی که همهی جهان آن را میشناسند و حس آشنایی با آن دارند، یعنی ترامپ و جنبش ماگا. سپس برای این سوژه آشنا، گزارههای فلسفی را توضیح میدهد. این روش، هم بکر است و هم بدیع. مثل کاری که هانا آرنت در بحث توتالیتاریسم و با مصداقهایی چون استالین و هیتلر انجام میدهد؛ اما اینجا، ساختار سهگانهی خاصی وجود دارد: یک شخص (ترامپ)، یک شعار و جنبش (ماگا)، و کسانی که جذب و مسخ این سیاست و این شخص شدهاند (ترامپیسم). هر سه مؤلفهی لازم برای شکلگیری یک موضع سیاسی وجود دارد: فرد، اندیشه و تودهی پیرو. اسوندسن این سه را کنار نظریههای افلاطون، ارسطو، هابز، روسو و دیگران مینشاند. بهنظر من، همین انتخاب ترامپ با آن ویژگیهای منحصر به فردش در تاریخ سیاست نقطهقوت کتاب است. ما دیگر فقط با مفاهیم انتزاعی سروکار نداریم؛ با یک شخص سیاسی، یک نگرش و یک بدنهی اجتماعی روبهرو هستیم و فلسفههای سیاسی در این ساختار مینشینند و قابلفهم میشوند. با این روش، خواننده بهجای اینکه ابتدا یک فلسفهی سخت و دیرفهم بخواند و بعد بهدنبال مصداق بگردد، از مصداق آغاز میکند و فلسفه در دل آن جا میگیرد. برای همین است که میگویم، فارغ از موضوع ترامپ، این کتاب در حوزه فلسفه سیاسی کتابی خاص است و هر کسی که میخواهد همهی نگرشهای فلسفی سیاسی را در کلیتی قابلفهم ببیند، باید این کتاب را بخواند.
دیوارنگاره مکتب آتن اثر مشهور رافائل نقاش بزرگ دوره رنسانس است که در آن فیلسوفان بزرگ یونانی و در مرکز آنها افلاطون و ارسطو به تصویر کشیده شدهاند.
نویسنده از اندیشههای ۴۰ فیلسوف با دیدگاههای متفاوت برای تحلیل یک پدیده واحد استفاده میکند. در نهایت، این دیدگاههای متکثر به یک تصویر مشترک از ترامپ میرسند یا بیشتر با مجموعهای از تفسیرهای متفاوت مواجهیم؟
خود اسوندسن در ویدیوی اختصاصیای که برای برگزاری رونمایی کتاب در انتشارات خوب فرستاد، جملهای کلیدی گفت؛ اینکه «فلسفه نمیتواند هیچ جنگی را متوقف کند. فلسفه قرار نیست نقش یک موجود اسطورهای یا «ابرمنجی» را داشته باشد، بلکه یک روش اندیشیدن است.» خود من هم اعتقاد دارم فلسفه به ذهن ما کمک میکند از سطح «چه اتفاقی افتاد» به سطح «با اتفاقی که افتاد چه نوع فهمی از سیاست برای ما امکانپذیر شده است» برود و باعث میشود درک و مواضع ما از اتفاقات و بحرانهای سیاسی بهجای تکیه بر تکانههای «اخبار سیاسی»، وارد سطح تحلیل «رفتار سیاسی» شود. اسوندسن در پیشگفتار کتاب مینویسد که نگاه کردن به ترامپ از منظر ۴۰ فیلسوف بزرگ، خود یک امر متناقض و طنازانه است. از یک طرف، ترامپ را در ظرف فلسفی میگذاریم و نسبتش را با ساختارها و هنجارهای سیاسیِ برآمده از همین فلسفهها میسنجیم؛ از طرف دیگر، محدودیتهای فلسفه سیاسی امروز در مواجهه با آدمهای نوظهوری مثل ترامپ آشکار میشود. تا حد زیادی میتوان گفت کتاب، تصویر نسبتاً منسجمی از ترامپ ارائه میدهد؛ تصویری که در بسیاری از موارد انتقادی است. اما همزمان نشان میدهد خود فلسفه سیاسی چقدر در مواجهه با شخصیتهای بدیع و خلاف عرف، محدود است. هر دورهی تاریخی، شخصیتهایی داشته که در زمان خودشان بدیع بودهاند؛ هیتلر، لنین، مائو و امروز ترامپ. این کتاب کمک میکند ترامپ را بفهمیم، ولی همزمان به ما نشان میدهد فهم فلسفی ما چقدر ناقص است. بنابراین، هدف اصلی کتاب این نیست که فقط ترامپ را «تعریف» کند، بلکه به ما شیوهی اندیشیدن سیاسی میآموزد و کمک میکند در موقعیتهای مشابه، بدانیم چگونه فکر کنیم و چگونه با واقعیت سیاسی مواجه شویم.
شما گفتید این کتاب ما را از «چه اتقاقی افتاد؟» به « با اتفاقی که افتاد چه نوع فهمی از سیاست برای ما امکانپذیر شده است؟» منتقل میکند. برای مخاطب عام، مهمترین چیزی که از خواندن «ترامپ و فیلسوفان» با خود میبرد چیست؟
بهنظر من، مهمترین چیزی که مخاطب با خودش میبرد، تغییر زاویهی نگاه است؛ از خواندن صرفِ خبرها و دنبال کردن هیجانات، به سمت اندیشیدن دربارهی آنچه رخ میدهد. ما امروز مدام در حال خواندن خبر هستیم؛ از هر دو سوی، یعنی هم رسانههای داخلی که غالباً توان تحلیل ندارند یا مطالب تحلیلی کمی ارائه میکنند، و هم شبکههای خارجی که بیشتر دنبال تولید هیجان لحظهایاند، نه تحلیل. مجموع این دو، ما را به مخاطبی تبدیل کرده که درگیر هیجان است، نه تفکر. در جهانی زندگی میکنیم که دیگر مانند صد سال پیش از «بیخبری» رنج نمیبریم؛ امروز از «انبوه خبر» رنج میبریم و نمیتوانیم دروغ را از راست و واقعیت را از دستکاری واقعیت تشخیص دهیم. یکی از نکات کتاب، همین تغییر معنای دروغ است؛ دروغ دیگر فقط «گفتن خلاف واقع» نیست، بلکه از طریق رسانه و شبکههای اجتماعی «دستکاری واقعیت» است: دیدن بخشی از واقعیت و ندیدن بخش دیگر. در این وضعیت، اسوندسن نشان میدهد اقتصاد توجه چگونه کار میکند و خبرهای لحظهای چهطور از احساسات ما تغذیه میکنند. مخاطب عام با خواندن این کتاب، علاوه بر آشنایی با فلسفه سیاسی، ابزاری برای تفکیک اخبار جعلی از واقعیت، و برای کاهش تأثیر هیجانات لحظهای به دست میآورد.

در خلال خواندن و ترجمهی کتاب، آیا جایی بود که احساس کنید اسوندسن از مرز تحلیل فلسفی صرف عبور میکند و وارد داوری سیاسی میشود؟
بیتردید چنین سطرهایی وجود دارد و اسوندسن خودش هم آن را انکار نمیکند. در کتاب «فلسفه حماقت» که سال ۲۰۲۵ منتشر شده و نشر خوب با ترجمه من منتشر کرده است فصلی دارد بهنام «احمقِ ابله در کاخ سفید» و خیلی مستقیم موضعش را نسبت به ترامپ بیان میکند. او داستان دوستی را تعریف میکند که طرفدار ترامپ است، در حالی که خود اسوندسن طرفدار بایدن است و بارها با هم بحث کردهاند. در آنجا توضیح میدهد که در جهان امروز، ما باید نیمهی تاریک خرد، یعنی حماقت را بشناسیم؛ حتی اینکه هرچه بیشتر بدانیم، ممکن است بیشتر به سمت نوعی حماقت و بلاهت بیشتر حرکت کنیم. بعد پیشنهاد میدهد برای فرار از اسارت «سویه تاییدپذیری» که در آن هرکس به دنبال پیدا کردن مطالب مورد تایید تفکر خودش است، سراغ تفکر نقادانه بروند، و اسوندسن پنج بدی از بایدن بگوید و دوستش پنج بدی از ترامپ. دوستش پاسخ میدهد که ترامپ هیچ بدی ندارد؛ همینجا اسوندسن احساسات شخصی و داوری سیاسیاش را وارد بحث میکند. واقعیت این است که هیچ قلمی، در هیچ دورهای، کاملاً خالی از احساسات شخصی نبوده است؛ مثلا از کتاب «دو قرن سکوت» دکتر زرینکوب که در ویراست دوم میگوید در چاپ نخست کتاب احساسات ناسیونالیسمیاش سوار برای بیطرفی تاریخی بوده می توان مثال زد تا دیگر روایتهای تاریخی و مذهبی، همیشه احساسات نویسنده حضور دارد. اسوندسن این را پنهان نمیکند؛ همانطور که میگوید اینها نگاههای اوست، و اگر کسی طرفدار ترامپ باشد، ممکن است با مراجعه به همین فیلسوفها نکات دیگری استخراج کند. حتی در مورد برخی فیلسوفان سیاسی، او نقدهای خودش را مینویسد و میگوید از نظر من، این نظر میتوانست طور دیگری باشد. بنابراین، داوری شخصی فقط دربارهی ترامپ نیست؛ گاهی نسبت به فیلسوفان نیز اعمال میشود. اما مزیت کار او این است که این داوریها را آشکار و شفاف مطرح میکند، نه پنهان.
بهعنوان مترجم، در ترجمهی چنین متن فلسفی–سیاسی چه سختیهایی داشتید؟ آیا ناچار شدید معادلهای تازهای بسازید یا میان ترجمههای رایج دست به انتخاب بزنید؟
من همیشه میگویم ترجمه یک موضوع است و «واسطهبودن» موضوع دیگری. مترجم در چنین متونی فقط انتقالدهندهی کلمات نیست؛ او واسطهی زبانی بین یک اندیشه و یک مخاطب است. من بهعنوان مولف، نویسنده و شاعر، از ابتدا بههمین دلیل سراغ ترجمهی مباحث فلسفی رفتم. در کتابهایی که میخواندم، دو مشکل جدی میدیدم: یا مترجم استاد فلسفه بود و تمرکز اصلیاش بر دقت فلسفی، نه ادبیات؛ بنابراین متن بهشدت تخصصی و کمگیرایی میشد. یا مترجم به زبان مسلط بود اما آشنایی عمیقی با فلسفه نداشت؛ در این حالت، اصطلاحات و ظرایف فلسفی مخدوش میشد. وقتی برای اولین بار به اسوندسن ایمیل زدم، جملهی اولش این بود که چرا در ایران بدون اجازه از او کتابهایش را ترجمه کردهاند و چرا دانشجویان فارسیزبانش میگویند ترجمه کتابها در بسیاری سطرها با منظور او تفاوت دارد. بخشی از کتابش را ترجمه کردم و برایش فرستادم؛ او با کمک اطرافیان فارسیزبان خود، آن را با ترجمههای موجود مقایسه کرد و گفت این «بهترین ترجمهای است» که تا آن زمان از کارش دیده است؛ هم از نظر ادبیات و هم از نظر دقت فلسفی. از من پرسید چه کاری میتواند انجام دهد تا از این پس، آثارش در ایران توسط من ترجمه شود. با توجه به نبود کپیرایت در ایران، در نهایت به این نقطه رسیدیم که برای همه ترجمههای من از آثارش از جمله «فلسفه حماقت»، «فلسفه امید» و «ترامپ و فیلسوفان» یادداشت اختصاصی بنویسد. این یادداشتها در ابتدای کتابها آمده و نشان میدهد او ترجمه را نزدیکترین متن به تفکر خودش میداند. از نظر دشواری، طبیعی است که در ترجمهی مفاهیم فلسفی، ناچار بودم گاهی معادلهای تازه انتخاب کنم یا میان معادلهای موجود دست به گزینش بزنم، اما تلاش کردهام آنجا که ممکن است، به ثبات و استانداردهای رایج در فلسفه سیاسی وفادار بمانم و در عین حال، متن را برای فارسیزبانان قابلفهم کنم. اینکه چقدر در این کار موفق بودهام، قضاوتش با خواننده است.